ناظر با همان آرامش خلل ناپذيرش گفت: «شما داريد دست به قمار بزرگي مي زنيد.»
تا اينجاي كار را كسي حرفي نداشت. گفتم: «بله، حق با شماست. اما چارهي ديگري باقي نمانده است. حلقه هاي دام در اطراف من تنگ تر مي شود و هيچ قصد ندارم منتظر بمانم دستگيرم كنند.»
ناظر گفت: «مهمترين نقشي كه شما بر عهده داريد، آن است كه خدمت گزار وفاداري براي امپراتور باشيد.»
گفتم: «از آن مهم تر، نقش من به عنوان كاهن بزرگ است. با دستگير شدن من كل سازمان ايلوپرستان از هم خواهم پاشيد.»
گفت: «نگران نباشيد، حتا در آن حالت هم جايگزيني كه بعد از شما به قدرت برسد خواهد توانست راه تان را ادامه دهد. گذشته از اين، وقتي ژنوم هورپات ها به دست خوتایها برسد، ديگر هيچ چيز نخواهد توانست گسترش آيين شما را مهار كند. به اين امكان فكر كنيد، تمام نژادها و تمام تمدن ها ايلو را خواهند پرستيد. اين آرمان آنقدر بزرگ است كه ارزش فداكاري شما را داشته باشد.»
گفتم: «در بزرگ بودن اين آرمان شكي نيست. اما من قصد ندارم انجامش را به ديگري واگذار كنم. مي خواهم موقع تحقق يافتنش باشم و بوي پيروزي را بشنوم. گذشته از اين، چه كسي مي تواند در غياب من رهبري فرقه را بر عهده بگيرد؟»
پيش از پاسخ دادن كمي مكث كرد. موجود هوشمندي بود و انگار حدس زده بود چرا اين پرسش مطرح شده. با اين حال جواب داد و با اين كار مرا نگران كرد. معني اش اين بود كه فكر مي كرد ديگر كاري از دست من بر نميآيد، و شايد هم حق داشت. با خونسردي گفت: «گمان مي كنم ارباب بتواند بعد از رفتن شما به خوبي فرقه را هدايت كند. دازيمداهاي نجس به خوبي از او فرمان مي برند.»
خشمي در مغز دومم جوانه زد كه براي لحظاتي نيروي ژلاتين را عقب راند. گفتم: «ارباب؟ او هرگز نخواهد توانست اين نقش را ايفا كند. او فقط يك جنايت كار خشن است. نه چيزي بيشتر.»
ناظر گفت: «به هر حال، راه ديگري باقي نمانده است. ژنوم هورپات ها بايد هرچه سريع تر از همستگان خارج شود و شما شناخته شده تر از آن هستيد كه بتوانيد اين كار را بكنيد.»
گفتم: «نقشه ام را برايتان شرح دادم. اگر اين برنامه درست اجرا شود، من در قالب سرگردي كه با موفقيت ايلوپرستان را نابود كرده به ارمشتگاه خواهم رفت. مي توانم همراه خودم ژنوم هورپات را هم ببرم. چه كسي به من شك خواهد كرد؟ سرگرد همين طوري هم شهرتي درخشان دارد. حالا فرض كنيد نابود كردن شبكه ي ايلوپرستان و دستگيري موراشوي قدرتمندي مانند كابال را هم به فهرست فتوحات خود اضافه كند. چه كسي جرات مي كند او را براي جاسوسي در قلمرو امپراتور شايسته نداند؟»
ناظر به فكر فرو رفت و گفت: «به اين سادگي ها هم نيست. شما مي خواهيد بانفوذترين تاجر هوادار فرقه را قرباني كنيد تا خودتان جان سالم به در ببريد. آن هم در شرايطي كه احتمال اجرا شدن نقشه تان اندك است. ژنوم هورپات ها ارزشمندتر از آن است كه با اين برنامه به خطر بيفتد.»
گفتم: «نه، من قصد ندارم ژنومي را كه با اين همه زحمت به دست آورده ام به آن تاجر ابله بسپارم تا تمام افتخاراتش را به اسم خودش ثبت كند. نقشه به همين ترتيب كه گفتم اجرا خواهد شد.»
ناظر ناگهان برخاست. حالتش طوري بود كه تمام حاضران در تالار از وحشت يخ كردند. وقتي شروع كرد به سخن گفتن، صدايش چندان سرد و سوزنده بود كه حس كردم عصب هايم يكي يكي كرخت مي شود. گفت: كاهن، گويا موقعيت مرا از ياد برده ايد. من نماينده ي خورشيد ارمشتگاه در همستگان هستم و هرچه بگويم همان مي شود. شما هم به عنوان خدمت گزار امپراتور بايد دستور مرا اطاعت كنيد. ساده لوحانه است اگر فكر كنيد با قرباني كردن اين و آن مي توانيد اعتماد روساي اداره ي امنيت را به دست آوريد و ژنوم را به قلمرو امپراتوري منتقل كنيد. من بايد در اين مورد تصميم بگيرم، و اين تصميم را همين الان به شما ابلاغ مي كنم. شما پنهان خواهيد شد تا آب ها از آسياب بيفتد، و ژنوم را هم فورا به كابال تحويل مي دهيد تا براي خروجش از اين سياره راهي پيدا كند.»
بعد هم از زير تاريكي خرقه اش نگاهي تند و تيز به من انداخت كه شاخك هايم را به لرزه درآورد. لحنش به قدري آمرانه بود كه من و غامباراك و ساير حاضران در برابرش كرنش كرديم. من چاپلوسانه بازوهايم را دراز كردم و گوشه ي ردايش را به علامت اطاعت فشردم. گفت: «بسيار خوب، گويا بحث ديگري باقي نمانده باشد.»
با حركتي ناگهاني برگشت و به سمت در تالار پيش رفت. وقتي از تالار خارج شد، آهي از سر آسودگي كشيدم و به غامباراك گفتم: «بسيار خوب، امر ناظر را كه شنيدي؟ ژنوم هورپات را براي بارگذاري حاضر كن. اما تا وقتي فرمان مستقيم مرا نشنيده اي، آن را به كابال تحويل نده.»
غامباراك موهايش را براي چشم بر هم زدني روي بدنش جمع كرد و شل شل زنان از تالار خارج شد. بر تخت شناور خود تكيه زدم و به يكي از دازيمداها گفتم: «فوري به نزد مالكوسي كه در عمليات دستبرد به بانك حضور داشت برو، بگو هدفي را كه برايش تعيين كرده بودم، نابود كند. بگو به پايين ردايش فرستنده اي نشان دار چسبانده شده…»
ادامه مطلب: هجده روز بعد- ده ساعت پيش از پايان- رگا
رفتن به: صفحات نخست و فهرست کتاب