
![]()
داستان ملکه شوشاندخت
ملکه شوشاندخت گفت: « آن روزی که با شاهنشاه یزدگرد پیوند زناشویی بستم، دختری هجدهساله بودم و جز بابل و شوش شهری را ندیده بودم. به ندرت از کنیسه خارج میشدم و بسیاری از محلههای مشهور شهر را تا آن هنگام ندیده بودم. چون پدرم در تربیت فرزندانش سختگیر بود و بهویژه ما را منع کرده بود که به بازارِ بزرگ و رنگارنگ بابل و شوش نرویم. او خود به پرورش ما همت گماشت و به من و دو خواهر و برادر کوچکمان خواندن و نوشتن و سخن گفتن به آرامی و پارتی و پهلوی را آموخت. طوریکه وقتی پانزدهساله شدم، میتوانستم کتابهای مغان را به خوبیِ عهد عتیق بخوانم.
پدرم هارون بن میکائیل نام داشت و رأس جَلوت بود، یعنی ریاست یهودیانی را بر عهده داشت که در بابل مقیم بودند. بعد از آنکه رومیان به اورشلیم تاختند و خاک آنجا را به توبره کشیدند، و حتا پیش از آن هم، بابل بزرگترین شهر یهودینشین جهان بود. پدر من به همین خاطر از ارج و اعتباری فراوان در میان قوم یهود برخوردار بود، چون بزرگترین رهبر دینیشان به شمار میآمد. مردی فرهیخته و آزاده بود که با بزرگان نشست و برخاست داشت و در میان موبدان زرتشتی و آرتاوان مانوی و پیران تَرمَذا که راهبان مَندایی بودند، دوستانی صمیمی داشت. هر از چندی اسقف نصیبین به بابل میآمد و رسم بود که مهمان ما شود و با پدرم به بحث و جدل بپردازند. در یکی از همین نشستها بود که شاهنشاه یزدگرد را برای نخستین بار دیدم.
شاهنشاه به گفتگوهای میان خردمندان و حکیمان علاقه داشت و خود مردی بسیار دانا و هوشمند بود. اگر حضورش در بابل با جلسههای بحث پدرم مصادف میشد، سرافرازمان میکرد و ساعتی در این مجلس مینشست، و یا سخنوران را به کاخ خویش دعوت میکرد. از همانجا دوستیای میان شاه و پدرم شکل گرفته بود. در یکی از همین مجلسها بود که او را دیدم و مرا دید. مجلسی مشهور که بعدتر هم ترسایان و هم یهودان و مهم مغان روایت خویش از آن را نوشتند و دربارهی استدلالهای هماوردان کتابها نگاشتند. در آن جلسهی به یاد ماندنی، من نیز همچون مهمانی فروپایه حضور داشتم، و نقشی که در آن ایفا کردم برای همه -از جمله خودم- غافلگیرکننده بود. سرنوشت من و شاهنشاه در آن شب بود که رقم خورد.
شامگاهی بهاری بود و در صحن کاخ یزدگرد در شوش، در میانهی درختان سرسبز و بوستانی پرگل فرشهایی زیبا و بزرگ پهن کرده و بساطی باشکوه و زیبا گسترده بودند. ما مهمانان که حق بحث نداشتیم و تماشاچی بودیم، در حلقهای بیرونی بر نازبالشهایی زربفت تکیه زده و بزرگان مجلس را نگاه میکردیم. شاهنشاه و آنان که سخنگو بودند، بر اورنگهایی زیبا نشسته بودند. در صدر مجلس اورنگ شاه بود و شش اورنگ در اطرافش، سه در راست و سه در چپ، که مغان و ارتاوان و بزرگان ادیان گوناگون بر آن نشسته بودند. در آن سه که به سمت خاور بود، رهبر بوداییان و برهمن بزرگ هندوان و موبدانموبد نشسته بودند. در آن سه که پهلو به باختر میساییدند، پیشوای مانویان و قطب مَنداییان و فیلسوفی یونانی دیده میشدند.
روبروی ایشان، در میانهی مجلس، دو اورنگ مجلل برای پدرم و اسقف شمعون اربیلی گذاشته بودند. شاگردان و یاوران هریک پشت سرشان بر قالیهای بزرگ دوزانو نشسته بودند و کتابها و تومارهایی را منظم گرداگرد خویش چیده بودند تا هنگام ضرورت بدان مراجعه کنند. قرار بود دربارهی حقانیت عیسای ناصری با هم بحث کنند و بعد همگی برای شام مهمان شاه بودیم.
شاهنشاه یزدگرد مردی بود دانشمند و ادبدوست که به بحثهای دینی علاقهی فراوان داشت. در حضورش مجلسها میآراستند و دانشمندان زرتشتی و بودایی و مانوی و مسیحی و یهودی با هم به بحث و جدل میپرداختند. بعدتر که با او صمیمی شدم، دریافتم که در دل به همهی ادیان شک دارد. اما در ظاهر به همه احترام میگذاشت و از تندروی متعصبان جلوگیری میکرد، بیتوجه به اینکه در چه دینی تعصب داشته باشند. از همان زمانی که نوجوان بود کشمکشی با موبدانموبد پیدا کرده بود که ردپایش تا سالیانِ سال باقی مانده بود و به همهی یقینها بدگماناش کرده بود.
موبدانموبد مردی بود دانشمند، اما بسیار سختگیر و متعصب. مشهور بود که تمام کتابهای مقدسی که در قلمرو ایرانشهر نوشته شده را در یاد داشت و از حفظ میخواند. سالهای قبل که یزدگرد نوجوانی بیش نبود، منصب هیربدی دربار را داشت و برای مدتی آموزگار ولیعهد محسوب میشد. بعدتر که یزدگرد شاه شد، حق استادیاش را به جای آورد و همیشه احترامش را نگه میداشت. اما اندیشهاش را قبول نداشت و هر از چندی که مغ پیر دور برمیداشت، پر و بالش را میچید. اغلب وقتی درآمد کشتزاری شاهانه را برای نوسازی آتشکدهای درخواست میکرد، روی موافق نشان میداد. در مقابل هرگاه درگیریای با رهبران دینهای دیگر پیدا میکرد، از در مخالفت وارد میشد و او را سر جای خود مینشاند.
در آن زمان که من هجدهساله بودم، موبدانموبد پیرمردی بسیار سالخورده و بداخلاق بود که پروای هیچکس را نمیکرد و هرچه در دل داشت بیمحابا میگفت. حتا گهگاه جلوی دیگران فاش و رسوا از شاهنشاه بدگویی میکرد و او را به بیدینی متهم میساخت، هرچند که همه میدانستند پدرانه او را دوست دارد. یزدگرد تا پایان کار همچنان در برابرش شکیبایی نشان میداد، تا آنکه یکی دو سال بعد، عمر پیرمرد به پایان رسید و به آسودگی میان شاگردان وفادارش درگذشت و همهی ما نفس راحتی کشیدیم. جانشینش از دوستان یزدگرد بود و مردی بسیار نیکنام، که به آموزاندن خط و نویسایی به کودکان بیشتر علاقه داشت، تا جنگ و جدل با پیروان ادیان دیگر.
در همان مجلسی که پدرم با اسقف شمعون بحث میکرد، برای نخستین بار شاهنشاه یزدگرد را از نزدیک دیدم. پیشتر چند بار از ایوان کنیسه او را دورادور دیده بودم که با ملازمان پرشمار و باشکوهش از دروازهی شرقی وارد میشد و از خیابان اصلی شهر به سوی کاخ پرعظمتش اسب میراند. مثل باقی مردم، تا آن روز تصویری باشکوه اما تخیلی از او در ذهن داشتم. مثل همهی مردمان او را میستودم و گرامی میداشتم، ولی نه همچون انسانی جاندار، که مانند شمایلی مقدس و تندیسی زرین. آن روزی که برای نخستین بار یزدگرد را از نزدیک دیدم، تازه دریافتم که چه صدای رسا و گوشنوازی دارد و از تسلطی که بر کتابهای مقدس گوناگون داشت به شگفت آمدم. همچنین دیدم که چقدر زیباروست و چه اندام ورزیده و زورمندی دارد.
پدرم من و خواهرانم را نیز با خود به مجلس بحث برده بود. شاید با این انگیزه که فرصتی بجوید و با نمایش تسلط ما بر زبانهای گوناگون و آشناییمان با متون مغان، اعتباری برای جامعهی یهود بخرد. بعدتر یزدگرد برایم تعریف کرد که مسیحیان و پیروان اسقف شمعون مدام پشت سر پدرم و قوم یهود بدگویی میکردهاند و میکوشیدهاند نظر او را از قوم یهود برگردانند. پدرم هم از این موضوع خبر داشت و چون میدانست خاندان ساسان دخترانشان را در کارهای دینی و سیاسی دخالت میدهند، ما را با خود برده بود تا بر این شباهت تاکیدی کرده باشد. این تاکیدی رندانه بود، چون مسیحیان زنانشان را با خود به جمعهای عمومی نمیبردند.
حقیقت آن است که آن روز من درست در نیافتم کدام یک در بحث بر دیگری غلبه کرد. گفتگو به زبان پهلوی انجام میشد که همهی حاضران به خوبی آن را میدانستند. پدرم موضعی مهاجم داشت. مدام تاکید میکرد که در کتاب دانیال نشانهی مسیح به صراحت آن است که به پادشاهی خواهد رسید. پس عیسای ناصری که بر صلیب درگذشته، نمیتوانسته مسیح بوده باشد. او به تلویح میگفت عیسا مردی پاکدامن بوده که در رسالت خود شکست خورده است. اسقف از آن سو میگفت عیسا همان است که در تاناخ به او اشاره شده، و کلام دانیال را استعاری میدانست. مدعی بود که منظور اصلی دانیال سلطنت آسمانی در ملکوت اعلا بوده که عیسا بدان دست یافته است.
بیان پدرم خشک و قاطع و منطقی و ستیزهجویانه بود و مدام به بندهایی از کتاب مقدس ارجاع میداد. در مقابل تسلط اسقف بر عهد عتیق کمتر بود و تا جایی که من دریافتم، سخنش استدلالی محکم نداشت، اما شیواتر و بلیغتر سخن میگفت و از تصویرپردازیهای زیبا برای رساندن مقصودش بهره میبرد. همچنین رندانه به شباهتهایی میان عیسای شهید و خورشیدِ وقت غروب و مهرِ فراخچراگاه اشاره میکرد.
در میانهی بحث، سخن اسقف به اینجا کشید که مفهوم مسیحا در همهی ادیان هست و به یهودیان و توصیف دانیال از او وابسته نیست. بعد هم یک راهب بودایی که در میان حاضران نشسته بود را به گواهی خواست. راهب که مردی بلندقامت و لاغر و خونسرد از مردم سُغد بود، به حلقهی بحث فراخوانده شد و با صدایی یکنواخت و آهسته توضیح داد که بوداییان نیز به آمدن یک نجاتبخش در پایان زمان باور دارند و او را مِهربودا مینامند. مرد بودایی شیوا و زیبا و کوتاه سخن میگفت، و هرگز از ضمیر من استفاده نمیکرد و به همین خاطر شیوهی حرف زدناش توجه همه را به خود جلب کرد.
در اینجای بحث موبدانموبد سالخورده از شاهنشاه اجازه خواست و وارد بحث شد. او انبوهی از دلایل و شواهد تاریخی را پشت سر هم آورد و ادعا کرد که همهی ادیان دیگر مفهوم نجاتبخش را از زرتشتیان گرفتهاند. بعد هم حرفی عجیب زد و گفت مسیحی که در کتاب دانیال آمده به زمانهای بعدی مربوط نمیشده، بلکه توصیفی از شاهنشاه کوروش کیانی بوده است. با این حرف در عمل از پدرم هواداری کرد و ادعای اسقف را نادرست دانست.
آنگاه یزدگرد هم به بحث وارد شد. گهگاه در میانهی سخن وقتی از متون مسیحی و یهودی نقل قول میکرد، با زبان آرامی سخن میگفت، و این را اغلب حاضران میدانستند. یزدگرد لهجهی غلیظ مردم نَبَطی را داشت و معلوم بود که این زبان را از مردم کوچه و خیابان آموخته است. شاه بندهایی از انجیلهای پیروان مسیح را نقل کرد و نتیجه گرفت که توصیفِ ایشان با آنچه در کتاب دانیال آمده همخوانی دارد. در ضمن گفت مسیحا یک فردِ خاص نبوده و نقشی و خویشکاریایست که میتواند در همهی ادیان وجود داشته باشد. تسلط او بر متون مسیحی به قدری بود که اسقف نَصیبِیْن را هم به حیرت واداشت. بعدها خودِ یزدگرد برایم تعریف کرد که در اصل با سخن موبد همدل بوده و فقط خواسته محض تفریح مخالفتی با او کرده باشد.
پدرم که با ورود موبدانموبد به بحث در یک قدمی پیروزی قرار گرفته بود، وقتی دید شاهنشاه به یاری حریفش آمده، برگ برندهاش را رو کرد و با حرکتی که میتوانست به راحتی توهینآمیز به نظر برسد، گفت از بحث خسته شده و از شاهنشاه اجازه خواست که یکی از شاگردانش پاسخ او را بدهد. اینکه خودش از پاسخ شاه شانه خالی کند و شاگردی را پیش بخواند کمابیش به توهینی شبیه بود. بهویژه که سخن یزدگرد از نظر پیچیدگی و استواری بر هرآنچه خودش و اسقف تا آن لحظه گفته بودند، برتری داشت. اینکه پاسخگویی به وی را به شاگردی واگذار کند نیز از ادب دور مینمود. اما شاه خم به ابرو نیاورد با لبخندی اجازه داد که چنین کند.
پدرم گویی در همان میان متوجه شده بود که یزدگرد توجهش به من جلب شده است و رندانه از این فرصت استفاده کرده بود تا هم از تنگنای پاسخ به شاه بگریزد و هم بر دانش دختران یهودی تاکید کرده باشد. من بیاغراق زیباترین زنِ مجلس بودم و این در حالی بود که دختران خاندان ساسانی در مجلس حضور داشتند و زیبایی و فریبایی رخسار و پیکرشان در چین و روم زبانزد همگان بود. چنین شد که پدرم مرا به میدان سخن فرا خواند.
در این میان حق آن است که من شیفتهی شکل و شمایل و شیوهی سخن گفتن یزدگرد شده بودم و یارای آن نداشتم که در مخالفت با او چیزی بگویم. ولی وقتی پدرم مرا صدا زد و کنار خود جایی به من داد، ناگهان حس کردم جانی تازه در تنم دمیده شده. پس برخاستم و به حلقهی گفتگو وارد شدم. آنگاه بحث کردم و با شرح آنچه از خاندان عیسی و زندگی یهودیان در ناصره و جلیلیه میدانستم، نشان دادم که ایشان یهودی بودهاند و بنابراین باید در بافت دین یهود به ادعای مسیحاییاش توجه کرد و بعد هم با کمی آب و تابِ افزونتر از پدرم، نشان دادم که این ادعا با روند تاریخ برآورده نشده است.
ورود من به صحنه ناگهان جریان امور را بر هم زد. شاهنشاه یزدگرد آشکارا از سخن گفتن من خوشش آمده بود. پس از کمی تعریف از دانش و شیوایی سخن من، اعلام کرد که قانع شده و حرف مرا استوار یافته است. اسقف شمعون هم که دل به حمایت شاه بسته بود نومید شد و دیگر در ادامه دادن بحث اصرار نورزید. پس دمی بعد مجلس بحث را برچیدند و رامشگران با چنگ و تار و تنبور وارد شدند و بزم شام آغاز شد.
فردای آن روز یزدگرد گوهری گرانبها برایم هدیه فرستاد و هنوز هفتهای نگذشته بود که مرا به بزمی در کاخش دعوت کرد. کمی بعد مرا از پدرم خواستگاری کرد و بهسرعت شهبانوی بزرگ دربار ساسانی شدم. موبدانموبد سالخورده که حضور ملکهای غیرزرتشتی را در دربار خوش نداشت، سرسختانه میکوشید از برخورد و گفتگو با من پرهیز کند، و چون در عینِ بداخلاقی پیرمردی بیآزار بود، من نیز از این کنارهجوییاش استقبال میکردم. پیوند من و یزدگرد با مهر و شور و شوق بسیار همراه بود. چنانکه به همراه همیشگیاش تبدیل شده بودم و چه در شکارگاه و چه در میدان رزم همواره در اردوی شاهانه حضور داشتم.
در یکی از همین سفرها، هنگامی که برای دیدار با شهربان هند به جنوب سفر کرده بود، در شهر تاکْسیلا که در میانهی کابل است و پنجاب، پسر مهترم بهرام را از او بار گرفتم. در همان شهر بود که برای نخستین بار چشمم به رخسار زنی مهیب و جادوگر افتاد که نام راستیناش را هیچکس نمیداند. برخی از شما که دوران یزدگرد بزرگ را به یاد دارید، او را به اسم سوکامَه میشناسید.
سوکامه بیشک زنی بسیار زیبارو بود. پوستی تیره به رنگ آبنوس داشت و پیکری ورزیده و عضلانی و درشت، با موهایی به سیاهی شب که مانند شنلی سراسر پشتش را فرو میپوشاند. زنی وحشی بود و به قبیلهای از مردم بومی هندوستان تعلق داشت که در جنگلهای انبوه زندگی میکردند. یزدگرد روزی به هنگام شکار او را دیده بود. پای پیاده و با جامهای که به زحمت بدنش را میپوشاند، سر در پی گوزنی گذاشته بود که نادانسته به سوی یزدگرد میگریخت. یزدگرد با همان چیرهدستی همیشگیاش با یک تیر گوزن را از پا افکند. اما وقتی بر سر کشتهاش رفت، دید که حیوان دو تیر دیگر نیز بر پشت دارد. در آن هنگام بود که سوکامه و دو تن دیگر از همقبیلهایهایش سر رسیدند. به قدری وحشی و بیآزرم بودند که راهِ ابراز ادب به شاهنشاه را نمیدانستند. همراهانش با دیدن شکوه شاهانهی یزدگرد در برابرش به رسم خود کرنش کرده و سکوت پیشه کرده بودند. اما خودِ سوکامه گستاخانه میخواست گوزن را با خود ببرد، چون اولین تیرها را او بر بدنش نشانده بود.
بعدتر از همراهان شوهرم شنیدم که در همان دیدار نخستین جذبِ این زن اهریمنی شده بود. بی آنکه از درشتخویی ایشان خم به ابرو بیاورد، گوزن را به ایشان وانهاده بود و بزرگوارانه همهی اهل قبیلهاش را به بزمی در اردوگاهش دعوت کرده بود. سوکامه که گویا دختر رئیس قبیلهشان بود، ساعتی بعد با پدر و برادرانش سر رسید، در حالی که سر و تن شسته و جامهای سرخ پوشیده و سر خود را با تاجی از پرهای طاووس آراسته بود. یزدگرد همانجا از او دعوت کرد که به حرمسرای شاهی بپیوندد و او نیز با وجود آنکه پدرش و برادرانش غافلگیر شده و مخالفت میکردند، پذیرفت.
روشن بود که در همان نگاه نخست دل به یزدگرد باخته است و چندان متمدن یا خویشتندار نبود که رسم چانه زدن و کابین ستاندن و مِهر کردن را از سر بگذراند. در قبیلهشان سنتی بود که بر اساس آن میبایست با پسرعمویش وصلت کند. گرچه او را دوست نداشت، و برخورد با یزدگرد را به فال نیک گرفته بود تا از شر وی خلاص شود. گذشته از این، مگر زنی بود که بتواند در برابر زیبایی و شکوه یزدگرد مقاومت کند؟
سوکامه را پس از آن تنها یک بار در یکی از بزمهای درباری دیدم. هرچند از او نفرتی سوزان در دل دارم، اما باید اعتراف کنم که بسیار زیبا بود. زیباییاش از نوعی بود که در جانوران وحشی و چشماندازهای طبیعی میبینیم، و با چهره و اندام خوشنما و دلاویز مردان و زنان شهرنشین و متمدن بهکلی متفاوت بود. در ابتدای کار حتا زبان ما را هم نمیدانست و تنها به زبان عجیب و غریب خودش سخن میگفت. یکی از خویشاوندانش زنی میانسال بود که همچون ندیمهای همراهش به دربار آمده بود، که زبان پارتی را خوب میدانست، چون سالها در سرای خاندان سورن در هند زیسته و خدمت کرده بود. سوکامه گذشته از زیباییاش هوشی سرشار هم داشت و هنوز سالی سر نیامده بود که هم زبان پهلوی را به روانی آموخت و هم در آراستن خویش با جامههای درباری و رعایت آداب مردم متمدن سلیقهای و مهارتی یافت.
از همان ابتدا این خبر دهان به دهان میچرخید که سوکامه زنی جادوگر است و در سرای خویش جانورانی کوچک مثل سنجاب و زاغ را قربانی میکند و مراسمی غریب به جا میآورد. یزدگرد که مردی آزادمنش بود و به عقاید و باورهای دیگران کاری نداشت، هشدارهای مرا در این زمینه بدگویی میپنداشت و آن را به حسادت زنانه حمل میکرد. اما من از همان هنگام میدانستم که این زن نیرویی شوم در خدمت دارد و دیر یا زود به خانوادهی ما آسیبی وارد خواهد آورد.
سالی پس از ورود او به شبستان شاه، خبر رسید که از یزدگرد باردار شده است. در میان مردمشان رسم بود که زنان هنگام بار گرفتن از مردان هدیهای به ایشان میدادند. او هم این رسم را به جا آورد و گوهری شگفتانگیز به یزدگرد بخشید که تردیدی ندارم از نیرویی جادویی انباشته شده بود. گردنبندی با آویز گِرد و پهن بود که سنگی درخشان و سرخ بر آن نهاده و رویش نقش مردی شاخدار با کلماتی به زبانی بیگانه را کندهکاری کرده بودند.
یزدگرد به محض آنکه این گوهر را از او ستاند و آن گردنبند زرین را به گردن انداخت، اخلاقش دگرگون شد. دیگر از آن مهربانی و خوشخویی قدیمیاش اثری در او دیده نمیشد. مدام در اندیشه بود و ساعتهای طولانی سکوت میکرد و به افق خیره میشد. با زیردستان بنای بدخویی را گذاشت و گاه با من نیز تندی میکرد. چند بار با گوشه و کنایه به او فهماندم که چه میاندیشم و یک بار که سخت دعوایمان شد، صریح به رویش آوردم و گفتم که این زن هندی او را جادو کرده است. اما سخن مرا جدی نگرفت و ریشخندم کرد. هرچه میگفتم را از سر حسادت میپنداشت.
تقریبا همان زمانی که سوکامه از یزدگرد بار گرفت، من باری که در شکم داشتم را بر زمین نهادم و در نوروزی فرخنده، هفت ساعت از بامداد گذشته، پسر تندرست و زیبایی زاده شد. همان پهلوان دلاوری که شما با نام شاهنشاه بهرام گورِ میشناسیدش. مغان در همان لحظه که از پیکر من جدا شد، برایش آیندهای درخشان و فرهی کیانی پیشبینی کردند و گفتند در آینده شاهنشاه ایرانزمین خواهد شد. قوم یهود با زاده شدناش در سراسر پارس جشن گرفتند، چرا که بنا به قانون یهود و متن هَلاخا چون از بطن من زاده شده بود، یهودی محسوب میشد و همگان در کتاب دانیال خوانده بودند که روزی پادشاهی یهودی از پشت داود بر گیتی فرمان خواهد راند.
شاهنشاه یزدگرد نیز از زاده شدن او بسیار خوشنود شد و همهجا میگفت که دوست دارد او ولیعهد و جانشیناش شود. هرچند فرزندانی بسیار و پسرانی برومند داشت که از بهرام بزرگتر بودند. ولی همه میدانستند که داشتن فره ایزدی جانشینی را تعیین میکند و نه سن و سال. در میان مردان خاندان ساسان آنکس که از همه نیرومندتر و تندرستتر و نیکوکارتر باشد به مقام شاهنشاهی میرسید و این تا زمان بالیدن و بالغ شدن فرزندان و خویشاوندان شاه معلوم میشد.
در آن زمان که بهرام کودکی بیش نبود، درباریان سخنان یزدگرد را به مهر پدرانه حمل میکردند و جدی نمیگرفتند. ولی هرکس که ساعتی را با این کودک میگذراند، در مییافت که با فردی استثنایی سر و کار دارد. موبدان هم وقتی طالع بهرام را خواندند به من اطمینان دادند که این نوزاد به تاج و تخت خواهد رسید و به شاهی بسیار خوشنام و بلندآوازه تبدیل خواهد شد.
حدود یک سال پس از زاده شدن بهرام، فرزند سوکامه هم به دنیا آمد. پسری درشتاستخوان و زیبا بود که موهای سیاه و پوست تیرهی مادرش را و چشمان سبز یزدگرد را به ارث برده بود. نامش را شاپور گذاشتند و همین برای آنکه مرا نگران کند بسنده بود. چرا که در خاندان ساسانی آن پسرانی از شاه که وضعیتی شکننده و مشکوک داشتند، شاپور خوانده میشدند. اغلبشان هم آخرِ کار به قدرت میرسیدند و شاهنشاهانی کامکار از آب در میآمدند. مانند شاپور نخست که مادرش از خاندان اشکانی بود و در آغاز کار، پدرش اردشیر به او بی مهر بود، یا شاپور دوم که در زمان بارداری مادرش به پادشاهی برگزیده شد و تا زاده نشده بود، حتا کسی نمیدانست که پسر است یا دختر.
یزدگرد پس از زاده شدنِ شاپور هندی دقیقهای از او جدا نمیشد و کل مهری که پیشتر نثار بهرام میکرد را فراموش کرد. دیری نگذشت که بهکلی از محبت بهرام دل کند و او را به یکی از سردارانش به نام نُعمان بن امرؤالقیس سپرد که مردی عرب بود، و خواست تا در بادیه و نزد تازیان پرورده شود. یزدگرد میگفت به صلاحدید مغان است که فرزند دلبندش را از دربار دور میکند، چرا که اختربینان در سرنوشتاش خطری مرگبار دیدهاند که در شهرها کمین کرده و تا پیش از سن بلوغ تهدیدش میکند.
من به این سخنان باور نداشتم و میدانستم که دسیسهی سوکامه او را از شهرهای بزرگ دور کرده و باعث شده پسرم را به بیابانهای دوردست تبعید کنند. این برنامهای بود تا میدان را برای برکشیدن شاپور هندی باز کنند. با این همه من هنوز شهربانوی ایرانشهر بودم و سوکامه چندان نیرومند نبود که مرا به مبارزه بطلبد. هرچند میدانستم دیر یا زود پسر این زن جادوگر میبالد و بزرگ میشود و جایی در دربار پیدا میکند و مادرش را به مرتبهای برتر از من فرا میکشد.
سالها چنین بود و گذشت، تا اینکه بهرام و شاپور هردو به نوجوانی و جوانی گام نهادند. من که دورادور مراقب پرورش بهرام بودم، بهترین استادان سوارکاری و نیزهبازی و شمشیرزنی را برایش به قلمرو حیره گسیل میکردم. خودش هم هوشی چندان تیز و تند داشت که تا ده سالگی خواندن و نوشتن به هفت زبان و نوشتن هفت خط ایرانی را نیک آموخته بود. نعمان که شهربان عربستان بود و پرورش او را بر عهده گرفته بود، بهرام را همچون پسر خویش دوست داشت. برایش کاخی در میانرودان ساخت که چون گنبدی زیبا و زرین داشت، هووَرْنَک نامیده میشد، یعنی «دارای بام زیبا»، و تازیان آن را خوَرْنَق مینامند.
نعمان معماری رومی به نام سنمار را برای ساخت این کاخ به کار گماشت. برای رعایت فرمان یزدگرد، کاخ را در بادیهی حجاز ساختند؛ در حوالی شهرِ انبار. چنین کردند تا قاعدهی دور ماندن بهرام از شهرها که اخترشماران گفته بودند، نقض نشود. بهرام بعدها به همین خاطر علاقهای داشت تا در دشتها و جاهای دورافتاده قصرهایی بسازد و در میانهی شکارهایش در آنجاها آرام بگیرد، و این قصر بهرام را نیز به همین سبب در کنارهی کویر بنا کرد.
از سوی دیگر شاپور هندی نیز در ناز و نعمت رشد میکرد و آنچه من با زحمت برای بهرام فراهم میآوردم و پدرش از او دریغ میکرد، بی دشواری در اختیارش بود. یزدگرد او را با خود به جنگ و شکار میبرد و در نشستهای رسمی کنار دست خویش مینشاند و هر از چندی درسی به او میداد تا راه و چاه حکومت کردن را دریابد و فرا گیرد. هرچند مهر یزدگرد به من سر جای خودش باقی بود، اما بهرهای از آن نصیب بهرام نمیشد. گویی گردنبندی که سوکامه در گردن شوهرم کرد، چشمان او را برای دیدن پسرش نابینا ساخته بود.
روزها میگذشت و من درمانده بودم که چه کنم، تا آنکه خبر رسید یزدگرد به کاری نامنتظره دست یازیده است. او برای سرکشی به استانهای غربی به جانب ماد و ارمنستان رفته بود و آنجا از سپاهیان شهربانانش سان دیده بود. شاپور را هم که به مردی بلندقامت و سیاهگیسو تبدیل شده بود، همراه خود برده بود. در ارمنستان با شنیدن این خبر که شهربان آن قلمرو سودای دوستی با رومیان دارد، بر او غضب کرد. این شهربان به بهانهی تعصب در دین مزدیسنی کلیساهای مسیحیان را ویران کرده بود و در این کار خواهان نزدیک شدن به رومیان بود که دشمنی شدیدی با مسیحیان داشتند. شاهنشاه سخت خشمگین شد و او را برکنار کرد و به جایش شاپور را به شهربانی ارمنستان برگزید. شاهزادهی نوبخت هم مدت کوتاهی پس از به قدرت رسیدن در قفقاز به سوی روم لشکر کشید و باج و خراجی که پرداختش عقبافتاده بود را از امپراتور روم ستاند و در تشویق بی حد شاه و مردم غرقه شد. از آن پس شاپور را آلانشاه مینامیدند. چون با یاری قبایل سَکای مقیم قلمرو آلان که در قفقاز است، رومیان را شکست داده بود. سکاها در اینجا هم مثل خویشاوندانشان در سَکِستان یا سیستان، مردمانی جنگاور و دلیر و درشتاندام بودند که زنان و مردانشان دوش به دوش هم به میدان نبرد میرفتند و کمانگیرانشان هراس در دل دشمن میافکندند.
در این میان بهرام یکسره از مهربانی و محبت پدر محروم بود. دشمنی یزدگرد با او به پایهای بود که وقتی با زحمت زیاد اجازه گرفتیم تا برای جشن نوروز به پایتخت بیاید، به زیبایی و تناوری پسرِ نوباوهاش هیچ توجهی نکرد. چند روز بعد که مراسمی در دربار برقرار بود، با این بهانه که بهرام بیادبی کرده و در میانهی مراسم خمیازه کشیده، او را از خود راند و تنها با پا در میانی سفیر روم بود که او را بخشید. در این زمان تئودوس نامی که از کاهنان نامدار ژوپیتر بود، از سوی امپراتور روم به دربار ایران آمده بود و باج و خراج عقبافتادهشان را همراه آورده بود. روشن بود که از ترس شاپور آلانشاه چنین کردهاند، اما یزدگرد وانمود کرد که داوطلبانه خراج آوردهاند و با احترام با ایشان برخورد کرد. خودِ تئودوس مردی دانشمند و گرانمایه بود و به همین خاطر شاهنشاه او را گرامی داشت و نیکو نواخت. او بود که به عذرخواهی بهرام پا در میانی کرد و یزدگرد هم پذیرفت، اما بیمهریاش به جای خود بود و کمی بعد او را به حیره باز فرستاد.
پس از این سختگیریاش بود که شک و تردید من دربارهی طلسمی که بر گردن داشت به یقین تبدیل شد. بهرام بهراستی شاهزادهای نجیب و سزاوار از آب در آمده بود و هنرنماییاش در کمانگیری به هنگام شکار شاهانه، نقل مجلس همگان شده بود. یزدگرد هم مردی بسیار مهربان و نیکوسیرت بود و اینکه بر پسر دلیر و بلندآوازهی خویش چنین سخت بگیرد و بیمهری کند، باورنکردنی و غریب جلوه میکرد.
وقتی خبر تبعید دوبارهی بهرام به حیره را شنیدم، تصمیم گرفتم با سحر و جادوی سوکامه مقابله کنم. پس دختری در میان خدمتکارانش یافتم که فریفتهی زر و گوهر بود. او را واداشتم تا زمانی که شاهنشاه به گرمابه میرود، گردنبند را برایم برباید. پنهانی به استادکاری سپرده بودم تا گوهری با همان آب و رنگ را با طرحی مشابه بتراشد و کنیز شاه وقتی شوهرم در گرمابه بود گردنبند اصلی را ربود و سنگ بدلی را به جای آن گذاشت. شاهنشاه از گرمابه آمد و گردنبند را به تن آراست و متوجهِ تفاوتشان نشد. آنگاه کنیزِ زیرک گردنبند را برایم آورد و من آن را در صندوقی پنهان کردم.
آنگاه برای سخن گفتن با شوهرم آماده شدم و آن شب وقتی به شبستان کاخ آمد، گلایه از او را آغاز کردم و خشمگین از آنچه کرده بود، بیمهریاش به بهرام را به رویش آوردم و او را بابت این کار سرزنش کردم. یزدگرد نه خشمگین شد و نه در مقام دفاع از خویش بر آمد و این مرا بیش از پیش متقاعد کرد که جادویی که در گردنبند نهفته بود برطرف شده و بار دیگر همان مردی که دلباختهاش شده بودم را رویاروی خویش دارم.
یزدگرد بیآن که از تندی من آزرده شود یا بکوشد کارهایش را توجیه کند، گفت نیک آگاه است که در حق پسر دلاور خود جفا کرده است. مدعی بود همهی کارهایش دلیلی داشته و میگفت من وقتی به حقیقت پی ببرم، او را خواهم بخشید. در نهایت هم در برابر اصرار من کوتاه آمد و قبول کرد که در اولین فرصت بهرام را به نزد خویش فرا بخواند و او را به سپهسالاری برساند و به ماموریتی مهم بفرستد تا شایستگیهای رزمیاش نمایان شود و از ارج و قدری که سزاوارِ آن است برخوردار گردد.
با این همه تقدیر با ما سر ناسازگاری داشت. یزدگرد فردای آن روز با شنیدن اینکه اشرافی از خاندان کُنارَنْگ در خراسان بنای سرکشی گذاشتهاند، به آن سو حرکت کرد و باقی داستان را بهتر از من میدانید. سرکردگان خاندان نیرومند مهران به گرمی به پیشوازش رفتند و قدمگاهش را گرامی داشتند. در نتیجه خاندان کنارنگ که فروپایهتر از مهرانیها بودند و به قدر ایشان نفر و سوار نداشتند، پشیمان شدند و از ایشان پیروی کردند و سر به اطاعت شاهنشاه نهادند. پس خودشان یکی از مهترانشان را که گناهکار بود، دستگیر کردند و به یزدگرد سپردند و شاهنشاه که با از میان رفتنِ طلسم گردنبند خلق و خوی نیک قدیمیاش را باز یافته بود، او را بخشید و مخالفان را مدیون خویش ساخت.
آنگاه ورق برگشت و در کمال ناباوری برایمان خبر آوردند که یزدگرد همانجا با آسیب اسبی کشته شده است. آنچه بزرگان خراسان میگفتند، به قصههای پریان میماند و به عقل راست نمیآمد. میگفتند وقتی شاهنشاه برای شکار به جنگل گُلمَکان رفته و در کنارهی دریاچهی سبز اردو زده بود، اسبی شگفتانگیز و نورانی از دل آبها بیرون آمده و به سویش رفته بود. یزدگرد دربارهی اسبهای آبی افسانههای بسیار شنیده بود، و پیشتر بسیاری را برای من تعریف کرده بود. همیشه هم دلش میخواست یکی از این جانوران جادویی را ببیند که به روایتی در ژرفای دریاچهها میزیستند. با این حال همه از جمله خودش این حرفها را افسانه و خرافه میدانستند.
به هر روی، داستان چنین بود که میگفتند شاه ممنوع کرده کسی به اسب نزدیک شود و خود به سراغش رفته تا زین و لگام بر پشتش بگذارد. اسب انگار شکل و شمایلی شگفتانگیز داشته و در آغاز رام بوده، چندان که گذاشته یزدگرد به او نزدیک شود. اما با حس کردن وزن زین بر پشتش ناگهان رم کرده و با ضرب لگدی یزدگرد را از پا در آورده و او را زیر سم خویش فرو کوفته است. میگفتند بعد هم تاختکنان به درون دریاچه بازگشته، گویی که تنها برای انجام این ماموریت آمده باشد. همان شب یزدگرد در اثر این زخمها درگذشت و مردم ایرانشهر را شگفتزده بر جای نهاد.
به محض اینکه خبر مرگ یزدگرد به دربار رسید، سوکامه به تب و تاب افتاد و سر و صدایی به پا کرد و ادعا کرد که کسی گردنبند شاهنشاه را دزدیده است. من نفهمیدم او از کجا این را فهمیده، اما حرفش درست بود و گردنبند در صندوقی نزد من پنهان شده بود. سوکامه میگفت گردنبندی که به شاه داده، با جادویی نیرومند او را از هر گزندی حفظ میکرده است. به گمان او اسبی که شاهنشاه را کشت موجودی جادویی بوده و اگر گردنبند بر گردن یزدگرد میبود، نمیتوانست به او آسیبی برساند.
من که گردنبند را با مکر از شوهرم ربوده بودم، با شنیدن این حرفها عذاب وجدان پیدا کردم و سخت پشیمان شدم. ولی کار از کار گذشته بود و دیگر نمیشد مرگ یزدگرد را چاره کرد. پس از آن شاپور آلانشاه و چند تن دیگر از برادرانش ادعای تاج و تخت کردند. از آن سو پسرم بهرام به همراه بیست هزار تازی نیزهدار از حیره به تیسفون آمد و به جمع مدعیان پیوست. موبدان و سرگردگان خاندانهای بزرگ گرد آمدند و مجلس وَر آراستند تا مدعیان را بیازمایند و ببیند فره ایزدی در کدام افزونتر است.
موبدان چنان قرار دادند که ایزد مهر دارندهی فره کیانی را انتخاب کند. ویستهم اسپهبد که دو شیر غولپیکر از گرگان به همراه آورده بود، آنان را در میدانی به زنجیر بست و مهتران پیمان نهادند که هرکس تاج را از میان دو شیر برگیرد به پادشاهی برسد. شاهزاده خسروی کهنسال که در غیاب شاهنشاه به نیابت سلطنت برگزیده شده بود، همان ابتدای کار در برابر جوانترها کوتاه آمد و میدان را به ایشان واگذار کرد. شَگْنان و ویوَرْد و پَهلُوْسِپاه فرزندان دلیر یزدگرد از زنانی دیگر بودند که اورنگ را میجستند. آنان وقتی کلاه کیانی را در میانهی دو شیر پیلپیکر دیدند، از دعوی خود چشم پوشیدند و پذیرفتند از هرکس که تاج را برگرفت، فرمان برند.
در این میان تنها شاپور و بهرام باقی ماندند. شاپور آلانشاه مردی تنومند و پهلوانی قویپنجه بود و با هراس بیگانه بود. پس او نخست به میانهی میدان جست و با شیرها جنگید. اما ضرب پنجهشان را تاب نیاورد و کم مانده بود به دستشان کشته شود. جالب آنکه بهرام زودهنگام پا به میدان نهاد و پیکر مجروح او را از میانه بیرون کشید و جانش را نجات داد. بعد هم سراغ شیران رفت و بر هردو غلبه کرد. بهرام که هنگام اقامتش در حیره بارها در شکار و بزم شیرهای وحشی و اهلی را دیده بود، نیک میدانست چطور با این جانوران رفتار کند. چنین بود که با چند ضرب گرز هردو را تاراند و تاج را برگرفت، بی آنکه شیرها را به قتل برساند. این کار سخت به چشم پهلوانان و سرداران خوش آمد، چرا که در نظرشان شیر جانور نظرکردهی ایزد مهر و نماد ایرانشهر بود و کشتن شیر را خوش نمیداشتند.
وقتی بهرام به سلطنت رسید، اولین کاری که کردم آن بود که گردنبند را به او بخشیدم و سفارش کردم که آن را بر کسی آشکار نکند و لحظهای آن را از خود جدا نکند. چرا که یقین پیدا کرده بودم آن گوهر بهراستی او را از گزندهای جادویی حفظ میکند. شاپور هم هفتهای بعد از زخم چنگال شیرها بهبود یافت. بهرام مهربانانه او را به شهربانی هند برگزید و او به همراه سوکامه به آن سرزمین رفت. شاپور که بعدتر به همین خاطر هندوشاه خوانده میشد، تا زنده بود جان خود را مدیون بهرام میدانست و وفاداری بیمانندی به او نشان داد.
پس از بر تخت نشستن بهرام من از کارها کناره گرفتم و در شبستان خویش به شادی و سرور زندگی میگذراندم. تا آنکه سالها در هم پیوست و بهرام که ماجراجوییهایش زبانزد جهانیان است، برای شکار به این حوالی آمد و ناپدید شد. مردمان هریک عمری دارند و مرگ تنها کمینگری است که شکارش هرگز از چنگش خلاصی نخواهد یافت. فرزندم نیز چندان پُر و نیکو زیست که جای دریغی باقی نگذاشت. با این همه، چیزی در دلم خبر میدهد که داستان غیاب بهرام، چنانکه میگویند نیست. باور نمیکنم پهلوانی بدان فرهمندی و شکارچیای چندان چیرهدست به همین سادگی در گودالی فرو افتاده و درگذشته باشد. از این رو تصمیم گرفتم تا به اینجا بیایم و آنچه مادر باید در حق فرزند کند را به تمامی به جای آورم. اینک گنجینههای گرانبها و اشیای نفیس فراوان از خزانهام و شبستانم آوردهاند و بر صحن این قصر چیده و گستردهاند. پس بدانید که هرکس پیکر پسرم را برایم بازآورد، این همه را به او میبخشم و اگر او را زنده بازآورد، دوچندانِ این به او پاداش خواهم داد».

ادامه مطلب: فرجام داستان فرامرز، کشاورز خوارزمی