دوشنبه , اسفند 11 1404

گفتار پنجم: اخترشناسی ایرانی در قرون میانه

گفتار پنجم: اخترشناسی ایـرانی در قرون میانه

یکی از شواهدی که اهمیت ایـران‌‌‌‌‌‌‌‌زمین در سیر تحول دانش اخترشناسی را نشان می‌‌‌‌‌‌‌‌دهد، نقشی است که این تمدن در ادامه‌‌‌‌‌‌‌‌ی مسیرِ تکاملِ این علم ایفا کرده است. جایگاه و اهمیت ایـران‌‌‌‌‌‌‌‌زمین در این دانش، تنها به دوران هخامنشی و داده‌‌‌‌‌‌‌‌های اندکِ این دورانِ دوردست محدود نمی‌‌‌‌‌‌‌‌شود، که در قرون میانه نیز همچنان باقی ماند. جالب آن است که دستِ کم در این دوران، گرانیگاه سنت پژوهش درباره‌‌‌‌‌‌‌‌ی ستارگان، بیشتر در ایـران شرقی قرار دارد تا ایـران غربی و این با پیشنهاد نگارنده در مورد اهمیت ایـران شرقی در دوران شکل‌‌‌‌‌‌‌‌گیری این دانش نیز همخوانی دارد.

در مورد دانش نجوم در دوران سلوکی و اشکانی، تنها در این حد می‌‌‌‌‌‌‌‌دانیم که نوآوری مهمی در این مدت انجام نشده است و بیشترِ آنچه می‌‌‌‌‌‌‌‌بینیم نام و نشان استادانی انگشت‌‌‌‌‌‌‌‌شمار و بابلی است که حامل و ناقل این علم در سرزمین‌‌‌‌‌‌‌‌های غربی‌‌‌‌‌‌‌‌تر بودند و شمار بیشتری از خردمندان یونانی و رومی و مصری که این دانش را پروردند و در زمینه‌‌‌‌‌‌‌‌ی تمدن خویش منتشرش کردند. از دوران ساسانی، اطلاعاتی به نسبت اندک و از عصر اسلامی داده‌‌‌‌‌‌‌‌هایی فراوان در دست داریم که نشان می‌‌‌‌‌‌‌‌دهد مرکز اصلی تولید و صورت‌‌‌‌‌‌‌‌بندی دانش نجوم و باورها و اساطیرِ وابسته به آن، همچنان در ایـران‌‌‌‌‌‌‌‌زمین قرار دارد. تنها تفاوت، در آن است که در عصر اسلامی بیشترِ متون به زبان عربی نگاشته می‌‌‌‌‌‌‌‌شود و نام‌‌‌‌‌‌‌‌گذاری‌‌‌‌‌‌‌‌ای بر اختران و ابزار رصد رایج می‌‌‌‌‌‌‌‌شود که تا به امروز نیز در اخترشناسی سنتی‌‌‌‌‌‌‌‌مان باقی مانده است.

«کارلو آلفونسو نلینو»، یکی از فرهیخته‌‌‌‌‌‌‌‌ترین و نخستین شرق‌‌‌‌‌‌‌‌شناسانی است که بر موضوع نجوم ایـرانی در دوران اسلامی تمرکز کرد و در نخستین دهه‌‌‌‌‌‌‌‌ی قرن بیستم در دانشگاه قاهره، مجموعه‌‌‌‌‌‌‌‌ای از درس‌‌‌‌‌‌‌‌ها را در این زمینه به شاگردانِ مصری‌‌‌‌‌‌‌‌اش آموزش داد. او این درسنامه‌‌‌‌‌‌‌‌ها را گردآوری و به صورت کتابی منتشرشان کرد که خوشبختانه با همت احمد آرام به پارسی ترجمه شده است.[1]

در این کتاب که بیش از 400 صفحه‌‌‌‌‌‌‌‌ي قطع وزیری حجم دارد، از بیش از صد اخترشناس نام برده شده است که همگی به زبان عربی کتاب نوشته‌‌‌‌‌‌‌‌اند و-جز یکی‌‌‌‌‌‌‌‌دو تن مصری‌‌‌‌‌‌‌‌- همه‌‌‌‌‌‌‌‌شان ایـرانی هستند. نلینو، خود در نخستین نشستِ درس خویش تصریح می‌‌‌‌‌‌‌‌کند که منظورش از عبارت نجوم اسلامی تمام دایره‌‌‌‌‌‌‌‌ی دانش‌‌‌‌‌‌‌‌ها و متونی است که در دوران پس از اسلام به زبان عربی درباره‌‌‌‌‌‌‌‌ی اخترشناسی و علومِ وابسته نگاشته‌‌‌‌‌‌‌‌ شده است. آن گاه با شگفتی می‌‌‌‌‌‌‌‌افزاید که تمام نویسندگان این متون ایـرانی بوده‌‌‌‌‌‌‌‌اند و از این رو عبارت عربی را برای اشاره به قومیت عربی به کار نمی‌‌‌‌‌‌‌‌گیرد.[2] بنابراین می‌‌‌‌‌‌‌‌توان با ضریب ‌‌‌‌‌‌‌‌اطمینان بالایی، نجوم اسلامی را همان نجوم ایـرانی دانست که بیشتر با زبان واسطه‌‌‌‌‌‌‌‌ی آن دوران، یعنی عربی در کتاب‌‌‌‌‌‌‌‌ها نوشته می‌‌‌‌‌‌‌‌شده است.

در میان تمام کتاب‌‌‌‌‌‌‌‌های درسی نجوم که در جهان باستان و در سراسر قرون میانه نوشته شده است، تا جایی که من دیدم، کامل‌‌‌‌‌‌‌‌ترین و دقیق‌‌‌‌‌‌‌‌ترین اثر، کتاب «التفهیم» اثر ابوریحان بیرونی است. کتاب، در نهایت شیوایی و روانی نوشته شده است و با وجود این، محتوایی عمیق و گسترده دارد و فهم آن حتا امروز برای هر کسی آسان نیست. شگفت آنکه، بیرونی این کتاب را برای دختری 19 ساله به نام ریحانه دختر حسین خوارزمی که از دوستانش بوده، نوشته است و نام آن را «التفهیم لاوائل صناعة التنجیم» نهاده است که یعنی «دانستن درباره‌‌‌‌‌‌‌‌ی آغازگاه‌‌‌‌‌‌‌‌های فن اخترشناسی». در حالی که با معیارهای امروزین، این متن به هیچ عنوان به کتابی مقدماتی و ساده در اوایل یک علم شباهت ندارد.

این تنها کتاب ابوریحان بیرونی است که به فارسی نوشته شده و خودِ استاد بعدتر آن را به عربی برگردانده است. هر چند برخی به واژگونه‌‌‌‌‌‌‌‌ی این اعتقاد دارند و می‌‌‌‌‌‌‌‌گویند اصل کتاب به عربی بوده و نویسنده آن را به فارسی برگردانده است، اما شواهدِ تأیید‌‌‌‌‌‌‌‌کننده‌‌‌‌‌‌‌‌ی نظریه‌‌‌‌‌‌‌‌ی نخست بیشتر و چشمگیرتر است. به ویژه که قاعدتاً زبان مادری ریحانه، دختر حسین خوارزمی، فارسی بوده است و نه عربی. استاد جلال‌‌‌‌‌‌‌‌الدین همایی که کتاب را تصحیح کرده نیز همین فارسی‌‌‌‌‌‌‌‌بودن اصل کتاب را پذیرفته است.

بیرونی این کتاب را در سوم آبان‌‌‌‌‌‌‌‌ماه سال 420 ق. یعنی حدود 1000 سال پیش به پایان برده است و تا جایی که من خبر دارم، پیش و پس از او تا دوران معاصر، کتابی با این حجم اطلاعات و این دقت و روانی در اخترشناسی و احکام نجوم نوشته نشده است. یک نمونه از محتوایش آنکه، جدول‌‌‌‌‌‌‌‌هایی را ارائه می‌‌‌‌‌‌‌‌کند که نشان می‌‌‌‌‌‌‌‌دهد فلان روز از فلان ماه از فلان سال، در کدام روزِ هفته قرار خواهد گرفت و این هم نه‌‌‌‌‌‌‌‌تنها در مورد تقویم خورشیدی ِایـرانی است که در مورد تقویم هندی و رومی و سریانی و عربی قمری و عبری شمسی-قمری نیز هست.[3]

اهمیت کتاب التفهیم در آن است که با نگاهی فراگیر و بی‌‌‌‌‌‌‌‌طرفانه، تمام دانش‌‌‌‌‌‌‌‌های زمان خود را در فشرده‌‌‌‌‌‌‌‌ترین و دقیق‌‌‌‌‌‌‌‌ترین شکلِ ممکن در یک اثر گرد آورده و ستاره‌‌‌‌‌‌‌‌شناسی پارسی و هندی و سریانی و یونانی و رومی را همزمان بررسی کرده و تطبیق میان داده‌‌‌‌‌‌‌‌های این سنت‌‌‌‌‌‌‌‌های گوناگون را از نظر دور نداشته است. متن، هم دانش اخترشناسی علمی و محاسباتی محض را صورت‌‌‌‌‌‌‌‌بندی می‌‌‌‌‌‌‌‌کند و هم فصلی مجزا در احکام نجوم دارد، هر چند از جای‌‌‌‌‌‌‌‌جای متن آشکار است که نویسنده، خود به درستی این احکام اعتقادی نداشته است و کمابیش همچون یک مردم‌‌‌‌‌‌‌‌شناس، آرای دیگران را ثبت کرده است. ویژگی دیگر این کتاب، کاربرد دست و دلبازانه و بسیار خلاقانه از نمودارها و جدول‌‌‌‌‌‌‌‌هاست، به شکلی که شیوه‌‌‌‌‌‌‌‌ی بیان و دقت مفهوم‌‌‌‌‌‌‌‌بندی‌‌‌‌‌‌‌‌اش، آن را با دقیق‌‌‌‌‌‌‌‌ترین کتاب‌‌‌‌‌‌‌‌های علمیِ امروزین هم‌‌‌‌‌‌‌‌تراز می‌‌‌‌‌‌‌‌سازد. چنان‌‌‌‌‌‌‌‌که دیدیم، این دنباله‌‌‌‌‌‌‌‌ی مستقیم سنتی نوشتاری است که در عصر کمبوجیه در بابل باستان شکل گرفت و چه ‌‌‌‌‌‌‌‌بسا که آنچه در بابل دیدیم، خود دنباله‌‌‌‌‌‌‌‌ای از سنتی محلی از جایی دیگر در ایـران‌‌‌‌‌‌‌‌زمین بوده باشد. به دلیل اهمیت این کتاب و تأثیری که از مجرای ترجمه‌‌‌‌‌‌‌‌ی لاتینی‌‌‌‌‌‌‌‌اش در شکل‌‌‌‌‌‌‌‌گیری نجوم جدید اروپایی گذاشت، در اینجا مفاهیم پایه‌‌‌‌‌‌‌‌ی نجوم سنتی را که در قرون میانه رواج داشته است، از این کتاب روایت می‌‌‌‌‌‌‌‌کنم.

بیرونی، مانند استادش زکریای رازی دیدگاهی مادی‌‌‌‌‌‌‌‌گرایانه و تجربی دارد و برای دستیابی به حقیقت، به آزمون و امور عینی تمرکز می‌‌‌‌‌‌‌‌کند. این را به خوبی از تعریفی که از جسم کرده است، می‌‌‌‌‌‌‌‌توان دریافت:

«جسم، آن چیزی است که یافته شود به بسودن و قائم بود به تن خویش و جایگاه خویش پر کرده دارد و چیزی دیگر از آنک ماننده‌‌‌‌‌‌‌‌ی او بود با وی اندر جایگاه او نتواند بود.»[4]

بیرونی می‌‌‌‌‌‌‌‌نویسد که فلک، جسمی گردنده چون گوی در جای خویش است که از جنس اثیر ساخته شده است و اینکه:

«فلک‌‌‌‌‌‌‌‌ها هشت گوی‌‌‌‌‌‌‌‌اند یک بر دیگر پیچیده، همچون پیچیدن توی‌‌‌‌‌‌‌‌های پیاز‍‍!»[5]

این هشت فلک با سیاره‌‌‌‌‌‌‌‌ها یا ستارگانی که در مدارشان می‌‌‌‌‌‌‌‌گردند، شناخته می‌‌‌‌‌‌‌‌شوند و به ترتیبِ نزدیکی به زمین عبارت‌‌‌‌‌‌‌‌اند از:

ماه، تیر، ناهید، خورشید، بهرام، برجیس، کیوان و گوی ستارگان بیابانی (فلک ثوابت) که آن را گوی ایستاده نیز می‌‌‌‌‌‌‌‌نامد و از آن رو نام ستارگان بیابانی را به آن داده است که شب‌‌‌‌‌‌‌‌ها با آن در بیابان راه را می‌‌‌‌‌‌‌‌یابند.

بیرونی نوشته است که هندیان به گوی دیگری در فراسوی فلکِ ایستاده، معتقد بودند که آن را «برهماند» (یعنی آرمیده) می‌‌‌‌‌‌‌‌نامیدند و می‌‌‌‌‌‌‌‌گفتند آن محرک نخستین است که خودش حرکتی ندارد. این در تضاد با سخن پیروان ارسطو است که می‌‌‌‌‌‌‌‌گفتند در فراسوی فلک هشتم، نه تهی است و نه فلکی دیگر.

بیرونی به درستی معتقد بود که زمین کروی است و حتا بنا بر استدلالی محاسباتی، وجود قاره‌‌‌‌‌‌‌‌ی آمریکا در سوی دیگرِ زمین را نیز تشخیص داده بود که در منابع دوران پیش از کلمب، استثنایی شگفت محسوب می‌‌‌‌‌‌‌‌شود. از دید او، زمین کره‌‌‌‌‌‌‌‌ای سنگی و عظیم بود که به دلیل گردش به دور خودش و تماس با افلاکِ گردنده، اصطکاکی را میان هوای پیرامون خود و فلک اول ایجاد می‌‌‌‌‌‌‌‌نمود و این عامل، از فرو‌‌‌‌‌‌‌‌رفتن آب دریاها در خاک جلوگیری می‌‌‌‌‌‌‌‌کرد. همین حرکت بود که باعث می‌‌‌‌‌‌‌‌شد چهار باد اصلی (صبا از شرق، دبور از غرب، و باد جنوب و شمال) پدید آید. اصطکاک میان بخش بالاییِ هاله‌‌‌‌‌‌‌‌ی بادِ اطراف زمین و کفِ فلک نخست، باعث می‌‌‌‌‌‌‌‌شد تا پوسته‌‌‌‌‌‌‌‌ای از جنس آتش گرداگرد زمین را بگیرد که در قطب‌‌‌‌‌‌‌‌ها به دلیل نامحسوس‌‌‌‌‌‌‌‌تربودنِ حرکت وضعیِ زمین، قطر آن کمتر بود. بیرونی همچنین به درستی حدس زده بود که در قطب‌‌‌‌‌‌‌‌ها، فصل‌‌‌‌‌‌‌‌هایی وجود دارد که سراسرِ شبانه‌‌‌‌‌‌‌‌روز در آن‌‌‌‌‌‌‌‌ها تاریک یا آفتابی است؛ یعنی روز و شبِ شش‌‌‌‌‌‌‌‌ماهه‌‌‌‌‌‌‌‌ی قطبی در جدی و سرطان را در کتاب خود بر اساس شواهد نجومی شرح داده است.[6] از دید او ستاره‌‌‌‌‌‌‌‌ی جدی ـ که آن را «بُزَک» نام نهاده ـ در صورت فلکیِ خرس کوچک نزدیک‌‌‌‌‌‌‌‌ترین ستاره به قطب شمال است و از آن رو، آن را نشانه‌‌‌‌‌‌‌‌ی این قطب دانسته است.

در التفهیم، فرض بر آن است که آسمانه‌‌‌‌‌‌‌‌ای به نام «فلک مُمثّل» وجود دارد که مدار ستارگان را بر خود دارد. هر ستاره برای خود، مداری مستقل دارد که «فلک تَدویر» نامیده می‌‌‌‌‌‌‌‌شود و مرکزش بر دایره‌‌‌‌‌‌‌‌ای به نام «فلک حامل» قرار دارد. این فلک‌‌‌‌‌‌‌‌های حامل بر فلک ممثل استقرار یافته‌‌‌‌‌‌‌‌اند و فلکی دیگر که صورت‌‌‌‌‌‌‌‌های دوازده‌‌‌‌‌‌‌‌گانه را حمل می‌‌‌‌‌‌‌‌کند، نسبت به فلک ممثل زاویه دارد و به همین دلیل «فلک مایل» خوانده می‌‌‌‌‌‌‌‌شود. فلک مایل و ممثل، در دو نقطه همدیگر را قطع می‌‌‌‌‌‌‌‌کنند که آن‌‌‌‌‌‌‌‌ها را سر و دُم (راس و ذنب) می‌‌‌‌‌‌‌‌نامند. این دو را به ترتیب گره‌‌‌‌‌‌‌‌ی شمالی (عقده الشمالیه) و گره‌‌‌‌‌‌‌‌ی جنوبی (عقده ‌‌‌‌‌‌‌‌الجنوبیه) نیز می‌‌‌‌‌‌‌‌نامند.

بیرونی نوشته است که برخی با الهام از تعالیم بابلیان، معتقدند که راس؛ گرم و سعد و نرینه و روزانه است و در برابرش ذنب؛ خصلتی سرد و شبانه و مادینه و نحس دارد، اما خودِ بیرونی این باور را نادرست دانسته است. دو نقطه‌‌‌‌‌‌‌‌ی راس و ذنب را «جوزهر» نیز می‌‌‌‌‌‌‌‌نامند و این هر نوع تقاطعی است که میان مدارهای کرات گردنده رخ نماید.[7] کهکشان راه شیری که «مجّره» نیز خوانده شده، انبوهی از ستارگان پرشمار است که به دلیل قرار‌‌‌‌‌‌‌‌گرفتنشان در در دوردست‌‌‌‌‌‌‌‌ها به این شکل دیده می‌‌‌‌‌‌‌‌شود. او در ضمن، نظر هندوان در این مورد را که راه شیری مسیری به سوی بهشت است، آورده و مردودش دانسته است.[8]

بیرونی نوشته است که ستاره‌‌‌‌‌‌‌‌ها را در صورت‌‌‌‌‌‌‌‌های فلکی گنجانده‌‌‌‌‌‌‌‌اند تا حفظ‌‌‌‌‌‌‌‌کردن روابط و جایشان ساده‌‌‌‌‌‌‌‌تر شود. آن گاه گفته است که بر مبنای این قاعده‌‌‌‌‌‌‌‌ی عملیاتی در فن ستاره‌‌‌‌‌‌‌‌شناسی، داستان‌‌‌‌‌‌‌‌ها پرداخته و اسطوره‌‌‌‌‌‌‌‌ها ساخته شده است. او میان روش هندوان، اعراب و ترکان که اسطوره‌‌‌‌‌‌‌‌هایی در مورد خودِ ستاره‌‌‌‌‌‌‌‌ها دارند و یونانیان که ستاره‌‌‌‌‌‌‌‌ها را به هم وصل می‌‌‌‌‌‌‌‌کنند و بر مبنای خطوطِ تشکیل‌‌‌‌‌‌‌‌شده، صورت‌‌‌‌‌‌‌‌های فلکی را برمی‌‌‌‌‌‌‌‌سازند، تمایز قایل شده است.[9] او بارها و بارها، از نام پهلوی و اوستاییِ ستارگان و صورت‌‌‌‌‌‌‌‌های فلکی، بهره برده است و زبانی که در التفهیم به کار گرفته است، نشان می‌‌‌‌‌‌‌‌دهد که زبان فارسی دری در دوران او به دقتی فراوان، در دانش اخترشناسی دست یافته بود و در مورد بسیاری از رخدادهای طبیعی، رمزگانی غنی و زیبا را در پیوند با اساطیر ایـرانی پرورده بود. چنان‌‌‌‌‌‌‌‌که مثلاً رنگین‌‌‌‌‌‌‌‌کمان را «کمان رستم» می‌‌‌‌‌‌‌‌نامیده‌‌‌‌‌‌‌‌اند.[10]

ابوریحان بیرونی، بی‌‌‌‌‌‌‌‌تردید با چارچوب نظری و فنون مورد استفاده‌‌‌‌‌‌‌‌ی طالع‌‌‌‌‌‌‌‌بینان به خوبی آشنا بوده است؛ چراکه در التفهیم، گویی به حکم وظیفه، یکی از چهار فصلِ کتاب را به شرح این موضوع اختصاص داده است و نوشتارهایش در این مورد از روشن‌‌‌‌‌‌‌‌ترین و دقیق‌‌‌‌‌‌‌‌ترین اسناد موجود در این زمینه هستند، که بی‌‌‌‌‌‌‌‌اغراق می‌‌‌‌‌‌‌‌گویم، از نظر سازماندهیِ مطالب و عمقِ دانش و انسجام منطقی بیانِ موضوع، از بیشتر کتاب‌‌‌‌‌‌‌‌های دانشگاهیِ جدیدی که در مورد تاریخ اختربینی و احکام نجومی نوشته شده، بهتر و سودمندتر است. با وجود این، از لابلای سطرهای همین کتاب روشن است که خود به این فنون باور ندارد و هر جا فرصتی دست می‌‌‌‌‌‌‌‌دهد، با اشاره‌‌‌‌‌‌‌‌ای بی‌‌‌‌‌‌‌‌اعتقادی خود را گوشزد می‌‌‌‌‌‌‌‌کند. گذشته از این، او کتابی به نام «التنبیه علی صناعه التمویه» دارد که مضمونش سراسر نقد معتقدان به طالع‌‌‌‌‌‌‌‌بینی است.

آنچه بیرونی درباره‌‌‌‌‌‌‌‌ی طالع‌‌‌‌‌‌‌‌بینان نقد می‌‌‌‌‌‌‌‌کرد، تأکید آنان بر اهمیت آرایش ستارگان در تعیین سرنوشت مردمان بود. این باوری بود که در دوران او رواجی چشمگیر داشت. در حدی که بدنه‌‌‌‌‌‌‌‌ی رصدهای قرون میانه بر محاسبه و تفسیر قران‌‌‌‌‌‌‌‌ها تمرکز یافته است.

«قِران» عبارت است از گرد‌‌‌‌‌‌‌‌آمدن دو جرم کیهانی در برج و درجه‌‌‌‌‌‌‌‌ای یکسان. اگر دو اختر در یک برج گرد آیند، آن را «مجتمع» و اگر در یک درجه باشند آن دو را «مقترن» می‌‌‌‌‌‌‌‌گویند.

ابوالمحامد محمد‌‌‌‌‌‌‌‌بن‌‌‌‌‌‌‌‌مسعود غزنوی در «کفایه‌‌‌‌‌‌‌‌التعلیم» نوشته است که مبنای قران عبارت است از: گرد‌‌‌‌‌‌‌‌آمدنِ برجیس و کیوان در یک جا؛ چراکه کندروترین ستارگانِ فرازین هستند. او نیز به پیروی از بیرونی و دیگران، گرد‌‌‌‌‌‌‌‌آمدن این دو را با نام قرانِ کوچک یا اصغر نام نهاده است که هر 20 سال یک‌‌‌‌‌‌‌‌بار رخ می‌‌‌‌‌‌‌‌دهد.

هر قرانِ کوچک، با قرانِ قبلی، 9 برج فاصله دارد؛ یعنی اگر قرانِ این دو سیاره، امسال در برج بره باشد، 20 سال بعد، دوباره قران خواهند کرد، اما این‌‌‌‌‌‌‌‌بار گرد‌‌‌‌‌‌‌‌آمدنشان در برج کمانگیر قرار خواهد گرفت. هر قران، نسبت به قران قبلی، 5/2 درجه پیش می‌‌‌‌‌‌‌‌افتد؛ یعنی اگر قران نخستِ برجیس و کیوان در درجه‌‌‌‌‌‌‌‌ی نخست از بره انجام پذیرفته باشد، قران بعدی در 5/2 درجه‌‌‌‌‌‌‌‌ی کمانگیر می‌‌‌‌‌‌‌‌افتد. قران بعدی در پنج درجه‌‌‌‌‌‌‌‌ی شیر خواهد بود و قران چهارم، دیگربار به برج بره باز خواهد گشت، اما این‌‌‌‌‌‌‌‌بار در 5/7 درجه‌‌‌‌‌‌‌‌ی بره واقع خواهد شد. به این ترتیب قران‌‌‌‌‌‌‌‌های پیاپی، تا سال‌‌‌‌‌‌‌‌ها در سه برج باقی خواهد ماند و به تناوب در آن‌‌‌‌‌‌‌‌ها گردش خواهد کرد. این برج‌‌‌‌‌‌‌‌هایی که به این ترتیب به هم متصل شده‌‌‌‌‌‌‌‌اند را مثلث می‌‌‌‌‌‌‌‌نامند. پس 12 برج به چهار مثلث تقسیم می‌‌‌‌‌‌‌‌شود. هر یک از این مثلث‌‌‌‌‌‌‌‌ها را به عنصری منسوب می‌‌‌‌‌‌‌‌کردند و به این ترتیب تناظری میان برج‌‌‌‌‌‌‌‌ها و آخشیج‌‌‌‌‌‌‌‌های چهارگانه برقرار می‌‌‌‌‌‌‌‌شد.

این ارتباط چنین است:

«مثلث آتش»: بره، شیر، کمانگیر. این برج‌‌‌‌‌‌‌‌ها با توجه به خصلت آتش، گرم و خشک و نرینه قلمداد می‌‌‌‌‌‌‌‌شوند. این برج‌‌‌‌‌‌‌‌ها به شرق مربوط هستند.

«مثلث خاک»: گاو، خوشه، جدی. این‌‌‌‌‌‌‌‌ها سرد و تر و مادینه و مربوط به جنوب هستند.

«مثلث هوا»: دوپیکر، ترازو، دلو. این‌‌‌‌‌‌‌‌ها گرم و تر و نرینه و مربوط به غرب هستند.

«مثلث آب»: خرچنگ، کژدم، ماهی. این‌‌‌‌‌‌‌‌ها سرد و تر و مادینه و مربوط به شمال هستند.[11]

در هر یک از مثلث‌‌‌‌‌‌‌‌ها، بخش‌‌‌‌‌‌‌‌بندی فرعی‌‌‌‌‌‌‌‌تری می‌‌‌‌‌‌‌‌توان انجام داد، به طوری که هر برج را به شکلی خاص از عنصرِ مربوط به مثلث، هم‌‌‌‌‌‌‌‌تراز دانست. بر همین مبنا در مورد مثلث آتش، گفته شده که «بره» در آن نشانه‌‌‌‌‌‌‌‌ی گرمای تنِ انسان است؛ «شیر» به آتشِ نهفته در سنگ (مثلاً چخماق) و درخت مربوط می‌‌‌‌‌‌‌‌شود و «کمانگیر» گرمای غریزی بدن جانوران را بازمی‌‌‌‌‌‌‌‌نماید.

در مثلث خاک، به همین ترتیب، «گاو» نشانه‌‌‌‌‌‌‌‌ی گیاهِ فاقد تخم؛ «خوشه» نشانه‌‌‌‌‌‌‌‌ی گیاه دارای تخم و درختان کوتاه و «جدی» علامت درختان بلند است.

در مثلث هوا، «دوپیکر» نشانه‌‌‌‌‌‌‌‌ی دم و بازدمِ زندگی‌‌‌‌‌‌‌‌بخش و بادِ متعادل است؛ «ترازو» بادی را نمایندگی می‌‌‌‌‌‌‌‌کند که بارورکننده‌‌‌‌‌‌‌‌ی گیاهان است و «دلو» به توفان زیانکار منسوب شده است.

در مثلث آبی، «خرچنگ» نشانه‌‌‌‌‌‌‌‌ی آب خوش و پاک؛ «کژدم» نماینده‌‌‌‌‌‌‌‌ی آبِ آمیخته و سخت‌‌‌‌‌‌‌‌رو و «ماهی» علامت آب شور و گندیده و ناخوش است.[12]

با توجه به اینکه هر قرانِ کوچک در هر دوره، 5/2 درجه پیشروی می‌‌‌‌‌‌‌‌کند، پس از 12 یا 13 بار قران‌‌‌‌‌‌‌‌کردن از یک مثلثِ ‌‌‌‌‌‌‌‌برج‌‌‌‌‌‌‌‌ها عبور می‌‌‌‌‌‌‌‌کند و به مثلثی دیگر وارد می‌‌‌‌‌‌‌‌شود. این بدان دلیل است که هر برجی 30 درجه پهنا دارد و این تقریباً برابر است با (5/2 × 12 یا 13) قران در هر برج. بنابراین 240 سال طول می‌‌‌‌‌‌‌‌کشد تا قران برجیس و کیوان از یک مثلث عبور کند و به مثلثی دیگر (در مثال ما، به مثلث خاک) وارد شود. این را در نجوم سنتی، «قران میانه» یا «قران اوسط» یا «انتقال ممّر» می‌‌‌‌‌‌‌‌نامند. بیرونی که عدد 240 سال را پذیرفته، 12 دوره‌‌‌‌‌‌‌‌ی قران در هر برج را در نظر گرفته است.[13] علیشاه خوارزمی در کتاب «اشجار و اثمار»، این زمان را با 12 یا 13 دوره برابر گرفته و عدد 245 سال را به دست آورده است که در «کفایه التعلیمِ» محمد‌‌‌‌‌‌‌‌بن‌‌‌‌‌‌‌‌مسعود غزنوی نیز همین رقم قید شده است.

هنگامی که برجیس و کیوان، یک‌‌‌‌‌‌‌‌بار هر چهار مثلث را طی کنند و بارِ دیگر در همان نقطه‌‌‌‌‌‌‌‌ی نخست؛ یعنی در برج نخستِ بره قران کنند، یک قرانِ بزرگ (یا اعظم) رخ داده است. این دوران، به روایت بیرونی 960 و با محاسبه‌‌‌‌‌‌‌‌ی علیشاه خوارزمی و محمد غزنوی 980 سال طول می‌‌‌‌‌‌‌‌کشد که برابر است با چهار برابر زمانِ مربوط به هر مثلث (240 یا 245 سال). بنابراین در یک دوره‌‌‌‌‌‌‌‌ی قران میانه، برجیس و کیوان بین 48 تا 50‌‌‌‌‌‌‌‌ بار گرد هم می‌‌‌‌‌‌‌‌آیند.

گذشته از این سه قران اصلی، برخی از نویسندگان از جمله علیشاه خوارزمی، به «قران اقدم» نیز اشاره کرده‌‌‌‌‌‌‌‌اند که با 2940 سال برابر است و عبارت است از: زمانی که سه‌‌‌‌‌‌‌‌بار قرانِ بزرگ انجام شود و به این ترتیب برجیس و کیوان برای سومین‌‌‌‌‌‌‌‌بار در یک نقطه از دایره‌‌‌‌‌‌‌‌البروج با هم قران کنند. بیرونی این رده را نپذیرفته و آن را در محاسبات خود وارد نکرده است. به دلیل آنکه زمان قران به نسبت طولانی بوده است، یک واحد طولانیِ زمان که چند‌‌‌‌‌‌‌‌دَه سال طول بکشد به نام «قرن» را می‌‌‌‌‌‌‌‌شناخته‌‌‌‌‌‌‌‌اند. مورخان و اخترشناسان معمولاً کمیت‌‌‌‌‌‌‌‌های متفاوتی را به این واحد زمانی منسوب می‌‌‌‌‌‌‌‌کردند. چنان‌‌‌‌‌‌‌‌که کلمه‌‌‌‌‌‌‌‌ی قرن، معمولاً در نوشتار مورخان به معنای 100 سال است، در حالی که اندرزنامه‌‌‌‌‌‌‌‌نویسان معمولاً 60 و گاه 30 سال را از آن مراد می‌‌‌‌‌‌‌‌کنند و به خصوص در قرون اخیر و تا اواسط دوران قاجار، آن را برابر با 50 سال می‌‌‌‌‌‌‌‌گرفتند. به همین دلیل هم پادشاهی که زمانی طولانی سلطنت کرده باشد را «صاحبقران» می‌‌‌‌‌‌‌‌نامیدند؛ یعنی در دورانش قرانِ ستارگان، دستِ کم یک‌‌‌‌‌‌‌‌بار تکرار شده است. این لقب، آخرین‌‌‌‌‌‌‌‌بار برای ناصرالدین شاه به کار گرفته شد که می‌‌‌‌‌‌‌‌گفتند اختربینان کشته‌‌‌‌‌‌‌‌شدنش را در هنگام قرانی پیشگویی کرده بودند و چون روزِ آن از نیمه گذشت و گمان کرد نحسیِ طالع برطرف شده است، برای شکرگذاری به شاه عبدالعظیم رفت و همان جا به تیر میرزای کرمانی به قتل رسید.

قران‌‌‌‌‌‌‌‌ها از این رو اهمیت داشتند که معیاری تجربی و رسیدگی‌‌‌‌‌‌‌‌پذیر برای پیش‌‌‌‌‌‌‌‌بینی حرکتِ اختران به دست می‌‌‌‌‌‌‌‌دادند و می‌‌‌‌‌‌‌‌شد بر مبنای محاسبه‌‌‌‌‌‌‌‌های مربوط به آن، جدول‌‌‌‌‌‌‌‌های نجومی و گاهشماری‌‌‌‌‌‌‌‌هایی دقیق تنظیم کرد. ابزاری که ایـرانیان در قرون میانه، مشاهده‌‌‌‌‌‌‌‌های نجومی را به کمک آن انجام می‌‌‌‌‌‌‌‌دادند، دقیق‌‌‌‌‌‌‌‌ترین و خلاقانه‌‌‌‌‌‌‌‌ترین ابزارهای علمی آن دوران در جهان بود. رایج‌‌‌‌‌‌‌‌ترینِ این ابزارها «اسطرلاب» نام داشت که برخی آن را از ریشه‌‌‌‌‌‌‌‌ی یونانی گرفته و به معنای «آیینه‌‌‌‌‌‌‌‌ی نجوم» دانسته‌‌‌‌‌‌‌‌اند. با وجود این، از حمزه‌‌‌‌‌‌‌‌ی اصفهانی روایت شده است که ریشه‌‌‌‌‌‌‌‌ی آن پارسی است و وی به معنای «ستاره‌‌‌‌‌‌‌‌یاب» در نظرش می‌‌‌‌‌‌‌‌گرفت.[14] جدول‌‌‌‌‌‌‌‌های نجومی که با این ابزارها استخراج می‌‌‌‌‌‌‌‌شد را «زیج» می‌‌‌‌‌‌‌‌نامیدند که شکلی عربی شده از «زیگ» یا «زیک»ِ پهلوی است که در اصل «تار» و «رشته» معنی می‌‌‌‌‌‌‌‌دهد و به ردیف‌‌‌‌‌‌‌‌های پیاپیِ اعداد در ستون‌‌‌‌‌‌‌‌های جدول نجومی اشاره می‌‌‌‌‌‌‌‌کند.

معتبرترین جدول نجومی ایـرانِ پیش از اسلام «زیج شهریار» یا «زیگ شاه» نام داشته است که به گزارش بیرونی دستِ کم دو‌‌‌‌‌‌‌‌بار در دوران انوشیروان دادگر و یزدگرد سوم آن را بازبینی و اصلاح کرده بودند و بنابراین شکل اولیه‌‌‌‌‌‌‌‌اش به زمانی پیش از آن تعلق داشته است. ابن یونس هنگام شرح سابقه‌‌‌‌‌‌‌‌ی زیج‌‌‌‌‌‌‌‌ها نوشته است که ایـرانیان در سال 450 م. اوج خورشید را رصد کردند و دریافتند که «زیج اَرکند» که در روم رایج بود با «مجسطی» بطلمیوس همخوانی ندارد. پس مغان برای اطلاح جدول‌‌‌‌‌‌‌‌های نجومی انجمن کردند و زیجِ شاهانِ پیشین ایـران را اصلاح کردند و دقیق‌‌‌‌‌‌‌‌ترین زیجی را که تا آن هنگام استخراج شده بود، به دست آوردند.

اینکه زیج شاِه قبلی که در این هنگام اصلاح شده است، به دوران کدام شاهنشاه باز‌‌‌‌‌‌‌‌می‌‌‌‌‌‌‌‌گردد، جای ابهام دارد. تقی‌‌‌‌‌‌‌‌زاده، حدس زده است که زیجی که در این هنگام اصلاح شد در دوران شاپور نخست و اردشیر بابکان، یعنی حدود سال 250 م. استخراج کرده بودند. این حدس خوبی است؛ چون خبر داریم که در این دوران، تکاپویی در دانش نجوم وجود داشته است. در عصر اردشیر بابکان، تاریخ باستانی ایـران را به تعبیری بازنویسی کردند و در دوره‌‌‌‌‌‌‌‌های دودمان‌‌‌‌‌‌‌‌های پیشین دستکاری‌‌‌‌‌‌‌‌هایی انجام دادند و مشروعیتِ سلسله‌‌‌‌‌‌‌‌ی نوپای ساسانی را با فلسفه‌‌‌‌‌‌‌‌ی تاریخ زرتشتی در‌‌‌‌‌‌‌‌آمیختند که ماهیتی هزاره‌‌‌‌‌‌‌‌گرایانه داشت. تمام این کارها و بازسازیِ قالب باورهای دینی و تاریخی رایج در ایـران‌‌‌‌‌‌‌‌زمین به پیش‌‌‌‌‌‌‌‌شرطِ اصلاح زیج‌‌‌‌‌‌‌‌ها و دستگاه گاهشماری نیازمند بوده است و بعید نیست چنین کاری با روی کار‌‌‌‌‌‌‌‌آمدنِ اردشیر بابکان انجام پذیرفته باشد.

توجه به این نکته هم سودمند است که دقیقاً در همین دوره در جهان یونانی‌‌‌‌‌‌‌‌زبان هم جنبشی مشابه -در غیاب تحولات سیاسی پردامنه- انجام می‌‌‌‌‌‌‌‌پذیرد و بطلمیوس بزرگ، به همین عصر تعلق دارد و چه ‌‌‌‌‌‌‌‌بسا که از همین جنبش تاثیر پذیرفته باشد. در هر حال، سخن تقی‌‌‌‌‌‌‌‌زاده و تاییدی که بر آن نهادیم، حدسی بیش نیست و باید برای داوری قطعی در این مورد، چشم به راه یافته‌‌‌‌‌‌‌‌شدن اسنادی تازه ماند.

چنین می‌‌‌‌‌‌‌‌نماید که در دوران ساسانی، شهر اصفهان یا جِی، یکی از مراکز اخترشناسی ایـران‌‌‌‌‌‌‌‌زمین بوده باشد؛ چون ابومعشر بلخی نوشته است که کیومرث، زیجی برگزید و آن را شاهان ایـران در کاخی به شهر جی نگهداری می‌‌‌‌‌‌‌‌کردند و شاهان قدیمِ ایـران و هند و کلدانیان از آن بهره می‌‌‌‌‌‌‌‌جستند. ابن رسته نیز نوشته است که از مفاخر شهر اصفهان این است که در زمان یزدگرد سوم، زیگ شاه در آن نگهداری می‌‌‌‌‌‌‌‌شده و این سند نجومی در سراسر دوران اسلامی، مرجع اصلیِ اخترشناسان محسوب می‌‌‌‌‌‌‌‌شده است. حتا در زمان مامون عباسی که اخترشناسانِ نامداری مانند یحیی‌‌‌‌‌‌‌‌بن‌‌‌‌‌‌‌‌ابی‌‌‌‌‌‌‌‌منصور برای محاسبه‌‌‌‌‌‌‌‌ی مجدد زیج گرد آمدند، اعتراف داشتند که دستاوردشان به دقتِ زیج شهریار نیست.

ابن ندیم نوشته است که ابوالحسن علی‌‌‌‌‌‌‌‌بن‌‌‌‌‌‌‌‌زیاد تمیمی، زیج شهریار را در حدود سال
170 ق. به عربی ترجمه کرد و نسخه‌‌‌‌‌‌‌‌ی اصلی‌‌‌‌‌‌‌‌ای که در دست داشت، پهلوی بوده است. آلفونسو نلینو در درس‌‌‌‌‌‌‌‌های خود در دانشگاه الازهر گفته است که نخستین متن اخترشناسی که از ترجمه‌‌‌‌‌‌‌‌اش به عربی خبر داریم، «عرض مفتاح نجوم» است که به هرمسِ حکیم منسوب است و در ذیقعده‌‌‌‌‌‌‌‌ی 125 ق. به عربی برگردانده شده است. اسطرلابِ جدید را دانشمندی عرب‌‌‌‌‌‌‌‌تبار، اما ایـرانی‌‌‌‌‌‌‌‌شده به نام فَزاری در حدود سال 154-156 ق. / 771-773 م. اختراع کرد. او چندین اثر در این زمینه به زبان پهلوی نوشت که «علی‌‌‌‌‌‌‌‌بن‌‌‌‌‌‌‌‌سلیمان هاشمی» در کتاب «علل‌‌‌‌‌‌‌‌ الزیجات» از آن‌‌‌‌‌‌‌‌ها نقل کرده است.

نویسنده‌‌‌‌‌‌‌‌ی مشهور دیگری که در همین حدود و یک نسل پس از این دانشمندان، زندگی می‌‌‌‌‌‌‌‌کرد، ابومعشر جعفر‌‌‌‌‌‌‌‌بن ‌‌‌‌‌‌‌‌محمد‌‌‌‌‌‌‌‌بن ‌‌‌‌‌‌‌‌عمر بلخی نام داشت. او در 171 ق. / 787 م. در بلخ زاده شد و به سال 272 ق. / 886 م. در شهر واسط در گذشت. او در واقع دانشمند مهمی نبود و بیشتر فالگیر و طالع‌‌‌‌‌‌‌‌بین بود تا اخترشناس. تمرکز نگاهش هم بر احکام نجومی بود و به همین دلیل هم نزد استادانی مانند ابوریحان بیرونی اعتبار چندانی نداشت. آثار او هم در دوران نوزایی به لاتین ترجمه شد و تأثیری تکان‌‌‌‌‌‌‌‌دهنده و گسترده در فضای فکری اروپاییان بر جای نهاد. او را در منابع لاتینی با نام «Albumasar» می‌‌‌‌‌‌‌‌شناسند و تقریباً تمام پیشگویی‌‌‌‌‌‌‌‌های مهم را به او نسبت می‌‌‌‌‌‌‌‌دهند.

چنان‌‌‌‌‌‌‌‌که از این نام‌‌‌‌‌‌‌‌ها برمی‌‌‌‌‌‌‌‌آید، انتقال دانش‌‌‌‌‌‌‌‌های باستانی و تدوین و صورت‌‌‌‌‌‌‌‌بندی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شان در زمینه‌‌‌‌‌‌‌‌ی فرهنگ اسلامی و زبان عربی، از دوران عباسیان آغاز شد. این دودمان با وجود تبار عرب خود، از همان ابتدا در فرهنگ ایـرانی حل شدند و می‌‌‌‌‌‌‌‌کوشیدند تا در ترتیب و قواعد سلطنت خویش، از ساسانیان تقلید کنند. در دربارِ منصور، نخستین خلیفه‌‌‌‌‌‌‌‌ی عباسی، شمار زیادی اخترشناس ایـرانی زندگی می‌‌‌‌‌‌‌‌کردند که تقریباً تمام کارکردهای دربار را تنظیم می‌‌‌‌‌‌‌‌نمودند. در میان ایشان از یعقوب‌‌‌‌‌‌‌‌بن‌‌‌‌‌‌‌‌طارق نام برده‌‌‌‌‌‌‌‌اند که وقتی منجمی از هند به بغداد آمد و کتاب «برهمه سیدهنته» را همراه آورد، موظف شد این کتاب را به عربی ترجمه کند. او چنین کرد و این کتاب در ایـران‌‌‌‌‌‌‌‌زمین با نام «سِندهِند» شهرت یافت.

احتمالاً نخستین رصدخانه‌‌‌‌‌‌‌‌ی دوران اسلامی در شهر گُندی شاپور، بنا شده و چه بسا که بازسازی و احیای رصدخانه‌‌‌‌‌‌‌‌ای بوده باشد که در زمان ساسانی در این مرکز علمی وجود داشته است. کسی که این کار را به انجام رساند، احمد‌‌‌‌‌‌‌‌بن‌‌‌‌‌‌‌‌محمد نهاوندی نام داشت و در سال ١۷٠ ق. این مهم را به پایان برد. او کتابی به نام «زیج مشتمل» هم نوشته بود که نتایج رصدهای خودش را در بر داشت.

در میان خلفای عباسی، درخشان‌‌‌‌‌‌‌‌چهره‌‌‌‌‌‌‌‌ی علمی، بی‌‌‌‌‌‌‌‌تردید مامون است. پیش از او نیز خلفای اولیه،‌‌‌‌‌‌‌‌ سخت تحت تاثیر دانش اخترشناسی ایـرانی قرار داشتند. به ویژه مهدی عباسی که به نوعی موسس و تثبیت‌‌‌‌‌‌‌‌کننده‌‌‌‌‌‌‌‌ی قدرت این دودمان محسوب می‌‌‌‌‌‌‌‌شود، در دربار خود خاندان نوبخت و برمکیان را همچون مشاوران و دوستانی داشت و اینان بودند که زمان تاسیس شهر بغداد و نقشه‌‌‌‌‌‌‌‌ی آن را با معیارهایی نجومی تعیین کردند.

با وجود این، اهمیت مامون در آن بود که خود مردی دانشمند و خردمند بود و در اخترشناسی دستی داشت. در حدود سال 210 ق. مامون که به تازگی دوره‌‌‌‌‌‌‌‌ای از حمله‌‌‌‌‌‌‌‌های پیروزمندانه به بیزانس را پایان داده بود، اخترشناسی به نام حجاج‌‌‌‌‌‌‌‌بن‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌یوسف‌‌‌‌‌‌‌‌بن‌‌‌‌‌‌‌‌مطر و ابن ‌‌‌‌‌‌‌‌بطریق را به دربار روم شرقی گسیل کرد و هدایایی برای امپراتور فرستاد و از او خواست تا کتاب‌‌‌‌‌‌‌‌های مهم در مورد نجوم را به این سفیران تحویل دهد. شاید زیرِ فشار تهدید نظامی مسلمانان بود که امپراتور روم چنین کرد و این دو، با کتاب‌‌‌‌‌‌‌‌های ارزشمندی به بغداد بازگشتند و آن‌‌‌‌‌‌‌‌ها را در بیت‌‌‌‌‌‌‌‌ الحکمه در اختیار ستاره‌‌‌‌‌‌‌‌شناسانِ بغدادی قرار دادند تا ترجمه شود.

شخصیت علمیِ درخشان دیگری که در این دوران در بغداد و دربار مامون حضور داشت، یحیی‌‌‌‌‌‌‌‌بن‌‌‌‌‌‌‌‌منصور نام داشت. او کسی بود که رهبری دو گروه از دانشمندان را پذیرفت و ایشان به نقاطی دور از هم سفر کردند، تا مقدار کمان زمینِ برابر با زاویه‌‌‌‌‌‌‌‌ی یک درجه را اندازه‌‌‌‌‌‌‌‌گیری کنند. او گروه دیگری را سازماندهی کرد تا یک مه‌‌‌‌‌‌‌‌گرفت را همزمان در مکه و بغداد رصد کنند و فاصله‌‌‌‌‌‌‌‌ی این دو شهر را سه درجه به دست آورد.

مامون در 213 ق. به بزیست پسر پیروزان ماموریت داد تا «میل اعظم» را در جایی به نام شمّاسیه، در نزدیکی بغداد رصد کند. او چنین کرد و نتیجه را در متنی به نام «ارصاد ممتحن شماسیه» ثبت کرد. یحیی‌‌‌‌‌‌‌‌بن‌‌‌‌‌‌‌‌منصور یکی از منجمانی بود که در این گروه با بزیست کار می‌‌‌‌‌‌‌‌کرد. در همین گروه، اخترشناسان نامداری مانند خوارزمی نیز حضور داشتند. این گروه میل کلی زمین نسبت به دایره‌‌‌‌‌‌‌‌البروج را در سال 213 ق. به مقدار 23 درجه و 33 دقیقه محاسبه کردند. دگربار در سال 214 ق. این اندازه‌‌‌‌‌‌‌‌گیری را تکرار کردند و به عدد 23 درجه و 35 دقیقه رسیدند.

محاسبات ایشان مامون را -که خود در اخترشناسی دستی داشت- متقاعد نکرد. از این رو قرار شد در سال‌‌‌‌‌‌‌‌های 216 و 217 ق. گروهی دیگر در دمشق، این کار را به انجام برسانند. رهبری این گروه را خالد‌‌‌‌‌‌‌‌بن‌‌‌‌‌‌‌‌عبدالملک مروزی یا احمد‌‌‌‌‌‌‌‌بن‌‌‌‌‌‌‌‌عبدالله مروزی (214-250 ق.) برعهده داشت و سند‌‌‌‌‌‌‌‌بن‌‌‌‌‌‌‌‌علی ناظر عمل رصد، تعیین شده بود. این گروه، نتیجه‌‌‌‌‌‌‌‌ی کار را در اثری به نام «ارصاد ممتحن دمشق» منتشر کردند و زاویه‌‌‌‌‌‌‌‌ی میل را برابر 23 درجه و 33 دقیقه و 57 ثانیه به دست آوردند. این عدد پذیرفته شد و تا مدت‌‌‌‌‌‌‌‌ها، استانده‌‌‌‌‌‌‌‌ی محاسبه‌‌‌‌‌‌‌‌های جغرافیایی و نجومی محسوب می‌‌‌‌‌‌‌‌شد. درخشان‌‌‌‌‌‌‌‌ترین چهره در این برنامه همان احمد‌‌‌‌‌‌‌‌بن‌‌‌‌‌‌‌‌عبدالله مروزی بود که بیشتر با نام حبش حاسب شهرت دارد. او نخستین کسی بود که محاسبات نجومی را با استفاده از تانژانت انجام می‌‌‌‌‌‌‌‌داد.

گوشزد‌‌‌‌‌‌‌‌کردن این نکته نیز لازم است که علم مثلثات در کل، زاد‌‌‌‌‌‌‌‌ه‌‌‌‌‌‌‌‌ی ایـران‌‌‌‌‌‌‌‌زمین است و چنان‌‌‌‌‌‌‌‌که دیدیم سابقه‌‌‌‌‌‌‌‌ی شکل اولیه‌‌‌‌‌‌‌‌اش به دوران هخامنشی باز‌‌‌‌‌‌‌‌می‌‌‌‌‌‌‌‌گردد، اما در دوران اسلامی نام کمیت‌‌‌‌‌‌‌‌های مثلثاتی را با ترجمه‌‌‌‌‌‌‌‌های عربی‌‌‌‌‌‌‌‌شان می‌‌‌‌‌‌‌‌شناختند و این، چند‌‌‌‌‌‌‌‌قرنی پیش از آن بود که این مفاهیم به اروپا معرفی شود. تنها در عصر نوزایی بود که «جیب» (گریبان) و «جیب معکوس» (گریبان واژگون) به سینوس و کسینوس و «ظل مستوی» (سایه‌‌‌‌‌‌‌‌ی راست) و «ظل معکوس» (سایه‌‌‌‌‌‌‌‌ی واژگون) به تانژانت و کتانژانت ترجمه شد. چنین می‌‌‌‌‌‌‌‌نماید که این حبش حاسب، نخستین کسی باشد که کمیت‌‌‌‌‌‌‌‌های یاد‌‌‌‌‌‌‌‌شده را از پهلوی به عربی برگردانده باشد، یا چه بسا که آن‌‌‌‌‌‌‌‌ها را از نو ابداع کرده باشد.

در همین دوران (218-247 ق.) اخترشناس نامدار دیگری به نام احمد‌‌‌‌‌‌‌‌بن‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌محمد‌‌‌‌‌‌‌‌بن‌‌‌‌‌‌‌‌کثیر فرغانی کتاب‌‌‌‌‌‌‌‌هایی نامدار مانند «الکامل فی صناعه الاسطرلاب» و «جوامع علم النجوم» و «الحرکات السماویه» را نوشت که این دومی، نخستین کتاب مرجعِ ستاره‌‌‌‌‌‌‌‌شناسی در دوران اسلامی محسوب می‌‌‌‌‌‌‌‌شود. در این کتاب، قطر زمین 6500 میل تخمین زده شده است که برای آن دوران، دقتی چشمگیر دارد. آثار او در دوران نوزایی به لاتین و اسپانیایی ترجمه شد و مبنای اخترشناسیِ جدیدِ اروپایی قرار گرفت. غربیان او را با نام « Alfarganus » (الفرغانی) می‌‌‌‌‌‌‌‌شناسند. دیگری سلیمان‌‌‌‌‌‌‌‌بن‌‌‌‌‌‌‌‌عصمت منصور‌‌‌‌‌‌‌‌بن‌‌‌‌‌‌‌‌طلحه بود که در شهر بلخ رصد می‌‌‌‌‌‌‌‌کرد و در سال 275 و 276 ق. بر مبنای این پژوهش‌‌‌‌‌‌‌‌ها طول و عرض جغرافیایی شهرهای خراسان را اصلاح کرد. او همچنین کسی است که «ربع عضاده» را ساخت که ابزاری نجومی به درازای چهار متر بود.

نویسنده‌‌‌‌‌‌‌‌ی نامدار دیگر ابوعبدالله محمد‌‌‌‌‌‌‌‌بن‌‌‌‌‌‌‌‌عیسی ماهانی (۲۱۰ ـ 275 ق./ 826 ـ 888م.) نام داشت و همان کسی بود که «زیج کبیر» را نوشت. او نخستین کسی بود که معادله‌‌‌‌‌‌‌‌ی درجه‌‌‌‌‌‌‌‌ی سوم را طرح کرد، اما نتوانست حلش کند. کسی که در حل این نوع معادلات کامیاب از کار در آمد، ابوجعفر محمد‌‌‌‌‌‌‌‌بن ‌‌‌‌‌‌‌‌حسین صاغانی (چغانی) خراسانی (درگذشته‌‌‌‌‌‌‌‌ی ٣٥۰-٣٦۰ ق. / ٩٦١-٩۷١ م. در شهر ری) معروف به ابن خازن بود که یکی از بزرگ‌‌‌‌‌‌‌‌ترین ریاضیدانان عصر خود محسوب می‌‌‌‌‌‌‌‌شد. او در چغانِ خراسان (صاغان) در نزدیکی مرورود زاده شد. او معادلات درجه سوم را به کمک مقاطع مخروطی حل می‌‌‌‌‌‌‌‌کرد. چغانی، اخترشناس بزرگی هم بود و با روشی نو، نقشه‌‌‌‌‌‌‌‌ی آسمان را بر صفحه‌‌‌‌‌‌‌‌های اسطرلاب ترسیم می‌‌‌‌‌‌‌‌کرد. او در بغداد زاویه‌‌‌‌‌‌‌‌ی میل کلی زمین را اندازه گرفت و آن را برابر با ٢٣ درجه و ٣٥ دقیقه دانست.

مهم‌‌‌‌‌‌‌‌ترین شاگرد او، ابوسهل بیژن پسر رستم کوهی از اهالی طبرستان بود و در دربار عضدالدوله و شرف‌‌‌‌‌‌‌‌الدوله دیلمی زیست و به سال ۴۰٥ ق. در بغداد درگذشت. او در سال ۳۷۸ ق. رصدخانه‌‌‌‌‌‌‌‌ی بغداد را ساخت و آنجا را به اسم «بیت الرصد» نام‌‌‌‌‌‌‌‌گذاری کرد. او همچنین «پرگار تام» را نیز اختراع کرد.

در دوران این شخص اخیر، اخترشناس نامدار دیگری می‌‌‌‌‌‌‌‌زیست که ابوالوفا محمد‌‌‌‌‌‌‌‌بن ‌‌‌‌‌‌‌‌محمد‌‌‌‌‌‌‌‌بن‌‌‌‌‌‌‌‌ یحیی‌‌‌‌‌‌‌‌بن ‌‌‌‌‌‌‌‌اسماعیل بوزجانی نام داشت. او در اول رمضان 328 ق. (10 ژوئن 940 م.) در بوزگانِ خراسان زاده شد و این همان شهری بود که بعدها به احترام صوفی مشهور شیخِ جام، تربت جام نام گرفت و امروز نیز به همین اسم مشهور است. او در دربار آل بویه مستقر شد و گذشته از آثار مهمش در مثلثات و ریاضی و نجوم، سیاستمداری بزرگ نیز محسوب می‌‌‌‌‌‌‌‌شد. او در رساله‌‌‌‌‌‌‌‌ای به نام «شَکل مغنی» برای نخستین‌‌‌‌‌‌‌‌بار قضیه‌‌‌‌‌‌‌‌ی جیب‌‌‌‌‌‌‌‌ها (معادلات سینوسی) را شرح داد. جالب آنکه همزمان با او، سه ریاضیدان بزرگ دیگر نیز مدعی این کشف مهم شدند. یکی از آن‌‌‌‌‌‌‌‌ها کوشیار گیلانی بود که «زیج جامع» را نوشت و معادلاتی مشابه را به کار گرفت و دیگری ابونصر عراقی خجندی بود که در «کتاب السماوات» نوشت که کاشف این قضیه خودش بوده است. بیرونی که شاگرد وی بود به این ادعای او اشاره کرده است.

تا پیش از ابداع قضیه‌‌‌‌‌‌‌‌ی جیب‌‌‌‌‌‌‌‌ها، کمیت‌‌‌‌‌‌‌‌های مربوط به هندسه‌‌‌‌‌‌‌‌ی کروی را بر اساس قضیه‌‌‌‌‌‌‌‌ی 6 ‌‌‌‌‌‌‌‌مقدار محاسبه می‌‌‌‌‌‌‌‌کردند که به شخصی به نام مِنِلائوس منسوب بود و بسیار دشوار و ناکارآمد بود. ابوالوفا بوزجانی در ضمن، نخستین کسی هم بود که شعاع دایره‌‌‌‌‌‌‌‌ی مثلثاتی را برابر با یک گرفت و به این ترتیب کل معادله‌‌‌‌‌‌‌‌بندی‌‌‌‌‌‌‌‌های مثلثاتی را ساده کرد. تا پیش از آن، به رسم بابلیان این مقدار را با 60 برابر می‌‌‌‌‌‌‌‌گرفتند و این نشانه‌‌‌‌‌‌‌‌ای است که ابداع مبانی مثلثات در دوران هخامنشی را تایید می‌‌‌‌‌‌‌‌کند؛ چراکه مبنای 60، پس از عصر هخامنشی و انقراض تمدن بابل به دست سلوکیان، به تدریج منسوخ شد. بیرونی و چند‌‌‌‌‌‌‌‌تنی از ریاضیدانانِ تراز اول از این ابداع او پیروی کردند، اما دیگران تا قرن‌‌‌‌‌‌‌‌ها بعد، همچنان عدد 60 را به کار می‌‌‌‌‌‌‌‌گرفتند.

استاد دیگری که در ساخت ابزارهای نجومی خبره بود، ابومحمود حامد‌‌‌‌‌‌‌‌بن‌‌‌‌‌‌‌‌خضر نام داشت که در دربار فخرالدوله‌‌‌‌‌‌‌‌ی دیلمی می‌‌‌‌‌‌‌‌زیست و «سدس فخری» را برساخت و آن را به نام وی نامگذاری کرد. این سدس، رصدخانه‌‌‌‌‌‌‌‌ای بود که در کوه طبرک، در نزدیکی ری ساخته شده بود و در کلِ دوران اسلامی، دقیق‌‌‌‌‌‌‌‌ترین و عظیم‌‌‌‌‌‌‌‌ترین ابزار رصد جهان محسوب می‌‌‌‌‌‌‌‌شد. او کتابی به نام «تصحیح المیل» در محاسبه‌‌‌‌‌‌‌‌ی میل کلی میان صفحه‌‌‌‌‌‌‌‌ی منطقه‌‌‌‌‌‌‌‌البروج و محور گردش زمین نوشته است.

در دوران اسلامی، معمولاً با خاندان‌‌‌‌‌‌‌‌هایی اخترشناس سر و کار داریم که رصدها و محاسبه‌‌‌‌‌‌‌‌هایی را برای مدتی نزدیک به یک قرن به طور پیوسته انجام داده‌‌‌‌‌‌‌‌اند. در مورد خاندان نوبخت و تاثیر چشمگیرشان بر باورهای اخترشناسی و دینی ایـرانیان و مسلمانان، به قدر کافی سخن گفته‌‌‌‌‌‌‌‌اند. خانواده‌‌‌‌‌‌‌‌ی دیگری که در اینجا شایسته‌‌‌‌‌‌‌‌ي اشاره‌‌‌‌‌‌‌‌اند، خاندان بنی‌‌‌‌‌‌‌‌اَماجور هستند. ایشان اخترشناسانی بودند که از هرات به بغداد و شیراز کوچیدند. پدر این خانواده، منجمی نامدار بود و به همراه پسرش ابوالحسن علی و غلام آزاد‌‌‌‌‌‌‌‌شده‌‌‌‌‌‌‌‌شان مفلح، پژوهش‌‌‌‌‌‌‌‌های خود را پیش می‌‌‌‌‌‌‌‌برد. این گروه، عرض دایره‌‌‌‌‌‌‌‌البروج را برای ماه محاسبه کردند و آن را پنج درجه بیش از مقدار مورد نظر بطلمیوس دانستند. ایشان پنج زیج نوشتند که همگی گم شده است.

حامیان مالی این خاندان، شاهان دانش‌‌‌‌‌‌‌‌دوست و هنرپرورِ دیلمی آل بویه بودند. از همین دودمان باید از علاءالدوله حاکم بویی همدان نیز یاد کرد که دوست ابن سینا هم بود و هزینه‌‌‌‌‌‌‌‌های لازم برای ساخت رصدخانه در این شهر را به وی پرداخت. ابن سینا با یاری شاگردش جوزَجانی، در مدت هشت سال این رصدخانه را ساخت.

constellations.jpg سیر توسعه‌‌‌‌‌‌‌‌ی دانش اخترشناسی در دوران سیطره‌‌‌‌‌‌‌‌ی حاکمانِ ترک و مغول بر ایـران‌‌‌‌‌‌‌‌زمین نیز متوقف نشد. هر چند وقفه‌‌‌‌‌‌‌‌هایی در آن رخ داد. در سال 467 ق. ملکشاه سلجوقی، تقویم را اصلاح کرد؛ چراکه به دلیل کبیسه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نشدن برای مدتی طولانی، پریشان شده بود. گروهی که این کار را برایش به انجام رسانیدند، توسط خیام نیشابوری رهبری می‌‌‌‌‌‌‌‌شدند و بزرگانی مانند عبدالرحمن خازنی، ابوالمظفر اسفزاری، میمون‌‌‌‌‌‌‌‌بن‌‌‌‌‌‌‌‌نجیب واسطی و ابوالعباس لوکری در آن عضویت داشتند. این گروه در ری و نیشابور، رصدخانه‌‌‌‌‌‌‌‌ای تأسیس کرد و نتیجه‌‌‌‌‌‌‌‌ی رصدهای این گروه را به صورت تقویم جلالی یا ملکی منتشر کرد.

با تمام این اوصاف، احتمالاً بزرگ‌‌‌‌‌‌‌‌ترین دستاورد سیاسی اخترشناسان ایرانی به عصر ایلخانی مربوط می‌‌‌‌‌‌‌‌شود؛ چراکه ایشان بر ذهن و اراده‌‌‌‌‌‌‌‌ی بی‌‌‌‌‌‌‌‌فرهنگ‌‌‌‌‌‌‌‌ترین و خونریزترین حاکمان دوران خویش نیز چیره شدند و زمامداران مغول را نیز به حمایت از این دانش واداشتند. هلاکو در جمادی‌‌‌‌‌‌‌‌الاول سال 657 ق. هزینه‌‌‌‌‌‌‌‌ی لازم برای ساخت رصدخانه‌‌‌‌‌‌‌‌ی مراغه را به خواجه نصیر‌‌‌‌‌‌‌‌الدین توسی پرداخت کرد و او بزرگ‌‌‌‌‌‌‌‌ترین رصدخانه‌‌‌‌‌‌‌‌ی جهان اسلام را در آن پدید آورد. رصدخانه‌‌‌‌‌‌‌‌ی این کتابخانه، 400 هزار جلد کتابِ خطی داشت و بنای آن با گنبدی عظیم از سایر ساختمان‌‌‌‌‌‌‌‌ها متمایز می‌‌‌‌‌‌‌‌شد. ساخته‌‌‌‌‌‌‌‌شدنِ این رصدخانه هفت سال زمان برد و ابزارهای نجومیِ آن را مویدالدین عُرضی در سال 660 و 661 ق. طراحی کرده بود. او همان کسی است که کتابی هم به نام «رساله فی کیفیه الارصاد» دارد. از ابزارهای نهاده‌‌‌‌‌‌‌‌شده در این رصدخانه، یک ربع دیواری بود که 430 سانتی‌‌‌‌‌‌‌‌متر شعاع داشت و ذات‌‌‌‌‌‌‌‌الحلقی با پنج حلقه هم در آن ساخته بودند که شعاعش 160 سانتی‌‌‌‌‌‌‌‌متر بود.

روند توسعه‌‌‌‌‌‌‌‌ی دانش نجوم با فراز و فرودی فراوان تا عصر صفوی ادامه یافت. از آن پس، افول این دانش در ایـران‌‌‌‌‌‌‌‌زمین آغاز شد و با وجود این، اعتبار و احترام آن همچنان باقی بود. در حدی که شاردن نوشته است که شمار اختربینان و طالع‌‌‌‌‌‌‌‌شناسان اصفهان به تعداد خودِ ستاره‌‌‌‌‌‌‌‌های آسمان است.[15] هر چند بخش عمده‌‌‌‌‌‌‌‌ی ایشان دیگر جز فال‌‌‌‌‌‌‌‌بین و اختربینی عوام‌‌‌‌‌‌‌‌زده نیستند.

***

یکی از دستاوردهای مهم اخترشناسان ایـرانی در دوران قرون میانه آن بود که نقشه‌‌‌‌‌‌‌‌ای بسیار دقیق از ستارگان ثابت فراهم آوردند و از رصدها صورت‌‌‌‌‌‌‌‌بندی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای تصویری به دست دادند. ابن صوفی در «صور الکواکب» می‌‌‌‌‌‌‌‌گوید که منجمان به دو گروه تقسیم می‌‌‌‌‌‌‌‌شوند. برخی به رصد و مشاهده‌‌‌‌‌‌‌‌ی ستارگان می‌‌‌‌‌‌‌‌پردازند و معمولاً پیرو بطلمیوس هستند و گروهی دیگر تابع دستگاه قمری اعراب هستند. این مدل اخیر، از نظر علمی‌‌‌‌‌‌‌‌ ابتدایی‌‌‌‌‌‌‌‌تر است و داده‌‌‌‌‌‌‌‌های اندکی از آن استخراج می‌‌‌‌‌‌‌‌شود.

بهترین کتاب در این زمینه‌‌‌‌‌‌‌‌ی اخیر را ابوحنیفه‌‌‌‌‌‌‌‌ی دینوری نوشته است.[16] این مرد، صاحب «کتاب الرصد» است و در حدود سال 235 م. در شهر خود دینور، بر پشت ‌‌‌‌‌‌‌‌بامی می‌‌‌‌‌‌‌‌رفت و رصدهایش را در آنجا انجام می‌‌‌‌‌‌‌‌داد. دینوری کتاب دیگری دارد به نام «کتاب الانواء» که در آن به شرح نجوم مبتنی بر منازل ماه پرداخته است. این شکل از اخترشناسی، منازل ماه را در مرکز توجه قرار می‌‌‌‌‌‌‌‌دهد و مفهوم «نَوَء» را مبنا می‌‌‌‌‌‌‌‌گیرد. نوء در عربی به معنای «باران» است.

باور اعراب این بوده است که دلیل بارش باران، خروج ماه از یک منزل و ورودش به منزل بعدی است و این باوری بسیار کهن بوده که ماه را با گاو و زنانگی و باروری و بنابراین باران پیوند می‌‌‌‌‌‌‌‌داده است. همان طور که در دایره‌‌‌‌‌‌‌‌البروج، گردش پیاپی صورت‌‌‌‌‌‌‌‌های فلکی و طلوع یکی و غروب صورت مقابلش را در افقُ غرب داریم، در مدل انواء نیز همین کار با منازل ماه انجام می‌‌‌‌‌‌‌‌پذیرد؛ یعنی با افول هر منزل، پانزدهمین منزل نسبت به او در افق، ظهور می‌‌‌‌‌‌‌‌کند و این دو منزل را رقیبِ هم می‌‌‌‌‌‌‌‌نامند.

هر چند منجمانی مانند دینوری، در منظم‌‌‌‌‌‌‌‌ساختن باورهای قبایل بدوی و بر‌‌‌‌‌‌‌‌کشیدنش تا پایه‌‌‌‌‌‌‌‌ی دانشی منظم نقشی به ‌‌‌‌‌‌‌‌سزا داشتند، اما دستاوردهایشان همچون شرحی مردم‌‌‌‌‌‌‌‌شناسانه در مورد شاخه‌‌‌‌‌‌‌‌هایی محلی و فرعی از نجوم باقی ماند و گسترشی نیافت.

قهرمانِ رصدهای دقیق سنتی ایـرانی که ربطی به ماه ندارد و خودِ فلک ثوابت را در مرکز توجه قرار می‌‌‌‌‌‌‌‌دهد، بی‌‌‌‌‌‌‌‌تردید ابوالحسن عبدالرحمن‌‌‌‌‌‌‌‌بن‌‌‌‌‌‌‌‌عمر صوفی رازی است. او در 14 محرم سال 293 ق. (8 دسامبر 903 م.) در شهر ری زاده شد و در 13 محرم 376 ق. (25 مه 986 م.) درگذشت. او کسی بود که مدل نجومی ثابت‌‌‌‌‌‌‌‌بن‌‌‌‌‌‌‌‌قره که به اقبال و ادبار فلک‌‌‌‌‌‌‌‌ها معتقد بود را مردود ساخت و کتابی به نام «العمل بالاسطرلاب» نوشت که آن را به همراه شرح دستگاه اسطرلابیِ کروی منتشر کرده بود. همچنین کتابی در هندسه‌‌‌‌‌‌‌‌ی پرگاری نوشته بود و در دانشگاه قاهره، کره‌‌‌‌‌‌‌‌ای آسمان‌‌‌‌‌‌‌‌نما ساخته بود که تا قرن‌‌‌‌‌‌‌‌ها بعد، مرجع اخترشناسان محسوب می‌‌‌‌‌‌‌‌شد.

در دوران ابن صوفی، ستارگان را بر مبنای شدت روشنایی‌‌‌‌‌‌‌‌شان رتبه‌‌‌‌‌‌‌‌بندی می‌‌‌‌‌‌‌‌کردند و هر رده را یک «قدر» می‌‌‌‌‌‌‌‌نامیدند. این روش به احتمال زیاد در اخترشناسیِ عصر اشکانی ریشه داشته است؛ چون شمار ستارگانی که در آن تعیین می‌‌‌‌‌‌‌‌شود، همان است که در چهار کتاب و مجسطی بطلمیوس هم آمده است و به ابتدای عصر ساسانیان تعلق دارد. شمار ستارگانِ قدرِ اول که نورانی‌‌‌‌‌‌‌‌ترین اختران هستند، به 15 تا می‌‌‌‌‌‌‌‌رسد. این‌‌‌‌‌‌‌‌ها عبارت‌‌‌‌‌‌‌‌اند از:

الدبران در صورت گاو، دلِ شیر (قلب الاسد) و طرفه در شیر، دهان ماهی (فم ‌‌‌‌‌‌‌‌الحوت) در آخرِ دلو، دو ستاره‌‌‌‌‌‌‌‌ی منکب الجبار و قدم الجبار در صورت جبار، سماک اعزل در خوشه، سماک رامح در بیرون از صورت عِوّا، نسر واقع یا سه‌‌‌‌‌‌‌‌پایه در چنگ رومی، شعرای یمانی یا عَبور در سگ بزرگ، شعرای شامی یا غُمَیضاء در سگ کوچک، عیوق در لگام‌‌‌‌‌‌‌‌گیر (ممسک ‌‌‌‌‌‌‌‌العنان)، سهیل در کشتی (سفینه)، پای نیم‌‌‌‌‌‌‌‌اسب (رجل قنطورس) در نیم‌‌‌‌‌‌‌‌اسب (قنطورس)، آخر‌‌‌‌‌‌‌‌النهر در صورت فلکی نهر.

گذشته از این 15 ستاره‌‌‌‌‌‌‌‌ی قدرِ اول که تمام نویسندگان در موردشان توافق دارند، نجوم سنتی، حدود 1000 ستاره‌‌‌‌‌‌‌‌ی دیگر را نیز در آسمان شناسایی کرده بود. بیرونی به پیروی از بطلمیوس، 45 تا از آن‌‌‌‌‌‌‌‌ها را از قدرِ دوم می‌‌‌‌‌‌‌‌داند و این با نظر عبدالرحمن‌‌‌‌‌‌‌‌بن‌‌‌‌‌‌‌‌صوفی که شمار آن‌‌‌‌‌‌‌‌ها را 37 تا می‌‌‌‌‌‌‌‌داند، متفاوت است. شمار ستارگانِ قدرِ سوم را بیرونی 207، بطلمیوس 208 و ابن‌‌‌‌‌‌‌‌ صوفی 200 آورده است. در قدرِ چهارم 475 (بیرونی)، یا 474 (بطلمیوس)، یا 421 (ابن ‌‌‌‌‌‌‌‌صوفی) ستاره قرار دارند. قدرِ پنجم هم به همین ترتیب 217 (بیرونی و بطلمیوس) یا 267 (ابن‌‌‌‌‌‌‌‌ صوفی) ستاره را شامل می‌‌‌‌‌‌‌‌شود. این سه تن با همین ترتیب در قدرِ ششم 58، 49 یا 70 ستاره را تشخیص می‌‌‌‌‌‌‌‌دادند. ستارگانی که قدری کمتر از 6 داشتند، در چشم همه دیدنی نبودند و بنابراین در رصدها کنار گذشته می‌‌‌‌‌‌‌‌شدند. گذشته از این ستاره‌‌‌‌‌‌‌‌های ثابت، سحابی‌‌‌‌‌‌‌‌هایی هم وجود داشتند که ابن‌‌‌‌‌‌‌‌ صوفی، شمارشان را چهار و بطلمیوس، پنج می‌‌‌‌‌‌‌‌داند. بطلمیوس معتقد بود که در قدرِ ششم، هفت ستاره‌‌‌‌‌‌‌‌ی تاریک هم وجود دارند و بیرونی هم سخن او را نقل کرده است، اما ابن‌‌‌‌‌‌‌‌ صوفی این نظر را مردود دانسته است.

با این حساب در مجموع، 1022 ستاره‌‌‌‌‌‌‌‌ی ثابت داریم که ستاره‌‌‌‌‌‌‌‌شناسانِ قدیم کمابیش در موردشان به توافق رسیده بودند، هر چند قدر و درجه‌‌‌‌‌‌‌‌ی روشنایی‌‌‌‌‌‌‌‌شان را به اشکال متفاوت رده‌‌‌‌‌‌‌‌بندی می‌‌‌‌‌‌‌‌کرده‌‌‌‌‌‌‌‌اند. ناگفته نماند که در میان تمام این رصد‌‌‌‌‌‌‌‌کنندگان، عبدالرحمن‌‌‌‌‌‌‌‌بن صوفی رازی، با وجود آنکه دانشی کمتر از بیرونی دارد، چشمی تیزبین‌‌‌‌‌‌‌‌تر از همه داشته و نقشه‌‌‌‌‌‌‌‌ای که از فلک ثوابت ترسیم و با نامِ صور الکواکب منتشرش کرده، دقیق‌‌‌‌‌‌‌‌ترین نقشه‌‌‌‌‌‌‌‌ی نجومی در جهان باستان محسوب می‌‌‌‌‌‌‌‌شده است. او نیز از اخترشناسانی بود که به دربار شاهان آل بویه پیوست و رصدهای خود را در میانه‌‌‌‌‌‌‌‌ی قرن چهارم هجری در شهر شیراز انجام داد و این کتاب را در 353 ق. / 964 م. منتشر کرد.

در این متن، هر یک از قدرها نیز بر حسب روشنایی به سه زیر گروه تقسیم شده است؛ یعنی ابن صوفی 18 درجه از روشناییِ ستارگان را از هم تفکیک کرد و 48 صورت فلکی سنتی را با دقتی باور‌‌‌‌‌‌‌‌نکردنی ترسیم کرد. به شکلی که نقشه‌‌‌‌‌‌‌‌های صور الکواکب تا سال 1843 م. -یعنی تا همین 150 سال پیش- مرجع اصلی ستاره‌‌‌‌‌‌‌‌شناسی در اروپا هم بود. این کتاب را خواجه نصیرالدین توسی در سال ۶47ق. به فارسی ترجمه کرده که نسخه‌‌‌‌‌‌‌‌اش تا به امروز باقی مانده است.[17]

نقشه‌‌‌‌‌‌‌‌برداری از ستارگان ثابت از آن رو اهمیت داشت که مرجعی دقیق و روشن را برای ارزیابی و اندازه‌‌‌‌‌‌‌‌گیری حرکت هفت‌‌‌‌‌‌‌‌اختر به دست می‌‌‌‌‌‌‌‌داد. گذشته از این، آن گروهی از اخترشناسان قدیم که دیدگاهی مادی‌‌‌‌‌‌‌‌گرایانه‌‌‌‌‌‌‌‌تر داشتند، فلک ثوابت را بیرونی‌‌‌‌‌‌‌‌ترین سپهر می‌‌‌‌‌‌‌‌دانستند و بنابراین آن را همچون بامی برای جهان، در نظر می‌‌‌‌‌‌‌‌گرفتند و این در مقابل دیدگاه کسانی بود که مرز میان گیتی و مینو را فلک ماه می‌‌‌‌‌‌‌‌دانستند و بنابراین فلک ثوابت را آستانه‌‌‌‌‌‌‌‌ای به جهان مینویی می‌‌‌‌‌‌‌‌دیدند.

بیرونی در التفهیم به نقل از ثاون (تئون) اسکندرانی (365-390 م.) سخنانی را از خداوندان طلسم‌‌‌‌‌‌‌‌ها آورده و گفته است که از دید این نویسنده، ایشان همان حکیمان و منجمان قدیم بابلی هستند که در چشم عوام به جادوگری، نامبردار شده بودند. ایشان اعتقاد داشتند که خودِ فلک ثوابت هم چرخشی دارد و غایت حرکتش هشت درجه است. از دید ایشان فلک هر درجه را در 80 سال می‌‌‌‌‌‌‌‌پیماید و پس از رسیدن به هشت درجه، مسیر رفته را باز‌‌‌‌‌‌‌‌می‌‌‌‌‌‌‌‌گردد و به این ترتیب محورش در دایره‌‌‌‌‌‌‌‌ای با هشت درجه پهنا، نوسان می‌‌‌‌‌‌‌‌کند. به این ترتیب هر نوسان کامل آن (8×2×80=)1280 سال طول می‌‌‌‌‌‌‌‌کشد. بیرونی نسبت به این عدد و محاسبه مشکوک است و می‌‌‌‌‌‌‌‌گوید که دستیابی به آن به رصد‌‌‌‌‌‌‌‌کردنی در قرون پیاپی نیاز دارد و کار دشواری است که بعید است در گذشته انجام پذیرفته باشد.[18]

 

 

  1. . نلینو، 1349.
  2. . نلینو، 1349: 21-22.
  3. . بیرونی، 1367: 278.
  4. . بیرونی، 1367: 3.
  5. . بیرونی، 1367: 56.
  6. . بیرونی، 1367: 104.
  7. . رسائل اخوان الصفا، 1405، ج.1: 120.
  8. . بیرونی، 1367: 191-192.
  9. . بیرونی، 1367: 89.
  10. . بیرونی، 1367: 165.
  11. . رسائل اخوان‌ الصفا، 1405، ج.1: 115-118.
  12. . بیرونی، 1367: 352.
  13. . بیرونی، 1367: 208-209.
  14. . بیرونی، 1367: 285.
  15. . گیاهی یزدی، 1388: 96 و 97.
  16. . ابن صوفی، 1351.
  17. . ابن صوفی رازی، 1351.
  18. . بیرونی، 1367: 132.

 

 

ادامه مطلب: گفتار ششم: گاهشماری

رفتن به: صفحات نخست و فهرست کتاب