چهارشنبه , آبان 6 1405

دیباچه

دیباچه

کتابی که در دست دارید یک ماجرای پیچیده و غریبی دارد که شاید بدتان نیاید درباره‌اش بیشتر بدانید.

قضیه از اینجا شروع شد که ۵۳۵۷ سال بعد از آغاز تاریخ بر سیاره‌ی زمین ( یعنی در ۱۳۵۷خ/ ۱۹۷۸م.)، همزمان با انقلاب شکوهمند اسلامی در کشورمان، رادیو بی‌بی‌سی که یکی از رسانه‌های مهم در گزارش کردن این انقلاب بود، برنامه‌ای کمدی پخش می‌کرد به اسم «راهنمای پرسه‌زن‌های کهکشانی»[1] که نویسنده‌اش داگلاس آدامز[2] نام داشت. نویسنده‌ای شوخ‌طبع و غول‌پیکر که تخصصی در بازی کردن با ایده‌های علمی داشت و مهمترین اثر ادبی‌اش در نهایت همین کتاب از آب در آمد. متنی که اغلب بین هوادارانش با اسم H2G2 شهرت پیدا کرده است. این برنامه‌ی رادیویی بعدتر به صورت شش جلد کتاب در آمد و در زمان حیات آدامز (یعنی تا سال ۵۳۸۰/ ۱۳۸۰/ ۲۰۰۱م.) بیش از پانزده میلیون نسخه از آن فروخته شد و به سی زبان ترجمه شد. در ضمن این همان کتابی است که می‌گویند ایده‌ی اولیه‌ی ویکی‌پدیا در آن مطرح شده. از روی این کتاب چندین نمایشنامه و سریال و یک فیلم دیدنی (در سال ۵۳۷۴/ ۱۳۸۴/ ۲۰۰۵م.) ساخته شده است، که اغلب‌شان جالب توجه هستند.

من این کتاب را زمانی که دبیرستان بودم کشف کردم و چند جلد اولش را در نوجوانی خواندم و بسیار از شوخی‌هایش لذت بردم. از آن داستان‌هایی بود که وقتی خواندم‌اش گفتم «ای کاش من این را نوشته بودم»، که خب، آرزویی بود که خواهید دید کمابیش تحقق پیدا کرده است!

پس تا اینجای کار معلوم شد که شروع کننده‌ی متنی که در دست دارید، داگلاس بوده است که چراغ اول این خانه را روشن کرد.

بعد از داگلاس، به کاوه می‌رسیم، که داستانش به حدود بیست و پنج سال پیش باز می‌گردد، یعنی حدود سال ۵۳۷۵ (یا ۱۳۷۵ هجری خورشیدی) و این زمانی بود که من دانشجوی جانورشناسی بودم و در مدرسه‌ی تیزهوشان (دبیرستان پسرانه‌ی علامه حلی) زیست‌شناسی تدریس می‌کردم. آنجا شاگردی داشتم با رفتاری قدری عجیب و غریب، که در نبوغ و تیزهوش بودن‌اش شکی نبود. اما سلوکی داشت متفاوت با اغلب بر و بچه‌های آن اقلیم دوست داشتنی. بسیار باادب و محترم بود و تقریبا لفظ قلم حرف می‌زد، و جملاتی که می‌گفت خیلی حساب شده و منظم بود و سرشار از اطلاعات دقیق متفاوت. طوری که چند سال بعد که بزرگتر شد، می‌توانستی حرفش را بنویسی و عینا چاپ کنی، چون پاراگراف‌بندی و دستور زبانش و محتوایش حرف نداشت. اسمش کاوه معینی بود.

چند سال بعدش کاوه وارد دانشگاه شد و ریاضی و فیزیک خواند. دانشجویی برجسته بود و ذهنی روشن و هوشی درخشان داشت. از همان وقتی که در مدرسه معلمش بودم دوستی‌ای بین‌مان شکل گرفت. در شهرک اکباتان زندگی می‌کرد و بنابراین همسایه‌مان هم بود. شب‌ها وقتی برای ورزش و دویدن با دار و دسته‌ی یاران کانون خورشید می‌رفتیم و در زمین‌های برهوت پشت شهرک می‌دویدیم، او و چند نفر دیگر از همکلاسی‌هایش هم می‌آمدند. بعدتر که دانشگاه رفت، دوستی‌مان نزدیکتر شد.

نگاه تیز و دقیقی داشت که هر از چندی برای انتقاد از کارهایم به کارش می‌گرفت و این برایم بسیار ارزشمند بود. با این حال در بیشتر موارد با هم توافق نظر داشتیم. از این رو به یاران کانون خورشید پیوست. همیشه در حاشیه باقی ماند و کارهای دشوار و جدی دست نگرفت، ولی آنچه را که بر دوش می‌گرفت به بهترین شکل انجام می‌داد. برادری کوچکتر هم داشت و مادری بسیار فرهیخته و محترم که از دوره‌ی معلمی‌پسرش با او آشنا شده بودم و یک بار با او بازی‌ای طراحی کردم برای این که هدیه‌ی تولید «زُروانی» و تکان دهنده به کاوه بدهد، که البته برنامه‌اش قدری پیچیده از آب در آمد و آنطور که می‌خواستیم اجرا نشد، اما از اولین آزمون‌های من در طراحی بازی‌های جدی در جهان واقعی بود.

یکی از علایم غیرعادی بودن کاوه این بود که تقریبا هرچه من می‌نوشتم را می‌خواند و با آن حافظه‌ی عجیبش انگار همه را حفظ می‌کرد. طوری که از خودم بهتر می‌دانست کجا چه نوشته‌ام. همیشه هم نقدهایی بر داستان‌هایم داشت. مثلا یک بار گیر داده بود که حتما باید در داستان علمی- تخیلی معادلات ریاضی وجود داشته باشد یا بر مبنای محاسبات عددی بخشی از مطالب طرح شده باشد. وقتی نسخه‌ی اولیه «دازیمدا» را خواند، هم خیلی خوشش آمد و هم خیلی شکایت داشت و می‌گفت تراکم بالایی از ایده‌ها را یک جا کنار هم چپانده‌ام و حرام شده‌اند. اصرار داشت که آن را به چند داستان جدا تبدیل کنم و رقیقش کنم. من هم می‌گفتم در نهایت این ایده‌ها زنجیره داستان‌هایی چند جلدی می‌شود، ولی در هریک همین قدر متراکم ایده خواهم آورد. حتا چند داستان فرعی در «دازیمدا»ی نهایی را هم از لج او به قضیه اضافه کردم. کوباها هم که موجوداتی بودند ریاضی‌مدار را برای شوخی و دست انداختن او ابداع کردم و به داستان افزودم.

در همین دوران بود که کاوه ترجمه‌ی کارهای آدامز را دست گرفت و خواست که ویرایش کار را برعهده بگیرم، که بی‌تردید پذیرفتم. توافقی عمیق داشتیم که باید با جلد دومش شروع کند، چون که باحال‌تر بود! هرچند قدری از قواعد ترجمه کردن کتاب‌ها خارج بود. چنین شد که کاوه با سرعت و دقتی سزاوار تحسین کتاب The Restaurant at the End of the Universe را به پارسی برگرداند. من هم متن را ویراستم و قرار شد کتاب چاپ شود. اما آخرش نمی‌دانم چه شد که کتاب به این خوبی به چاپ نرسید.

بعدش کاوه از ایران کوچید، و مثل فیلم‌های وسترن ناگهان رفت و در افق محو شد. هم ارتباط من با او قطع شد و هم تک و توک دوستان دیگری که داشت. در این بین متن کتاب برای نزدیک بیست سال نزد من باقی ماند و مانده بودم با آن چه کنم. حیف بود زحمتی که به خصوص کاوه پای این کار کشیده بود بی‌نتیجه باقی بماند. اما چون اثر به قلم کاوه بود، وسواسی داشتم که حتما خودش را پیدا کنم و برای انتشار رایگان الکترونیکی‌اش از او اجازه بگیرم. و کاوه آخرش هم پیدا نشد که نشد.

وقتی نوروز سال ۵۴۰۰ (۱۴۰۰ هجری) فرا رسید، چون دیگر قرنی بر این کتاب گذشته بود، فکر کردم وسواس را کنار بگذارم و برای استفاده‌ی عموم منتشرش کنم. اما باز چون اجازه‌ی کاوه را نداشتم، و از سوی دیگر وسوسه‌ی نوشتن یک رمان علمی-تخیلی-خنده‌دار به فارسی رهایم نمی‌کرد، تصمیم گرفتم بر اساس استخوان‌بندی کتاب داگلاس متنی نو پدید بیاورم. تا حدودی نزدیک به کاری که نجف دریابندری در «چنین کنند بزرگان» با اثر ویل کاپی کرده بود.

این کار البته چندان از عرف هم به دور نبود. چون بر اساس محتوای این شش کتاب حجم زیادی رمان‌ و مجله‌های کمیک‌ و بازی ساخته شده که اغلب انحرافی از داستان اصلی دارند. پس چون ترکتازی و تاراج درباره‌ی این اثر سنت بود، بد ندیدم که در آن مشارکتی بکنم و شک ندارم که روح والامرتبه‌ی داگلاس هم الان پشت میزی در «غذاخوری اون سرِ دنیا» در کهکشانی دیگر نشسته و دارد و با مهربانی پیدایش این کتاب را تماشا می‌کند. حالا دیگر این که من و کاوه و داگلاس چقدر به روح اعتقاد داریم را باید در دنیای پس از مرگ متوجه بشوید.

خلاصه که چنین بود که چنان شد. یعنی آنچه آدامز نوشته بود و کاوه ترجمه کرده بود و من ویرایش کرده بودم را از نو نوشتم، در حدی که به لحاظ آماری هیچ جمله و پاراگرافی از نوشتارهای آن دو در این متن باقی نمانده است، و کتابی که در اصل حدود دویست صفحه بود، بیش از چهارصد صفحه حجم پیدا کرده است. بنابراین این طور به نظر می‌رسد که باید مسئولیت فاجعه‌ای که پیش آمده را خودم به گردن بگیرم. با این حال هر قاضی منصفی این دعوی را می‌پذیرد که اگر داگلاس در این کار پیشقدم نمی‌شد و کاوه گناه ترجمه را مرتکب نمی‌شد، شما هم الان از این متن مصون می‌بودید. ولی بالاخره کاری است که شده و باید سرنوشت را پذیرفت. در نتیجه اگر در کتاب ایراد و اشکالی دیدید مسئولیتش به کلی به گردن داگلاس است که مدتی است درگذشته و بخشی‌اش هم متوجه کاوه است که کتاب داگلاس را با امانت و دقت تحسین‌برانگیزی ترجمه کرده بود. درباره‌ی این متن که ارتباط چندانی با آثار آن دو نفر ندارد هم من طبعا هیچ مسئولیتی بر عهده نمی‌گیرم!

اما در این کتاب چند بخش جزئی را دگرگون کرده‌ام که لازم دیدم اول کار توضیحی درباره‌اش بدهم و از همه‌ی مترجمان و مفسران و اهالی هرمنوتیک و زندیکان حلالیت بطلبم. با اجازه‌ی داگلاس بنده در این نقاط در داستانش دست برده‌ام:

اول، اسم‌ها و کلیدواژه‌ها، چون برای خواننده‌ی ایرانی طبعا سیاره‌ی کاکروفون یا شخصیتی به اسم بلک هات دسیاتو جذابیت چندانی ندارد، ولی با کلمات آشنایی مثل دُژبوق و کاکاداغی ارتباطی معنوی برقرار می‌کند. دیگر بگذریم از اسم‌گذاری‌های ناجوری مثل «اهورا» که اسم گربه‌ی فرمانروای کائنات بود، و در مقام پاتک اسمش را به «الوهیم» تغییر دادم.

دوم: شخصیت‌پردازی‌های داگلاس قدری سرسری بود. شاید چون اینها را در رادیو به صورت سریالی پخش می‌کرده‌اند و بخش‌هایی‌اش را فکر می‌کنم حتا فی‌البداهه سرهم می‌کرده است. من قدری در شخصیت‌پردازی‌ها دست بردم و به طور خاص یکی از چهار قهرمان داستان را ایرانی فرض کردم. البته داگلاس در لحظه‌ی درخشش انقلاب اسلامی و در ماه‌های آخر دوران طاغوت و ستم‌شاهی بود که داشت این اثر را می‌نوشت و از آینده خبر نداشت. اما ما که حالا زندگی می‌کنیم طبعا اگر حدیث دختر خانم زیبارویی را بشنویم که از خانه و زندگی‌اش کوچیده و رفته در دورترین نقاط ممکن در میان مقامات والا دوستانی صمیمی پیدا کرده، و باز هم آرام و قرار نداشته، حتم می‌کنیم که طرف ایرانی است. در نتیجه هویت تریلیان در داستان را تغییر دادم و این قهرمان‌مان ایرانی شد. که البته با اصل اثر داگلاس خیلی هم فاصله ندارد. چون او هم هرگز اصراری نکرده بود که این بانو ایرانی نیست!

سوم: برخی نکات علمی و مسائل فلسفی در زمان نوشته شدن کتاب به دست داگلاس یا اصلا شناخته شده نبود، و یا داگلاس از آن خبر نداشت. بنابراین یک سری از رخدادها و روندها و ماشین‌ها و مضمون‌های علمی هم دگرگون شده‌اند، و همچنین کنایه‌ها و نقدهایی که هر از چندی به سبک زندگی هوموساپینس‌ها، ویرانی زیست‌محیط، مسائل سیاسی و اجتماعی و مشابه آنها ارجاع می‌دهند. اغلب اینها هم در کتاب اصلی نبودند و من اضافه‌شان کردم که خدا را خوش بیاید!

چهارم: مکالمه‌ها، که بدنه‌ی کتاب را تشکیل می‌دهد و داگلاس بر مبنای فرهنگ عمومی غرب در دهه‌ی هیپی‌ها آن را نوشته بود، که برای مخاطبانی ایرانی در عصر انقلاب رسانه‌ای جذابیت زیادی نداشت. به همین خاطر تقریبا کل گفتگوها را بازنویسی کردم و حتا گاهی این که کی چی گفته را هم تغییر دادم. بیشتر حرف‌های داگلاس به فضای زندگی مردم بریتانیا در دهه‌ی ۱۹۷۰ میلادی بند می‌شد و در آن بستر معنا داشت. چون الان شکر خدا آن سبک زندگی منقرض شده، به کلی نادیده‌اش گرفتم و در حال و هوای امروز خودمان در ایران بازنویسی‌اش کرده‌ام.

پنجم: شوخی‌های داگلاس را اگر به زبان انگلیسی و در زمینه‌ی تاریخی چهل پنجاه سال پیش بخوانید، بامزه و شیرین هستند. اما بسیاری‌شان امروز حتا در زبان انگلیسی هم دیگر به دل نمی‌نشینند. در نتیجه شوخی‌های متن را به کل حذف کردم و از اول چیزهای دیگری نوشتم. در نتیجه بخش‌هایی از مکالمات حذف و بخش‌هایی دیگر افزوده شده است. کتاب البته پر از شوخی است و باید به عنوان داستانی طنز خوانده شود، ولی به قول شاعر: میان طنز من با طنز داگلاس *** تفاوت از زمین تا آسمان است!

ششم: داگلاس با آن که بسیار آدم خوب و برازنده و خلاقی بود، به شکلی چاره‌ناپذیر درباره‌ی موجودات فضایی کوته‌نظرانه فکر می‌کرد. یعنی همه‌ی نژادهای کیهانی‌اش شبیه آدم هستند و دست بالا اگر خیلی عجیب و غریب باشند، جای یک کله دوتا و جای دو دست سه تا دارند. این البته برای کسی که روی زمین زاده شده و کل عمرش را روی این سیاره‌ی دور افتاده گذرانده طبیعی است، ولی در چشم مخاطبان غیرزمینی بسیار توهین‌آمیز جلوه می‌کرد. به خصوص که قرار شده این نسخه‌ی داستان از پارسی به زبان‌های دیگر کیهانی هم ترجمه شود. در نتیجه من هر از چندی -تقریبا دو سه صفحه‌ای یک بار!- موجوداتی را به داستان افزوده‌ام، و اینها جایشان واقعا خالی بود اینجا و خرطوم‌ همه‌شان بر بال‌مان است.[3]

هفتم: مضمون کلی و هدف عمومی داستان را هم با اجازه‌تان تغییر دادم. راستش هرچه فکر کردم سر در نیاوردم منظور داگلاس از نوشتن این کتاب چی بوده. اما معلوم بود ذوق زیادی به خرج داده و قصدی نامعلوم داشته، این بود که موقع بازنویسی‌اش معناهای دیگری که به نظرم مهمتر یا درست‌تر یا باحال‌تر بود را به متن اضافه کردم. همچنین شعرهایی که متاسفانه داگلاس به خاطر مسلط نبودن بر زبان پارسی نتوانسته بود در اصل متن بیاورد، و یک سری مضمون‌ها و مطالب دیگر. به خصوص پایان‌بندی کارهای داگلاس را زیاد نمی‌پسندم. به همین خاطر متن را با بخشی از داستان علمی تخیلی جذاب دیگری ختم کردم که نویسنده‌ای گمنام نزدیک چهار هزار سال قبل از داگلاس در همین تیسفون خودمان نوشته بود. پس در نتیجه کتابی که در دست دارید دو روح است در یک جسد، که یکی‌اش را من و یکی‌اش را داگلاس در کتاب دمیده‌ایم. اما به هر صورت همه چیز به این بر می‌گردد که شما به روح اعتقاد دارید یا ندارید!

یک نکته‌ی کوچک دیگر این که جهت تفریح و سرگرمی نقاشی‌هایی را هم در فاصله‌ی فصل‌ها به متن افزوده‌ام. این نقاشی‌ها را لورنزو ناپولی[4] کشیده است. حالا ممکن است شما پیش خودتان حساب کنید که من و لورنزو صنمی با هم داریم و نانی به هم قرض می‌دهیم. اما از این خبرها نیست و او را فقط از این جهت انتخاب کرده‌ام که مضمون بیشتر کارهایش به سیر داستان می‌خورد، و در کار خودش چیره‌دست است و نقاشی‌های خوبی دارد.

با این توضیح روشن می‌شود که من جدای تصویرها فقط در هفت نقطه‌ی جزئی در داستان دست برده‌ام: در اسمها و کلیدواژه‌ها، در شخصیت‌پردازی، در مضمون‌های علمی، در گفتگوها، در شوخی‌ها، در موجودات بیگانه، و در مضمون کلی و معنای متن؛ فقط همین. پس همین جا در پیشگاه همه‌ی بزرگان ادب و فرهنگ در سراسر کهکشان سوگند یاد می‌کنم که در ترجمه و بازنویسی داستان داگلاس آدامز امانت کامل را رعایت کرده‌ام و فقط در همین هفت مورد دخل و تصرف‌هایی جزئی یا کلی انجام داده‌ام (به ویژه دخل، و به ویژه کلی!). بنابراین هرچند کتابی که دارید می‌خوانید قدری با حاصل کار آن نویسنده‌ی خلاق (داگلاس) و آن مترجم امانتدار (کاوه) فاصله دارد، ولی در نهایت مسئولیت همه‌ی پیامدهای حقوقی و جنایی‌ خواندن این متن به گردن همان دو نفر است و من هیچ‌کاره‌ام و این وسطها فقط متن را نوشته‌ام. متنی که از نوشتن‌اش لذت بردم و امیدوارم از خواندن‌اش لذت ببرید. این زیر هم یکی از نقاشی‌های لورنزو را گذاشته‌ام برای این که آمادگی روانی پیدا کنید برای خواندن متن. راستش این یکی زیادی آمده بود و مانده بودم کجای داستان بچپانمش!

 

 

  1. 1 The Hitchhiker’s Guide to the Galaxy ↑
  2. 2 Douglas Adams ↑
  3. ۳ زبانزدی فضایی، مترادف با «قدمشان بر چشم‌مان است» ↑
  4. 4 Lorenzo Napoli ↑

 

 

ادامه مطلب: پیش‌درآمد

رفتن به: صفحات نخست و فهرست کتاب