دوشنبه , اسفند 11 1404

اسطوره شناسی پهلوانان ایرانی – بخش سوم ابرپهلوانان – گفتار نخست قهرمانان – پهلوانان و ابرپهلوانان – سخن دوم: اساطیر ایرانی و یونانی

بخش سوم: ابرپهلوانان

گفتار نخست: قهرمانان، پهلوانان و ابرپهلوانان

سخن دوم: اساطیر ایرانی و یونانی

  1. 1. از مباحثی که از دیرباز در اسطوره‌شناسی ایرانی مورد مناقشه بوده است، ارتباط عناصر اساطیری ایرانی با اساطیر هندی، چینی، و یونانی/ رومی است. موقعیت مرکزی ایران زمین، و گذر کردن راههای تجاری و نظامی پیوند دهنده‌ی باختر و خاور از این آب و خاک، باعث شده تا این قلمرو در طول تاریخ همچون دیگ جوشی عمل کند و مجالی باشد برای در هم آمیختنِ منشهای گوناگون از خاستگاه‌های متفاوت. به همین دلیل هم، پرسش از این که در این زمینه‌ی غنی از اساطیر ایرانی به راستی کدام معانی ایرانی و کدامها وامگیری شده هستند، همواره نقل محافل بوده است.

از آنجا که اساطیر را در کل امری سیستمی و نظامی با داد و ستدِ بسیار از نمادها و نشانگان می‌دانم، در این نوشتار از پرسشِ اصالتِ عناصر اساطیری – که اصولا به گمانم معنای چندانی ندارد- چشم‌پوشی می‌کنم و به جای آن بر پرسشی دیگر متمرکز می‌شوم، که به نظرم اهمیتی بیشتر دارد. آن هم این که چه فرآیندی در تکامل منشهای اساطیری ایرانی در کار بوده، که شخصیتهایی پیچیده مانند جمشید و فریدون و ضحاک را پدید آورده است، و چگونه و چرا این فرآیندها به راه خود ادامه داده‌اند و نظام‌هایی از این هم پیچیده‌تر، مانند رستم و اسفندیار را زاده‌اند.

برای ورود به این بحث، بهترین آغازگاه، همان بحثِ قدیمیِ ارتباط اساطیر ایرانی با اساطیر تمدنهای همسایه است. در میان اندیشمندانی که در این زمینه اندیشیده‌اند، جفت متضاد معنایی مشهوری وجود دارد که بیشتر کسان در میانه‌ی آن جایگری کرده‌اند، و آن هم جمِ وامگیری/ زایندگی است. نویسندگانی که در مورد اساطیر ایرانی قلم زده‌اند، با این دو گزینه‌ی افراطی روبرو بوده‌اند که شباهتهای موجود و غیرقابل انکار میان اساطیر ایرانی و اقوام همسایه را ناشی از وامگیری بدانند، یا آن را امری درونزاد به شمار آرند و فرض کنند که شرایط اجتماعی مشابه به زایش اساطیری همخوان در قلمروهایی همسایه منتهی شده است. کسانی که به وامگیری اعتقاد دارند، عمدتا شرق شناسان اروپایی هستند که مراکزی گوناگون – و کشیده شده به سوی غرب- را در نظر دارند. در ابتدای کار، این نگرش سنتی و مسیحی جاری بود که اساطیر عبری و یهودی خاستگاه تمام این روایتهاست. پس از آن، در عصر خرد، برای مدتی یونان و به ویژه آتن مرکز این وامگیری‌ها پنداشته می‌شد. بعدها که قدمتِ بیشتر اساطیر میانرودان نمایان شد، گرانیگاه بیشتر به سمت شرق چرخید و تا عراق و میانرودان پیش آمد. نسلی از ایرانشناسان که در نیمه‌ی نخست قرن بیستم می‌زیستند، کم کم به این باور گرایش یافتند که خودِ ایران را زادگاه اصلی این اساطیر بدانند، و این بحثی است که هنوز هم ادامه دارد.

آن کسانی هم که درونزاد بودنِ اساطیر باور دارند، معتقدند که فشار شرایط محیطیِ مشابه، باعث شده تا اقوامی که قاعدتا از تباری مشترک هم برخوردار بوده‌اند و شکلی از اساطیر هند و ایرانی باستانی را با خود به سرزمینهای تازه‌شان آورده بودند، به شکلی همگون واکنش نشان دهند و اساطیری همریخت را در قلمروهایی بی‌ربط به هم پدید آورند. بیشتر متفکران ساختارگرا و مارکسیست در این رده قرار می‌گیرند.

پیش از ورود به بحث، لازم است نخست موضع خود را روشن کنم. نخست آن که در تحلیل اساطیر، به نظریه‌ی منشها تکیه کرده‌ام که مدلی برآمده از نظریه‌ی سیستمهای پیچیده است، برای تحلیل پویایی فرهنگ. از این رو، عناصر فرهنگی را همچون منشهایی می‌دانم که همچون همانندسازهایی خودمختار، در زمینه‌ی فرهنگ می‌رویند و جهش می‌یابند و فرگشته می‌شوند.

دوم آن که به تبادل آزادانه و پردامنه‌ی منشها در زمینه‌های ارتباطی باور دارم و به گمانم شواهد تاریخی قطعی و قابل اطمینانی در دست است که به وامگیریهای گسترده و پردامنه‌ی تمدنها در شبکه‌ای به هم پیوسته و فاقدِ مرکزِ پایدار دلالت می‌کند. به این ترتیب، به وجود شبکه‌ای از تمدنها و زیرتمدنها باور دارم که درگیر تبادل همیشگی منش در میان خود هستند. تکامل منشها، در هسته‌هایی پراکنده در این زمینه به انجام می‌رسد، و به این دلیل هم دم زدن از یک مرکزِ دیرپا که کل پیکره‌ی اساطیر را در خود پرورده باشد، ساده‌انگارانه و ناشی از تحویل‌گرایی خامدستانه است.

سوم آن که فکر می‌کنم شبکه‌ی یاد شده، بسته به قلمرو جغرافیایی، ساختار جمعیت شناختی، و بافتِ زبانیِ جاری در آن، به تمدنهایی همسایه قابل تقسیم است. در کل گمان می‌کنم چهار سپهر تمدنیِ مستقل از هم بر زمین تکامل یافته باشد که در کتابهای دیگری به آنها پرداخته‌ام. این چهار قلمرو، از یکدیگر بی‌خبر بوده و جز مواردی محدود، از هم وامگیری‌ نکرده‌اند. در قلمرو میانی، که تمدن ایرانی در نیمه‌ش خاوری‌اش قرار دارد، مهمترین تمدن عبارت است از تمدن ایرانی و هندی، که در کنارشان تمدن دیرپای مصری و تمدن نوپاترِ یونانی/ رومی نیز قرا دارند.

بر اساس داه‌های تاریخی، چنین می‌نماید که در ایران زمین بوده که یکی از نوآوری‌های مهم در عرصه‌ی اساطیر به انجام رسیده، و آن هم ظهور دین زرتشت بوده و باور به جهانی با ماهیت اخلاقی. از این رو فکر می‌کنم در زمینه‌ی خاص اساطیر مربوط به پیکربندی “من”، که به تعریف سوژه‌ی آرمانی می‌انجامند، تمدن ایرانی خاستگاهی دیرینه و کهن بوده است. هرچند خودِ این تمدن از شبکه‌ای از مراکز فرهنگی منتشر و مربوط به هم است، و بی‌تردید وامگیری‌های بسیاری میان آن و تمدنهای همسایه‌اش هم برقرار بوده است.

به طور خلاصه، به اردوی وامگیری تعلق دارم، هرچند این مفهوم را در زمینه‌ی نظریه‌ی سیستمها بازتعریف می‌کنم، و گمان می‌کنم شبکه‌ی خرده فرهنگهای ایرانی یکی از گرانیگاه‌هایی بوده که تکوین اساطیر مورد نظرم را ممکن ساخته است.

  1. 2. نگرش غالب در مورد وامگیری اساطیر، روایتهای یونانی را خزانه‌ای مهم و کلیدی می‌داند که اساطیر بسیار دیگری بر مبنای آن برساخته شده‌اند. کاربستِ این نگرش در مورد برخی از اساطیر ایرانی نیز بارها آزموده شده است. چنان که در تحلیل داستان رستم و سهراب گفته شد، تراژدی و در کل اسطوره‌های یونانی، از چند جنبه با اساطیر ایرانی تفاوتی ساختاری دارند. نخست آنچه که پیش از این در داستان سهراب گفتم، مرور می‌کنم:

نخست  آن که در آنها خدایان بازیگران اصلی هستند، و آدمیان به آدمکهایی بی‌اراده در دست ایشان می‌مانند. در حالی که در اساطیر ایرانی –به ویژه حماسه‌هایی مانند شاهنامه- کردارهای آدمیان محور اصلی رخدادهاست و خدایان تنها چون نیروهایی دوردست و منفعل حضور دارند. این برداشتِ مشهور که اساطیر یونانی انسان مدارانه‌تر یا فردگرایانه‌تر از اساطیر ایرانی است، کاملا نادرست است و از ناآشنایی اندیشمندان اومانیستی ریشه گرفته که شیفته‌ی اساطیر یونانی بودند، و جز دریافتی سطحی از روایتهای ایرانی نداشته‌اند.

دوم آن که قهرمانان در یونان فاقد هویتی مستقل و خودمختار هستند و همواره در قالبی قبیله‌ای و خانوادگی تعریف می‌گردند. در حالی که در ایران زمین پهلوانان معمولا مستقل از خانواده‌شان حرکت می‌کنند و در بسیاری از موارد اصولا دور از تبار و خاندانشان می‌بالند (کیخسرو، سیاوش، فریدون، سهراب، و…) یا بر خلاف قواعد و منافع آن رفتار می‌کنند (اغریرث، سیاوش، ضحاک و…).

سوم آن که در اساطیر یونانی عنصر قدرت و معنا تقریبا حضور ندارد، و محور اصلی ماجراها دستیابی به قدرت و بقاست. یعنی کارکرد اجتماعی قهرمان، و آرمانهای بلند و نام و ننگ وی چندان مورد توجه نیست، و برخورداری وی از لذتهایی ساده و پیش پا افتاده یا زنده ماندن است که محور اصلی ماجراست. درگیری آخیلس و آگاممنون، منلائوس و پاریس و … بر سر زن است، و آژاکس و پاریس که یکی از معدود نمونه‌های رجزخوانی را در اساطیر یونانی به نمایش می‌گذارند، به خاطر تصاحب زره آخیلس است که چنین می‌کنند. در حالی که در اساطیر ایرانی کارویژه‌ی شخص در نظام هستی و معنای حضور وی بر گیتی، که به نام و ننگ تعبیر می‌شود، عنصر اصلی است، و قدرت در مرتبه‌ی بعدی آن قرار دارد و بقا و لذت تنها پس از این دو است که اهمیت مي‌یابد.

چهارم آن که در نبردهای پهلوانان یونانی و رومی زور بازو عنصر اصلی تعیین کننده است. از این رو جنگاوران اساطیری ایشان مردانی زورمند و قوی‌هیکل و خالی از ظرافت و هوشمندی هستند. آخیلس تندخویی درنده‌خو است که به خاطر تصاحب کنیزی می‌گذارد تا سپاهیانش کشتار شوند، و آژاکس چندان ناخوددار است که وقتی زره آخیلس را به پاریس می‌دهند، خود را با خنجر می‌کشد! هراکلس نیز در نابخردی زبانزد است و فرزندانش را در حال مستی به قتل می‌رساند و در زندگی پرماجرای خویش به دنبال معنایی خاص یا برآوردن آرمانی بزرگ نیست. قهرمانان یونانی از هیچ مرز و بومی دفاع نمی‌کنند، با خدایان جز به شیوه‌ای جبرگرایانه و مکانیکی ارتباط ندارند، و ردپایی که از خود به جا می‌گذارند، نظمی نوین نیست، که تنها ماجراهایی شنیدنی است.

بر اساس این چهار ویژگی بود که در گفتارِ مربوط به سهراب، ادعا کردم که قهرمانان یونانی “سوژه” به معنای “منِ خودمختار و خودمدار” نیستند و شکلی ابتدایی و رشد نایافته از “من” بودن را به نمایش می‌گذارند. این در حالی است که در اساطیر ایرانی، چنین مرکزی دیده می‌شود. یعنی هر پهلوان ایرانی نظامی منسجم و همگرا از عناصر ریختی و رفتاری است که در راستای هدفی خاص و آرمانی ویژه سازمان یافته است. این هدف، تمرکزِ پهلوان بر معنا و قدرتی بزرگ را موجب می‌شود، و این همان است که زمینه را برای اخلاقی شمردن پهلوانان ایرانی فراهم می‌سازد.

تمایز بنیادین اساطیر ایرانی و غربی، آن است که جهان در نگرش ایرانی، ماهیتی اخلاقی دارد. این نوآوری بزرگ زرتشت، که همه چیز را – یعنی کل هستی- را امری اخلاقی بداند، چندان سترگ و اثرگذار بود که باعث شد کل کردارها، کل عناصر طبیعی، و کل شخصیتها در راستای دو قطبِ جمِ بنیادینِ خوب/ بد آرایش بیابند. این همان چیزی است که سیاه/ سپید بودنِ شخصیتهای اساطیری ایرانی را به قول استاد بهار موجب شده است. هرچند این قول نیز چندان مطلق نیست و شخصیتهای اساطیری ایرانی را – چنان که مرور کردیم- باید سایه روشنی از سپیدی و سیاهی دانست.

با این وجود، این سایه روشن نشانگر خاکستری بودنِ چیزی نیست. بر خلاف قهرمانان یونانی که کردارهایشان در سنجه‌هایی اخلاقی نمی‌گنجد و در کل در فراغتِ کامل از این معیارها بروز می‌کند، در قلمرو ایران زمین با کردارها و سخنان و خواستهایی روبرو هستیم که صریحا نیک یا بد هستند، هرچند ممکن است در ترکیبهایی پیچیده در یک پهلوان فراهم آمده باشند.

  1. 3. بر مبنای همین تمایزهای پنج‌گانه، به گمان من سه رده‌ی عمومی از شخصیتهای اساطیری انسانی وجود دارد:

رده‌ی نخست، که کهنترین و ساده‌ترین شخصیتها را در بر می‌گیرد، متعلق به “قهرمانان” است. قهرمانان افرادی هستند فاقد مرکز، فارغ از معیارهای درونیِ اخلاقی، و مجبور به اجرای نیات خدایان. قهرمان کسی است که کرداری نمایان را در زمینه‌ای از فعالیت چشمگیر خدایان به انجام می‌رساند. او در واقع ابزاری است در دست خدایان، تا کاری بزرگ به خواست ایشان به انجام برسد. اراده و انتخابِ خودِ قهرمان، و محوری درونی که بر مبنایش تصمیم بگیرد، محلی از اعراب ندارد. از این رو آراسته بودنِ قهرمان به ساده‌ترین لوازم برای برآورده کردنِ این وظیفه، کفایت می‌کند. این شرط لازم عبارت است از زور بازو، و قهرمان همواره از این عنصر به فراوانی بهره‌مند است. قهرمان آدمکی زورمند است در دستان خدایان، که کاری به یاد ماندنی را به سرانجام می‌رساند، بی آن که آن را به مرکزی درونی و هویتی من‌مدارانه مرتبط سازد. ساختار قهرمان آشکارا ابتدایی و کهن است، و به همین دلیل هم در زمینه‌ی اجتماعی باستانی‌ای تعریف می‌شود که نظمهای خویشاوندی و هنجارهای قبیله‌ای در آن به هویت افراد شکل می‌دهند.از این روست که قهرمان معمولا درگیرِ نفرینی خانوادگی، یا برخوردار از موهبتی وراثتی است.

اساطیر سرزمینهای آریاییِ باختری، یعنی شخصیتهای داستانی یونانی، رومی، سلتی و ژرمن، همگی در این رده می‌گنجند. از آخیلس گرفته تا زیگفرید، و از هراکلس گرفته تا بئوولف، آنچه که در همه به طور مشترک دیده می‌شود، غیاب مرکزی درونی، و نابالغ بودن سوژه‌ای خودمختار است.

به نظر می‌رسد که قهرمان‌ها، شکلِ اولیه‌ی شخصیت پردازی در تمام اساطیرِ تمام تمدنهای بوده باشند. به روشنی می‌توان دریافت که شخصیتهای اساطیری ایرانی نیز، در ابتدای کار قهرمانانی بیش نبوده‌اند. آرش، در شکل اوستایی‌اش قهرمانی است که به امر خدایان تیری را پرتاب می‌کند، و با یاری ایشان کرداری بزرگ را به انجام می‌رساند. آرش در تیریشت بیشتر به نوعی ماشین پرتاب تیر می‌ماند، درست همان طور که اخیلس ماشینِ کشتنِ آدمیان، و هراکلس ماشین نابود کردنِ جانوران و هیولاهاست. سیاوش اوستایی نیز چنین وضعیتی دارد، و همچنین است تصویری که از ایزد- پهلوانانی جنگاور مانند ایندره در دست داریم.

          دومین رده از شخصیتهای اساطیری، پهلوانان هستند. اینان بر خلاف قهرمانان، از محوری درونی برخوردارند. خویشکاری بزرگی را در هستی بر عهده دارند، و موجوداتی اخلاقی هستند، که معیارهای تمیز نیک از بد را درونی کرده‌اند، هرچند ممکن است ضدپهلوان باشند و واژگونه‌ی این معیار عمل کنند. پهلوانان، سوژه‌های کامل و مرکزدارند. بودنشان در هستی معنی دارد، و از این رو برای کردارهای خود به انتخابهایی درونی و شخصی دست می‌یازند و از جبر ایزدی اعلام استقلال کرده‌اند.

پهلوانان در زمینه‌ی نگرش زرتشتی در ایران پدید آمدند، و در سایر تمدنها و پهنه‌های فرهنگی نیز، در چشم‌اندازی مشابه از اخلاقی پنداشتنِ قلمرو هستی شناسانه تکامل یافتند. از آنجا که اخلاقی پنداشتن کل هستی، و ظهور خداوندی که نیک مطلق باشد، نوآوری بزرگ زرتشت بود، نخستین خاستگاه پهلوانان را باید ایران زمین دانست.

همان طور که باور به خدایی مطلقا نیک، به زایشِ شیطان منتهی شد و اهریمنی ضرورت یافت تا مسئله‌ی شر را توضیح دهد، وجود محوری درونی برای تمیز نیک از بد نیز شرایطی را فراهم آورد که زایش ضدپهلوانان در آن ممکن شد. زرتشت با نوآوری فلسفی سترگش، که همچنان تا به امروز تمام دستگاه‌های نظری را تعیین می‌کند، ناگزیر شد نیک و بد را به قطبهایی در آسمان تحویل کند، و بازتاب این دو قطب در من‌ها، هویتهایی را برسخت که از سویی به شدت اخلاقی بودند، و از سوی دیگر می‌توانستند مانند آن دو ایزدِ آسمانیِ نیک و بد راه راستی یا ناراستی را برگزینند و به این ترتیب به شخصیتهایی “خوب” یا “بد” تبدیل شوند. رمز دگردیسی قهرمان به پهلوان، باور به فراگیر بودن اخلاق بود، و مسیر تکوین این دو رده از کردارهای خوب و بد، اعتقاد به مختار بودن آدمیان و اراده‌گرایی سرسختانه‌ای بود، که ظهور سوژه‌های اساطیری، یعنی پهلوانان را ایجاب کرد.

از نظر تاریخی، احتمالا نخستین حامیان دین زرتشت اولین شخصیتهای پهلوانی نیز بوده‌اند. یعنی گشتاسپ، زریر، و اسفندیار را باید نخستین شخصیتهای اساطیری‌ای دانست که در زمینه‌ای زرتشتی بازتعریف شدند، و به این ترتیب به شکلی متمایز از شخصیتهای نیمه‌آسمانی و ایزدگونه‌ی پیشین. مقدس دانسته شدند. این شخصیتها، به دلیل انتخابِ اشه، و هم پیمان شدن با اهورامزدا بود که بزرگ پنداشته می‌شدند. نه به دلیل برخورداری از تباری آسمانی، یا موقعیتی ایزدگونه، چنان که در نزد جمشید و فریدون و کیکاووس می‌توان دید.

الگوی پهلوان اخلاقی، به سرعت در زمینه‌ی فرهنگ ایرانی که اخلاق‌گرایی زرتشتی را درونی می‌ساخت، رواج یافت و به این ترتیب شاه- پهلوانان دیرینه را که از ساختاری قهرمانی برخوردار بودند، به موجوداتی گناهکار تبدیل کرد. با این وجود روند تکامل شخصیت ایشان همچنان ادامه یافت، و به پهلوانانی گناهکار تبدیل شدند. یعنی درازای بهره‌مندی از محور درونی اخلاق و تمامیتِ سوژه‌ی خویش، ناگزیر بهایی گران پرداختند، و آن هم گناهکار شمرده شدنشان بود بابت برخی از کردارهای بزرگی که پیش از این فارغ از چنین سنجه‌ای مرتکب شده بودند.

          پهلوان به این ترتیب، از تکامل قهرمان پدید آمده است. در غرب، در ابتدا یهودیت، و بعدتر به شکلی موفق‌تر مسیحیت و مهرپرستی نیروهایی بودند که پیام‌آورِ برداشت زرتشتی در مورد اخلاقی بودنِ هستی بودند. به همین دلیل هم ظهور پهلوانان در این قلمرو تا زمانی که مهرپرستی از ایران به روم منتقل شود و در آنجا ریشه بدواند، به تاخیر افتاد. تنها در قرون نزدیک به میلاد مسیح بود که با تکیه بر قهرمانان کهنسالتر، شکلی از پهلوان در چارچوبی دینی در این قلمرو تکامل یافت. به این ترتیب، همزمان با از یاد رفتنِ آژاکس و بلروفانس و پرسئوس، هراکلس و آخیلس بازتعریف شدند تا در کنار پهلوانانی مانند آرتور و بلیزاریوس جایگاهی برای خویش بیابند.

          در ایران زمین اما، پهلوانان قدمتی بسیار زیاد دارند. دگردیسی قدم به قدمِ قهرمانی مانند سیاوش، به پهلوانی شهید را می‌توان در متون پیگیری کرد، و دید که چگونه این شخصیتِ متعلق به قرن یازدهم و دوازدهمِ پ.م، تا دوران هخامنشیان با اسطوره‌ی خدای شهید بابلی ترکیب شده، و در قرن ششم و پنجم پ.م به مرتبه‌ی پهلوانی شهید برکشیده شده است. روندی مشابه در مورد آرش و سایر شخصیتهای اساطیری ایرانی نیز خیلی زود شروع شد و خیلی زود به سرانجام رسید. به همین دلیل هم در اساطیر ایرانی مستقر تقریبا نمی‌توان قهرمانی یافت. قهرمانان تنها سنگواره‌هایی هستند که با تبارشناسی پهلوانانی مانند آرش می‌توان به حضورشان در گذشته‌ها پی برد.

          دعوی اصلی این نوشتار آن است که رده‌ی سومی از شخصیتهای اساطیری نیز در شرایطی ویژه پدیدار شده‌اند، و اینان ابرپهلوانان هستند. ابرپهلوانان شخصیتهایی اساطیری هستند که از تکامل پهلوانان و درآمیختن الگوهای متفاوتِ پهلوانی پدیدار شده‌اند. ابرپهلوان، نظامی از تعریف منِ آرمانی است، که همچون سیاهچاله‌ای تمام نمادها و معانی را به خود جذب می‌کند و همه را در منظومه‌ای پیچیده با هم ترکیب می‌نماید. همان طور که پهلوان با احداث مرکزی اخلاقی در قهرمانان زاده شد، ابرپهلوانان نیز به دنبال پیدایش مرکزی هستی شناختی در پهلوانان پای به عرصه‌ی وجود می‌گذارند.

          ابرپهلوانان، موجوداتی خداگونه هستند. نه بدان شکلِ خام و ابتداییِ کهن، همچون شکلی تشخص یافته از نیروهای طبیعی، بلکه همچون ادامه‌ای پیشرونده از تکامل “من”. ابرپهلوان از آن رو به خدایگانی می‌ماند، که همچون مرکزی هستی شناختی عمل می‌کند، و هستی را در پیش و پس از خویش دچار آشفتگی می‌سازد. اگر در شکلی اولیه، خدایان به پهلوانانی زورمند و عیاش جنگاور شبیه بودند، بدان دلیل بود که آدمیان عصر باستان ناگزیر بودند برای فهمِ نظمِ هستیِ پیرامون خود، آن را به آدمیان همانند کنند. در ابرپهلوانان مسیری واژگونه طی شده است، و این “من” است که برای فهم شدن، به مرتبه‌ی امری هستی‌شناختی برکشیده می‌شود.

          ابرپهلوانان مانند پهلوانان از مرکزی برخوردارند، و بر مبنای معیارهای نیک و بد عمل می‌کنند، و بر این مبنا دستخوش اشتباه با آراسته به کنشهای بزرگ می‌شوند. آنان نیز مرکزی دارند و محوری درونی برای ارزیابی و داوری، و همچون پهلوانان خودمختارانی انتخابگر هستند که با ایزدان داد و ستدی مبتنی بر عهد و پیمان دارند. با این وجود، حضورشان بر پهنه‌ی هستی سترگ‌تر است، و ارتباطشان با محور اخلاق درونزادتر و استقلال‌طلبانه‌تر است. ایزد در برابرشان همچون نوعی نیروی بیکاره‌ی دوردست، و در بهترین حالت دوستی منفعل و همراهی محبوب اما بی‌اثر است. ابرپهلوانان با پهلوانان از این نظر تفاوت دارند که محور اخلاق را به صورت امری پیش ساخته و برساخته‌ی یزدان بر نمی‌گیرند، و آن را به سادگی درونی نمی‌کنند. بلکه بر ارزشهایی خودخواسته تکیه می‌کنند، و اخلاقِ ویژه‌ی خویش را بر می‌سازند، و بر آن اساس دست به دگرگون ساختن هستی می‌برند. این کردار ایشان با آنچه که از مفهوم انتزاعی خدا در ذهن داریم، شبیه است و از این رو اینان از سویی به خدایانی باستانی می‌مانند، و از سوی دیگر به خاطر بسته بودنِ زمینه‌ی داوری‌شان بر دیگران، به رستاخیزی از قهرمانان گذشته نیز شباهت دارند. گویی که سر و تهِ این دایره در نقطه‌ای به هم رسیده باشد، و آن ابرپهلوان است.

          ابرپهلوانان وضعیت غایی سوژه هستند. کامل‌ترین شکلِ صورتبندی من، که خودمختارترین و موثرترین وضعیت حضور در هستی را به نمایش می‌گذارد. از این روست که ابرپهلوانان مانند خدایان نمایندگان و آفرینندگان اعصاری خاص هستند، و نظمهایی ماندگار را از خود به یادگار می‌گذارند.

ظهور ابرپهلوانان در عرصه‌ی اساطیر، در کل امری دشوار و پیچیده است. تا جایی که من می‌دانم، رستم و اسفندیار تنها شخصیتهایی هستند که شایسته‌ی این نام هستند، و مشابه‌شان را در تمدنهای دیگر نمی‌توان یافت. برای آن که این دعوی بر اساس داده‌هایی رسیدگی‌پذیر استوار شود، باید نشان دهم که ساختار این شخصیتها به راستی در برگیرنده‌ی چارچوبهای پهلوانان گوناگون است، و این که همتاهایشان در تمدنهای دیگر از چنین پیچیدگی‌ای برخوردار نیستند.

 

 

ادامه مطلب: بخش سوم ابرپهلوانان – گفتار دوم دو ابرپهلوان – سخن نخست: اسفندیار           

رفتن به: صفحات نخست و فهرست کتاب