چهارشنبه , آبان 6 1405

داستان مار آمو، روحانی مانوی

G:\nask\books\هشت سرنوشت بهرام\Untitled-1.jpg

داستان مار آمو، روحانی مانوی

وقتی فرامرز خوارزمی لب از گفتار فرو بست، مار آموی سالخورده که کنارش نشسته بود، رشته‌ي سخن را به دست گرفت. او همچنان کتاب بزرگ و سنگین‌اش را در بغل می‌فشرد و هر از چندی هنگام حرف زدن، با انگشتانش بر جلد چرمین و زرکوب کتاب ضرب می‌گرفت. در نور رقصان آتش می‌شد دید که نام خودش را با خط مانوی بر حاشیه‌ی کتاب نوشته‌اند. مار آمو گفت:

«آنچه دوست نویافته‌ام فرامرز روایت کرد، گوشه‌ای از رازی است که تنها شماری اندک از رازآشنایان به حقیقت آن آگاهی دارند. شاید وقتی من نیز داستان خود را بگویم، آنچه که دهقان خوارزمی برایمان بازگو کرد روشنتر و معنادارتر بنماید. هرآنچه او گفت درست است، اما وقتی سخنم را بشنوید، خواهید دید که اصل ماجرا چیزی دیگر بوده است.

‌چنان‌که از جامه‌هایم دریافته‌اید، من از روحانیون مانوی هستم، همان‌ها که اَرْتاوان لقب دارند. سالهاست که در گوشه و کنار دنیا می‌گردم و پیام مانی بزرگ را به مشتاقان ابلاغ می‌کنم. پدرم نیز از ارتاوان مانوی بود و پدربزرگم نیز همچنین، و او فرزند مهترِ مار آموی بزرگ بود؛ همان کاتب و یار غارِ پیامبر ورجاوندمان مانی که در همه‌ی سفرها با وی همراه بود. مرا هم به افتخار نیای نامدارم آمو نامیده‌اند.

ما از تبار کلدانیانی هستیم که قرنها در قلمرو آسورستان زیسته‌ایم و این همان سرزمین شام است در میانه‌ی کوههای زاگرس و بندرگاه‌های صور و صیدا. خانواده‌ام در سرزمین اَرْبیل ریشه دارند و تبار خود را به کوه‌نشینان شجاعی می‌رسانند که زمانی در لشکر آشوربانیپالِ سرافراز می‌جنگیدند. دیرزمانی پس از آن، در خدمت شاهنشاهان پارس خدمت می‌کردند و در دوران فرزندان اشکان به فرمانداری و حکومت سرزمین‌مان برکشیده شدند. نیایم از همان آغازِ کار مانی با او همراه بود. خانواده‌هایشان در یک منطقه می‌زیستند و برخی می‌گویند از زمان کودکی دوست و همبازی بوده‌اند. من در چنین فضایی رشد کردم و بالیدم. در روستایی کوهستانی در نزدیکی اربیلِ باستانی و زیر دست پدری پارسا و پرهیزگار پرورده شدم و از او و پدربزرگم که شاگردان مستقیم مانی را دیده بود، داستانها و رازهای فراوان درباره‌ی وی آموختم. ایشان بودند که چشم مرا به نبرد جاودانه‌ی نور و ظلمت گشودند و راهِ رهایی گیتی از چنگ اهریمن را نشانم دادند.

سی سال پیش که بهرام گور به ناگاه ناپدید شد، من مردی چهل‌ساله بودم و برومند که با شاگردانی فراوان از شهری به شهری سفر می‌کردم و در گسترش نور مانوی می‌کوشیدم. از کودکی در مانِسْتان که دبستان و آموزشگاه مانویان است، خوش نوشتن خط و زیبا کشیدن نقاشی و دلنواز نواختن موسیقی و آواز خواندن را آموخته بودم. زبانهای بسیار فرا گرفته بودم و از این رو در برخورد با هرکسی و در هر شرایطی می‌توانستم حقیقت آموزه‌های مانی را بازگو کنم.

چند ماه پیش از آن‌که‌ بهرام از چشمها پنهان شود، استاد و مرشدم مرا فراخواند و رازی را با من در میان گذاشت. او دانشمندی بزرگ بود و مار یزدان‌بوخت‌ نامیده می‌شد. آنچه در دل داشت، سینه به سینه از مانی بزرگ به او رسیده بود. پیشگویی مهمی بود که پیامبرمان در پایان عمر نزد شاگردان نزدیکانش فاش کرده بود. آن هنگامی که مانی بزرگ به فرمان شاهنشاه بهرام بازداشت شد و به جندی‌شاپور رفت، جد من مار آمو با او همراه بود. سیمون کاتب و ایزدخواست مغ نیز با او همراه بودند و گفتارهای پیامبر را در واپسین سفرش یادداشت می‌کردند. آنان تعالیم رازورزانه و پنهانی‌ استادشان را با زبان رمزی خاصی که خودِ مانی ابداع کرده بود، بر حاشیه‌ی دفترهایشان ‌نگاشتند. مار یزدان‌بوخت یکی از این دفترها را در اختیار داشت و آنچه با من در میان گذاشت، اغلب از خامه‌ی نیای همنام خودم تراوش کرده بود.

‌چنان‌که می‌دانید، از دوران جوانی دشمنی شدیدی میان مانی بزرگ و کرتیرِ موبد برقرار بود. چندان که این دو در آن هنگام که در رکاب شاپور پیروزمند در اردوی شاهی حضور داشتند و به نبرد با رومیان رفته بودند، با هم درآویختند و به هم ناسزا گفتند. دلیلش هم آن بود که مانی در مجلس بحث و گفتگویی که شاهنشاه شاپور نیز در آن حضور داشت، کرتیر را به سختی شکست داد و مایه‌ی آزردگی و خشم او شد.

به همین خاطر وقتی بهرام جوان بر تخت نشست، مانی دریافت که زمانه دیگرگون شده است. بهرامِ جوان مرید و سرسپرده‌ی کرتیر بود و از کودکی در هیربدستانِ او پرورده شده بود. از این رو بر همه آشکار بود که با قدرت گرفتن بهرام، کرتیر به برترین مقام دینی ایران‌زمین برکشیده خواهد شد. مانی زمانی که مرگ شاهِ پیشین را نزدیک دید، این را پیش‌بینی کرد. در آن هنگام در مرو می‌زیست و چون پیر و سالخورده شده بود، به ندرت سفر می‌کرد. اما با شنیدن این خبر که شاه در بستر مرگ افتاده، با چند تن از شاگردان نزدیک‌اش پای در راه گذاشت و قصد هندوستان کرد. سرزمینی که استانی از کشور پارس محسوب می‌شد و تابع حکم شاهنشاه، ولی شهربانش یکی از شاهزادگان ساسانی بود که به کیش بودایی گرویده و با تعصب دینی کرتیر بیگانه بود.

کرتیر که خواهانِ انتقام کشیدن از مانی بود، به محض آن‌که‌ بهرام به قدرت رسید، شاه را واداشت تا پیکی به شرق بفرستد و او را به تیسفون فرا بخواند. پیامبر ما چندان سرشناس و نامدار بود که سفر کردنِ پنهانی‌اش ممکن نبود. خود نیز مردی نبود که دروغ بگوید و هویت خویش را کتمان کند و در جامه‌ای جز ردای سپید ارتاوان نزد مردم نمایان شود. پس پیک به آسانی او را در زابلستان یافت و فرمان شاه را ابلاغ کرد. سرپیچی از فرمان شاهانه ممکن نبود. پس مانی به ناچار همراه با پیک و دو شهسواری که همراهش بودند به سوی جندی‌شاپور بازگشت. او از همان لحظه که مُهر یاقوت شاهنشاهی را در دست پیک دید، دریافت که زندگی‌اش به پایان رسیده است. دلبستگی‌ای هم به دنیا نداشت و ‌چنان‌که سالها پیش گفته بود، آماده و استوار به سوی شهادت‌گاه خویش پیش رفت.

جد من مار آمو و یارانش پیامبرمان را تا جندی‌شاپور همراهی کردند و در آنجا نیز طی هفتاد روزی که زندانی بود، با او در تماس بودند و گفتارهایش را می‌نوشتند و در خاطر می‌سپردند. کرتیرِ اشموغ که در دوران جوانی در بحث و مناظره از مانی به سختی شکست خورده بود، درصدد بود تا انتقام آن روزها را از او بستاند. از این رو نیرومندترین دانشمندان و زیرک‌ترین موبدان زرتشتی را از گوشه و کنار ایرانشهر به دربار بهرام فرا خواند تا با مانی به بحث و مناظره بنشینند. مانی نیز از سوی دیگر به شاگردان و یاران دانشمندش پیام فرستاد و همه از سراسر ایرانشهر به یاری‌اش شتافتند.

مجلس بحث در حضور شاهنشاه بهرام برگزار شد و کرتیر و موبدان در یک سو و مانی و ارتاوان در سوی دیگر به شرح آرای خویش پرداختند. کرتیر در این مجلس رندی‌ای کرد و آن هم این‌بود که بر سرانجامِ آرای مانی انگشت نهاد و تاکید داشت که پرهیز از زناشویی و سلاح به دست گرفتن و فن رزم آموختن، که مانی تبلیغ‌ می‌کرد، مایه‌ی ناتوانی و سستی ایرانشهر می‌شود و راه را بر حمله‌ی غارتگرانِ رومی و هپتالی باز می‌کند. رومیان در غرب و قوم هپتال و هون‌ در شرق، خود را تابع شاهنشاه می‌دانستند و خراج یا سرباز به دربار گسیل می‌کردند، اما در کمین فرصتی بودند تا سرکشی پیشه کنند و سر از اطاعت خاندان ساسان بیرون بکشند. کرتیر تا آنجا پیش رفت که به تلویح مانی را کارگزار دشمنان دانست و دین او را آفتی برای امنیت ایرانشهر قلمداد کرد.

مانی که در شرح داستان آفرینش خویش استوار و نیرومند ظاهر شده بود و از فلسفه‌ی نبرد نور و ظلمت به شیوایی دفاع کرده بود، نتوانست چندان که باید و شاید در برابر این حمله تاب بیاورد. او ناگزیر نگرش خویش درباره‌ی اخلاق را شرح داد و در این میان موبدان توانستند این حرف را از زبانش بیرون بکشند که در نهایت خواهانِ نابودی نوع بشر و رهایی همه‌ی جانهای نهفته در کالبدهای تیره و ظلمانیِ مادی است. این سخن با آبادانی و نیرومندیِ مردمان ایران‌زمین در تضاد بود. همین سخن بود که شاهنشاه را قانع کرد تا فرمان دهد مانی را زندانی کنند.

مانی که مردی سالخورده و فرتوت بود، هم در جریان بحثها با دشواری روبرو بود و هم بعدتر که به زندان افتاد، ‌به‌سرعت بیمار شد و چندان نپایید. کرتیر با بدخویی مانع می‌شد پزشکان ماهر به دیدارش بروند و به همین خاطر حالش ‌به‌سرعت وخیم شد و در زندان درگذشت. بعد هم کین‌توزی را به نهایت رساند و فرمان داد تا جسدش را بر دار کنند. در آن هنگامی که مانی و موبدان به بحث مشغول بودند، در نوبتی پیامبرمان از حمله‌های مخالفان و کوشش‌شان در بزرگداشت تن و جسم جانداران چندان آزرده شد که با صدای بلند پرخاش کرد و گفت تن خویش را چندان خوار می‌شمارد که ترجیح می‌دهد پس از مرگش کالبد بی‌جانش را بر تیری بیاویزند تا خوراک لاشخورها شود.

کرتیر با شنیدن این سخن با بدخواهی و زیرکی همیشگی‌اش بر این جمله تاکید کرد و چندان مانی را برانگیخت که در همان مجلس مصرانه از شاهنشاه خواست تا حتما با جسدش چنین معامله‌ای شود. کینه‌ی کرتیر از مانی بزرگ چندان شدید بود که پس از مرگ رقیب هم دست از سر او بر نداشت و شاهنشاه بهرام را واداشت تا به استناد به همین حرف و به بهانه‌ی وفای به عهد، پیکر مانی را بر کنار دروازه‌ی جندی‌شاپور بر دار کشند و آن پیکر مقدس چندان آنجا ماند که بپوسید و خوراک مار و مور و خرفستران دیگر شد.

مانی وقتی از زابلستان به سوی جندی‌شاپور پیش می‌رفت، پیشگویی‌هایی سهمگین بر زبان می‌راند و شاگردانش یادداشت می‌کردند. یکی از این پیشگویی‌ها آن بود که به‌زودی شاهی همنام بهرامِ جوان بر تخت خواهد نشست و نیروهای روشنایی را در نبرد با ظلمت راهبری خواهد کرد. مانی بزرگ مشخصات این شاهِ آینده را با دقت شرح داده بود و گفته بود که سه بار بلای بزرگ بر ایران‌زمین تاخت خواهد آورد. یک بار از شمال خاوری و پس از آن از جنوب باختری و بعد از آن باز از شمال خاوری، و این بلاها دو قرن و هفت قرن با هم فاصله خواهند داشت.

مانی بزرگ همچنین گفته بود که هر بلا را شاهی به نام بهرام دفع خواهد کرد. اگرچه هربار نیروهای ظلمانی دست‌اندرکار خواهند بود تا وی را پیش از آن‌که‌ قدرت و توش و توان یابد، از پای بیندازند. گفته بود که این سه بهرام‌شاه، همگی از تبار ساسانیان خواهند بود، و کوشش‌شان در دفع حمله‌ی دیوپرستان برای آن است که لکه‌ی ننگی که بر نامشان نشسته را پاک کنند. منظورش از این سخن، گناه بهرامِ جوان بود که به خاطر سرسپردگی‌اش به کرتیر در شهادت وی مقصر اصلی بود. از این‌رو روانِ شاهنشاه بهرام جوان به بادافره‌ی مرگ پیامبر در چنبر تناسخ گرفتار می‌شود و بارها در کالبد شاهی به نام بهرام به زمین بازمی‌گردد تا گناه مهیب خویش را جبران کند.

از مرگ مانی سالها گذشت و آنچه درباره‌ی بهرام‌ها بر زبان پیامبر جاری شده بود را تنها گروهی اندک از رازآشنایان می‌دانستند. پیامبرمان گفته بود با ناتوان شدنِ هر بهرام، بهرامِ بعدی با توش و توانی کمتر در چرخه‌ی تناسخ به میدان خواهد آمد. او می‌گفت که اگر بهرام اولی در خویشکاری خود ناکام بماند و تسلیم نیروهای تاریکی شود، قرنها بعد در قالب مردی ناتوان‌تر و فروپایه‌تر زاده خواهد شد و به همین ترتیب این امکان هست که وقتی تباهی‌های بزرگ آینده رخ می‌نماید، این بهرام ناتوان و گمنام امکانِ غلبه بر دشمن را از دست فرو گذارد و تسلیم تقدیر گردد.

وقتی بهرام گور از سرزمین حیره برخاست و تاج را از میان دو شیر برگرفت و بر رقیبان چیره شد، ارتاوان بلندپایه تردیدی نداشتند که این همان شاهی است که مانی پیشگویی کرده بود. مانیِ پیامبر خواهان رهایی همه‌ی روانها از زندان کالبدشان بود. مانند بودا معتقد بود ختمِ زنجیره‌ی تناسخ است که چیرگی نیروهای روشنایی بر تاریکی را ممکن می‌کند. با این همه مردی سخت غیور بود و همه‌ی نیروهای مهاجم به ایران‌زمین را کارگزار ظلمت می‌دانست. چندان که با تمام نفرتی که از جنگ و خونریزی داشت، در دوران جوانی در رکاب شاهنشاه شاپورِ جنگاور به نبرد رومیان شتافت و سربازان و اسواران را به نبرد بر ‌انگیخت.

ارتاوان دیگر نیز این را می‌دانستند که خاک ایران‌زمین مقدس است و رویارویی فرجامین نور و ظلمت در این قلمرو رقم خواهد خورد. برای همین وقتی هون‌ها و شاخه‌ی متمدن‌ترشان یعنی هپتالی‌ها به ایران‌زمین تاختند و تا مرو پیشروی کردند، مانویان به او روی خوش نشان ندادند. اگرچه خاقان ارتاوان را محترم می‌شمرد و خود به مانویت گرایشی داشت. وقتی بهرام‌شاه با سپاهی اندک از راهی پنهانی به نبرد هپتالی‌ها شتافت و در نبردی چشمگیر شکست‌شان داد، هیجانی بزرگی در میان ارتاوان پدید آمد.

رازآشنایان بازگشت بهرام‌شاهی را نوید می‌دادند که این بار از بندِ آموزه‌های پلیدِ کرتیر مغ رهایی یافته و برای بازگرداندنِ کَرمَه‌ی خویش عزم را جزم کرده است. نغمه‌سرایان مانوی که نزد بزرگان هپتالی محبوبیتی چشمگیر داشتند، در جریان این لشکرکشی خبرهایی مهم از درون اردوی دشمن برای بهرام می‌فرستادند و در ترانه‌هایشان شاهنشاه جنگاور را شکست‌ناپذیر می‌شمردند و به این ترتیب در دل سربازان مهاجم بذر ترس می‌کاشتند.

وقتی بهرام بر هَپْتالیان غلبه کرد، خانهای هون به سرسپردگی نزدش آمدند و فرمانروای خود را برکنار کردند و کسی را که از ساسانیان فرمانبری داشت به جای او برگزیدند. بهرام که از جنگاوری ایشان آگاه بود، قصدِ نابود کردن ایشان را نداشت. ‌به‌خصوص که در میدان نبرد دیده بود که سرودهایی در ستایش رستم سکا و اسفندیار کیانی می‌خوانند و خود را به پهلوانان اوستایی قدیمی مربوط می‌دانند. پس بر ایشان سخت نگرفت و اجازه داد تا خاقان‌شان در بلخ اقامت گزیند و شهرهایی که در اختیار داشتند را هم به ایشان وا گذاشت تا همچون استانی در داخل قلمرو ایرانشهر آرام و قرار بگیرند.

بهرام برادر کهترش نَرسه که مردی زیرک و سیاست‌باز بود را به شهربانی بلخ گماشت تا بر ایشان نظارت داشته باشد. غافل از آن‌که‌ نرسه دل در گروی مهر دختر خاقانِ شکست خورده دارد و فراتر از قاعده با ایشان گرم خواهد گرفت. کمی بعدتر کار این دلدار و دلداده بالا گرفت و بهرام هم که بدش نمی‌آمد خاقان بعدی هپتالی‌ برادرزاده‌اش باشد، به این وصلت روی موافق نشان داد. وقتی پیوند نرسه و شاهدخت سر گرفت، جایگاه نرسه در میان هپتالیان بیش از پیش استوار شد و او را به رهبری پذیرفتند. از آن پس بود که نرسه را توران‌شاه نامیدند.

وقتی بهرام مرزهای خاوری ایران‌زمین را استوار داشت و روستاهای ویران‌شده را آباد ساخت، به جانب هند پیش رفت تا به استانهای جنوبی کشور سرکشی کند. داستان سفر بهرام به هند خود ماجرایی رنگین است و سزاست که شبی دیگر گرد آتشی دیگر بنشینیم و داستان آن را برایتان بازگو کنم. کوتاه سخن آن‌که‌ در همین سفر بود که بهرام به شکل ناشناس در جامه‌ی بریدی فروپایه و تنها به هند سفر کرد تا کار و بار فرماندار آن سرزمین را بنگرد. شهربان هند در این هنگام شَنگَل نام داشت و به تازگی به جای شاپور هندوشاه نشسته بود. شاپور ناگهان در اثر بیماری درگذشته بود و چشمها و گوشهای شاه شایعه‌هایی شنیده بودند که گویا مسموم شده است. شنگل که سرداری زورمند و دلیر بود و داماد شاپور، به جای او نشسته بود و تایید سرداران و دیوانسالاران وفادار به شاهنشاه را هم گرفته بود. ولی چون غرور و خیره‌سری نمایانی داشت، این نگرانی را پدید آورده بود که مبادا سرکشی کند و خاندان ساسان را با آن اقلیم بر سر خشم آورد.

بهرام همچون پیکی ساده به دربار شنگل رفت و گفت پیغامی از سوی شاهنشاه برایش آورده است. شنگل و درباریانش به خاطر آن‌که‌ تنها بود و جامه‌ای مندرس پوشیده بود، چندان جدی‌اش نگرفتند و حدس زدند که پیامی عادی آورده باشد. اما در زمان اقامتش در آنجا در ماجراهایی درگیر شد که در آخر هم شنگل را به بهرام مدیون و شیفته ساخت و هم باعث شد از خیال طغیان و سرکشی در برابر شاهنشاه پارس دست بکشد. وقتی در پایان کار بهرام هویت خویش را بر شنگل آشکار کرد، با دختر او پیوند زناشویی بست و او بانویی بود زیبارو و چابکسوار که در شکارگاه دل به شاه پنهانکار باخته بود،‌.

در جریان این سفر بود که بهرام برای نخستین بار با سوکامه‌ی جادوگر روبرو شد. سوکامه که دوست خوارزمی‌مان به داستانش اشاره کرد، زنی پلید بود که خود را یکسره در اختیار نیروهای تاریکی گذاشته و بسیاری از ارتاوان مانوی را نیز با مکر و دروغ به قتل رسانده بود. پس از آن‌که‌ یزدگرد درگذشت و بهرام به تاج کیانی رسید، سوکامه که حالا به ملکه‌ای نامدار تبدیل شده بود و پسرش شهربان هندوستان بود، به زادگاه خویش بازگشت و در تاکسیلا اقامت گزید. او به آیینی کهن پایبند بود که از دیرباز در هندوستان وجود داشت و قربانی‌هایی خونین را برای بت‌های رنگارنگ روا می‌داشت. از آنجا که مانویان و بوداییان مخالف آزار جانداران بودند و قربانی را نکوهش می‌کردند، دشمنی او را برانگیخته بودند و از این رو در آزار و کشتار پیروان مانی و بودا از هیچ کاری فروگذار نمی‌کرد.

سوکامه جادوگری چیره‌دست بود. در کتابهای باستانی خوانده بود که یکی از بندگان اهریمن در زمانهای دوردست طلسمی سخت نیرومند یافته و به هنگام مرگ آن را همراه با خویش در گوری مجلل و مخفی مدفون ساخته است. این طلسم از سنگی گرانبها و بلورین ساخته شده بود و پانزده قرن پیش کاهنی مرموز و بدخواه به نام بِندْوا جمله‌ای جادویی را بر آن حک کرده بود. این بندوا جادوگری افسانه‌ای بود که در دوران زرتشت می‌زیست و دشمن بزرگ او بود. پیروانش او را با لقب کَرْپَن می‌شناختند و این نامی بود که در زبان ایرانیان قدیم به زمزمه‌گران و دعواخوانان می‌دادند.

بندوای کرپن در دشمنی با زرتشت چنان سرسخت بود که در سالخوردگی با پیروانش در میان سکاهای جنگاور از قبیله‌ای به قبیله‌ای سفر می‌کرد و مردم را به دشمنی با آیین نو فرا می‌خواند و وی را دشمن ایزدان باستانی می‌دانست. به خاطر نیروهای جادویی سهمگینی که در اختیار داشت، بین سرکرده‌ها نفوذی داشت و جنگاوران پیش از شتافتن به میدان نبرد از او می‌خواستند تا برایشان از ایزد وای پیروزی بطلبد. در آن هنگام که سکاها در روزگار گشتاسپ کیانی به سودای غارت بلخ به این شهر حمله بردند، از او فرمان می‌بردند. در جریان همین لشکرکشی بود که یکی از پیروان بندوای کرپن که ویدْرَفْش نام داشت و مردی خیره‌سر و غول‌پیکر بود، مامور شد تا زرتشت را به قتل برساند.

زرتشت که سرنوشت خویش را در اختران خوانده بود و می‌دانست به پایان عمر خویش رسیده، از گریز پرهیز کرد و در آتشکده‌ی بلخ که خویش ساخته بود، در انتظار سواران دشمن باقی ماند. پس ویدرفش با نیزه‌ای که بندوا با خون زهرآگین اهریمن آلوده‌اش کرده بود، به جنگش رفت. زرتشت با آن‌که‌ در آن هنگام همانند مانی بزرگ هفتاد سال سن داشت، تبرزین به دست گرفت و در دفاع از آتش مقدس با تورانیان در آویخت، اما به ضرب نیزه‌ی ویدرفش کشته شد.

شامگاه همان روز، اسفندیار ورجاوند که پسر و سپهسالار گشتاسپ کیانی بود و در آن هنگام در خارج از بلخ به شکار مشغول بود، بازگشت و دلیرانه با مهاجمان جنگید و ویدرفش گُجَسته را نیز به ضرب گرز گاوسر خود بر خاک افکند. پس سکاهای تورانی بلخ را رها کردند و گریختند و از آنچه غارت کرده بودند، تنها اندکی را با خود بردند. در کتابهای مانویان چنین آمده که یکی از چیزهایی که به تاراج بردند، سنگی بزرگ و بلورین بود که از مینو بر گیتی فرو افتاده بود و زرتشت با دست خویش آن را در آتشکده‌ی بلخ بر فراز آتش مقدس آویخته بود. ویدرفش وقتی زرتشت را به قتل رساند، آن را ربود و دست به دست چرخید تا بندوا آن را در اختیار گرفت. این همان گوهری بود که سوکامه‌ی پلید قدرت خویش را از آن دریافت می‌کرد.

فرزندان تور وقتی از بلخ می‌گریختند، پیکر بی‌جان ویدرفش را نیز با خود بردند و سکاهایی که دشمن زرتشت بودند او را به خاطر کشتن پیامبر، بزرگ داشتند و مهتران‌شان در مراسم مرده‌سوزان وی شرکت کردند. بِنْدوا پیش از اجرای آیین به بالین ویدرفش زهرآگین رفت و آن سنگ مقدس را برابر چشمان او گرفت و وای بد را به یاری طلبید. پس روان ویدرفش که از کالبدش گریخته و پیرامون جسدش سرگردان بود، به سپهر ظلمانیِ بدکاران و اقلیم شبانه پرتاب نشد و در دل سنگِ سرخی جای گرفت، که سرخی‌اش به افق غروب می‌ماند و روانها را می‌فریفت و به کام خویش می‌کشید. بندوا با این ترفند یکایک شاگرد و مرید خونخوارش را از گرفتار آمدن در چرخه‌ی زاد و مُرد مدام رهاند، و همه را در اندرون بلورِ سرخ زندانی ساخت.

در آن هنگام که بندوا خود به بستر مرگ افتاد، خواست تا بلور را به نزدش بیاورند و روان خویشتن را نیز به همین ترتیب در آن سنگ پنهان ساخت. پس سنگ سرخ نسل اندر نسل در میان جادوگران کرپن باقی ماند و هر از چندی روان مبارزی خونخوار یا جادوپیشه‌ای چیره‌دست در سینه‌ی سنگ فرو می‌غلتید. چنین بود که بلور به‌تدریج نیرویی مهیب در خویش گرد آورد. طوری‌که دارنده‌اش از زور بازوی همه‌ی جنگاورانِ گرفتار در سنگ برخوردار می‌شد و بر شعبده‌های همه‌ی جادوگران اقامت‌گزیده در آن مسلط می‌گشت.

سنگِ سرخ با نیروهای مهیبش طی قرنهای پیاپی دست به دست گشت، تا آن‌که‌ هزاره‌ای به پایان رسید و کوروش پارسی زاده شد و گیتی را با مهر و تدبیر فتح کرد. در آن روزگار نواده‌ی بندوای کرپن به سکاهای تیزخود خدمت می‌کرد، و اینان مردمانی جنگاور و دلیر بودند که در گروههای عظیم در چراگاه‌های شمالی کوچ می‌کردند و کلاهخودهای نوک‌تیز و بلند بر سر می‌گذاشتند. فرزندان بندوای جادوگر با سرکرده‌های تیزخودها وصلت کرده و با ایشان خویشاوند شده بودند. همگی هم پشت در پشت خود را با نام نیایشان می‌شناساندند. چون پدران و پسران به هم بسیار شبیه بودند، به این افسانه دامن زده بودند که همگی همان بندوای معاصر زرتشت هستند. می‌گفتند ایزد وای روان بندوا را در مشت گرفته و به وی عمری جاویدان بخشیده است. از این رو نفوذ این خاندان در میان امیران جنگاوری که در سغد و خوارزم و قلمرو سکائیه می‌زیستند، چشمگیر بود و همه از نیروی اهریمنی‌شان می‌ترسیدند.

کوروش با آن‌که‌ تعصبی در هیچ دینی نداشت، اما سخت زیر تاثیر آرای زرتشت قرار داشت و استادانش مغانی بزرگ بودند. او در اصل وارث تاج و تختی بسیار دیرینه بود که از ازل وجود داشته و کهنترین پادشاهی گیتی بود. وقتی چهل‌ساله شد، از انشان به شوش رفت و پادشاهی کهن ایلام را احیا کرد و بر اورنگی نشست که نخستین اورنگ شاهی بر کل زمین بود. اندکی بعد بود که مادها را هم مطیع کرد، و تازه در این هنگام جادوپرستان احساس خطر کردند و به مخالفت با او برخاستند. دیوپرستان کوشیدند سکاها را بر پارسیان بشورانند. ولی سرکرده‌ی تیزخودها مردی هوشیار و نیکخواه بود که پیشتر با شاهان ماد روابطی دوستانه داشت. او در میدان سوارکاری و شکارگاه کوروش را دیده و سخت شیفته‌ی او شده بود. از این رو وقتی دانست کوروش جانشین واپسین شاه ماد شده و با احترام با او رفتار کرده و دخترش را به زنی گرفته،‌ خواست تا با او دوستی داشته باشد.

از آن سو بندوا که رهبر فرقه‌ی کرپن‌ها بود، مردی جسور و خونریز بود. پس با پسر کهترِ فرمانروای تیزخودها دسیسه‌ای چید و منتظر ماند تا فرصتی مناسب دست دهد. وقتی روزگار کوروش و فرزندش کمبوجیه سپری شد و جنگی داخلی در ایرانشهر آغاز شد، این پسرِ نمک‌نشناس که اَسکونْخَه نام داشت، پدر سالخورده‌اش را به ضرب خنجر کشت و خود رهبری سکاهای تیزخود را بر عهده گرفت.

در این هنگام بسیاری از سکاهای دلیر و جنگاور هنوز به دین زرتشتی نگرویده بودند و آموزه‌های نرمخویانه‌ی وی را خوش نمی‌داشتند. پس اسکونخه که مانند موم در چنگ بندوای کهتر نرم بود، دست به ویرانی آتشکده‌های قلمروش گشود و زرتشتیان را کشتار کرد. او به همان سنگ سرخ جادویی دلگرم بود که بندوا در اختیار داشت و هر بار در نبردها مایه‌ی پیروزی‌‌اش می‌شد.

با این همه به‌زودی داریوش بزرگ بر رقیبان غلبه کرد و شاهنشاه پارس شد و به سوی سکاهای تیزخود لشکر کشید. داریوش خود مردی دانشمند بود و مانند کوروش نزد مغان تعلیم دیده بود. او در واقع خود مغی رازآشنا بود و با زنجیره‌ای ناگسسته شاگرد زرتشت محسوب می‌شد. به همین خاطر شیوه‌ی مقابله با جادوی سیاه کرپن‌ها را نیک می‌دانست. پس زمانی که اسکونخه و داریوش رویارو شدند، سکاها با وحشت دریافتند که طلسم بلور سرخ بر پارسیان بی‌اثر است.

اسکونخه در آن نبرد شکست خورد و اسیر شد و به جرم کشتن پدرش اعدام شد و امروز نیز اگر به کوه بغستان بروید، پیکره‌اش را انتهای صف دشمنان داریوش خواهید دید. تیزخودها که از نخست دچار دودستگی بودند و اسکونخه را به خاطر پدرکشی نبخشیده بودند، زود به پیروی از داریوش گردن نهادند. بندوای دوم و شاگردانش به ناچار در سرزمینهای وحشی شمالی سرگردان شدند و بیشترشان همانجا درگذشتند. با این حال کینه‌شان از مغان و پارسیان نسل به نسل تجدید و تشدید می‌شد. هفت پشت از فرزندان بندوای کهتر همچنان کوچ خود را به سمت غرب ادامه دادند، تا آن‌که‌ در دوران داریوش دارایان، به قلمرو مقدونیه رسیدند. این همان زمانی بود که اختر شوم اسکندر در آسمان درخشیدن گرفته بود.

در این هنگام سرکرده‌ی این خاندان همچنان بندوا نامیده می‌شد. او شامگاهی تیره و توفانی سنگ سرخ را بر گریبان آویخت و جسورانه به دربار فیلیپ مقدونی وارد شد، که در آن هنگام هنوز مطیع پارسها بود و همچون شهربانی بر استان دورافتاده‌ی مقدونیه حکومت می‌کرد. فیلیپ که سخت شیفته‌ی خردمندان ایرانی بود از او استقبال کرد. هرچند آن‌قدرخردمند نبود که بتواند تفاوت میان مغان و کرپن‌ها را تشخیص دهد.

بندوای حیله‌گر ادعا کرد که همان جادوگری است که زرتشت را به قتل رسانده، و با ادعای جاودانگی و چشم‌بندی‌هایی که بلد بود، مقدونیان ساده‌دل را مرعوب کرد و ایشان را بر ‌انگیخت تا بر پارسیان برآشوبند. فیلیپ که مردی حریص و خیره‌سر بود، در دل چنین آرزویی داشت، اما از سرکشی در برابر سروران‌اش مي‌هراسید. با این حال نفس فریبکار بندوا بر او کارگر افتاد و با این سودا که بی‌مرگ و آسیب‌ناپذیر شده، سپاهیانی نیرومند تجهیز کرد و به سرزمینهای اطراف دست‌اندازی کرد. در آغاز هم به غارت و ویرانی شهرهای یونانی دست گشود، که خارج از مرزهای بوم پارس قرار داشتند.

بندوا در این میان اسکندر فرزند فیلیپ نزدیک شد که جوانی امرد بود و کم‌عقل و عمر خود را به میگساری و همبستری با مردان می‌گذراند. با این حال همین اسکندر سری نترس داشت و مثل گرگ از شنیدن بوی خون سرمست می‌شد. پس بندوا اسکندر را نیز همچون اسکونخه فریفت تا پدرش را در میانه‌ی مراسمی مذهبی به قتل برساند. می‌گویند که مادر اسکندر در این سالها دلباخته‌ی بندوای جادوگر شده بود و از این رو بود که فرزند گجسته‌اش به بنده‌ی مطیع وی بدل گشت. بندوا جوان مقدونی را واداشت تا پس از کشتن پدر، برادرانش را نیز یکایک به قتل برساند و چنین شد که اسکندر به رهبری مقدونیان رسید.

بندوا نگران بود که این شاهِ دست‌پرورده‌اش نیز همچون اسکونخه به دست پارسیان نابود شود. پس از سنگ سرخ تکه‌ای کوچک برید و آن را به گوهرسازان سپرد تا بتراشند و صیقل دهند. آنگاه بر آن به خط باستانی سکاها نام دیوی نیرومند را نگاشت و آن را به اسکندر سپرد تا به گردن بیاویزد. چنین شد که اسکندر در نبردها شکست‌ناپذیر گشت و نخست بر رقیبان و خویشاوندان خویش و بعدتر بر هخامنشی‌ها و سرداران نیرومند پارسی غلبه یافت.

بندوا که مانند پدرانش دشمن ایرانشهر بود و مانند نیاکانش آشتی و مهرِ ایرانیان را خوش نداشت، با اردوی اسکندر سراسر بوم پارس را زیر پا گذاشت و وقتی شعله‌های جنگ به سغد و خوارزم رسید، به تحریک او بود که مقدونیان همه‌ی ساکنان بلخ و سمرقند را کشتار کردند. با این همه سرداری هخامنشی که نامش باز و لقبش اردشیر بود، رهبری مقاومت در برابر اسکندر را بر عهده گرفت و ایشان را از سغد و خوارزم بیرون راند. او بود که انتقام مردم بلخ و سمرقند را ستاند. چون وقتی به اردوی مقدونیان یورش برد و شکست‌شان داد، به بندوا نیز دست یافت و او را به قتل رساند. اسکندر کمی بعد باز را به اسارت گرفت و او را به انتقام مرگ جادوگر با شکنجه‌هایی باورنکردنی به قتل رساند.

پس از مرگ بندوا، اسکندر و مقدونیان که از اقتدار سنگ سرخ بی‌خبر بودند، گوری مجلل و زیبا در زیرزمین ساختند و او را آنجا دفن کردند، در حالی که گردنبندش همچنان بر گردن جنازه‌اش آویخته مانده بود. بندوا در زمانی که به قتل رسید، جوان بود و سی ساله. او هم مانند اسکندر از زنان بیزار بود و با مردان در می‌آمیخت، از این رو زن و فرزندی نداشت. پس چنین شد که با مرگ او سلسله‌ی جادوگران نیرومندی که هشتصد سال از دوران زرتشت تا آن هنگام ادامه یافته بودند، از هم گسست و خاطره‌شان از یادها رفت. شکی ندارم که آن دخمه‌ی زیرزمینی‌ای که به گفته‌ی دوست‌ تازه‌مان دیروز گشوده شده، گور بندواست که پس از قرنها نمایان شده است.

قرنها گذشت، و طلسم سرخ که مدفون شده بود، از یادها رفت. تنها آن تکه‌ی کوچکی از آن باقی ماند که در اختیار اسکندر بود. آن هم چندان نیرومند نبود که آن جوان دیوانه را از گزند خودش حفظ کند. اندکی بعد اسکندر شروع کرد به کشتن اطرافیانش و چنین بود که سرداری مقدونی که انگار پدر اصلی‌اش هم بوده، دسیسه‌ای چید و ساقی‌اش که انگار برادرش بوده، به او زهر خوراند و روانش را به دوزخ ظلمت فرستاد.

آن سنگ سرخ پس از مرگ اسکندر بارها در میان سردارانش دست به دست گشت. تا آن‌که‌ تُخاری‌های دلیر، آن سوارکارانِ نژاده‌ی دلیر با درفشهای سبز خود از ترکستان چین به اینسوی هندوکُش تاختند و مقدونیان را از کشورمان بیرون راندند، این گوهرِ شگفت به دست شاهان کوشانی افتاد، و آنان از خویشاوندان فرزندان اشکان بودند که بر هند و هرات و پنجاب و کابل فرمان می‌راندند. خاندان سوکامه‌ی جادوگر با این شاهان پیوند داشت و این چنین بود که طلسم به چنگ آن زن اهریمنی افتاد. او در تاکسیلا سخنان راهبان بودایی و مانوی و زرتشتی را شنیده بود و بر رازهای گذشتگان آگاهی داشت. از این رو سخت در جستجوی گور بندوا بود تا سنگ سرخ اصلی را بیابد و به قدرتی باور نکردنی دست یابد.

وقتی سوکامه دل از یزدگرد ربود، خواسته‌ای پلید در دل می‌پرورد. این را دریافته بود که فرزندی از پشت شاه زاده می‌شود که تناسخ بهرامِ خطاکار است. فرزندی که اگر بماند و بپاید، ایرانشهر را از بلاهای بسیار خواهد رهاند. پس کوشید تا روان یزدگرد را تباه سازد و او را در اختیار خود بگیرد. از سویی به خاطر سرسپردگی‌اش به نیروهای ظلمت و از سوی دیگر به خاطر منافع شخصی. وقتی سوکامه گوهر سرخ را به شاه هدیه کرد، نیرویی که در آن نهفته بود مایه‌ی انحطاطش شد. روان چندین و چند تن از جنگاوران و جادوگران باستانی در آن طلسم کمین کرده بود. همین‌ها یزدگرد را فریفتند و باعث شدند دل از شوشاندخت و دلبران دیگر برگیرد و وسواس‌گونه تنها به سوکامه متوجه شود. شاهنشاه که خود به شیدایی و تغییر حال خود آگاه بود، این را درمی‌یافت که حادثه‌ای ناخوشایند برایش اتفاق افتاده، هرچند از طلسمی که در چنبرش گرفتار آمده بود، خبر نداشت. به این دلیل بود که اخلاقی تند پیدا کرد و به بدخویی و ترشرویی گرایید. چندان که بلندپایگان و اشراف را به تنگ آورد و باعث شد دسیسه کنند و جانش را بستانند. هرچند کمی پیش از این ماجرا، شوشان‌دخت سنگ را ربود و کمی پس از آن به پسرش بهرام واگذارش کرد.

سوکامه این را می‌دانست که طلسمی که به شاه اهدا کرده، دارنده‌اش را به سوی سنگ سرخ اصلی می‌کشد. از این رو در زمان حیات یزدگرد کسانی گمارده بود و او را می‌پایید و امیدوار بود که روزی آرامگاه بندوا گشوده شود و سنگ اصلی را به چنگ آورد. آن روزی که بهرام را در کسوت پیکی ساده در هند دید، سنگ سرخ را بر گردن‌آویز وی شناخت و بنابراین زودتر از همه به هویت شاهنشاه پی برد. او گمان می‌کرد طلسم است که او را به این گوشه‌ی قلمرو پهناورش کشانده، چرا که با خوی ماجراجوی بهرام آشنایی نداشت. پس بهرام را زیر نظر گرفت و کسانی را فرستاد تا هر حرکتش را گزارش کنند.

زن جادوگر از دیرباز و حتا پیش از آن‌که‌ بهرام را در هند بازیابد، او را می‌پایید. چون دل‌نگران بود که به رقیبی برای فرزندش شاپور تبدیل شود و او را از دستیابی به تاج و تخت باز دارد. حتا در آن هنگام که بهرام نوجوان در بیابانهای یمن سرگردان بود نیز جاسوسان سوکامه از او خبر می‌گرفتند و بانویشان را از بالیدن شاهزاده خبردار می‌کردند.

نُعمان لَخمی شهربان عربستان که پرورنده‌ی بهرام بود، در همان هنگام که وی کودکی بیش نبود، پی برد که کسانی او را می‌پایند. پس نگران شد که مبادا بدخواهان چشم‌زخمی به او برسانند. نعمان مردی دلیر و جنگاور بود و هر از چندی به قلمرو روم و مصر می‌تاخت و از شهرهای آن مناطق برای شاهنشاه ایران خراج می‌گرفت. یک بار که چنین کرده بود، قومی از مردم اسکندریه‌ی مصر را دید که از جور و ستم حاکم رومی آنجا به جان آمده و در حاشیه‌ی بیابان سینا در شرایطی ناگوار می‌زیستند. نعمان ایشان را در پناه خود گرفت و به عربستان کوچ‌شان داد و آب و ملکی به ایشان داد تا برای خود زندگی کنند. رهبر این قوم معماری نامدار و خردمند بود به نام سنمار که از یونانیان مقیم اسکندریه بود و خیلی زود مورد محبت نعمان قرار گرفت و با او دوستی نزدیکی پیدا کرد.

نعمان دغدغه‌ی خاطری که درباره‌ی پاسبانی از بهرام داشت را با او در میان نهاد. سنمار هم که نبوغی در طراحی بناها و ساخت کاخها داشت، بر عهده گرفت که خانه‌ای بی‌نظیر برای بهرام بسازد، به شکلی که هیچ دشمنی نتواند در آنجا به او چشم‌زخمی برساند. شاهنشاه یزدگرد ممنوع کرده بود که بهرام در شهرها پرورده شود. از این رو نعمان دشتی را در کنار رود دجله به سنمار سپرد، و او آنجا قصری شگفت‌انگیز ساخت. این قصر چنان ساخته شده بود که هرکس از دروازه‌اش عبور می‌کرد، گم می‌شد و بی حاجب و دربان هیچ بیگانه‌ای راه ورود و خروج به آن را پیدا نمی‌کرد. همچنین راههای مخفی، پناهگاه‌های پنهانی و تله‌هایی مرگبار در بام و کف و دیوارهای این قصر جاسازی شده بود. طوری‌که اگر لشکری به آن حمله می‌بردند، در راهروهای تو در تو و تالارهای وسیعش یک به یک از پای در می‌آمدند.

سنمار برای آن‌که‌ رازهای قصرش پنهان بماند، هیچ کارگری را بیش از دو ماه و هیچ بنای چیره‌دستی را بیش از دو هفته به کار نمی‌گرفت و همه‌ی کارگرانش را با دستمزدی سخاوتمندانه به سرزمینهای دوردست گسیل می‌کرد، تا همدیگر را دیگر نبینند و نتوانند نقشه‌ی کاخ را بازسازی کنند. پس از آن‌که‌ قصر ساخته شد، نعمان دوازده نگهبان معتمد را از میان خویشاوندانش برگزید و سنمار راه و چاه قصر را به ایشان آموخت. تنها آنان بودند که زیر و زبر قصر را می‌شناختند. کسی که بیش از هرکس رازهای قصر را می‌دانست، بهرام بود که از کودکی و همزمان با ساخته شدن قصر مدام به آنجا رفت و آمد می‌کرد و راه و چاهش را از سنمار می‌آموخت.

سنمار یک راز بزرگ هم داشت که آن را فقط برای بهرام فاش کرد. آن هم این‌که در این قصر خشتی بود که اگر از جای خود بیرون کشیده می‌شد، کل قصر در چشم بر هم زدنی فرو می‌ریخت. بهرام نوجوان زمانی از سنمار پرسیده بود که اگر لشکری بزرگ به قصر بتازد و تلفات فراوان را به جان بخرد، چگونه می‌توان از چنگالش جان سالم به در برد؟ سنمار با این پرسش در اندیشه فرو رفت و معماری کل بنا را تغییر داد و کاری کرد که کل قصر به جای یک خشت بند باشد. مکان آن خشت را هم تنها به بهرام آموزاند و حتا نعمان نیز از جای آن بی‌خبر بود. سنمار چون دید نعمان اصرار دارد جای این خشت را بداند، آجری دیگر کار گذاشت که با لمس‌اش دیوار پیرامونش به لرزه در می‌آمد و این خشت جعلی را به نعمان معرفی کرد.

قصر به این ترتیب ساخته شد و به پایان رسید و همه‌ی مردم انبار و تَدْمُر آن را به دیده‌ی اعجاب نگریستند و از شگفتی‌های گیتی به شمارش آوردند. ‌به‌خصوص که این شایعه همه‌جا گسترده شده بود که کل این بنا به جای یک خشت بند است. نعمان با هدایای بسیار سنمار را نواخت و بهرام که هنوز کودکی بیش نبود، او را همچون عمویی دوست داشت. نعمان قصر را برای اقامت بهرام اختصاص داد و پس از آن آسوده‌خاطر بود که هیچ بدخواهی در آنجا به او دسترسی نخواهد داشت. همه چیز به خوبی و خوشی پیش رفت، تا این‌که سالی پس از پایان یافتن قصر، جسد سنمار را پای دیوار قصر یافتند در حالی که استخوانهایش ‌درهم‌شکسته بود.

گره‌ راز مرگ سنمار تا به امروز ناگشوده باقی مانده است. برخی می‌گفتند سنمار در راه رفتن به قصر بوده که مورد حمله‌ی راهزنان قرار گرفته و او را برای آن‌که‌ گنج‌خانه‌ی قصر را نشان‌شان بدهد، شکنجه کرده و کشته‌اند. آنان که به دین خدای باستانی مردم آن منطقه یعنی بعل مَلکُم پایبند بودند، می‌گفتند او سنمار را به خاطر این‌که می‌خواسته بنایی هم‌تراز برج بابل بسازد، کیفر داده است. دشمنان نعمان می‌گفتند او سنمار را به بهانه‌ای بالای بام قصر برده و از آنجا به زیر انداخته تا راز خشتی که می‌تواند بنا را ویران کند، جای دیگری درز نکند.

ارتاوان مانوی در نهایت به این نتیجه رسیدند که همان جاسوسان سوکامه مسئول این جنایت هستند. ایشان بودند که همزمان با رسیدن بهرام به سن مردی، ماموریت داشتند تا بهرام را به قتل برسانند. پس با این سودا که جای خشت را بیابند و کاخ را بر سر شاهزاده آوار کنند، سنمار را دستگیر کرده و شکنجه دادند و جای خشت ویرانگر را از او بازجستند. سنمار که مردی زیرک بود، قول داد خشت را به ایشان نشان دهد و با تنی زار و زخمی از راهی مخفی همراهشان به قصر وارد شد. اما قصد داشت به قیمت جانش هم که شده، از بهرام حفاظت کند. پس‌ آنان را به راههای مخفی و مرگباری کشاند و بیشترشان را در تله‌هایی مخوف گرفتار کرد و از بین برد. چند تنی باقی ماندند که او را تا پشت بام قصر دنبال کردند. سنمار خود را از آنجا به زیر افکند تا مبادا جای خشت را به آدمکشان بروز دهد. در فرجام کار، فداکاری‌ سنمار بود که بهرام را از گزند دشمنانش ایمن داشت.

وقتی بهرام به تاج و تخت رسید و برادر ناتنی‌اش شاپور را به حاشیه راند، سوکامه نیز از جمع کناره گرفت و همگان گمان می‌کردند روزگارش در دربار ساسانی به سر رسیده است. غافل از این‌که او در میان بزرگان دو متحد یافته بود که هردو در نهان بدخواه بهرام بودند. یکی‌شان خاقان هپتالی بود که نوبتی در سپاه پدرش از بهرام گور شکست خورده و سرشکسته شده بود، و حالا همچون خدمتگزاری زیردست او بر قوم خویش فرمان می‌راند. دیگری نرسه‌ی ساسانی برادر بهرام بود که دل به برادر خاقان جوان باخته بود و ‌کم‌کم مهر شاهنشاه را از سینه بیرون می‌کرد.

سوکامه در نهان به این دو وعده کرد که اگر یاری‌اش دهند تا گورِ بندوا را بیابد، با نیروهای جادویی خویش یاریشان خواهد داد تا بر بهرام غلبه کنند. پس همگی دست به یکی کردند و بر بهرام جاسوسانی گماشتند مترصد وقتی بودند که گوهر سرخ بهرام را به سوی گور بندوا بکشاند. قصدشان بیش از دستیابی به تاج و تخت، آن بود که به سنگِ جادویی اصلی دست یابند و از اقتدار نهفته در آن برخوردار گردند.

این را همگان می‌دانستند که بهرام در شکار گور و تعقیب آهو شوقی غریب دارد. گورِ اسب جانوری است تندرو و تیزتک که در پنهان شدن بین علفزارها و گمراه کردن شکارچیان مهارتی دارد. بهرام که در بادیه و نزد کمانگیران تازی پرورش یافته بود، مهارتی بی‌مانند در این فن داشت و به محض دیدن گور با سرعتی خیره‌کننده تیر از کمان می‌پراند و با چیره‌دستی غریبی گور اسب‌ها را آماج پیکان خود می‌ساخت. به همین خاطر نیز او را بهرام گور می‌نامیدند.

با این همه او در دنبال کردن آهوان نیز ماهر بود و این را ورزشی ارجمند می‌دانست. آهوان از آن رو که چست و چالاک بودند، شهرت داشتند و پیچ و تابی که هنگام فرار به خود می‌دادند، مانع می‌شد تا تیر بر پیکرشان و کمند بر گردنشان بنشیند. از این رو بهرام اغلب به ایشان تیراندازی نمی‌کرد و با اسب سر در پی‌شان می‌گذاشت و خسته‌شان می‌کرد و آنگاه زنده در کمند اسیرشان می‌ساخت. به همین خاطر هم وقتی رامشگر زیبارویش دلارام او را به کشتن آهویی واداشت، بر او خشم گرفت، و این خود داستانی شگفت است که خارج از ماجرای ماست.

سوکامه که این عادت بهرام را نیک می‌دانست، در آن روزی که شاهنشاه برای شکار به قصر خویش در حاشیه‌ی کویر آمده بود، اورادی نیرومند برخواند و دیوی را مسخ کرد تا به شکل آهویی در آید و پیشاپیش اسب بهرام بگریزد. دیوها از رازهای نهان بسیاری خبر داشتند و این دیوِ فروپایه که پَس‌دیو نام داشت، قادر بود پس از گذر زمانی دراز در جای‌ها بنگرد و آنچه در آنجا گذشته را بداند. به همین خاطر رازهایی بسیار می‌دانست که همگی به دوران‌های دوردستِ گذشته مربوط می‌شدند.

پس‌دیو عفریتی بدخواه بود و هرگز از رازی سودمند سخن نمی‌گفت. همواره با آنچه می‌دانست مردمان را گمراه می‌کرد و بخشهایی زیانکارانه از رازهای مگو را برای مردمان فاش می‌کرد. از این رو سوکامه نمی‌توانست جای سنگ سرخ جادویی را از او بپرسد، اما این امکان را داشت که او را مسخ کند و با بهرام رویارویش سازد و امیدوار باشد که پس‌دیو با راندنِ بهرام به سوی مدفن بندوای کرپن، به سودای رهاندن خویش، وی را به جایگاه سنگ سرخ راهنمایی کند.

حساب و کتاب سوکامه درست از آب در آمد. پس‌دیو که از طلسم زن جادوگر رنجه و خشمگین بود، وقتی به خود آمد که در قالب آهویی غول‌پیکر و زیبا فرو رفته بود. پس برای آن‌که‌ بار دیگر شکل اصلی خود را باز یابد، پذیرفت تا برابر اردوی بهرام بتازد و او را به دنبال خویش به بیشه‌های دورافتاده بکشاند. پس‌دیو خبر نداشت که سوکامه در اصل سنگ سرخ را می‌جوید، چرا که موجودی نادان و ابله بود و فقط وقتی زمانی دراز بر رخدادها می‌گذشت، از آنها خبردار می‌شد. وقتی بهرام سر در پی او گذاشت و بیم می‌رفت که در کمندش گرفتار آید، تنها راه نجاتی که یافت آن بود که وی را به سمت گور بندوا هدایت کند. بدان امید که سنگِ سرخ گردنبند بهرام او را به سوی بلورِ مادر بکشاند و از تعقیب شکار منصرف‌اش سازد.

زمانی که بهرام سر در پی آهوی دروغین گذاشت و بازنگشت، ارتاوان مانوی نخستین کسانی بودند که احساس خطر کردند. آنان خبر داشتند که اگر بهرام در جوانی کشته شود و نگاهبانی از ایرانشهر را نیمه‌کاره رها کند، در بارِ بعدی ناتوان‌تر از پیش باززاده خواهد شد و نخواهد توانست تازش تازیان را چاره کند. سپس در سومین تناسخ حتا از آن هم ضعیف‌تر خواهد بود. یعنی در آن زمان که مغولان تنگ‌چشم از بیابانهای شرقی به ایرانشهر بتازند، بی مقاومت پای به گریز خواهد نهاد و سیلی از خون در غیابش جاری خواهد شد.

پس به محض آن‌که‌ روزی سپری شد و خبری از بهرام باز نیامد، استادم مرا با سه نیوشای مانوی به ماموریتی فرستاد تا بهرام را بیابیم و از گزند دیوها حفاظتش کنیم. من در آن هنگام تازه به مرتبه‌ی اَرتاوان که روحانیون مانوی هستند دست یافته بودم و بنا به رسم، پیروان غیرروحانی که نیوشا خوانده می‌شدند، در سفرها همراهی‌مان می‌کردند و در خدمت‌مان بودند. چون خودمان مجاز به آتش افروختن و خوراک پختن نبودیم. ما با سرعت تمام از کرمان تا قصر بهرام تاختیم. آنجا کوشیدیم رد بهرام را در بیابان پیدا کنیم. این را شنیدیم که شوشان‌دخت نیز با اردوی شاهی به آن سو می‌آید و می‌خواهد برای یافته شدن پیکر پسرش جایزه تعیین کند. او از ماجراهای پشت پرده خبر نداشت. اما این را فهمیده بود که گوهر سرخ آرایه‌ای نیرومند و جادویی است و بیشتر سودای باز یافتنِ آن را داشت.

اگر راستش را بخواهید ما نیز هدفی مشابه را دنبال می‌کردیم. یعنی بقا و فنای بهرام برایمان کمتر از دستیابی به طلسم اهمیت داشت. بیشتر می‌خواستیم گور بندوای کرپن و سنگ سرخِ اصلی را پیدا کنیم. چرا که شاید به کمک آن می‌شد چرخه‌ی حوادث را دگرگون ساخت و ایران‌زمین را در برابر دشمنانی که هر از چندی بدان هجوم می‌بردند، حفظ کرد. ما بر خلاف دهقانانی که زمین را می‌کندند و جسد بهرام را می‌جستند، به زیر زمین ننگریستیم و در آسمان خیره شدیم تا با ردیابی مسیر بهرام از روی ستارگان مسیر تاخت‌اش به دنبال پس‌دیو را ردیابی کنیم. در این کار تا حدود زیادی هم موفق شدیم. در جایی به لاشه‌ی گندیده‌ی آهویی بزرگ برخوردیم. حدس زدیم که این همان پس‌دیو باشد که پس از ترک کالبد آهو، پیکرِ فاسدش را به نَسوی دیو، آن فرزند لاشه‌خوارِ اهریمن، وانهاده بود. بهرام هم می‌بایست در همان حوالی باشد، اما هرچه گشتیم، هیچ نیافتیم. بهرام گویی قطره‌ای آب بوده که در تابستانی داغ بر سنگی سیاه چکیده باشد. هیچ ردپایی از او نیافتیم و جستجویمان برای یافتن گورِ بندوا نیز بی‌نتیجه ماند.

از آن روزها سی سال می‌گذرد و اکنون که داستانش را برایتان تعریف می‌کنم، گویی تنها چند روزی بر آن ماجراها گذشته است. طی این سالها هرگز فکر و خیالِ سرنوشت بهرام و نهانگاه آن طلسم بلورین آسوده‌ام نگذاشته است. صدها و هزاران شاگرد نیوشا و ارتاوان را در این سالها پرورش داده‌ام و در میان‌شان تنها با چند نفری از این راز سخن گفته‌ام. یکی‌شان، ارتاوان خردمندی است که از دوران کودکی شاگردم بوده و حالا خود استادی نامدار است و مردی جهاندیده. او سه روز پیش مرا آگاه ساخت که دهقانی خوارزمی در نزدیکی حاشیه‌ی کویر گذرگاهی باستانی در دل خاک یافته و این در همان جایی بود که بهرام ناپدید شده بود. پس بی‌درنگ به راه افتادم و آمدم تا ببینم چه کسی چه یافته است؟

امشب خرسندم که اختران آرایشی مساعد یافته‌اند و ما رهگذران را چنین نامنتظره در یک جا جمع کرده‌اند. وقتی فرامرز خوارزمی داستانش را تعریف می‌کرد، در دل بر خط سیر رخدادها آفرین می‌خواندم و از دقت کارگاه مینویی نور در شگفت بودم، که چطور ما دو تن را چنین ناشناس در چنین جایی همنشین ساخته است. شکی ندارم که فرامرز گور بندوای کرپن را یافته و مژده‌اش می‌دهم که به موقع و بهنگام او را یافته‌ام. چرا که دست زدن به آن سنگ سرخ می‌تواند برای آنان که با رازهای کهن بیگانه‌اند، مرگبار باشد و به موجودی مهیب و اهریمنی مسخ‌شان کند. اما اگر آن طلسم بلورین به دست فرزانگان و دانایان نیکوکار برسد، می‌توان روان سرداران و کرپن‌های بدخواه را از میانه‌اش رهاند و اهریمن را با شکستی بزرگ رویارو ساخت. در این حال چه بسا که دیگر نیازی به باززایش بهرام باقی نماند و بتوان در نبرد نیروهای نور و ظلمت، اهریمن را یکسره از قلمرو روشنایی و پاکیزگی بیرون راند …».

وقتی سخن مار آموی مانوی به این جا رسید، صدای غرغر زیرلبی از سوی دیگرِ حلقه‌ی شنوندگانش برخاست. چشمها همه به آنسو چرخید و بر جوانِ سرخ‌موی بلخی قرار گرفت که اخم در هم کشیده بود و با ناخرسندی به گفتارهای پیرمرد مانوی گوش می‌داد. جوان وقتی نگاه پرسشگر همنشینان را دید، مکثی کرد و گفت: «ای استاد خردمندِ روشنایی، اگر آنچه من می‌دانستم را می‌دانستی، دل به این داستانها خوش نمی‌کردی. ماجرای بهرام گور و ناپدید شدن‌اش بسیار ساده‌تر و زمینی‌تر از آن است که گمان می‌بری …».

مار آمو با وقار دستی به ریش سپیدش کشید و گفت: «ای جوانِ نژاده، برایمان بگو چه می‌دانی که داستان مرا چنین برایت ناپذیرفتنی کرده است؟».

 

 

ادامه مطلب: داستان مهرزاد، آهنگر بلخی

رفتن به: صفحات نخست و فهرست کتاب