دوشنبه , اسفند 11 1404

بخش ششم: اسطوره‌‌‌ی کوروش – گفتار دوم: ذوالقرنین (1)

بخش ششم: اسطوره‌‌‌ی کوروش

گفتار دوم: ذوالقرنین

یکی از انگاره‌‌‌های افسانه‌‌‌آمیزِ منسوب به کوروش، که به خصوص در سال‌‌‌های اخیر به خاطر رویکرد ایدئولوژیک نظام سیاسی حاکم بر ایران مورد توجه بیشتری قرار گرفته، ذوالقرنین است. ذوالقرنین یکی از شاهان ستوده‌‌‌شده در قرآن است و این برداشت که او همان کوروش بزرگ بوده، از سویی برای بزرگداشت خاطره‌‌‌ی کوروش مشروعیتی دینی فراهم می‌‌‌آورد و از سوی دیگر راه را بر همگرایی ملی‌‌‌گرایی ایرانی جدید و اسلامِ مدرن هموار می‌‌‌سازد. از آن‌‌‌جا که ارتباط میان ذوالقرنین قرآنی و کوروش هخامنشی در سال‌‌‌های اخیر موضوع گمانه‌‌‌زنی‌‌‌های فراوان بوده، لازم است به این انگاره‌‌‌ی کوروش نیز بنگریم و عناصر آن را و نسبت‌‌‌شان با کوروش تاریخی را بررسی کنیم.

نخستین کاربرد کلمه‌‌‌ی عربیِ ذوالقرنین، به قرآن باز می‌‌‌گردد. در سوره‌‌‌ی کهف می‌‌‌خوانیم:

وَيَسْأَلُونَكَ عَن ذِي الْقَرْنَيْنِ قُلْ سَأَتْلُو عَلَيْكُم مِّنْهُ ذِكْرًا 83 إِنَّا مَكَّنَّا لَهُ فِي الْأَرْضِ وَآتَيْنَاهُ مِن كُلِّ شَيْءٍ سَبَبًا 84 فَأَتْبَعَ سَبَبًا 85 حَتَّى إِذَا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَغْرُبُ فِي عَيْنٍ حَمِئَةٍ وَوَجَدَ عِندَهَا قَوْمًا قُلْنَا يَا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا 86 قَالَ أَمَّا مَن ظَلَمَ فَسَوْفَ نُعَذِّبُهُ ثُمَّ يُرَدُّ إِلَى رَبِّهِ فَيُعَذِّبُهُ عَذَابًا نُّكْرًا 87 وَأَمَّا مَنْ آمَنَ وَعَمِلَ صَالِحًا فَلَهُ جَزَاء الْحُسْنَى وَسَنَقُولُ لَهُ مِنْ أَمْرِنَا يُسْرًا 88 ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَبًا 89 حَتَّى إِذَا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَطْلُعُ عَلَى قَوْمٍ لَّمْ نَجْعَل لَّهُم مِّن دُونِهَا سِتْرًا 90 كَذَلِكَ وَقَدْ أَحَطْنَا بِمَا لَدَيْهِ خُبْرًا 91 ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَبًا 92 حَتَّى إِذَا بَلَغَ بَيْنَ السَّدَّيْنِ وَجَدَ مِن دُونِهِمَا قَوْمًا لَّا يَكَادُونَ يَفْقَهُونَ قَوْلًا 93 قَالُوا يَا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِنَّ يَأْجُوجَ وَمَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ فَهَلْ نَجْعَلُ لَكَ خَرْجًا عَلَى أَن تَجْعَلَ بَيْنَنَا وَبَيْنَهُمْ سَدًّا 94 قَالَ مَا مَكَّنِّي فِيهِ رَبِّي خَيْرٌ فَأَعِينُونِي بِقُوَّةٍ أَجْعَلْ بَيْنَكُمْ وَبَيْنَهُمْ رَدْمًا 95 آتُونِي زُبَرَ الْحَدِيدِ حَتَّى إِذَا سَاوَى بَيْنَ الصَّدَفَيْنِ قَالَ انفُخُوا حَتَّى إِذَا جَعَلَهُ نَارًا قَالَ آتُونِي أُفْرِغْ عَلَيْهِ قِطْرًا 96 فَمَا اسْطَاعُوا أَن يَظْهَرُوهُ وَمَا اسْتَطَاعُوا لَهُ نَقْبًا 97 قَالَ هَذَا رَحْمَةٌ مِّن رَّبِّي فَإِذَا جَاء وَعْدُ رَبِّي جَعَلَهُ دَكَّاء وَكَانَ وَعْدُ رَبِّي حَقًّا 98[1]

یعنی:‌‌‌ و از تو درباره‌‌‌ی شاخدار (ذوالقرنين) مى‏پرسند. بگو به زودى چيزى از او براى شما خواهم خواند. (83) ما در زمين به او شکوهی داديم و از هر چيزى دانشى بدو بخشيديم (84) تا راهى را دنبال كرد (85) تا آن‌‌‌گاه كه به غروبگاه خورشيد رسيد. دریافت که در چشمه‏اى گل‏آلود و سياه غروب مى‏كند و نزديك آن گروهی را يافت. گفتیم: اى شاخدار (ذوالقرنين) يا شکنجه‌‌‌شان مى‏كنى يا در ميان‌‌‌شان نيكويى پيش مى‏گيرى؟ (86) گفت: اما هر كه ستم کند شکنجه‌‌‌اش خواهيم كرد. سپس به سوى پروردگارش بازگردانيده مى‏شود. آن‌‌‌گاه او را سخت شکنجه ‏خواهد كرد (87) و اما هر كه بگرود و كار به‌‌‌سامان كند پاداشى نيكوتر خواهد داشت و به فرمان خود او را به كارى آسان واخواهيم داشت. (88) سپس راهى را دنبال كرد (89) تا آن‌‌‌گاه كه به جايگاه برآمدن خورشيد رسيد، دريافت كه بر گروهی طلوع مى‏كرد كه براى ايشان در برابر آن پوششى قرار نداده بوديم. (90) چنان بود و همانا به دانشی كه نزدش بود احاطه داشتيم. (91) سپس راهى را دنبال کرد (92) تا وقتى به ميان دو کوه رسيد، بیرون از آنها گروهی را یافت که سخنی را درنمی‌‌‌يافتند. (93) گفتند اى شاخدار (ذوالقرنين)، به راستی که يأجوج و مأجوج در زمين تباهی مى‏كنند. آيا پولی در اختيار تو قرار دهيم تا ميان ما و آنان دیواری قرار دهى؟ (94) گفت: آنچه پروردگارم به من در آن پادشاهی داده بهتر است. مرا با نيرويى يارى كنيد، ميان شما و آنها بندی (سدى) استوار قرار دهم. (95) براى من پاره‌‌‌هاي آهن بياوريد تا آن‌‌‌گاه كه ميان دو كوه برابر شد گفت بدميد. تا وقتى كه آن را آتش گردانيد گفت مس گداخته برايم بياوريد تا روى آن بريزم. (96) نتوانستند از آن بالا روند و نتوانستند آن را سوراخ كنند. (97) گفت اين بخشایشی از جانب پروردگارم است و چون وعد‌‌‌ه‌‌‌ی پروردگارم فرا رسد آن را درهم كوبد و وعده پروردگارم راست است. (98)

این بخش از سوره‌‌‌ی کهف، پاسخی است به نضر بن حارث و دوستانش که برای آزمودن حضرت محمد به نزد یهودیان خیبر رفته بود[2] و سه پرسش از ایشان دریافت کرده بود و آن را از پیامبر اسلام پرسید. یکی از این پرسش‌‌‌ها به هویت ذوالقرنین باز می‌‌‌گشت و آیاتی که خواندیم پاسخ قرآن به این پرسش است. دو پرسش دیگر به ماهیت روح و چیستیِ داستان اصحاب کهف مربوط می‌‌‌شد.[3]

درباره‌‌‌ی این‌‌‌که منظور از ذوالقرنین کدام شخصیت تاریخی بوده، حدس و گمان‌‌‌های فراوان وجود دارد. در دوران اسلامی و به خصوص در تفسیرهای قرآن، اشار‌‌‌هایی وجود دارد که بیشترشان این نام را با اسکندر مقدونی همسان می‌‌‌نماید. هر چند در شرح آن به ملوک یمن هم اشاره‌‌‌هایی شده است. نخست به ملوک یمن بپردازیم که قولی سست‌‌‌بنیان‌‌‌تر از بقیه است.

این دیدگاه که ذوالقرنین یکی از ملوک یمن بوده در برخی از منابع کهن انعکاس یافته است. ابوجعفر طبری او را با پیامبران قدیم عبرانی هم‌‌‌عصر دانسته است[4] و می‌‌‌نویسد خضر که هم‌‌‌دوران با این ذوالقرنین بوده، در روزهای فریدون پسر ضحاک می‌‌‌زیسته است. آن‌‌‌گاه اشاره می‌‌‌کند که این دیدگاه عموم علمای اهل کتاب است، ولی بعضی گفته‌‌‌اند در روزهای موسی بن عمران، و بعضی دیگر گفته‌‌‌اند در زمان ابراهیم خلیل قرار داشته‌‌‌ است. برخی بر این مبنا گفته‌‌‌اند که ذوالقرنینی که در عهد ابراهیم بوده همان فریدون پسر ضحاک بوده، و خضر در سرآغاز لشگر او بوده‌‌‌ است.[5]

ابو محمد عبدالملک بن هشام در کتاب تیجان می‌‌‌نویسد: «ذوالقرنین… تبعی بوده دارای تاج. در آغاز سلطنت ستمگری کرد و در پایان فروتنی پیشه گرفت، و در بیت‌‌‌المقدس به خضر برخورده با او به مشارق زمین و مغارب آن سفر کرد و همان‌‌‌گونه که خدای تعالی فرموده همه رقم اسباب سلطنت برایش فراهم شد و سد یأجوج و مأجوج را بنا نهاد و در پایان در عراق از جهان رفت. ولی اسکندر، یونانی بوده و او را اسکندر مقدونی می‌‌‌گفتند، و مجدونی‌‌‌اش نیز خوانده‌‌‌اند»[6].

هم‌‌‌چنین از ابن عباس نقل شده که ذوالقرنین از نژاد حمیریان بود و نامش صعب بن ذی مرائد بوده، و او همان است که خدایش در زمین مکنت داده و از هر سببی به وی ارزانی داشت، و او به دو کران آفتاب و به رأس زمین رسید و سدی بر یأجوج و مأجوج ساخت. بعضی به او گفتند: پس اسکندر چه کسی بوده؟ گفت: او مردی حکیم و درستکار از اهل روم بود که بر کناره دریا در آفریقا مناری ساخت و سرزمین رومه را گرفته به دریای عرب آمد و در آن دیار آثار بسیاری از کارگاه‌‌‌ها و شهرها بنا نهاد.

غزالی در سر‌‌‌العالمین و کشف ما فی الدارین بر همین مبنا شرحی مفصل درباره‌‌‌ی ذوالقرنین به دست داده و او را یکی از ملوک یمن می‌‌‌داند. او نوشته که ذوالقرنین لقب مردی بوده به نام صعب که مادرش هیلانه و پدرش جبل نام داشته و پیشه‌‌‌ي پدرش نساجی بوده است. او به قبیله‌‌‌ی بنی‌‌‌حمیر تعلق داشته و در کودکی یتیم شده و به همراه مادرش به قسطنتنیه رفته و بعد از آن که طی سه رویا به آینده‌‌‌ی درخشانش آگاه شده، با خضر دوستی‌‌‌ای پیدا کرده است.

در روایتی دیگر از کعب الاحبار پرسیدند که ذوالقرنین که بوده؟ گفت: قول درست نزد ما که از احبار و پیشینیان خود شنیده‌‌‌ایم این است که وی از قبیله و نژاد حمیر بوده و نامش صعب بن ذی مرائد بوده، و ولی اسکندر از یونان و از دودمان عیصو فرزند اسحاق بن ابراهیم خلیل بوده. و رجال اسکندر، زمان مسیح را درک کردند که از آن میان ایشان جالینوس و ارسطاطالیس بوده‌‌‌اند. همدانی هم در الاکیل من اخبار الیمن و انساب حِمْیَر نوشته: «کهلان بن سبا صاحب فرزندی شد به نام زید، و زید پدر عریب و مالک و غالب و عمیکرب بوده ‌‌‌است. هیثم گفته: عمیکرب فرزند سبا برادر حمیر و کهلان بود. عمیکرب صاحب دو فرزند به نام ابو مالک فدرحا و مهیلیل گردید و غالب دارای فرزندی به نام جنادة بن غالب شد که پس از مهیلیل بن عمیکرب بن سبا سلطنت یافت. و عریب صاحب فرزندی به نام عمرو شد و عمرو هم دارای زید و همیسع گشت که ابا الصعب کنیه داشت. و این ابا الصعب همان ذوالقرنین نخست است… ذوالقرنین اسمش صعب بن مالک بن حارث الاعلی فرزند ربیعة بن الحیار بن مالک، و درباره‌‌‌ی ذوالقرنین گفته‌‌‌های زیادی هست. و این کلامی است فراگیر، و از آن بهره‌‌‌گیری می‌‌‌شود که نخست فرنام ذوالقرنین مختص به شخص مورد بحث نبوده بلکه پادشاهانی چند از ملوک حمیر به این نام ملقب بوده‌‌‌اند، ذوالقرنین نخست، و ذوالقرنین‌‌‌های دیگر. و دوم ذوالقرنین نخست آن کسی بوده که سد یأجوج و مأجوج را پیش از اسکندر مقدونی به چند سده بنا نهاده و معاصر با ابراهیم خلیل و یا پس از او بوده است»[7].

فرضِ یمنی بودنِ ذوالقرنین هم‌‌‌چنان در قرون میانه هم رواج داشته است. طوری که ابن کثیر در البدایة و النهایة[8]، که در قرن هشتم هجری نوشته شده، شعری از اعشی را به نقل از ابن‌‌‌هشام آورده که نام ذوالقرنین را در خود دارد و نشان می‌‌‌دهد مردم یمن در دوران جاهلیت این اسم را می‌‌‌شناخته‌‌‌اند:

و الصعب ذوالقرنین اصبح ثاویا               بالجنوفی جدث اشم مقیما

همچنین می‌‌‌گویند عثمان بن ابی‌‌‌الحاضر برای ابن عباس این شعر را خواند که:

قد کان ذوالقرنین جدی مسلما ملکا تدین له الملوک و تحشدو

بعد از آن هم سنتِ بزرگداشت ذوالقرنین در ادبیات عرب تداوم می‌‌‌یابد. چنان که نعمان بن بشیر می‌‌‌گوید:

فمن ذایعاد دنا من الناس معشرا               کراما فذوالقرنین منا و حاتم

و حارثی می‌‌‌گوید:[9]

سموالنا واحدا منکم فنعرفه                فی الجاهلیة لاسم الملک محتملا

کالتبعین و ذوالقرنین تقبله               اهل الحجی فاحق القول ماقبلا

و ادب دئب خزاعی می‌‌‌سراید که:

و منا الذی بالخافقین تغربا               و اصعد فی کل البلاد و صوبا

فقدنال قرن الشمس مشرقا و مغربا               و فی ردم یأجوج بنی ثم نصبا

و ذلک ذوالقرنین تفخر حمیر               بعسکر قبل لیس یحصی فیحسبا

هم‌‌‌چنین مقریزی در الخطط نوشته: «بدان که پژوهش علمای اخبار به این‌‌‌جا منتهی شده که ذوالقرنین که قرآن کریم نامش را برده و فرموده: «و یسالونک عن ذی القرنین…» مردی عرب بوده که در سروده‌‌‌های عرب نامش بسیار آمده ‌‌‌است، و نام اصلی‌‌‌اش صعب بن ذی مرائد فرزند حارث رائش، فرزند همال ذی سدد، فرزند عاد ذی منح، فرزند عار ملطاط، فرزند سکسک، فرزند وائل، فرزند حمیر، فرزند سبا، فرزند یشجب، فرزند یعرب، فرزند قحطان، فرزند هود، فرزند رهگذر، فرزند شالح، فرزند أرفخشد، فرزند سام، فرزند نوح بوده ‌‌‌است. و او پادشاهی از شاهان حمیر است که همه از عرب عاربه بودند و عرب عرباء هم نامیده شده‌‌‌اند. و ذوالقرنین تبعی بوده صاحب تاج، و چون به سلطنت رسید نخست تجبر پیشه کرده و سرانجام برای خدا فروتنی کرده با خضر دوست شد، و کسی که گمان کرده ذوالقرنین همان اسکندر پسر فیلبس است اشتباه کرده، برای این‌‌‌که واژه «ذو» عربی است و ذوالقرنین از لقب‌‌‌های عرب برای پادشاهان یمن است، و اسکندر لفظی است رومی و یونانی»[10].

اصمعی هم در تاریخ العرب قبل الاسلام و نشوان بن سعید در شمس‌‌‌العلوم چنین روایتی را ذکر کرده‌‌‌اند. اما درباره‌‌‌ی نام واقعی‌‌‌ آن شاه یمنی اختلافی میان‌‌‌شان دیده می‌‌‌شود. اصمعی می‌‌‌گوید که او اسعد الکامل نام داشت و فرزند حسان بوده است.[11] در تاریخ بناکتی ذوالقرنین لقب یکی از ملوک یمن به نام ابو كرت شمر بن عبيد بن افريقيس بن ابرهه بن حارث دانسته شده است.[12] اما نشوان بن سعید نام او را الصَّعب بن الحارث الرائِش یا الصَّعب بن قَرین بن هَمال ملقب به تبّع اَقرَن دانسته‌‌‌،[13] و این را از روایت ابن هشام وام گرفته است.[14] در همین کتاب می‌‌‌خوانیم که ذوالقرنین یمنی کسی بود که سد مأرب را در سرزمین حمیر ساخت و عربستان و ترکستان را فتح کرد و تا دیوار چین پیش رفت.

یکی از دلایلی که ذوالقرنین را با ملوک یمن همسان انگاشته‌‌‌اند، آن است که برخی از این امیران محلی به لقب خود پیشوند ذی را می‌‌‌افزودند و به خاطر دارا بودنِ چیزی آوازه‌‌‌ای می‌‌‌یافتند. از این رو، ایشان را اذواء می‌‌‌خواندند. از میان‌‌‌شان به نام‌‌‌هایی مانند ذی همدان، ذی غمدان، ذی المنار، ذی الاذغار و ذی یزن می‌‌‌توان اشاره کرد. مورخان دوران اسلامی ذوالقرنین را مردی مسلمان، یکتاپرست، دادگر، نیکوسیرت، قوی، باهیبت و باشکوه دانسته‌‌‌اند. آورده‌‌‌اند که او با لشگری بسیار انبوه به طرف باختر رفته، نخست بر مصر و سپس بر فراسوی آن چیره شد. آن‌‌‌گاه هم‌‌‌چنان در کناره دریای سپید به سیر خود ادامه داده تا به کناره‌‌‌ی اقیانوس غربی رسیده، و در آن‌‌‌جا آفتاب را دیده که در عینی حمئة و یا حامیه فرو می‌‌‌رود. سپس از آن‌‌‌جا رو به خاور نهاده، و در راه خود آفریقا را بنا نهاد. مردی بوده بسیار حریص و خبره در بنائی و عمارت. و هم‌‌‌چنان سیر خود را ادامه داده تا به شبه‌‌‌جزیره و صحراهای آسیای میانه رسیده، و از آن‌‌‌جا به ترکستان و دیوار چین برخورده، و در آن‌‌‌جا قومی را یافته که خدا میان آنان و آفتاب ساتری قرار نداده بود.

با مرور آنچه درباره‌‌‌ی همسانی ذوالقرنین و ملوک یمن گفته شده، سه نکته روشن می‌‌‌شود. نخست آن که بین نویسندگان توافقی وجود ندارد که ذوالقرنین دقیقاً چه کسی بوده، و هویت او در میان ملوک یمن مشخص نیست، بلکه معمولاً او را یکی از تبابعه دانسته‌‌‌اند. این که کدام‌‌‌یک، معلوم نیست. دیگر آن که سازگاری‌‌‌ای میان زندگی‌‌‌نامه‌‌‌ی ملوک یمن و آنچه درباره‌‌‌ی ذوالقرنین روایت شده، وجود ندارد. یعنی وقتی بحث به همسانی این دو می‌‌‌رسد، نویسندگان به اموری افسانه‌‌‌آمیز روی می‌‌‌آورد و داستان‌‌‌پردازی‌‌‌هایی می‌‌‌کنند که بی‌‌‌شک درباره‌‌‌ی تاریخ واقعی امیران یمنی راست نبوده است. سومین نکته آن که دلیل روشنی برای همسان انگاشتن این دو ارایه نشده، مگر شباهت لقب ذوالقرنین با لقب برخی از ایشان.

قرآن سه ویژگی مهم را برای ذوالقرنین برمی‌‌‌شمرد و دو کارِ بزرگ را به او نسبت می‌‌‌دهد، که این‌‌‌ها عناصر اصلی داستان ذوالقرنین هستند. ویژگی‌‌‌ها عبارتند از داشتن دانش، قدرت و شکوه شاهانه‌‌‌ی بزرگ، و خداپرستی. دو کردار او هم عبارتند از سفر به سرزمین ظلمت و دیدار با مردمی بیگانه، و ساختن سد در برابر یأجوج و مأجوج. این سه صفت و آن دو کردار با روایت‌‌‌های مربوط به هیچ یک از ملوک یمن هم‌‌‌خوانی ندارد. به خصوص سفر به دیار ظلمت و ماجراهای بعد از آن بخشی مهم از داستان ذوالقرنین است که در روایت‌‌‌های مربوط به شاهان یمن اثری از آن نمی‌‌‌بینیم. این روایت‌‌‌ها از ابتدای کار وجود داشته است. طوری که میبدی به سفرِ این شخص به کوه قاف نیز اشاره‌‌‌ای دارد و از ضحاک و وهب بن منبه نقل کرده که دانایان به ذوالقرنین صفات کوه قاف را گفتند و به او خبر دادند که در زیر هر شهری رگی از این کوه هست که از زمین‌‌‌لرزه جلوگیری می‌‌‌کند و علت زلزله جنبیدن همان رگ است.[15]

گذشته از این، شرح نزول آیات قرآن نشان می‌‌‌دهد که مخالفان حضرت محمد برای نشان دادنِ ناآشنایی او با این نام از او درباره‌‌‌اش پرسش کرده‌‌‌اند. اگر ذوالقرنین در آن هنگام لقب یکی از ملوک حمیری بود که اشکالی در پاسخ‌‌‌گویی ایجاد نمی‌‌‌شد و کل این چالش بی‌‌‌معنا می‌‌‌گشت. بنابراین روشن است که منظور از ذوالقرنین در زمان نزول این آیات ملوک یمن نبوده، و این پیوند بعدتر و بر مبنای تفاخر اعراب به شاهان قدیمی‌‌‌شان شکل گرفته است.

دومین و مشهورترین قول، آن است که ذوالقرنین را با اسکندر مقدونی یکی بدانند. ابوالکلام آزاد نوشته که ابن سینا نخستین کسی بوده که اسکندر و ذوالقرنین را در کتاب شفا یکی انگاشته است و بعد از او نیز امام فخر رازی این نظر را تأیید کرده و تبارنامه‌‌‌های دیگر ذوالقرنین را مردود دانسته است.[16] ابن بلخی، بلعمی و بیرونی[17] نیز ذوالقرنین را اسکندر دانسته‌‌‌اند. در مجمل‌‌‌التواریخ و القصص (520 هجری) می‌‌‌خوانیم که دو ذوالقرنین داشته‌‌‌‌‌‌ایم. یکی که هم‌‌‌زمان با ابراهیم خلیل بوده و به جست‌‌‌وجوی آب حیات رفت، و دیگری که معاصر موسی بود و در سوره‌‌‌ی کهف به او اشاره شده و او همان «اسکندر ماقدونی» یا ذوالقرنین ثانی است.

سورآبادی آشکارا او را با اسکندر مقدونی یکی گرفته است. چون گفته که ذوالقرنین همان «اسکندر بن القیصر الرومی» بود که در جنگ با کفار سرش دو زخم برداشته بود و از این رو شبیه به شاخ دیده می‌‌‌شد. هم او روایتی خیال‌‌‌پردازانه‌‌‌تر را تعریف کرده و گفته که ذوالقرنین در اثر این دو زخم مرده بود، اما خداوند او را زنده ساخت تا به جهادش با کافران ادامه دهد.[18] او همان کسی بود که بر دارا (داریوش سوم هخامنشی) چیره شد. دارا دو وزیر داشت که دسیسه کردند و او را به قتل رساندند، اما ذوالقرنین به قدری به دارا احترام می‌‌‌گذاشت که این دو وزیر را اعدام کرد. آن‌‌‌گاه به هند لشگر کشید و در جنگ با شاه آن‌‌‌جا که فور نام داشت پیروز شد. چون ارابه‌‌‌هایی را با اسبانی هراسیده و باری آتشین به میان صف پیل‌‌‌های فور فرستاد و باعث شد تا این جانوران به میان رسته‌‌‌ی هندیان بگریزند و منهزم‌‌‌شان سازند. هم‌‌‌چنین در موردش گفته شده که به جابلعا در کرانه‌‌‌ی شرقی زمین رفت و در آن‌‌‌جا مناره‌‌‌ای با آینه‌‌‌ای آهنین ساخت تا به کمکش شهر را با انعکاس نور آفتاب به آتش بکشد و به این ترتیب مردم آن‌‌‌جا را به تسلیم شدن وادار کرد.[19]

اشاره‌‌‌ی سورآبادی از این نظر مهم است که انگار به آمیختگی دو سویه‌‌‌ی نور و ظلمت در باورهای قدیمی ایرانی اشاره می‌‌‌کند و آن را به ذوالقرنین منسوب می‌‌‌کند. او ذوالقرنین را لقب سلیمان و اسکندر می‌‌‌داند و می‌‌‌گوید اسکندر برای جهاد در راه خدا به جنگ رفت و دو بار به دو سوی سرش ضربه خورد و مُرد و باز به امر خداوند زنده شد و بعد از آن به خاطر دو جای زخم روی سرش او را ذوالقرنین نامیدند. او هم‌‌‌چنین نوشته که ذوالقرنین بر هر دو لشگر نور و ظلمت فرمان می‌‌‌راند و آنها را در جابلقا و جابلسا مستقر ساخته بود. این توصیف‌‌‌ها از سویی به جمشید و پیوندش با هر دو نیروی خیر و شر شباهت دارد، و از سوی دیگر می‌‌‌تواند به چارچوب عمومی‌‌‌ترِ دین مهری اشاره کند که بهره‌‌‌مندی و غلبه بر هر دو سویه‌‌‌ی نور و ظلمت را ضروری و سودمند می‌‌‌دانست. اگر بخواهیم از سخن سورآبادی نتیجه‌‌‌ای تاریخی بگیریم، باید بگوییم این روایت‌‌‌ها شاید به پیوند کوروش با گرایش مهرپرستانه در دین زرتشتی پیوند داشته باشد. هرچند بعد از گذر زمانی چنین دراز اظهار نظر در این زمینه نوعی بی‌‌‌احتیاطی علمی قلمداد می‌‌‌شود.

یکی از اولین کسانی که با دیدی نقادانه به برابری ذوالقرنین و اسکندر نگریست، ابوریحان بیرونی است که در آثارالباقیه نوشت «اسکندر بن فیفوس یونانی… چون که در مقاصد خویش حکمت اعمال می‌‌‌کرد و به رای معلم خود ارسطو در مشکلاتی که برای او روی می‌‌‌داد، عمل می‌‌‌کرد، بدین سبب او را ذوالقرنین گفتند»[20]. ایراد این تفسیر آن است که شاخ‌‌‌دار بودن که معنای ذوالقرنین است، ربطی به حکیمانه حکومت کردن ندارد. بیرونی خود به این نکته واقف بوده و دو دلیلِ دیگر برای این لقب پیشنهاد می‌‌‌کند. یکی آن که اسکندر دو قرنِ شمس (یعنی محل طلوع و جایگاه غروب خورشید) را در قلمرو خویش داشت و بر آن‌‌‌جا فرمان می‌‌‌راند. دیگر آن که دورگه بود و از دو شاخِ پارسی و یونانی (روم و فرس) برخاسته بود. بیرونی برای تأیید این حالت دوم به داستانِ جعلی‌‌‌ای اشاره کرده و اسکندر فرزند حرامزاده‌‌‌ی دارای اکبر (داریوش بزرگ) دانسته است.[21] چنین مي‌‌‌نماید که خودِ بیرونی به سست بودن این برداشت آگاه بوده، چون بلافاصله بعد از این جملات بندی آورده درباره‌‌‌ی نسب‌‌‌های ساختگی و جعلِ تبارنامه‌‌‌های شخصیت‌‌‌های تاریخی.

با وجود این، در منابع تاریخی و دینی ایرانی معمولاً ذوالقرنین را با اسکندر یکی گرفته‌‌‌اند. سمعانی در الانساب این نام را لقب اسکندر رومی می‌‌‌داند. غیاث‌‌‌الدین خواندمیر در حبیب‌‌‌السیر نام او را اسکندر دانسته ولی میان وی و اسکندر فیلقوس (مقدونی) تمایز قایل شده و گفته پادشاهی بوده که چهل سال حکومت کرده و سفر بسیار کرده و سد یأجوج و مأجوج را ساخته است. سید هبه‌‌‌‌‌‌الدین شهرستانی هم به ارتباط ذوالقرنین و سد اشاره کرده و گفته وی با اسکندر رومی متفاوت بوده است.[22] حسن بن قطان مروزی نوشته که ذوالقرنین لقب چند پادشاه بوده و یکی از آنها همان است که سد را ساخت. این شخص بلینس نام داشت و شاه آشور بود. آن‌‌‌که نامش در قرآن آمده از تبابعه بوده و همان شمریرعش است که دو دسته موی سپید از نوزادی بر سرش رویید و آنها را هم‌‌‌چون دو شاخ بر سرش می‌‌‌بافتند.

جالب آن که به تدریج ذوالقرنین از مرتبه‌‌‌ی شاهی باشکوه به پیامبری دادگر دگردیسی یافت. ابن اثیر در المرصع ذوالقرنین را ملکی صالح خوانده که، به گفته‌‌‌ی بعضی، از انبیا بوده است. در تقویم التاریخ رخدادها به صورت سال‌‌‌شمار از زمان آفرینش جهان تا سال 1085 هجری قمری ذکر شده است. در برابر سالِ 5288 بعد از خلقت می‌‌‌خوانیم: «وفات اسكندر بن فيلفوس يونانى و ذوالقرنين‏ ثانى در شهر زور»[23]، و در وقایع سال 3480 می‌‌‌خوانیم: «ملاقات ذوالقرنين‏ حميرى‏ بانى سد و صاحب خضر عليه السّلام با حضرت ابراهيم در مكه معظمه»[24]. در وقایع السنین و الاعوام نام ذوالقرنین در باب اول در میان «انبیای عظام و رسل کرام» ذکر شده است.[25] در تاریخ روضة الصفا هم نام ذوالقرنین اکبر را در میان پیامبران می‌‌‌بینیم.[26] از دید کشف الاسرار، علم به چهار رده تقسیم می‌‌‌شود: ‌‌‌علم الاسماء که به آدم تعلق داشت، علم تعبیر که در اختیار یوسف بود،‌‌‌ علم غیب که خضر بر آن احاطه داشت، و علم طلسم که ذوالقرنین آن را دارا بود.[27] میبدی می‌‌‌گوید نار در قرآن شش معنا دارد: عقوبت برای کافران، مذلت برای شیطان، معونت برای ذوالقرنین، کرامت برای ابراهیم، معرفت و هدایت برای موسی، و منفعت.[28] باور به پیامبر بودنِ این شخص تا روزگار ما ادامه یافته است. چنان که عمادالدین حسین اصفهانی (عمادزاده) در کتاب تاریخ انبیا به دو ذوالقرنین قایل شده، یکی اسکندر پسر فیلیپ مقدونی و دیگری شاهی مؤمن و خداپرست که از نوادگان اسحاق بن ابراهیم بود و برخی او را از پیامبران دانسته‌‌‌اند و پسرخاله‌‌‌ی خضر حکیم بوده و مقبره‌‌‌اش هم در دومة‌‌‌الجندل قرار دارد.[29]

پیامبری ذوالقرنین به خصوص با داستان سفرِ او به ظلمات و ساخته شدنِ سدی در برابر قومِ مهاجم یأجوج و مأجوج ارتباط دارد. یأجوج و مأجوج نام‌‌‌هایی هستند که در عربستانِ پیش از اسلام هم شناخته شده بودند و روایت‌‌‌های‌‌‌شان در ارتباط با کوروش احتمالاً از مجرای ادبیات سریانی به این سرزمین راه یافته است. اصل کلمه در زبان‌‌‌های سامی از גוג (گوگ) و מגוג (مگوگ) عبری گرفته شده که در مورد داستان‌‌‌های اساطیری مربوط به کوروش به کار رفته است. این دو کلمه را در سه جای کتاب مقدس می‌‌‌بینیم. یکی در «پیشگویی‌‌‌های حزقیال» که چنین جمله‌‌‌ای را می‌‌‌خوانیم:[30]

‎1‏. וַיְהִ֥י דְבַר־יְהוָ֖ה אֵלַ֥י לֵאמֹֽר׃

‎2. ‏בֶּן־אָדָ֗ם שִׂ֤ים פָּנֶ֙יךָ֙ אֶל־גּוֹג֙ אֶ֣רֶץ הַמָּג֔וֹג נְשִׂ֕יא רֹ֖אשׁ מֶ֣שֶׁךְ וְתֻבָ֑ל וְהִנָּבֵ֖א עָלָֽיו׃

1. καὶ ἐγένετο λόγος κυρίου πρός με λέγων

2. υἱὲ ἀνθρώπου στήρισον τὸ πρόσωπόν σου ἐπὶ Γωγ καὶ τὴν γῆν τοῦ Μαγωγ ἄρχοντα Ρως Μοσοχ καὶ Θοβελ καὶ προφήτευσον ἐπ᾽ αὐτὸν

1. Et factus est sermo Domini ad me, dicens:

2. Fili hominis, pone faciem tuam contra Gog, terram Magog, principem capitis Mosoch et Thubal, et vaticinare de eo.

و کلام خداوند بر من نازل شده گفت:

ای پسر انسان به جوج که از زمین ماجوج و رئیس روش و ماشک و توبال است بنگر و بر او نبوت نما.

ابتدای باب بعدی «کتاب حزقیال» هم با اشاره‌‌‌ی دیگری به همین قوم آغاز می‌‌‌شود:[31]

‏וְאַתָּ֤ה בֶן־אָדָם֙ הִנָּבֵ֣א עַל־גּ֔וֹג וְאָ֣מַרְתָּ֔ כֹּ֥ה אָמַ֖ר אֲדֹנָ֣י יְהוִ֑ה הִנְנִ֤י אֵלֶ֙יךָ֙ גּ֔וֹג נְשִׂ֕יא רֹ֖אשׁ מֶ֥שֶׁךְ וְתֻבָֽל׃

καὶ σύ υἱὲ ἀνθρώπου προφήτευσον ἐπὶ Γωγ καὶ εἰπόν τάδε λέγει κύριος ἰδοὺ ἐγὼ ἐπὶ σὲ Γωγ ἄρχοντα Ρως Μοσοχ καὶ Θοβελ

Tu autem, fili hominis, vaticinare adversum Gog, et dices: [Hæc dicit Dominus Deus: Ecce ego super te, Gog, principem capitis Mosoch et Thubal.

پس تو ای پسر انسان درباره‌‌‌ی جوج نبوت کرده بگو، خداوند یهوه چنین می‌‌‌فرماید که اینک ای جوج رئیس روش و ماشک و توبال، من به ضد تو هستم.

در نهایت سومین اشاره را در «مکاشفه‌‌‌ی یوحنا» می‌‌‌خوانیم که در اواخر دوران اشکانی نوشته شده و به سنت مسیحی تعلق دارد:[32]

7. Et cum consummati fuerint mille anni, solvetur Satanas de carcere suo, et exibit, et seducet gentes, quæ sunt super quatuor angulos terræ, Gog, et Magog, et congregabit eos in prælium, quorum numerus est sicut arena maris.

8. Et ascenderunt super latitudinem terræ, et circuierunt castra sanctorum, et civitatem dilectam.

7. و چون هزار سال به انجام رسد شیطان از زندان خود خلاصی خواهد یافت.

8. تا بیرون رود و امت‌‌‌هایی را که در چهار زاویه‌‌‌ی جهان‌‌‌اند، یعنی جوج و ماجوج را گمراه کند و ایشان را به جهت جنگ فراهم آورد که عدد ایشان چون ریگ دریاست.

اما این دو کلمه در عبری نیز بیگانه هستند و باید به دنبال خاستگاه‌‌‌شان گشت. این کلمه به شکل Gvg (گوگ) و gvgm (مگوگ) به سریانی نیز راه یافته و از آن‌‌‌جا به عربی وارد شده است. لوکزنبرگ افزوده شدنِ «ی» به ابتدای این دو اسم را ناشی از چرخش این اسامی در زبان آرامی می‌‌‌داند. از دید او، این یای آغازین در اصل «آ» خوانده می‌‌‌شده[33] و این را می‌‌‌دانیم که افزوده شدن واک «آ» به ابتدای اسامی بیگانه در زبان آرامی رواج داشته است.

هورویتز معتقد است دو دیو ماندایی که هاگ و ماگ نام دارند خاستگاه این عبارت قرآنی هستند، اما جفری مسیر وام‌‌‌گیری را واژگونه می‌‌‌داند و ادبیات ماندایی را در این مورد وام‌‌‌دار قرآن می‌‌‌شمارد.[34] مفصل‌‌‌ترین شرح قدیمی درباره‌‌‌ی این قوم اساطیری را در تفسیر سورآبادی می‌‌‌توان یافت. از دید این نویسنده، نام این قوم به معنای جوشیدن است و از آن‌‌‌جا ناشی شده که شماری بسیار زیاد دارند و «می‌‌‌گویی می‌‌‌جوشند و بر هم می‌‌‌مخند». نام‌‌‌های دیگر این قوم «مغمغ و کمیز» است که کلمه‌‌‌ی نخست تحریف‌‌‌شده‌‌‌ای از واژه‌‌‌ی مغول است. توصیف سورآبادی نیز به بازتاب ذهنی ویژگی‌‌‌های مردم زردپوستی مربوط می‌‌‌شود که از ترکستان تا چین زندگی می‌‌‌کرده‌‌‌اند. ایشان «مردمی کافر، مردارخوار، پهن‌‌‌روی، سگ‌‌‌دندان و کوتاه‌‌‌بالا» بوده‌‌‌اند که از نوادگان یافث محسوب می‌‌‌شدند.[35] ایشان همه در آن سوی سد ذوالقرنین «پنافته شدند» به جز گروهی اندک که بیرون ماندند و به اتراک (ترک‌‌‌ها) تبدیل شدند. قوم یاجوج و ماجوج دایم در کار رخنه در سدی هستند که برابرشان کشیده شده است. هر شب حاصل تلاش‌‌‌شان آن است که تنها به قدر مویی از سد باقی می‌‌‌ماند،‌‌‌ اما ایشان شب‌‌‌ها استراحت می‌‌‌کنند و هر بار به هم می‌‌‌گویند: فردا کار را تمام می‌‌‌کنیم. اما چون نمی‌‌‌گویند «بسم الله»، سد طی شب بار دیگر به وضعیت سابق خود باز می‌‌‌گردد. تا آن که در روز قیامت یکی از آنها مسلمان می‌‌‌شود و گفتن بسم الله را به ایشان می‌‌‌آموزد و به این ترتیب سد ذوالقرنین شکافته می‌‌‌شود و یأجوج و مأجوج به گیتی (ایران‌‌‌زمین؟) می‌‌‌تازند و تمام مردمان را تهدید می‌‌‌کنند.[36]

در روایت‌‌‌های بعدی شاخ و برگ‌‌‌هایی تازه درباره‌‌‌ی این قوم و ذوالقرنین می‌‌‌بینیم. میبدی در مورد خاستگاه این قوم می‌‌‌گوید که از ریختن پشتاب آدم بر خاک به وجود آمدند و از حوا زاده نشدند. او نام دیگری نیز برای ایشان ذکر می‌‌‌کند: معمع و کمین.[37] قومی که در این سوی مرز یأجوج و مأجوج می‌‌‌زیستند و با آنها دشمن بودند و ذوالقرنین را به ساختن سد برانگیختند، سالوخ و مالوخ نام داشتند.[38] در مورد مردمی که در محل طلوع خورشید زندگی می‌‌‌کردند و در آیه‌‌‌ی 90 مورد اشاره واقع شده‌‌‌اند، ‌‌‌سورآبادی می‌‌‌گوید که تاریس و تافیل نام داشتند و مردمی دوال‌‌‌پا و گلیم‌‌‌گوش بودند.[39] میبدی نوشته که تنها یکی از هر ده تن در میان ایشان لباس بر تن می‌‌‌کرد.[40]

از این گزارش‌‌‌ها برمی‌‌‌آید که منظور از یأجوج و مأجوج قبایل زردپوست ساکن مغولستان و ترکستان بوده‌‌‌اند. سالوخ و مالوخ نیز باید به ساکنان سغد و خوارزم اشاره داشته باشد. در دوران اسلامی قبایل ساکن این منطقه ترکانی بودند که از آمیخته شدن‌‌‌ خون ایرانی و مغول پدید آمده بودند و خصوصیات نژادی مغول‌‌‌ها و زبانی وابسته به مغولی (ترکی) را با سبک زندگی کوچگردانه‌‌‌ و آیین‌‌‌ها و اسامی و سنن دینی ایرانی دارا بودند. در واقع، از قرن سوم میلادی به بعد که واپسین امواج سکاها از شرق پا پس کشیدند و جای خود را به قبایل ترک دادند، این مردم بر صحنه‌‌‌ی تاریخ پدیدار شدند. ترکانی که تا قرن چهارم هجری به درون ایران‌‌‌زمین نفوذ کردند و بعدتر مؤسس بیشتر دودمان‌‌‌های عصر اسلامی در ایران شدند، در واقع، قبایل زردپوستی با تبار مغولی بودند که از نظر نژادی کمی با سپیدپوستان آریایی درآمیخته بودند و از نظر فرهنگی کاملاً ایرانی شده بودند. داستان یأجوج و مأجوج نشانگر هراس ایرانیان شهرنشین از این قبایل کوچگرد و غارتگر است. ریشه‌‌‌ی سد ذوالقرنین اما، به دژهای هفت‌‌‌گانه‌‌‌ای مربوط می‌‌‌شود که کوروش در مرز سغد و ترکستان در برابر قبایل کوچگرد مشابهی کشید. در آن دوران، سراسر ترکستان ایرانی‌‌‌نشین بود و بنابراین قبایل تهدیدگری که باعث شدند ذوالقرنین در ابتدای کار سدش را بسازد، در واقع، سکاهای ایرانی‌‌‌تباری بودند که به همان ترتیب کوچگرد و غارتگر محسوب می‌‌‌شدند.

در آستانه‌‌‌ی حمله‌‌‌ی مغول، ذوالقرنین به خاطر ساختن سدی که در برابر قوم یأجوج و مأجوج ساخته بود بیشتر مورد توجه قرار گرفت. چرا که در این دوران مردم ایران‌‌‌زمین قومِ یادشده را با مغولان یکی می‌‌‌انگاشتند. در تاریخ جهان‌‌‌گشای جوینی اشاره‌‌‌ای هست که نشان می‌‌‌دهد مردم در روزگار نوشته شدن این کتاب ترکان و مغولان را با قوم یأجوج و مأجوج یکی می‌‌‌دانسته‌‌‌اند و سد ذوالقرنین را جایی در شمال شرقی ایران‌‌‌زمین قرار می‌‌‌داده‌‌‌اند. در این متن شرحی آمده از این که مردم شادیاخ چگونه بعد از شنیدن خبر شکست خوردن خان ختای شادمان شدند و خوارزمشاه را بابت این پیروزی شادباش گفتند. در این میان: «با جمعى به نزديك استادم سيّد مرتضى بن سيّد صدرالدّين… رفتم. او را ديدم در كنج خانه‏اى‏ غمناك و زفان از گفت و شنيد بربسته. از صاحب حزن درين روز شادى‌‌‌افروز استكشافى رفت، فرمود كه: اى غافلان! وراى اين تركان قومى‏اند در انتقام و اقتحام لجوج و در كثرت عدد فزون بر يأجوج و مأجوج‏. و قوم ختاى در ما بين به حقيقت سدّ ذى القرنين بودند و نه همانا كه چون آن سدّ مبدّل شود در بيضه اين ملك سكونى باشد و هيچ‏كس را به تمتّع و تنعّم ركونى. امروز تعزيت اسلام مى‏دارم»[41].

در تاریخ عالم‌‌‌‌‌‌آرای عباسی سد اسکندر چنین توصیف شده: «بين الجمهور چنين مشهور است كه سد اسكندر ذوالقرنين‏ كه در قرآن مجيد ذكر آن شده همين سد باب‌‌‌الابواب است كه جهة دفع مضرت ياجوج و ماجوج صفتان داشت كه از كنار دريا تا البرز كوه كشيده شده اما صورت وقوع ندارد زيرا كه آن سد در اقصى ديار شرقى و شمالى است كه ذوالقرنين‏ اكبر در مابين آدميان و ياجوج و ماجوج بروى و آهن و رصاص ترتيب داده و اين سد را مسموع گشته كه شاه انوشيروان كسرى جهة رفع مضرت و آسيب مردم گشت كه جز صورت نوعى نشان از آدمى ندارند ترتيب داده و چون هر شيئى را در مقام تعريف و ستودن بفرد كامل نسبت مي‌‌‌دهند محتمل است كه اين سد را از غايت استحكام بطريق مجاز باين سد نسبت كرده سد اسكندر مي‌‌‌ناميده باشند»[42].

بعد از فرو نشستن آسیب مغولان و بازگشت دودمان‌‌‌های ایران‌‌‌گرا به ایران‌‌‌زمین، رسم شد که شاهان خود را با ذوالقرنین همسان بینگارند و این به خصوص از آن رو بود که درگیری دایمی میان شاهان ایرانی و قبایل مهاجم ازبک و تاتار وجود داشت و با این نظیره‌‌‌سازی خویش را به سازنده‌‌‌ی سدی در برابر یأجوج و مأجوج تشبیه می‌‌‌کردند. نمونه‌‌‌اش آن که اسپناقچی پاشازاده در کتاب انقلاب الاسلام بين الخواص و العوام ماجراهای دوران شاه اسماعیل صفوی و شاه سلیم عثمانی را آورده است. در آن می‌‌‌خوانیم که در سال 921 هجری تاجری اصفهانی، که همان فضل‌‌‌الله پسر روزبهان خنجی بوده، عریضه‌‌‌ای برای شاه اسماعیل فرستاده و در آن شعری در مدح وی سروده است. این شعر به خاطر اشاره به ذوالقرنین جالب توجه است:[43]

چنين ديدم ز اخبار پيمبر                كه ذو القرنين بد در روم قيصر

به ذوالقرنين‏ از آن خود را علم كرد                كه ملك فارس با روم ضم كرد

دو قرن او شاه خود اندر جهان شد                به شرق و غرب حكم او روان شد

بيا اى نصر دين كسر صنم كن‏                به تخت روم، ملك فرس ضم كن‏

كه شرق و غرب را از دولت و كام‏                بگيرد باز ذوالقرنين‏ اسلام‏

ز اخبار ملاحم در صحابه‏                چنين آورد كاتب در كتابه‏

كه در اسلام بعد از قرن بيمر                شود ديندار ذوالقرنين ديگر

تو آن دين‏پرور و كشورستانى‏                كه ذوالقرنين‏ موعود جهانى‏

بيا از روى عالم رنج بردار                بكش زنهار مار و گنج بردار

مراد من از اين، نى گنج و مال است‏                غرض گنج رضاى ذوالجلال است‏

دو قرن ار زان كه ذوالقرنين‏ شد شاد                ترا صد قرن عمر و مملكت باد

الهى سرور ما پير گردد                چون ذوالقرنين‏ عالم‏گير گردد

ز نور عدل او عالم منورّ              امين آمين بگو تا روز محشر

می‌‌‌بینیم که در این شعر ذوالقرنین همان ناجی آخرالزمان است که همه‌‌‌ی گیتی را تسخیر خواهد کرد و شاعر وی را با شاهِ ممدوح خود یکی انگاشته است. این لقب تنها به شاهان ایرانی منحصر نبوده و شاهان عثمانی نیز، که زبان درباری‌‌‌شان پارسی بوده، خویشتن را ذوالقرنین می‌‌‌خوانده‌‌‌اند. این لقب در ایران نیز برای‌‌‌شان به رسمیت شمرده می‌‌‌شده است، چنان که شاه‌‌‌صفی نیز در نامه‌‌‌ای که به زبان ترکی به سلطان ابراهیم خان فرستاده، در کنار لقب‌‌‌های باستانی ایرانی مانند شهنشاه جم‌‌‌جاه، او را «ثانی اسکندر ذوالقرنین» می‌‌‌نامد.[44] از سوی دیگر، شاه‌‌‌عباس صفوی نیز در نامه‌‌‌های درباری ترکی دوره‌‌‌اش با لقبِ «خادم الحرمين الشرفين حافظ شريعت رسول الثقلين، ثانى اسكندر ذوالقرنين‏، سلطان البرّين و البحرين خاقان الشرقين و الغربين سمى جد الامجد» خوانده ‌‌‌شده است.[45]

این سنت همسان انگاشتن ذوالقرنین و اسکندر و همتا گرفتن‌‌‌اش با شاهِ حاکم بعد از دوران صفوی نیزادامه یافت. شاعری به نام ميرزا قوام‌‌‌الدين محمد قزوينى هم وقتی شاهی در «روز پنجشنبه بيست و چهارم شوال سال هزار و صد و چهل هشت بعد از گذشتن هشت ساعت و بيست دقيقه، بطالع اسد تاج بر سر گذاشت»، و خواست ماده‌‌‌ی تاریخ این تاج‌‌‌گذاری را بسراید، اسکندر و ذوالقرنین را یکی گرفت:[46]

اسكندر شان بنصر و تأييد و ظفر           بر مسند جم گشت عدالت گستر

تاريخ جلوس ميمنت مأنوسش            ذوالقرنين است تاج اقبال بسر

به این ترتیب، نام و لقب ذوالقرنین در دوران صفوی و قاجار شهرت و رواجی یافت. دکتر بدره‌‌‌ای در کتابی که نوشته فهرستی از کسانی را فراهم آورده که با لقب ذوالقرنین شناخته می‌‌‌شده‌‌‌اند: فریدون، ابن ابی‌‌‌المظفر حمدان بن ناصرالدوله تغلبی، شمر بن افریقس بن ابرهه بن الرایش، حضرت علی، عمر بن منذر لخمی، منذر بن امرؤالقیس بن نعمان، و هرمس بن میمون.[47]

در این میان، شمار زیادی کتاب و متن درباره‌‌‌ی ذوالقرنین نوشته شده که همه‌‌‌شان او را با اسکندر مقدونی یک می‌‌‌انگارند و افسانه‌‌‌های منسوب به شخصیت‌‌‌های گوناگون را در هویت وی با هم درمی‌‌‌آمیزند. گویا عبدالکافی بن البرکات نخستین کسی بوده که اسکندرنامه‌‌‌ای منثور را بر مبنای روایت‌‌‌های منسوب به وهب بن منبه نوشته است. متنی که امروز از این کتاب در دست داریم، توسط خوشنویسی با این نام در قرن ششم هجری نوشته شده است.[48] بعد از قرن ششم شمار زیادی از این اسکندرنامه‌‌‌ها را داریم که در بیشترشان به لقب ذوالقرنین برای اسکندر اشاره شده است. بدری کشمیری، که از بزرگان سلسله‌‌‌ی نقشبندیه بوده، در سال 989 هجری قمری به تفصیل داستان ذوالقرنین را در رسل‏نامه‌‌‌ی خود گنجاند و هفت‏هزار بيت و پنجاه و چهار جزو صرف آن کرد و هر يك از آنها را «خامه» نام داد. شعرش سست و شتابزده است و در شرح داستان به اسکندرنامه‌‌‌ی نظامی گنجوی نظر داشته است.[49] برخی از این نویسندگان نیز از ذوالقرنین به عنوان برچسبی برای مفهوم شاهِ جهاندار استفاده می‌‌‌کردند و مقصودی غیرتاریخی را با این دستاویز بیان می‌‌‌کردند. چنان که میرزا فصل‌‌‌الله شیرازی که خاوری لقب داشته هم کتابی به نام تاریخ ذوالقرنین نوشته که در آن به اسم ذوالقرنین ماجراهای تاریخی دوران خود را بازگو کرده است.[50]

پس، دومین نظریه درباره‌‌‌ی هویت ذوالقرنینِ قرآنی اسکندر مقدونی است که هزار سال گذشته در متون و منابع پارسی و عربی و ترکی غالب بوده است. در دوران جدید، بازخوانی نقادانه‌‌‌ی این متون آغاز شد و به خصوص در سال‌‌‌های گذشته گمانه‌‌‌زنی درباره‌‌‌ی هویت واقعی ذوالقرنین رواج بیشتری یافت. برخی از برداشت‌‌‌ها در این زمینه تخیلی و نامستند است. چنان که مثلاً عمادزاده هویتی تخیلی و پیامبرگونه برای ذوالقرنین برشمرده و جای آرامگاهش را هم نشان داده است.[51] دیگری، دیدگاهی است که او را با داریوش بزرگ برابر می‌‌‌گیرد. سندِ مورد نظر این دیدگاه، سخن علامه مجلسی در حیات القلوب است که روایتی را از حضرت علی ذکر کرده که طی آن ایشان ذوالقرنین را لقب پادشاهی مقتدر می‌‌‌داند که نام واقعی‌‌‌اش عیاش بوده است.[52]

این برداشت در متون دیگری هم نمود دارد. چنان که در رساله در پادشاهى صفوى می‌‌‌خوانیم که: «پس بدان اى طالب حق، بنابر آنچه گفته شد پادشاهى سه مرتبه دارد: اوّلا و بالذات در هر عصرى از اعصار، پادشاهى با حجّت حق تعالى است، مثل انبياء و اوصياء ــ عليهم السلام ــ خواه مردم خواهند و خواه نخواهند. هرگاه خواهند آن بزرگواران جبراً و قهراً، لكن جناب مقدّس الهى مزد ايشان را در دنيا قرار نفرموده بلكه به آخرت انداخته، و لهذا ايشان با خلق به مدارا سر كنند، و مؤيّدات اين معنى بسيار و ظاهر است؛ زيرا كه جبر پاى تكليف را از ميان مردم برمى‏دارد. و لهذا روايت نموده صدوق در خصال از جناب ابوجعفر ــ عليه السّلام ــ كه فرمود: لم يبعث الأنبياء ملوكا فى الأرض إلا أربعة بعد نوح: ذوالقرنين‏ و اسمه عياش، و داود و سليمان و يوسف ــ عليهم السلام ــ فأما عياش فملك ما بين المشرق و المغرب، و أما داود فملك ما بين الشامات إلى بلاد إصطخر و كذلك كان ملك سليمان و أما يوسف فملك مصر و براريها و لم يجاوزها إلى غيرها»[53]. با تکیه بر سند اول، و بر مبنای شباهت آوایی نام عیاش و داریوش طاهر رضوی فرض کرده که ذوالقرنین داریوش اول هخامنشی بوده است.[54]

گذشته از دو دیدگاه سنتیِ پرطرفدار که ذوالقرنین را با ملوک یمن یا اسکندر مقدونی برابر می‌‌‌انگارد، و با چشم‌‌‌پوشی از برداشت‌‌‌های اخیر که بر تخیل فراوان یا مستندات اندک تکیه زده‌‌‌اند، به دیدگاه دیگری می‌‌‌رسیم که در قرن گذشته مطرح شده و به تدریج به صورت دیدگاه غالب درآمده است. آن هم این که بیشتر دانشمندان معاصر ایرانی ذوالقرنین را همان کوروش دانسته‌‌‌اند.

این سخن را بارِ نخست ابوالکلام آزاد به شکلی مستدل مطرح کرد، و بعد از آن علامه طباطبایی، مودودی، نورعلی تابنده گنابادی[55]، سِراحمدخان علیگری، علی شریعتی[56] و مکارم شیرازی آن را پذیرفتند. بیشتر نویسندگان معاصر که با روشی علمی به موضوع نگریسته‌‌‌اند نیز به همین نتیجه دست یافته‌‌‌اند که از میان‌‌‌شان فریدون بدره‌‌‌ای و محیط طباطبایی علمی‌‌‌ترین رویکردها را داشته‌‌‌اند. هر چند هم‌‌‌چنان کسانی که او را با اسکندر یکی می‌‌‌دانند هم وجود دارند. چند سال پیش کتابی چاپ شد که نویسنده‌‌‌ی آن هم‌‌‌چنان از برابری ذوالقرنین و ملوک یمن دفاع می‌‌‌کرد.[57] بنابراین این دیدگاه نیز هنوز هوادارانی دارد.

ناگفته نماند که در میان اندیشمندان مصری، این گرایش وجود داشت تا ذوالقرنین را فرعونی مصری بدانند و از این رو برخی او را با توت‌‌‌آنخ‌‌‌آمون همسان انگاشته‌‌‌اند. با وجود این، دکتر عبدالمنعم النمر، که زمانی وزیر اوقاف و امور دینی مصر بود، کتابی در رد این فرضیه نوشت و دیدگاه ابوالکلام آزاد را پذیرفت. بعد از او برجسته‌‌‌ترین شخصیت دینی و علمی جهان عرب که صابر صالح زغلول است، در 2011 کتابی مفصل منتشر کرد و در آن پیوندهای کوروش و ذوالقرنین را بررسی کرد و او نیز به همین نتیجه رسید که استدلال ابوالکلام آزاد مستدل و درست بوده است.[58]

 

 

  1. . میبدی، 1382 (ج.5): 734.
  2. . میبدی، 1382 (ج.5): 734.
  3. . همدانی، 1373: 142.
  4. . الطبری، تاريخ الامم و الملوك، ج‏1: 365.
  5. . «قال ابو جعفر: كان الخضر ممن كان في ايام افريدون الملك بن اثفيان في قول عامه اهل الكتاب الاول، و قبل موسى بن عمران صلى الله عليه و سلم و قيل انه كان على مقدمه ذي القرنين الاكبر، الذى كان ايام ابراهيم خليل الرحمن ص، و هو الذى قضى له ببئر السبع ـ و هي بئر كان ابراهيم احتفرها لماشيته في صحراء الأردن ـ و ان قوما من اهل الأردن ادعوا الارض التي كان احتفر بها ابراهيم بئره، فحاكمهم ابراهيم الى ذي القرنين الذى ذكر ان الخضر كان على مقدمته ايام سيره في البلاد، و انه بلغ مع ذي القرنين نهر الحياه، فشرب من مائه و هو لا يعلم، و لا يعلم به ذو القرنين و من معه، فخلد، فهو حي عندهم الى الان. (تاريخ الامم و الملوك، ج‏1: 365)و زعم بعضهم انه من ولد من كان آمن بابراهيم خليل الرحمن، و اتبعه على دينه، و هاجر معه من ارض بابل حين هاجر ابراهيم منها و قال: اسمه بليا بن ملكان بن فالغ بن عابر بن شالخ بن ارفخشد بن سام بن نوح، قال: و كان أبوه ملكا عظيما.

    و قال آخرون: ذو القرنين‏ الذى كان على عهد ابراهيم ص هو افريدون بن اثفيان، قال: و على مقدمته كان الخضر.

    و قال عبد الله بن شوذب فيه، ما حدثنا عبد الرحمن بن عبد الله بن عبد الحكم المصرى قال: حدثنا محمد بن المتوكل، قال: حدثنا ضمره بن ربيعه، عن عبد الله بن شوذب، قال: الخضر من ولد فارس، و الياس من بنى إسرائيل، يلتقيان في كل عام بالموسم».

  6. . ابن هشام، 1347.
  7. . همدانی، 1408.
  8. . ابن کثیر، 1408: ج. 1.
  9. . الطبري، تاريخ الامم و الملوك، ج. ‏8: 273
  10. . مقریزی، 1959.
  11. . اصمعی، 1425.
  12. . بناکتی، 1348: 16ـ15.
  13. . الحمیری، 1370، ج.1: 219.
  14. . ابن هشام، 1979: 91 و 123.
  15. . میبدی، 1382 (ج.9): 274.
  16. . آزاد، 1330: 19.
  17. . بیرونی، 1389: 60.
  18. . سورآبادی، 1381 (ج.2): 1446 و 1447.
  19. . سورآبادی، 1381 (ج.2): 1467ـ1450.
  20. . بیرونی، 1389: 60.
  21. . بیرونی، 1389: 61ـ60.
  22. . بدره‌ای، 1384: 145.
  23. . حاجی‌خلیفه، 1384: 32.
  24. . حاجی‌خلیفه، 1384: 24.
  25. . خاتون‌آبادی، 1352: 14.
  26. . میرخواند، 1339.
  27. . میبدی، 1382 (ج.5): 739.
  28. . میبدی، 1382 (ج.7): 186.
  29. . عمادزاده، 1371: 272.
  30. . کتاب حزقیال، باب 38، آیه‌ی 1 و 2.
  31. . کتاب حزقیال، باب 39، آیه‌ی 1.
  32. . مکاشفه‌ی یوحنا، باب 20، آیات 7 و8.
  33. . Luxenberg, 2007: 88.
  34. . جفر 394.
  35. . سورآبادی، 1381 (ج.2): 1452 و 1453.
  36. . سورآبادی، 1381 (ج.2): 1454.
  37. . میبدی، 1382 (ج.5): 742.
  38. . سورآبادی، 1381 (ج.2): 1452.
  39. . سورآبادی، 1381 (ج.2): 1451.
  40. . میبدی، 1382 (ج.5): 742.
  41. . جوینی، 1382: 432.
  42. . ترکمان، 1350، ج.2: 736ـ734.
  43. . اسپناقچی پاشازاده، 1379: 155.
  44. . نوایی، 1360: 46.
  45. . نوایی، 1360: 186.
  46. . استرآبادی، 1366: 741.
  47. . بدره‌ای، 1384: 163ـ162.
  48. . عرفان‌منش، 1389: 34.
  49. . صفا، 1342، ج.5: 716.
  50. . خاوری، 1380.
  51. . عمادزاده، 1371: 272.
  52. . عرفان‌منش، 1389: 227.
  53. . ناجی، 1387: 65.
  54. . رضوی، 1379.
  55. . تابنده، 1365.
  56. . شریعتی، 1388.
  57. . ابطحی، ۱۳۸۳: ۳۳۷.
  58. . زغلول، 2011.

 

 

ادامه مطلب:  بخش ششم: اسطوره‌‌‌ی کوروش – گفتار دوم: ذوالقرنین (2)

رفتن به: صفحات نخست و فهرست کتاب