چهارشنبه , آبان 6 1405

بخش سوم: تيمارستان

بخش سوم: تیمارستان

سعی كرد تا حد امكان مهربان باشد. بعد با خونسردی و آرامش به بیماری كه روبرویش نشسته بود گفت:‌‌‌
” نمی‌‌‌‌‌‌خوای یه بارِ دیگه ماجرا رو برای من تعریف كنی؟”

پیرمردی كه در لباس آبی رنگ بیماران جلویش نشسته بود با نگاهی ترسیده و هذیان‌‌‌‌‌‌زده به او نگاه كرد. پوشه‌‌‌‌‌‌ی قطور و چروكیده‌‌‌‌‌‌ای را در دست می‌‌‌‌‌‌فشرد و سعی می‌‌‌‌‌‌كرد آن را به شكلی ناشیانه در زیر پیراهنش پنهان كند. وقتی دید نگاه او به پوشه افتاده، با لحنی هراسیده گفت: “تو هم از اونها هستی، ‌‌‌مگه نه؟ چقدر پول بهت دادن كه منو اینجا زندانی كنی؟”

سعی كرد عصبانی نشود و با همان لحن حرفه‌‌‌‌‌‌ای محبت‌‌‌‌‌‌آمیز گفت: “چرا فكر می‌‌‌‌‌‌كنی به من پول دادن؟”

و یواشكی لای كاغذی كه شرح حال بیمار را تویش نوشته بودند، نگاهی انداخت. پهلوی اسم بیمار نوشته بودند: شیزوفرنیك پارانوئید. جلویش هم دو تا علامت به اضافه گذاشته بودند. یعنی كار بیمار خیلی خراب است و سیم‌‌‌‌‌‌های داخل كله‌‌‌‌‌‌اش كاملا اتصالی دارد.

بیمار كه تا دو هفته پیش یك استاد آبرومند تاریخ بود، گفت: “برای این كه حاضر نیستی حرفام رو درست گوش كنی. طوری رفتار می‌‌‌‌‌‌كنی كه انگار دیوونه‌‌‌‌‌‌ام.”

گفت: “كی گفته دیوونه‌‌‌‌‌‌ای؟ یك كمی حالت به هم خورده و برای همین هم دوستات آوردنت بیمارستان.”

پیرمرد گفت: “دوستام؟ كدوم دوستام؟ همه‌‌‌‌‌‌شون اجیر شدن، همه‌‌‌‌‌‌شون منو به جن‌‌‌‌‌‌ها فروختن.”

با خودش فكر كرد: “وای باز هم شروع كرد.” ولی سعی كرد این بیحوصلگی در صدایش نمود پیدا نكند. با همان لحن مهربان گفت: “خوب، بیا یك دقیقه فرض كن من مامور جن‌‌‌‌‌‌ها نیستم. چرا كل ماجرا رو برام تعریف نمی‌‌‌‌‌‌كنی؟”

پیرمرد با نگاهی بدگمانانه نگاهش كرد و بعد مثل اینكه به او لطف بزرگی كرده باشد گفت: “باشه. برات می‌‌‌‌‌‌گم. اما می‌‌‌‌‌‌دونم كه آخرش فكر می‌‌‌‌‌‌كنی دیوونه شدم.”

آهی كشید. هیچوقت از بخش بیماران روانی خوشش نمی‌‌‌‌‌‌آمد. آن هم در بیمارستان روزبه كه معدن این نوع خل‌‌‌‌‌‌بازی‌‌‌‌‌‌ها بود. سعی كرد بر خودش تسلط یابد و با علاقه به صحبت‌‌‌‌‌‌های پیرمردی كه تا چند روز پیش آدم برجسته و دانشمند مشهوری بوده، گوش كند. پیرمرد آب دهانش را چنان به شدت قورت داد كه سیب آدمش چند سانت در لابه‌‌‌‌‌‌لای ته ریش چند روزه‌‌‌‌‌‌اش بالا و پایین رفت. بعد با لحنی كه می‌‌‌‌‌‌كوشید تا حد امكان آرام و دقیق باشد شروع به حرف زدن كرد:

” همونطور كه احتمالا توی اون ورقه نوشته، من دكتر لطفیان‌‌‌‌‌‌ام. توی دانشگاه آزاد تاریخ ایران باستان درس می‌‌‌‌‌‌دم. تمام ماجرا به حدود یه ماه پیش برمی‌‌‌‌‌‌گرده. اون وقتها بود كه یكی از دوستان قدیمیم رو دیدم كه ادبیات خونده بود و داشت خیلی جدی روی فرهنگ عامه كار می‌‌‌‌‌‌كرد. موضوع مورد علاقه‌‌‌‌‌‌اش اسطوره‌‌‌‌‌‌های مربوط به جن‌‌‌‌‌‌ها بود كه بین مردم تهرون هم زیاد رایجه.”

پیرمرد كه حركاتش او را به یاد استاد اورولوژی‌‌‌‌‌‌شان در دانشگاه می‌‌‌‌‌‌انداخت، بار دیگر آب دهانش را قورت داد و با حالتی روان‌‌‌‌‌‌تر و آرام‌‌‌‌‌‌تر ادامه داد: “این دوستم با من تماس گرفت تا در مورد بعضی از اسناد تاریخی‌‌‌‌‌‌ای كه در مورد موضوع جن وجود داره سوالاتی بپرسه. ببینم چقدر در مورد جن‌‌‌‌‌‌ها چیز می‌‌‌‌‌‌دونی؟”

در حالی كه از پرسش ناگهانی آقای دكتر جا خورده بود، گفت: “خوب، یه كمی، همونقدر كه همه می‌‌‌‌‌‌دونن.”

پیرمرد خنده‌‌‌‌‌‌ی تلخی كرد و گفت: “مشكل دقیقا همین جاست. فرهنگ بومی ما فراموش شده و موقعیت برای هر موجود مرموز و مخوفی كه بخواد از ناآگاهی شما جوونا استفاده كنه باز شده. مشكل دقیقا همین جاست.”

با كمی بی‌‌‌‌‌‌حوصلگی گفت: “آخه موضوع جن‌‌‌‌‌‌ها چه ربطی به جریان شما داره؟”

دكتر لطفیان با لحنی غمگین گفت: “تموم ماجرا به اونا مربوط می‌‌‌‌‌‌شه. آخ كه اگه می‌‌‌‌‌‌دونستم توی چه دردسری می‌‌‌‌‌‌افتم محال بود پیشنهادش رو قبول كنم.”

با كمی گیجی پرسید: “كدوم پیشنهاد رو؟”

پیرمرد گفت: “پیشنهاد دوستم رو دیگه. گفتم كه روی موضوع جن‌‌‌‌‌‌ها كار می‌‌‌‌‌‌كرد. مدعی بود كه این موضوع در ایران خیلی ریشه داشته و می‌‌‌‌‌‌گفت اسنادی جمع كرده كه نشون می‌‌‌‌‌‌ده موضوع جن‌‌‌‌‌‌ها چیزی فراتر از یك اعتقاد میتولوژیك ساده‌‌‌‌‌‌س. راستش حرفاش اونقدر جالب بود كه منو هم به موضوع علاقه‌‌‌‌‌‌مند كرد. قرار شد با هم روی این موضوع كار كنیم. این بود كه من شروع كردم به جمع كردن كلی اسناد و مدارك تاریخی در مورد اسطوره‌‌‌‌‌‌های مربوط به جن‌‌‌‌‌‌ها و موجودات عجیب و غریب دیگه‌‌‌‌‌‌ی مشابه اونا. می‌‌‌‌‌‌دونی كه این موضوع جن خیلی عمومیت داره و پیش از اسلام هم در ایران چنین اعتقاداتی رو داشته‌‌‌‌‌‌ایم.”

گفت: “نه نمی‌‌‌‌‌‌دونستم.” ولی دیگر اضافه نكرد كه: تمایل زیادی هم به دانستنش ندارم.

پیرمرد بی‌‌‌‌‌‌توجه به او ادامه داد: “خلاصه با كمك همدیگه تونستیم یه پیوستگی رو بین داستان‌‌‌‌‌‌های مربوط به جن‌‌‌‌‌‌ها تشخیص بدیم. بعد اون اتفاق وحشتناك رخ داد.”

گوشهایش تیز شد و با دقت بیشتری حرف‌‌‌‌‌‌های درهم و برهم پیرمرد را گوش کرد.

پیرمرد گفت: “‌‌‌آره، آخرش به این نتیجه رسیدیم كه این جن‌‌‌‌‌‌ها واقعیت دارن و چیزی ملموس و مادی مثل خود آدما هستن. شواهد تاریخی زیادی در مورد ماهیت‌‌‌‌‌‌شون پیدا كردیم. اما برای اثبات حرف‌‌‌‌‌‌مون می‌‌‌‌‌‌بایست مدارك محكمه‌‌‌‌‌‌پسندتر دیگه‌‌‌‌‌‌ای هم جمع می‌‌‌‌‌‌كردیم. این بود كه وقتی محمود گفت یه خونه‌‌‌‌‌‌ی جن‌‌‌‌‌‌زده پیدا كرده معطلش نكردیم.”

پرسید: “محمود دیگه كیه؟”

پیرمرد گفت: “همون دوستمه دیگه. دكتر محمود دولتیار. كه گفتم روی اسطوره‌‌‌‌‌‌شناسی كار می‌‌‌‌‌‌كرد.”

به یادش آمد که این اسم همان مقتول حادثه بوده. خوشحال از این که بالاخره به اصل موضوع نزدیک شدند، گفت: “آهان، فهمیدم، ادامه بده.”

پیرمرد بیمار در حالی كه چشمانش برق می‌‌‌‌‌‌زد، گفت: “این طوری شد كه ما با هم راه افتادیم و رفتیم شهر ری. به محله‌‌‌‌‌‌ی اطراف میدون حاج سلمان. یك جای قدیمی و فرسوده كه می‌‌‌‌‌‌گفتن یك خونه‌‌‌‌‌‌ی جن‌‌‌‌‌‌زده توی یكی از كوچه‌‌‌‌‌‌هاش هست. اونجا بود كه من برای اولین بار در عمرم جن‌‌‌‌‌‌ها رو دیدم.”

سعی كرد جلوی خنده‌‌‌‌‌‌اش را بگیرد و با جدیت پرسید: “هوم، ‌‌‌پس جن‌‌‌‌‌‌ دیدی؟”

دكتر لطفیان نگاهی بدبینانه به او انداخت و گفت: “خب، آره. تا اون موقع ندیده بودم‌‌‌‌‌‌شون.”

با همان جدیت پرسید: “چه شكلی بودن؟”

پیرمرد گفت: “بذار كامل برات تعریف كنم این بخش‌‌‌‌‌‌ها رو حتی برای پاسبون‌‌‌‌‌‌ها هم نگفتم. چون دیدم همه‌‌‌‌‌‌شوم غلام زرخرید جن‌‌‌‌‌‌ها ‌‌‌‌‌‌شدن.”

به پشتی صندلی‌‌‌‌‌‌اش تكیه داد و گفت: “خوب، بگو. گوشم با شماس.”

پیرمرد گفت: “شب كه شد، همراه محمود رفتیم به سمت خونه‌‌‌‌‌‌ی جن‌‌‌‌‌‌زده. در و همسایه همه از جنی بودن خونه خبر داشتن. یكی از پیرمردای همون محله آبدارچی كتابخونه‌‌‌‌‌‌ی پژوهشگاه علوم انسانی توی خیابون كردستان بود. محمود معمولا برای مطالعه می‌‌‌‌‌‌رفت اونجا. این طوری شده بود كه اون آدم رو دیده بود و از اون توصیف خونه‌‌‌‌‌‌ رو شنیده بود. آبدارچیه می‌‌‌‌‌‌گفت جن‌‌‌‌‌‌ها سالی دوبار توی خونه جمع می‌‌‌‌‌‌شن و مهمونی می‌‌‌‌‌‌گیرن. می‌‌‌‌‌‌گفت سر و صدای بزن و بكوب‌‌‌‌‌‌شون تا صبح همسایه‌‌‌‌‌‌ها رو ذله می‌‌‌‌‌‌كنه اما كسی جرات نمی‌‌‌‌‌‌كنه بره چیزی بهشون بگه. می‌‌‌‌‌‌گفت یكی دو دفعه هم كه مردم رفته بودند و از لای حصارها باغ خانه را نگاه كرده بودن چیزی به غیر از خونه‌‌‌‌‌‌ی تاریك و متروك رو ندیده بودن.

پرسید: “خوب، وقتی اونجا رفتین چی دیدین؟”

بیمار گفت: “اولش هیچی. من و محمود رفتیم توی باغی كه دور خونه بود. وقتی روز بود رفتیم تو و همه جا رو گشتیم. یه خونه‌‌‌‌‌‌ی اربابی دراندشت بود كه بیست سی سالی بود خالی مونده بود. اهل محل می‌‌‌‌‌‌گفتن قدیم ندیما توی این خونه یك مرد پولدار كه از درباریای دوره‌‌‌‌‌‌ی شاه بوده زندگی می‌‌‌‌‌‌کرده. انگار توی شلوغی‌‌‌‌‌‌های دوره‌‌‌‌‌‌ی انقلاب یکی از لات و لوتای شهر ری باهاش دشمنی می‌‌‌‌‌‌کنه و با نوچه‌‌‌‌‌‌هاش می‌‌‌‌‌‌ره خودش و خونوادش رو توی همون خونه سر می‌‌‌‌‌‌بره. می‌‌‌‌‌‌گفتن یارو رو بعدا گرفتن و اعدامش كردن. می‌‌‌‌‌‌گفتن متروك موندن خونه هم به همین دلیله. گویا وارثای اصلی خونه بعد از انقلاب فراری شده بودن. دولت خونه رو مصادره كرده بوده، و بعد بنیاد مستضعفان خونه رو می‌‌‌‌‌‌ده به یه سری از خونواده‌‌‌‌‌‌های جنگ‌‌‌‌‌‌زده. هركی می‌‌‌‌‌‌رفته توی خونه یك هفته نشده می‌‌‌‌‌‌زده به سرش و از ترس و هول جون خودش و زن و بچه‌‌‌‌‌‌ش رو بر می‌‌‌‌‌‌داشته و از خونه در می‌‌‌‌‌‌رفته.”

با كمی كنجكاوی سوال كرد: “این خونه ی ارواح چه شكلی بود؟ توش چیز غیرعادی‌‌‌‌‌‌ای دیدین؟”

دكتر لطفیان گفت: “نه بابا. یه خونه‌‌‌‌‌‌ی متروكه‌‌‌‌‌‌ی عادی بود. باغ بزرگ و پردرختی داشت كه از بس بهش نرسیده بودن تمامش رو علف هرز گرفته بود و مثل جنگل شده بود. كلی گربه توش پلاس بودن و اتاقها همه درب و داغون شده بود. سقف و دیوارها پوسته پوسته شده و كف سنگی خونه پر از لكه‌‌‌‌‌‌های خاك و آب بارون شده بود. بعدها جن‌‌‌‌‌‌ها گفتن موضوع ارواح همه‌‌‌‌‌‌اش کشکه. مردم این حرفارو از خودشون درآورده بودن، چون موضوع اون خونه رو می‌‌‌‌‌‌دونستن و از اونجا زندگی کردن می‌‌‌‌‌‌ترسیدن. برای همین هم خیالاتی می‌‌‌‌‌‌شدن. جن‌‌‌‌‌‌ها هم که دیده بودن خونه متروک افتاده، ازش برای نقشه‌‌‌‌‌‌های خودشون استفاده می‌‌‌‌‌‌کردن.”

پرسید: “چه نقشه‌‌‌‌‌‌هایی؟”

پیرمرد بی‌‌‌‌‌‌توجه به این سوال حرف خودش را ادامه داد: “خلاصه، ما روز رفتیم توی خونه و از تمام در و دیوارها عكس برداشتیم و نقشه‌‌‌‌‌‌ی ساختمون رو هم كشیدیم. بعد هم رفتیم توی باغ پارك روی یه نیمكت نشستیم و مشغول گپ زدن شدیم. كم كم هوا تاریك شد. ما توی یك استخر قدیمی که آبش خشک شده بود، قایم شدیم و منتظر موندیم ببینیم چی می‌‌‌‌‌‌شه.”

روسری‌‌‌‌‌‌اش را مرتب كرد و حس کرد داستان پیرمرد دارد برایش جذاب می‌‌‌‌‌‌شود. گفت: “خوب، چی شد؟”

پیرمرد كه از لحن مشتاقانه‌‌‌‌‌‌ی دكتر جوان تشویق شده بود، گفت: “طرفهای ساعت یك بعد از نصفه شب بود كه دیدیم جن‌‌‌‌‌‌ها یكی یكی اومدن.”

پرسید: “جن‌‌‌‌‌‌ها؟”

و پاسخ شنید: “آره، خیلی بودن. دست كم پنجاه نفر می‌‌‌‌‌‌شدن. همه رداهای سیاه بلند پوشیده بودن و خیلی ساكت و آروم از در ‌‌‌‌‌‌خزیدن تو. همه‌‌‌‌‌‌شون توی ساختمون رفتن و بعد غیب‌‌‌‌‌‌شون زد. ما یكی دو ساعت صبر كردیم و چون دیدیم خبری نشد، دنبال‌‌‌‌‌‌شون رفتیم تو.”

گفت: “آدمای جسوری هستین، ها!”

پیرمرد لبخندی زد و گفت: “خب دیگه، آخه ما چیزی فهمیده بودیم كه برای اثباتش به مدرك نیاز داشتیم.”

پرسید: “‌‌‌بعدش چی شد؟”

یكبار دیگر سیب آدم پوشیده از موهای تنك سفید بالا و پایین رفت: “رفتیم توی خونه و دیدیم هیچ اثری از اون همه آدم نیست. ولی سر و صدای همهمه‌‌‌‌‌‌ای از توی شومینه‌‌‌‌‌‌ی خونه میومد. این بود كه حتم كردیم اونجاها باید یك مسیر مخفی باشه. شروع كردیم دنبال راه ورودی‌‌‌‌‌‌اش گشتن. آخرش هم خودم پیداش كردم. لابه‌‌‌‌‌‌لای گچ‌‌‌‌‌‌بریهای درب و داغون بالای شومینه یه فروهر زرتشتی درست كرده بودن كه از بقیه‌‌‌‌‌‌ی جاها سالمتر مونده بود. وقتی حلقه‌‌‌‌‌‌ی توی دست فروهر رو فشار دادم، كف شومینه كنار رفت و یه آسانسور روشن و نورانی جاش ظاهر شد.

با محمود رفتیم توی آسانسور و یه فاصله‌‌‌‌‌‌ی خیلی زیادی رو پایین رفتیم. وقتی درهای فلزی و حكاكی شده‌‌‌‌‌‌ی آسانسور باز شد، خودمون رو توی یك سرسرای روشن و آروم دیدیم. معلوم شد صدای همهمه مربوط به جن‌‌‌‌‌‌هایی بوده كه دسته جمعی از آسانسور پایین می‌‌‌‌‌‌رفتن. اگر با هم حرف نمی‌‌‌‌‌‌زدن و سر و صدا نمی‌‌‌‌‌‌كردن محال بود جاشون رو پیدا كنیم.”

پیرمرد به چشمان مشتاق دختر جوانی كه به عنوان پزشك روبرویش نشسته بود نگاه كرد و گفت: “چیزی كه اونجا دیدم شگفت‌‌‌‌‌‌انگیز بود. اگر با چشمای خودم ندیده بودمش باورم نمی‌‌‌‌‌‌شد.”

پرسید: “مگه چی دیدی؟”

چشمانش را بست و پلكهایش را بر هم فشرد. انگار داشت بار دیگر به صحنه‌‌‌‌‌‌های زیرزمین خانه‌‌‌‌‌‌ی جن‌‌‌‌‌‌زده نگاه می‌‌‌‌‌‌كرد، بعد گفت: “حدود پنجاه شصت تا جن اون پایین بودن. تاسیسات و ساختمونای مفصل و بزرگی رو دیدیم. همه توی یه سالن بزرگ جمع شده بودن. داشتن مراسم عجیبی رو اجرا می‌‌‌‌‌‌كردن كه خیلی شبیه به مراسم شیطون‌‌‌‌‌‌پرستا بود. با یه زبونی ناآشنا و خشن یه آوازی رو دسته جمعی می‌‌‌‌‌‌خوندن. وسطشون هم یه ستونی بود که یه چیزی شبیه چراغ پرنوری توش روشن بود. محمود می‌‌‌‌‌‌گفت این زبون به نظرش آشنا میاد. اول فكر كردیم كُردیه، اما بعد دیدیم اشتباه می‌‌‌‌‌‌كردیم. آخر من خودم كرد هستم و زبان مادری‌‌‌‌‌‌ام كردی بوده. با این همه خیلی از واج‌‌‌‌‌‌هایش شبیه كردی بود.”

پیرمرد چشمانش را باز كرد و ساكت شد.

پرسید: “بعد چی شد؟”

پیرمرد با چشمان نمناكش او را نگاه كرد و گفت:‌‌‌ “هیچی. ما لو رفتیم. یکی از جن‌‌‌‌‌‌ها وارد شدن ما رو دیده بود. بعدش هم سایه به سایه‌‌‌‌‌‌مون اومده بود. یك دفعه از پشت سر غافلگیرمون كرد. ردای سیاهی پوشیده بود و نقابی به همون رنگ روی صورتش بود. توی این لباس درست مثل یك روح پلید شده بود. مردی بلند قد و تنومند بود. با دستاش شونه‌‌‌‌‌‌های ما رو گرفت و به سمت دایره‌‌‌‌‌‌ی جن‌‌‌‌‌‌ها هل‌‌‌‌‌‌مون داد. جن‌‌‌‌‌‌ها با دیدن ما سرود خوندن‌‌‌‌‌‌شون رو متوقف کردن و به سمت ما برگشتن. همه‌‌‌‌‌‌شون همون طور لباس پوشیده بودن و نقاب داشتن.

یكی‌‌‌‌‌‌شون كه انگار سردسته‌‌‌‌‌‌شون بود و كلاه شاخدار سرخی سرش کرده بود،‌‌‌ ما رو به خاطر فضولی‌‌‌‌‌‌مون و بی‌‌‌‌‌‌اجازه وارد شدن‌‌‌‌‌‌مون شماتت كرد و گفت كه شانس آورده‌‌‌‌‌‌ایم قبل از برداشته شدن نقاب‌‌‌‌‌‌ها لو رفته‌‌‌‌‌‌ایم. می‌‌‌‌‌‌گفت هركس چهره‌‌‌‌‌‌ی جن‌‌‌‌‌‌ها رو ببینه در جا می‌‌‌‌‌‌میره. بعد هم به ما اخطار كرد كه در مورد این قضیه به هیچ كس چیزی نگیم. ما دو تا هم كه از ترس لال شده بودیم همون طور بر و بر نگاهش كردیم. بعد رئیس‌‌‌‌‌‌شون رازهایی رو در مورد خودشون برای ما گفت كه هرگز فكرش رو هم نمی‌‌‌‌‌‌كردیم. البته حدس‌‌‌‌‌‌هایی زده بودیم، ولی باورمون نمی‌‌‌‌‌‌شد واقعیت داشته باشه.”

پرسید: “چه رازهایی؟”

بدون اینكه واكنشی در برابر این پرسش از خودش نشان بدهد ادامه داد: “تا اینكه دو نفرشون اومدن و ما رو به سمت آسانسور راهنمایی كردن. وقتی به خودمون اومدیم توی باغ بودیم و باد سرد شبونه داشت مغز داغمون رو نوازش می‌‌‌‌‌‌كرد. اول محمود به خودش اومد و زیر لب گفت: بدو. بعد هم هردوتامون مثل سگ تا آخر محله رو دویدیم. عكس‌‌‌‌‌‌ها و نقشه ها و هرچی كه از خونه یادداشت برداشته بودیم، همه رو جن‌‌‌‌‌‌ها مصادره كرده بودن. این بود كه دیدیم دست‌‌‌‌‌‌مون به هیچ جا بند نیست. بعد این طوری شد كه برگشتیم خونه‌‌‌‌‌‌ی محمود. من اصرار داشتم كه ماجرا رو افشا كنیم و برداریم یك مقاله توی مجله‌‌‌‌‌‌ای مثل بخارا و چیستا و این جور جاها چاپ كنیم. ولی محمود كه انگار جن‌‌‌‌‌‌ها سحرش كرده بودن مخالفت می‌‌‌‌‌‌كرد. معلوم بود كه تحت تاثیر رازی كه جن‌‌‌‌‌‌ها گفته بودن قرار داشت، حاضر نبود زیر بار بره. وقتی دیدم می‌‌‌‌‌‌خواد منو كنار بذاره و مانع انتشار مقاله‌‌‌‌‌‌ام بشه، عصبانی شدم. اون هم ول كن نبود و می‌‌‌‌‌‌گفت باید رازدار باشیم و اصالت فرهنگ جامعه‌‌‌‌‌‌مون رو اینطوری حفظ كنیم.”

با تعجب گفت: “با حرف نزدن در مورد جن‌‌‌‌‌‌ها اصالت جامعه رو حفظ كنین؟”

پیرمرد گفت: “بعله. دقیقا. اون اینطور فكر می‌‌‌‌‌‌كرد. آخه جن‌‌‌‌‌‌ها این جوری گفته بودن.”

با چشمانی یخ‌‌‌‌‌‌زده و مات به دیوار روبرویش خیره شد. و بعد آهی كشید و گفت: “اینطوری بود كه اون اتفاق افتاد.”

برای مدتی طولانی سکوت برقرار شد. چون دید پیرمرد نمی‌‌‌‌‌‌خواهد چیز جدیدی بگوید، ناچار شد خودش حرف بزند. پرسید: “چرا اون بیچاره رو كُشتی؟”

پیرمرد با نگاه دردمندی به تخم چشمش خیره شد و گفت: “چون دیدم جن‌‌‌‌‌‌ها سحرش كردن. اولش فكر نمی‌‌‌‌‌‌كردم همچین آدمی باشه. اما بعد یه هو دیدم اومد و گفت كه جن‌‌‌‌‌‌ها براش اهمیت زیادی دارن. هرچی بهش گفتم برای حفظ امنیت جامعه باید جلوی فعالیت جن‌‌‌‌‌‌ها رو بگیریم ، توی كَتٍش نرفت كه نرفت. وقتی دیدم دوست خودم محمود جا زده، جوش آوردم.”

با كمی عصبانیت گفت: “این كه دلیل نمی‌‌‌‌‌‌شه بزنی با قندشكن كله ی بابا رو داغون كنی که!”

پیرمرد نالید و اخم كرد: “راستشو بخوای حرفتو قبول دارم. اما همه چی تصادفی بود. من که نمی‌‌‌‌‌‌خواستم بکشمش. فقط دیگه طاقتم طاق شده بود. نمی‌‌‌‌‌‌تونستم تحمل كنم. محمود تنها كسی بود كه من در مسیر مبارزه با جن‌‌‌‌‌‌ها روش حساب می‌‌‌‌‌‌كردم و اون هم بهم خیانت كرد. نتونستم ضعفش رو قبول كنم. این بود كه كارمون به جر و بحث كشید. بعد درگیر شدیم، و زدم كشتمش. مگه نه اینكه جن اعظم گفته بود زندگی یه جور جنگه؟ من هم سعی كردم با تمام قوا بجنگم. محمود می‌‌‌‌‌‌بایست حرف جن‌‌‌‌‌‌های محبوبش رو بیشتر گوش كنه.”

پیرمرد سرش را به زیر انداخت و چشمانش را بست. معلوم بود كه صحنه‌‌‌‌‌‌ی جسد خونین و مالین دوست قدیمی‌‌‌‌‌‌اش جلوی چشمش ظاهر شده و وجدانش را ناراحت كرده است. قصد نداشت چیز دیگری بگوید، و حالتش آنقدر گویا بود كه دیگر لزومی ندید به این كار ترغیبش كند.

از پشت میز بلند شد و پوشه‌‌‌‌‌‌اش را در دست فشرد و از اتاق خارج شد. دم در نگهبان تنومندی ایستاده بود و چماق چوبی درشتی را در دستش گرفته بود. با دیدن او دهانش تا بناگوش باز شد و گفت: “سلام خانوم دكتر. چیز جدیدی ازش فهمیدین؟”

در حالی كه در راهروی ضدعفونی شده و نیمه‌‌‌‌‌‌تاریك بخش پیش می‌‌‌‌‌‌رفت گفت: “نه بابا، این بیچاره كاملا قاطی كرده…”

در حالی كه صدای کشیده شدن كفش‌‌‌‌‌‌های نوی سیاهش روی كفپوش سبز بدریخت بخش بیماران خطرناك برمی‌‌‌‌‌‌خاست، به طرف اتاق استراحت رفت. آنجا یك چایی از مستخدمی كه با سینی این طرف و آن طرف می‌‌‌‌‌‌رفت گرفت و در حالی كه آن را می‌‌‌‌‌‌خورد پوشه را باز كرد تا نتیجه‌‌‌‌‌‌ی شرح حال گرفتن از دکتر لطفیان را داخلش بنویسد.

كمی مكث كرد و به فكر فرو رفت. مسلم بود كه پیرمرد یك تخته كم داشت. اما چطور شده بود كه زده بود رفیقش را كشته بود؟ در سابقه‌‌‌‌‌‌ی بیمار هیچ توهمی كه به نوعی به جن و پری مربوط باشد دیده نمی‌‌‌‌‌‌شد. داستانی كه پیرمرد برایش تعریف كرده بود،‌‌‌ به جز آن تكه‌‌‌‌‌‌ی برخورد با جن‌‌‌‌‌‌های سرودخوان كاملا معقول به نظر می‌‌‌‌‌‌رسید. یك لحظه آرزو كرد ای كاش شرح حال پیرمرد را ضبط می‌‌‌‌‌‌كرد و نگه می‌‌‌‌‌‌داشت. اگر یك نویسنده بود می‌‌‌‌‌‌توانست داستان جذابی از تویش بیرون بیاورد. هرچند آخرش هم چیزی در مورد راز عجیبی كه عاقبت باعث مرگ دوستش شده بود، نگفته بود.

صدای رزیدنت بخش را از پشت سرش شنید كه می‌‌‌‌‌‌گفت: “خانم دكتر فروزان، نوشتن گزارش رو تموم كردین؟ یه مریض دیگه رو هم باید ببینین.”

زیر لب فحشی داد و توی پوشه با خطی درهم و برهم چكیده‌‌‌‌‌‌ای از اظهارات پیرمرد را نوشت. بعد لحظه‌‌‌‌‌‌مکث کرد، و روی یک تکه کاغذ یادداشتی برداشت و آن را داخل جیبش گذاشت. بدش نمی‌‌‌‌‌‌آمد بعدها کمی بیشتر با این استاد تاریخ قاتل صحبت کند. بعد هم پوشه را توی قفسه‌‌‌‌‌‌ای كه مخصوص این كار بود گذاشت و پوشه‌‌‌‌‌‌ی دیگری را كه رزیدنت روی میز دم در گذاشته بود، برداشت. در راه برای بار صدم روزهای باقیمانده از كارآموزی‌‌‌‌‌‌اش در بخش روانی را حساب كرد و به خودش گفت:‌‌‌ “فقط هفده روز دیگه مونده. بعدش از این دیوونه خونه خلاص می‌‌‌‌‌‌شم.”

 

 

ادامه مطلب: بخش چهارم: عزادار

رفتن به: صفحات نخست و فهرست کتاب