رابطى كه مأمور تحويل گرفتن اطلاعات بود، موجودى كوتاه قد و به ظاهر زيرك از نژاد ويامبور بود. جمجمه ى پهنش به پوزه اى كوتاه و نارنجى ختم مى شد و بدنش به يك توپ چروكيده ى فيروزه اى شباهت داشت. ويامبور در حالى كه روى دو پاى عقبش نشسته بود، انگشتان بلند و پهنش را به علامت نشان دادن احترام در هم قلاب كرد و گفت: «امپراتور حفظتان كند.»
اين علامت رمزمان بود. گفتم: «امپراتور همگان را حفظ كند.»
ناگهان از حالت رسمى بيرون آمد و در حالى كه با چشمان ريز و مضطربش اطراف را مى پاييد گفت: «فهرست اسم ها رو آوردى؟»
گفتم: «بله.»
مكعب شفاف و درخشانى را كه بخش عمده ى حافظه اش توسط فيلم سه بعدى عامه پسندى پر شده بود را به دستش دادم. مكعب را در حفره ى عميق روى انگشتش قايم كرد و گفت: «اين خدمتتون رو هرگز فراموش نمى كنيم.»
گفتم: «براى پاكسازى افسران خطرناك به كمك خودم نيازى نداريد؟»
گفت: «نه، بخش عمده شون همين روزها به مأموريت هاى دور و درازى توى مرزهاى جمهورى فرستاده مى شن و همون جاها با يكى دو تصادف جزئى كشته مى شن. بقيه رو هم به محض اين كه خطرناك تر شدن نابود مى كنيم.»
رگه هايى از كنجكاوى به شدت در مغز دومم مى جنبيد. گفتم: «كسي كه ترتيب همه ى اين كارها را مى دهد بايد خيلي نفوذ داشته باشد.»
ويامبور كه انگار در مورد پنهان كارى هاى مشابه مهارت زيادى داشت، به طور مبهم گفت: «به، چه جور هم! اون يكى از دم كلفت هاى اداره ى امنيته. به كارش مطمئن باش. بين افسراى اداره ى جاسوسى امپراتور به ناظر مشهوره. مى گن خيلى سن و سالش زياده. اگه كار فرقه ات خوب بگيره خودش باهات ارتباط برقرار مى كنه.»
حرف جديدى نبود. كسى كه توانسته بود براى من كارت دسترسى اطلاعاتى رتبه ى اول صادر كند و امكان دستيابى به اطلاعات رده بندى شده اى مثل پرونده ى ژلاتين را فراهم كند، مى بايست موجود بسيار مقتدرى باشد. مسير ترقى در جمهورى معمولا به كندى طى مى شد. از اين رو سالخورده بودنش دور از انتظار نبود.
پرسيدم: «حالا داستانِ اين پرونده ى ژلاتين چى هست كه اين همه افسر بايد به خاطرش كشته شوند؟»
گفت: «فعلا هرچى كمتر بدونى بيشتر به نفعته. همين قدر بگم كه پاى مقدار زيادى پول در ميونه، و نقشه ى بزرگى كه براى شخص امپراتور اهميت داره. تو به كار فرقه ات برس. بعدا مى فهمى قضيه چيه.»
با پيچ و تاب دادن بازوهاى درازم تعجبم را نشان دادم و گفتم: «من كه خيلى مشتاقم در مورد حامى مرموزم بيشتر بدانم.»
انگشتان درازش را در هم گره زد و گفت: «خيلي خوشبين نباش. حتا اگر ببينيش هم چيزي دستگيرت نمي شه. موجود مرموزيه. همه فقط با يك كلمه مي شناسنش: ناظر.»
ادامه مطلب: سيصد و سه روز بعد- هفده روز پيش از پايان- همستگان
رفتن به: صفحات نخست و فهرست کتاب