چهارشنبه , آبان 6 1405

چهارم

چهارم:

چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب        سروش هاتف غیبم چه مژده‌ها داده‌ست

                                                                                                                       (حافظ)

بعضی‌ها می‌گویند سیاره‌ بتای خرس کوچک از نفرت‌انگیزترین جاهای کیهان است. البته این نکته درست است که این سیاره به طرز شرم‌آوری ثروتمند است و به صورت غیرعادلانه‌ای همیشه آفتابی. درست مثل یک جایی در وسط سیارانه‌ی زمین که هم آب و هوای خوب دارد و هم چشم‌اندازهای زیبا و هم منابع سرشار معدنی و سوختی، و به همین خاطر مرسوم است که اسمش را هیچ جا نمی‌آورند و برای برقراری برابری و عدالت همه‌ی دنیا دست به یکی کرده‌اند که با داعش و طالب و باقی کلمات بر وزن فاعل (و البته فاعولد)، همه جایش را به گند بکشند. بدتر از همه این که درست مثل همان جای «اسمشو نبر» در زمین، خرس کوچک بتا هم پر است از مردمی‌است به غایت جالب و باهوش.

با این مقدمه‌چینی می‌توان درک کرد که چرا وقتی در مجله‌ی «پلِی‌بوق» مقاله‌ای با این عنوان چاپ شد که «وقتی از خرس کوچک بتا خسته‌ شده باشید، از زندگی خسته‌ شده‌اید»، خودآگاهی عمیقی حاصل آمد و نرخ خودکشی در آن سیاره یک شبه دو برابر شد. یا دقیقتر بگوییم، یک روزه دو برابر شد. چون خرس کوچک بتا اصلاً شب ندارد.

این سیاره از مجموعه سیاره‌های ناحیه غربی است. به دلایل ناشناخته و مشکوکی سراسر سطحش از یک خط ساحلی گرمسیری تشکیل شده است، با دریایی فیروزه‌ای و ابرهایی مرجانی و درختان نخل و باقی چیزهای دلخواه. به دلایل ناشناخته و مشکوک دیگری، زمان روی این سیاره تقریباً همیشه صبح جمعه است. آن هم درست قبل از این که میخانه‌های کنار ساحل کارشان را تعطیل کنند. یعنی تقریبا اینجا یک ترکیبی داریم از ساحل خلیج فارس و کافه‌های درکه و پیست دیزین و پلاژهای شمال.

تا کنون هیچ یک از نژادهای ساکن خرس کوچک بتا نتوانسته‌اند توضیح دهند که چرا سیاره‌شان این‌جوری است. شاید به این خاطر که اعضای این نژادها بیشتر وقت خود را با تفریح و شنا و حمام آفتاب می‌گذرانند و برای این بحث‌ها فرصتی ندارند. البته گاهی هم بازرسان عالیرتبه شورای رسیدگی به امور سیاره‌شناختی را دعوت می‌کنند تا منظره‌ی دهان‌های بازمانده‌شان را تماشا کنند. البته این درباره‌ی گونه‌هایی صادق است که دهان دارند و در اثر تعجب و برخورد با رفاه بیش از حد، دهان‌شان باز می‌ماند. بعضی نژادهای دیگر در این شرایط کارهای دیگری می‌کنند. مثلا رنگ پوستشان تیره می‌شود، صداهایی عجیب از خودشان در می‌آورند، و حتا بعضی‌ها موادی بدبو به اطراف‌شان می‌پاشند. طبیعی است که بومیان این سیاره آنها را دعوت نمی‌کنند. بخت‌شان هم بلند است، چون در سیاره‌های همسایه‌شان موجوداتی نیستند که به زور بیایند و کنگر بخورند و لنگر بیندازند و ترشحات‌شان را هم به زمین و زمان بپاشند. بر خلاف آن جای اسمشو نبر در سیارانه‌ی زمین.

خرس کوچک بتا تنها یک شهر دارد که قاعدتا می‌توانید اسمش را حدس بزنید. چون به آنجا می‌گویند شهر. البته مفهومش قدری با شهرهای باقی سیاره‌ها تفاوت دارد. چون شهر مورد نظر در واقع جایی است که تراکم تفرج‌گاه‌ها و کافه‌ها در حوالی آن کمی بیشتر از جاهای دیگر است. شرکت‌های توریستی هم به آنجا می‌گویند نورشهر، چون وقتی گردشگرها از مسیر هوایی به آنجا سفر می‌کنند می‌بینند خورشید در آنجا از هر جای دیگر درخشانتر است. در ضمن تنها راه سفر کردن به نورشهر با هواپیماست. چون این شهر نه جاده‌ای دارد، نه بندری، نه هیچ نوع ارتباطی با جای دیگر.

دلیل نورانی بودن شهر هم این است که همه‌جایش سفید و براق است و نور خورشید را منعکس می‌کند. بر استخرهای شنا و ساحل‌های گرمسیری می‌شود بازتاب درخشان آفتاب را دید، و همچنین در خیابان‌های بزرگ و سپید، و حتا بر پوست براق و زیبای ساکنان شهر. در نورشهر مردم به آگهی‌های تبلیغاتی برنزه‌ای شبیه‌اند که آفتاب بر تن‌شان می‌رقصد. حتا خانه‌های دلباز شهر، فرودگاه‌ها، میخانه‌های کنار ساحل و ساختمان‌های دیگر به جرقه‌هایی شباهت دارند که از خورشید روی زمین افتاده باشد.

اما در این بین درخشان‌ترین ساختمان نورشهر، برج دوقلوی سی طبقه‌ایست که دو شاخش با پلی هوایی به هم وصل شده است. این ساختمان مرکز گردآوری و تدوین کتابی خاص است. پشتوانه‌ی حقوقی‌اش هم جالب است، چون مخارج‌اش از محل دعوایی قانونی تامین می‌شود که بین ویراستاران آن کتاب و یک شرکت تولید چس‌فیل درگرفته است. موضوع دعوا هم به حق مالکیت معنوی و منع انتشار کتاب‌های الکترونیک و ضرورت سانسور و ارشاد خلق و ارزش غذایی چس‌فیل مربوط می‌شود، و فقط تعداد کمی از حقوقدانان خیلی سطح بالا از ماهیت‌اش سر در می‌آورند.

اما کتابی که دارد آنجا نوشته می‌شود، شهرت چشمگیری پیدا کرده است، چون در واقع یک کتاب راهنمای سفر است که هرکس و ناکسی کارش به آن می‌افتد. این کتاب یکی از در خور توجه ترین کتاب‌هایی است که چاپخانه‌های خرس کوچک چاپ کرده‌اند. بی تردید پرفروش‌ترین‌شان هم هست. حتا «گارگول‌ات را قورت بده» هم پرطرفدارتر است. می گویند اگر چاپ‌های غیرقانونی و زیرزمینی‌اش را هم حساب کنیم، نسخه‌های موجودش حتا از «خاطرات پس از مرگ آن مقام بزرگ»، یا «مجموعه اشعار شفاف شام‌لونگ»، یا «کلید موفقیت روسپی سه‌پستان» هم بیشتر است. علاوه بر پرفروش بودن، کتاب پر سر و صدایی هم هست. تا حدی که از آخرین کتاب جنجالی زلیخا قَمیشوف یعنی «خودآموز تجاوز به نرها؛ هفت عادت موثر برای ماده‌های جوان» هم جنجال بیشتری در پی داشته است.

کتاب مهم مورد نظرمان در بسیاری از تمدن‌های لبه‌ی شرقی خارجی کهکشان کم کم جایگزین فرهنگنامه‌ی کهکشانی بزرگ شده است و به عنوان منبع رسمی‌ دانایی و اگاهی به کار گرفته می‌شود. چون با تمام کمبودهایش و گذشته از اطلاعات جنجالی یا نادقیقی که در خود گنجانده، از دو جهت بر فرهنگنامه‌ی کهکشانی برتری دارد: اول این که یک کمی ارزانتر است، و دوم این که روی جلدش با حروف بزرگ قشنگی نوشته شده: «نترس». با همین توضیح‌ها کاملا روشن است که این کتاب راهنمایی‌ست بی‌همتا برای کسانی که می‌خواهند شگفتی‌های کیهان را با هزینه‌ای ناچیز تجربه کنند.

اسم این کتاب ارجمند، راهنمای قلندران کیهانی است.

بعد از این که خستگی سفر هوایی به نورشهر را با آب‌تنی و خوردن آب آناناس‌های فضایی از تن بیرون کردید، اگر به ورودی اصلی دفتر انتشارات راهنمای قلندران کیهانی پشت کنید و به سوی شرق قدم بزنید، از سایه‌سار درختان خیابان زندگی خواهید گذشت و از تماشای ساحل طلایی رنگِ دست چپ‌تان شگفت‌زده خواهید شد. اگر از نژادهای بال‌دار نباشید، به ویژه مهارت موج سوارانی را خواهید ستود که چند وجب بالاتر از سطح امواج بر تخته‌‌های موج‌سواری خودکارشان جست و خیز می‌کنند. همچنین زمزمه‌ی مرموز و نجوای بی‌معنای درختان بزرگ نخل را خواهید شنید که کل روز -یعنی همیشه- در باد می‌رقصند و انگار دارند شعری از آثار مرحوم نیما را بارها و بارها تکرار می‌کنند.

اگر راهتان را تا پایان خیابان زندگی ادامه دهید، به محله‌ی تفریحی لالاماتن می‌رسید. این جا از مغازه‌های رنگارنگ، درختان خارگیل و قهوه‌خانه‌های کنار خیابانی پوشیده شده است. اهالی خرس کوچک بتا پس از آن که از حمام آفتاب گرفتن و آب‌تنی خسته شدند، برای خستگی در کردن به این محله می‌آیند تا بعد از این‌همه تلاش قدری تفریح کنند. چون لالاماتن از معدود نواحی خرس کوچک بتاست که ساعتش روی بعدازظهر شنبه نایستاده. عوضش آنجا همیشه شامگاه خنکی است، البته زمان آنجا روی شامگاه پنجشنبه تنظیم شده که فردایش تعطیل باشد و خیال همه راحت. به همین خاطر تفرج‌گاه‌های شبانه‌ی این سیاره و لذت‌های پنهانی‌اش هم در همین جا بساط خود را پهن کرده‌اند.

اگر آن روز -یا آن بعد از ظهر یا شاید هم آن شامگاه- این کارهایی که گفتیم را انجام دهید، می‌توانید بعدش بروید سراغ دومین قهوه‌خانه‌ی دست راست کنار خیابان. اینجا همان نقطه‌ای بود که داستان‌مان از آنجا پی می‌گیریم. در میانه‌ی انبوهی از جمعیت همیشه خوش و خُرم اهالی خرس کوچک بتا، که داشتند با هم گپ می‌زدند و چیزی (خدای نکرده فکر بد نکنید، نوشابه یا فوقش ماءشعیر) ‌می‌نوشیدند، دو تا قلندر از اهالی آلگول کنار هم نشسته بودند. سر و وضع‌شان بعد از چند روز سواری در یک ابرابوقُراض توفان‌نورد به هم ریخته بود، و این جدای از این حقیقت بود که قلندرها بالاخره می‌بایست قدری ظاهر قلندرانه داشته باشند. وقتی پیشخدمت به دو قلندر آلگولی خبر داد که باید برای یک لیوان آب‌میوه (دقت دارید دیگه؟ نوشیدنی کاملا عاری از الکل) بیشتر از شصت چوق پول بدهند، حسابی عصبانی شده بودند، آن هم جایی درست زیر سایه‌ي دفتر انتشارات راهنمای قلندران کیهانی.

یکی‌شان به تلخی به آن یکی گفت: «این کلاهبرداریه». آن یکی جوابش را نداد و فقط مثل یک قلندر حرفه‌ای سر تکان داد.

شاید فکر کنید مکالمه‌ی این دو قلندر در سیر داستان ما تاثیری دارد. ولی کاملا اشتباه می‌کنید و چون یک صفحه در وسط کتاب زیادی آمده بود این همه شما را در خیابان‌های نورشهر پایین و بالا کردیم. البته این کافه واقعا مهم است. شما که این همه راه را تا اینجا آمده‌اید، پس بغل دست همین قلندرها به میز کناری‌شان نگاهی بیندازید، و آن وقت متوجه می‌شوید که زفود بیبل براکس با حالتی سردرگم و مبهوت آنجا نشسته است. علت حیرانی‌اش هم این بود که درست پنج ثانیه پیش از آن که نگاهش کنید، در عرشه‌ی زرین‌دل نشسته بود و داشت با پدر پدربزرگش بگو مگو می‌کرد.

همان قلندر اولی گفت: «بعله، این یه کلاهبرداری بزرگه… یه چیزیه در حد اختلاس از ادارات دولتی خاورِ سیاره‌ی کاناداغ».

رفیقش با لحنی غمخوارانه گفت: «حتا بدتر از اون، در حد غیب کردن دکل نفت!»

زفود با دستپاچگی از گوشه‌ی چشمش نگاهی به آن دو قلندر کنار دستش انداخت. نه می‌‌دانست کجاست و نه این که چطوری از آنجا سر در آورده. حتا نمی‌دانست کشتی فضایی‌اش به آن بزرگی چه شده و کجاست. شرایط به قدری پیچیده بود که فکر کرد شاید ووگون‌ها دخلش را آورده‌اند و مرده است. شنیده بود مرده‌ها از قید زمان و مکان رها هستند و ممکن است هر لحظه از هرجایی به هر جای دیگری منتقل شوند. بعد از این تردید بزرگ اگزیستانسیالیستی با دستش صندلی را لمس کرد و بعد تقه‌ای به میز روبرویش زد. همه‌چیز به نظر واقعی می‌‌آمد. با این حال سعی کرد زیاد حرکت نکند. مثل خیلی از آدم‌های دیگر، تنها چیزی که می‌توانست وضعیت کنونی‌اش را توجیه کند، این بود که مرده باشد.

همان قلندر اولی دنبال حرفش را گرفت: «اونا چه طور می‌تونن تو همچین جایی بشینن و راهنمای قلندرا رو بنویسن؟ این چه جور جاییه؟! نگاه کن تو رو خدا…»

زفود آن جای غریبه را از نظر گذراند، اما به نظرش آمد که جای قشنگی است. هر نوع راهنمایی را می‌شد آنجا نوشت. ولی مسئله این بود که آنجا کجا بود؟ و چرا او آنجا بود؟

این پرسش او احتمالا باید باعث شود قلب خوانندگان این سطور بابت تعیین مسیر دقیق و حرفه‌ای نویسنده‌ی این کلمات سرشار از قدرشناسی و شعف شود. به خصوص که نویسنده‌ی این سطرها نه نویسنده‌ی این کتاب است و نه مترجمش، و او هم درست مثل زفود – و حتا خودِ شما دوست گرامی، بله، شما!- درست نمی‌داند که در این جای غریب چه می‌کند.

زفود اما به این وضعیت عادت داشت و با این که این همه اطلاعات مهم درباره‌ی خرس بزرگ بتا نشنیده بود و مسیر را هم خیابان به خیابان طی نکرده بود، سعی کرد خودش را نبازد. پس دستش را فرو کرد توی جیبش تا عینک آفتابی‌اش را پیدا کند، غافل از این که در کل این سیاره تنها در همین محله است که شامگاه است و نیازی به عینک آفتابی ندارد. اما تریلیان برایش جوک‌هایی لوس درباره‌ی آبادانی‌ها تعریف کرده بود و تحت تاثیر این روایت‌های عمیق تصمیم گرفته بود همیشه در شرایط بحرانی عینک‌ آفتابی بزند.

همان طور که داشت با دستش در جیبش کنکاش می‌کرد، انگشتانش به یک چیز سخت فلزی سنگین برخورد که سطحی صاف داشت. آن را از جیبش بیرون آورد و نگاهش کرد. کاملا به نظرش غریبه می‌رسید و اصلا معلوم نبود که چی هست. حتا نمی‌دانست آن را از کجا آورده است. اما باز خود را نباخت، خیلی حرفه‌ای تکه فلز را دوباره در جیبش گذاشت، انگار که حمل این جور فلزها شغلش باشد و بابتش حقوق بگیرد. بعد عینک دودی‌اش را بیرون آورد.

با ناراحتی دریافت که آن فلز خودخوانده یکی از شیشه‌های عینکش را خراشیده است. به هر حال عینک خراشیده بهتر از خراش عینکیده بود. پس عینک را زد و کلی احساس راحتی کرد. عینکش از آن نمونه‌های گران‌قیمت و معروفی بود که مایکل‌ جکسون و عبدالحسین هژیر و ترمیناتور سه از روی آن عینک‌شان را طراحی کرده بودند. یک جفت عدسی فوق‌رنگی و حساس به خطر که شانزده عمل متفاوت را می‌توانست همزمان انجام دهد. از جمله لالایی خواندن و انجام محاسبات ریاضی پیچیده مثل شمردن گوسفند در شرایط بی‌خوابی. طراحان‌اش با این هدف متعالی آن را ساخته بودند تا در مواقع بحرانی به کله‌ی پشت عینک آرامش دهد و او را در مقابله با خطرهای مهیب یاری ‌کند. وقتی کوچکترین نشانه‌ای از خطر درجایی بروز می‌کرد، شیشه‌‌های عینک کاملا تیره می‌شدند تا کاربر را از دیدن هر چیزی که شاید ناخوشایند باشد، برهانند.

البته یک ایراد جزئی هم در کار بود و آن هم این که زفود دو سر داشت و یک عینک. این البته بهتر از این بود که یک سر داشته باشد و هزار سودا، اما به هر حال با آن یکی کله‌ی بی‌عینک‌اش می‌توانست چیزهای ناخوشایند و شرایط خطیر را تماشا کند. باز جای شکرش باقی بود که عینک گذشته از آن یک خراش، صدمه‌ای ندیده بود و همین مایه‌ی خرسندی و رضایت خاطر بود. یا دست کم زفود سعی کرد به این خاطر چنان حسی داشته باشد، که خب البته زیاد هم موفق نشد.

قلندر خشمگین که همچنان بیرحمانه به آب میوه‌ی گران‌قیمت خیره شده بود، خرناسی کشید و گفت: «این بدترین بلایی بوده که سر راهنمای قلندران اومده، این که دفترش رو منتقل کردن به خرس کوچیک بتا فاجعه‌ست. همه‌ی کارمنداش توی این بطالت دایمی شدن یه مشت تن لش. لابد شنیدی دیگه؟ می‌گن تو یکی از دفترهای ساختمون یه کهکشان کامل الکترونیکی سرهم کردن تا روزا برن تماشاش کنن و از توش داستان در بیارن. که بتونن شبها به مهمونی‌شون برسن. حالا خوبه اینجا شب و روز هم نداره که آدم دلش خوش باشه».

قلندر دومی که قدری خونسردتر بود، گفت: «بعله، بی‌خود نیست شعار اداره‌شون اینه که «به هرزه بی می و معشوق عمر می‌گذرد/ بطالتم بس، زین پس کار خواهم کرد» خب دیگه، وقتی یکی کارش این باشه ببین بطالتش چی از آب در میاد».

شنیدن این شعر باعث شد احساس همدلی وصف‌ناپذیری در دل زفود شکوفا شود. به خصوص که چند صفحه پیشتر هم به شکلی ناخودآگاه به آن برخورده بود. پس در دل گفت:‌ «خب پس، ‌اینجا خرس کوچیک بتاست. این باید کار پدر پدربزرگم باشه. ولی آخه چرا من رو فرستاده اینجا؟»

بعد پریشان و ناراحت دریافت که خودش خوب می‌داند چرا. ناگهان فکری به ذهنش خطور کرد که کاملاً روشن بود و متمایز ازبقیه‌ی افکارش. خوب هم می‌دانست این جور فکرها از کجا می‌آیند. آنها احکامی مقدس بودند که ‌آن پاره‌ی تاریک و قفل شده‌ی ذهنش هر از چندی نازل می‌کرد. سفت و محکم سر جایش نشست و با زور آن فکر را از سرش بیرون راند. ولی فکر از این سرش بیرون رفت و به آن یکی سرش خزید و باز قلقلکش داد. دوباره آن را دفع کرد، و فکر باز برگشت. هی آن را از خود راند و هی دوباره برگشت. آخرش تسلیم شد و با خودش گفت:‌ «به درک، یه فکره دیگه… بذار هر کار می‌خواد بکنه. تجربه نشون داده فکرهای مهم هرگز نتونسته چیزی رو در روال کیهان تغییر بده».

 

 

ادامه مطلب: پنجم

رفتن به: صفحات نخست و فهرست کتاب