چهارشنبه , آبان 6 1405

سيصدوسه روز قبل- سيصدوبيست روز پيش از پايان-همستگان

رابطى كه مأمور تحويل گرفتن اطلاعات بود، موجودى كوتاه قد و به ظاهر زيرك از نژاد ويامبور بود. جمجمه ‏ى پهنش به پوزه ‏اى كوتاه و نارنجى ختم مى ‏شد و بدنش به يك توپ چروكيده‏ ى فيروزه ‏اى شباهت داشت. ويامبور در حالى كه روى دو پاى عقبش نشسته بود، انگشتان بلند و پهنش را به علامت نشان دادن احترام در هم قلاب كرد و گفت: «امپراتور حفظتان كند.»

اين علامت رمزمان بود. گفتم: «امپراتور همگان را حفظ كند.»

ناگهان از حالت رسمى بيرون آمد و در حالى كه با چشمان ريز و مضطربش اطراف را مى‏ پاييد گفت: «فهرست اسم ‏ها رو آوردى؟»

گفتم: «بله.»

مكعب شفاف و درخشانى را كه بخش عمده ‏ى حافظه ‏اش توسط فيلم سه بعدى عامه‏ پسندى پر شده بود را به دستش دادم. مكعب را در حفره‏ ى عميق روى انگشتش قايم كرد و گفت: «اين خدمتتون رو هرگز فراموش نمى‏ كنيم.»

گفتم: «براى پاكسازى افسران خطرناك به كمك خودم نيازى نداريد؟»

گفت: «نه، بخش عمده‏ شون همين روزها به مأموريت‏ هاى دور و درازى توى مرزهاى جمهورى فرستاده مى‏ شن و همون جاها با يكى دو تصادف جزئى كشته مى‏ شن. بقيه رو هم به محض اين كه خطرناك‏ تر شدن نابود مى‏ كنيم.»

رگه ‏هايى از كنجكاوى به شدت در مغز دومم مى‏ جنبيد. گفتم: «كسي كه ترتيب همه ‏ى اين كارها را مى دهد بايد خيلي نفوذ داشته باشد.»

ويامبور كه انگار در مورد پنهان كارى‏ هاى مشابه مهارت زيادى داشت، به طور مبهم گفت: «به، چه جور هم! اون يكى از دم كلفت‏ هاى اداره ‏ى امنيته. به كارش مطمئن باش. بين افسراى اداره ‏ى جاسوسى امپراتور به ناظر مشهوره. مى ‏گن خيلى سن و سالش زياده. اگه كار فرقه ‏ات خوب بگيره خودش باهات ارتباط برقرار مى ‏كنه.»

حرف جديدى نبود. كسى كه توانسته بود براى من كارت دسترسى اطلاعاتى رتبه‏ ى اول صادر كند و امكان دستيابى به اطلاعات رده ‏بندى شده ‏اى مثل پرونده ‏ى ژلاتين را فراهم كند، مى‏ بايست موجود بسيار مقتدرى باشد. مسير ترقى در جمهورى معمولا به كندى طى مى ‏شد. از اين رو سالخورده بودنش دور از انتظار نبود.

پرسيدم: «حالا داستانِ اين پرونده‏ ى ژلاتين چى هست كه اين همه افسر بايد به خاطرش كشته شوند؟»

گفت: «فعلا هرچى كمتر بدونى بيشتر به نفعته. همين قدر بگم كه پاى مقدار زيادى پول در ميونه، و نقشه‏ ى بزرگى كه براى شخص امپراتور اهميت داره. تو به كار فرقه ‏ات برس. بعدا مى‏ فهمى قضيه چيه.»

با پيچ و تاب دادن بازوهاى درازم تعجبم را نشان دادم و گفتم: «من كه خيلى مشتاقم در مورد حامى مرموزم بيشتر بدانم.»

انگشتان درازش را در هم گره زد و گفت: «خيلي خوش‌بين نباش. حتا اگر ببينيش هم چيزي دستگيرت نمي شه. موجود مرموزيه. همه فقط با يك كلمه مي شناسنش: ناظر.»

 

 

ادامه مطلب: سيصد و سه روز بعد- هفده روز پيش از پايان- همستگان

رفتن به: صفحات نخست و فهرست کتاب