گفتار دوم: پرسش از خاستگاه صورتهای فلکی
هر کس که به آسمان شبانه نگریسته باشد، شکوه و عظمت ستارگان و خُردی و ناچیزیِ خویشتن را در برابر پیچیدگیِ آن دریافته است.
امروز وقتی ما به آسمان مینگریم، به ماهیت ستارگان و فیزیک کهکشانها آگاهی داریم و از این رو، تصویری تکاندهنده از هستیِ پهناور و شگفتانگیز را در برابر خویش مییابیم. چنین مینماید که از همان آغاز، مردمان در رویارویی با آسمانِ شبانه و زیباییِ خیرهکنندهی ستارگان، واکنش روانیِ مشابهای را از خود بروز داده باشند. مردمان جهان باستان به درک امروزینِ ما از بافتارِ ستارگان و فضا دست نیافته بودند، اما تصویر اساطیری و سادهشدهی عصر خویش را از سپهرِ فرازِ سرشان در ذهن داشتند. تصویری که به تعبیری، اخترفیزیک و اخترشناسیِ امروزینِ ما نیز نسخه و دنبالهای از آن محسوب میشود.
انسان، تنها پستانداری است که میتواند به طور مداوم به آسمان خیره شود. برای تمام خویشاوندانِ جانوریِ ما، آسمان چیزی جز حاشیهای بیاهمیت و فرعی بر زمین نیست، اما برای مردمانی که هر شب، در وضعیت بدنیِ کمیابی بر زمین دراز میکشند و به آسمانها خیره میشوند، منظرهی بالای سرشان اهمیت بیشتری مییابد.
همهی ما، اگر به قدر کافی به آسمان نگریسته باشیم، الگو و طرحوارههایی را در میان این انبوهی نقاط نورانی تشخیص دادهایم و بیتردید همهی ما میدانیم که این ستارگانِ بیشمار، در قالب صورتهای فلکیای منظم شدهاند. چنانکه وقتی آغاز به یادگیریِ ستارهشناسی میکنیم، کار را با یادگیریِ نام و نشان و ویژگیهای همین صورتهای فلکی شروع میکنیم و ستارگان را همچون ضمیمههایی بر این نقشهای معنادارِ سپهری فرا میگیریم.
تصویر بالا: گردش انتقالی زمین و چرخشِ صورتهای فلکی در برجهای دوازدهگانه
آسمان شبانه، مجموعهای از ستارگانِ ثابت و سیار را در بر میگیرد. گردش انتقالی زمین به دور خورشید، باعث میشود تا خوشههای ستارگان به تدریج در جریان یک سالِ خورشیدی در آسمان جابهجا شوند و به این ترتیب صورتهای فلکیِ آسمانی در ماههای گوناگون، جانشین یکدیگر گردند. این بدان معناست که ما، همزمان با حرکت زمین در فضا، هر شب از نظرگاهی متفاوت و از جایی متمایز به ستارگان مینگریم و از این رو، بخشی خاص از زمینهی ستارگان را در میدان دید خویش داریم. صورتهای فلکی در واقع خوشههایی از این ستارگانِ متحرک در آسمان هستند که برای سادگی و فهمپذیرشدن، به اشکالی معمولاً جانوری تشبیه شدهاند.
از آنجا که هر دورهی گردش زمین به دور خورشید، تقریباً با دوازده بار گردشِ ماه به دور زمین برابر است، اخترشناسانِ جهان باستان از دیرباز کوشیدهاند تا راهی برای تلفیقِ دو تقویمِ شمسی و قمری بیابند. تنظیم تقویم شمسیِ کلانتر و ناملموستر، بر حسب تقویم قمریِ ملموس و مشاهدهشدنی در هر شب، در جهان باستان از اهمیتی فراوان برخوردار بوده است. دانایان و کاهنان میبایست به عنوان حاملان فرهنگ و خِرد، به اعضای جوامع کشاورزِ اولیه بگویند که بهار در چه زمانی فرا خواهد رسید و زمانِ افشاندن بذرها و دروی محصول چه هنگامی است. کمی بعدتر، دستگاههای دولتی و نظامهای دیوانسالاری که میبایست مازاد تولید کشاورزان را به صورت مالیات دریافت کنند هم با همین مسئله دست به گریبان شدند و به این ترتیب، مسئلهی استخراج سال شمسی (که مبنای فعالیتهای یکجانشینانه و تولید کشاورزانه است)، بر مبنای ماهِ قمری (که ملموس و دیدنی است)، به چالش نظریِ بنیادین و مهمی در سراسر تاریخ تمدن تبدیل شد.
روشهای تنظیم گاهشماری، دیر یا زود از ماه به سایر اخترانِ شبانه نیز تعمیم یافت؛ یعنی اخترشناسانِ جهان باستان کوشیدند تا علاوه بر ماه، از حرکت سایر ستارگان نیز برای تخمین زمان آغاز سالِ جدید استفاده کنند. چنین بود که به هر یک از ماههای سال -که همچنان به شکلی قمری فهم میشد- یک صورت فلکی را منسوب دانستند. به این شکل ۱۲ تا از صورتهای فلکی که در مسیری همتای گذرگاهِ خورشید در پیِ یکدیگر بر سپهر نمایان میشدند و در ماههای پیاپیِ سال، جانشین یکدیگر میگشتند، به عنوان رکن فهم آسمان دانسته شدند و به این ترتیب دایرهالبروج و۱۲ صورت فلکیِ نمایندهی ۱۲ ماه ابداع شد.
در مورد صورتهای فلکی و کارآمدبودنشان به عنوان ابزاری برای آموختنِ ستارهشناسیِ عملی و گاهشماری، شکی وجود ندارد. با وجود این، گرایشی هست برای آنکه این نقشمایهها و اتصالشان با ستارههایی که در بر میگیرند، بدیهی و طبیعی پنداشته شود. این بدان معناست که پرسشی بسیار مهم مجالِ طرح نمییابد و آن اینکه: چرا ستارگان را در این شکل و شمایلِ خاص منظم کردهاند و چرا صورتهایی با این نام و نشان را از دل آن استخراج کردهاند؟ چرا این خوشههای خاص از ستارگان با هم مربوط دانسته شدهاند و چرا این جانورانِ خاص و نه موجوداتی دیگر، نماد صورتهای فلکی پنداشته شدهاند؟
یک حدسِ اولیه در مورد خاستگاه صورتهای فلکی آن است که ستارههای برسازندهی آن را به راستی به اشکالِ آشنا برای مردمان شبیه بدانیم؛ یعنی سرراستترین فرض آن است که بگوییم الگوی چیدهشدنِ ستارگان در آسمان، به شکلی است که خوشههایی از آن به راستی با چیزهای آشنای زمینی شباهت دارد. بنا بر این تفسیر، اخترشناسانِ جهان باستان به سادگی به آسمان نگریستهاند، خوشههایی با الگوها و اشکال آشنا و برجسته را پیدا کردهاند و آن را با همتای زمینیاش نامگذاری کردهاند.
تمام کسانی که به قدر کافی به آسمانِ شبانه نگریسته باشند و با صورتهای فلکی هم آشنا باشند، میدانند که چنین نیست. صورتهای فلکی به طور ساده و سرراست از ستارگان مشتق نمیشوند.
برای اینکه در این مورد درکی دقیقتر به دست آوریم، به مثالی عینی میپردازم.
به تصویر زیر بنگرید:

این تصویر، بخشی از آسمانِ شبانه را با دقت و درشتنماییای کمی بیشتر از چشم غیر مسلح نشان میدهد و یکی از مناظری است که هر یک از ما میتوانیم در بخش عمدهی سال، در آسمان بالای سرمان مشاهده کنیم.
چنانکه روشن است، در این مجموعه برخی از ستارگان، پرنورتر هستند و چون در فاصلهای بسیار دور نسبت به زمین قرار گرفتهاند، حرکت انتقالی زمین باعث میشود تا در آسمانِ شبانه همراه با هم -همچون یک مجموعهی متصل به هم- جابهجا شوند. ناگفته پیداست که مجموعهی یادشده به ترتیبی دلبخواهی انتخاب خواهد شد. شمار زیادی از ستارگان در این مجموعه از قدرت روشناییِ کمابیش یکسانی برخوردارند. بنابراین راهی عینی و مشخص برای انتخاب ستارههایی که باید به عنوان شاخص انتخاب شوند، وجود ندارد. حتا آن هنگام که با درشتنمایی زیاد و فیلترهای تنظیمشده به همین منظره بنگریم، به مجموعهای پرشمار و گیجکننده از نقاط نورانی دست مییابیم:

آشکار است که میتوان برخی از ستارگانِ پرنورتر و نمایانتر در این مجموعه را به عنوان شاخصی برای کل آن خوشه در نظر گرفت؛ یعنی آن بخش از آسمانِ شبانه را با این ستارههای اصلی نشانهگذاری کرد. اینکه اخترشناسانِ جهان باستان نقاط نورانیِ یادشده را به هم متصل کنند و شکل پدیدآمده را به چیزی آشنا و ملموس تشبیه کنند، دور از ذهن نیست. بنابراین طبیعی است که ببینیم در نجوم جهان باستان، آن سه ستارهی پرنورِ میانی را در ارتباط با ستارههای اطرافشان به هم متصل کرده باشند.
یکی از راههایی که میتوان برای اتصال این ستارهها به هم یافت، آن است که به شکلِ آشنای زیر میرسد:

این تصویر، صورت فلکی «جبار» یا «اوریون» را نشان میدهد که اشپایدل با تکیه بر اساطیر یونانی، آن را نشانهی «میترا» میداند.[1]
تصویر بالا آشکارا با این پیشفرض ترسیم شده است که ستارگان در نهایت شکلی نزدیک به یک مردِ شکارچیِ چماق به دست را در ذهن تداعی کنند. وقتی ستارگانِ خاصِ یادشده، برگزیده شوند و با این ترتیبِ خاص به هم متصل گردند، تنها یک گام با بازنمودنشان به شکل زیر فاصله داریم:

به این ترتیب به شکلِ آشنای صورت فلکی جبار دست مییابیم و به نظرمان بدیهی میرسد که این ستارگان، شکلِ بالا را نمایندگی میکنند.
توجه داشته باشید که در استخراج تصویر جبار از ستارگان یادشده، سه گام طی شد که هیچیک از آنها بدیهی یا تعینپذیر نبود. نخست، شماری از ستارگانِ پرنورتر را انتخاب کردیم، سپس، این ستارهها با خطوطِ رابطی به هم وصل شدند و در نهایت، شکلِ این خطوط به چیزی آشنا تعبیر شد. هر سه گامِ یادشده، به شکلی دلبخواهی و با دخالت تخیل انجام پذیرفتهاند. به عنوان مثال، در گام نخست، ستارههایی که چماقِ جبار یا شیر را نشان میدهند، نسبت به برخی از ستارگانِ دیگر که در اندرونِ شکل گنجانده شدهاند و نقشی در تعیین مرزهایش ندارند، روشنایی کمتری دارند. در گام دوم، ستارههای شاخصِ یادشده را میتوان به چندین روشِ بسیار متفاوت به هم وصل کرد. نتیجه آن که شکلِ جبار از خطوطِ ترسیمشده در میان نقاط (ستارگان) و نه از خودِ ستارگان مشتق شده است. حقیقت آن است که ستارگانِ پرنورِ انتخابشده در این بخش از آسمان را میتوان به هزاران حالتِ متفاوت به هم وصل کرد و اتفاقاً بسیاری از آنها بدیهیتر و آشناتر هم خواهند نمود.
به عنوان مثال به شکل زیر بنگرید:


همین ستارگانِ پرنور را میتوان به اشکال متفاوت به هم متصل کرد، به طوریکه شکلی مانند عقرب (خطوط سرخ) یا دو پیمانهی ترازو (خطوط زرد) از آن حاصل آید. به عبارت دیگر، ستارگانِ اصلی و محوری در این زمینه و شیوهی پیوندشان با هم، هیچ روش روشن و بدیهیای ندارند. حتا با فرضِ اتصالِ نقاط به ترتیبی خاص هم چندین تفسیر متفاوت از شکلِ نهایی را میتوان به دست داد. چنانکه مثلاً در مورد صورت فلکی «جدی» و «خوشه» یا همان «سنبله»، حتا با ترتیبِ اتصالِ امروزینِ ستارهها به یکدیگر نیز شکلِ مرسوم در سنت اخترشناسی و تصویر صورتِ فلکیِ منسوب به آن بعید مینماید.
جدی، بیش از آنکه به ترکیبی از بز و ماهی شبیه باشد، به شیپور یا جام یا کلاه بوقی شبیه است و خوشه، به مردی با دستوپای گشوده شبیهتر است تا بانویی باکره یا خوشهی گندم.

از آنچه تا کنون گذشت، چنین برمیآید که صورتهای فلکی، برخلاف برداشت مرسوم، نمایشی بدیهی یا طبیعی از اشکالِ آسمانی نیستند. در واقع صورت فلکیِ «میزان» از نظر شکل ظاهری هیچ شباهتی به ترازو ندارد و هیچ شکلی در آسمان نیست که بتوان آن را با ترکیب بز و ماهی در جدی به شکلی بدیهی همسان دانست.
با فرضِ مردوددانستنِ ارتباطِ بدیهی میان ستارگان و اشکالِ زمینی، پرسش مرکزیِ این نوشتار مجال طرح مییابد:
چرا و چطور الگوی چینشِ ستارگان در آسمان، به ۱۲ شکلِ خاصِ امروزین تعبیر شده است؟ این ۱۲ تصویر در چه زمانی، توسط چه کسانی و بر مبنای چه پیشداشتهایی به ستارگان منسوب شده است؟ و آیا داستانی و ماجرایی در پس این ۱۲ تصویر هست که امروز ما از آن بیخبر باشیم؟
- . Speidel, 1997. ↑
ادامه مطلب: بخش دوم: دانش اخترشناسی در جهان باستان – گفتار نخست: جایگاه نجوم در میان سایر دانشها
رفتن به: صفحات نخست و فهرست کتاب