دوشنبه , اسفند 11 1404

دستگاه کنشگر

دستگاه کنشگر

کنش ـ عمل

اصل کردار: شكست تقارن رفتارى، بر مبناى سطح هدفمندى، به دو شكل از كردار ــ كنش يا عمل ــ منتهى مى‌شود. «كنش» انتخابى است كه به صورت خودجوش و برمبناى متغيرهاى درونى سيستمِ من انجام شود. كنش معمولاً خودآگاه است، خودمختارانه و من‌‌محورانه انجام می‌‌شود، طبق الگوی بازىِ MAXMIN ساختار می‌‌یابد،‌‌ برنامه‌‌دار و هدفمند است، با ‌ پيروى از اصل لانه‌ى موريانه (واسازى هنجارها) سازماندهی می‌‌شود، و بر مبناى منطق درونى سيستم قابل پيش‌بينى است‌، در آن وسیله در پاسخ به تغيير شرايط با انعطاف‌‌پذیری تغییر می‌‌کند، اما هدف پایدار می‌‌ماند، پرسش از چرايى رفتار در آن قابل طرح است، من در اجرای آن نقشی فعال بر عهده دارد، در آن جدايى هدف از وسيله دیده می‌‌شود، و در سطح روانی برگزیدنش در راستای دستیابی به لذت اضافى است. مراحل كنش عبارتند از: تنش، تشخيص نياز، تشخيص گزينه‌هاى رفتارى، ارزش‌‌گذارى گزينه‌هاى ياد شده، انتخاب گزينه‌ى بهينه و تعهدسپارى براى انجام آن، به انجام رساندن كنش.

در مقابل، «عمل» گزينشى رفتارى است كه بر مبناى هنجارهاى محيطى تنظيم شود، ناخودآگاه باشد، آنى و واکنشی تنظیم گردد، بر اساس بازىِ MINMAX راهبری شود، از اصل لانه‌ى مورچه (انباشت هنجارها) پیروی کند، محور آن ديگرى/ فرامن باشد، بتوان بر مبناى قواعد آمارى و احتمالاتى حاکم بر هنجارهای اجتماعی پيش‌بينى‌‌اش کرد، در آن وسايل با وجود تغيير شرايط ثابت باقی می‌‌مانند و در کل وسیله با هدف در آمیخته و بر آن ترجیح داده می‌‌شود. در مورد عمل تنها پرسش از چگونگى و مطرح می‌‌شود و من وضعیتی انفعالی به خود می‌‌گیرد، آماج آن به سطح لذات پايه محدود است.

اصل ماند کنشی: این تلقی که بخش عمده‌‌ی رفتارهای من توسط عوامل بیرونی تعیین می‌‌شوند، سیستم انتخابگر را در وضعیت انفعالی قرار داده و دستگاه کنشگر را فلج می‌‌سازد.

تله‌‌ی عمل: من با پیروی از میانگین آماریِ رفتارهایی که مشاهده می‌‌کند، تابع هنجارهای محیطی می‌‌شود و به جای برگزیدن شکل هستیِ خود، توسط محیط به شکلی خاص در می‌‌آید.

راهبرد کنش: من با محور گرفتن عوامل درونی خویش و سازماندهی خواست، کنش را بر می‌‌گزیند و در هر لحظه درست‌‌ترین رفتاری را که می‌‌شناسد و می‌‌تواند به انجام می‌‌رساند.

آیا می‌‌توان میان نمودهای بیرونی عمل و کنش تمایز قایل شد؟ چه متغیرهای عینی‌‌ای برای تفکیک این دو از هم وجود دارد؟ در حالت عادی چه سهمی از کل کردارهای یک انسان عمل و چه بخشی از آن کنش است؟

مهم‌‌ترین و سرنوشت‌‌سازترین تصمیم‌‌های زندگی‌‌تان را فهرست کنید. آنها ناشی از عمل بوده‌‌اند یا کنش؟ کردارهای روزانه‌‌تان را ثبت کنید و نسبت عمل به کنش را در آن تشخیص دهید.

کمال ـ جاودانگی

اصل غايت: دستگاه کنشگر در نهایت تمام کنش‌‌ها را در راستای اهداف و غایت‌‌هایی سازماندهی می‌‌کند که معمولاً به شکلی هنجارین، ‌‌ناخودآگاه، ناسنجیده و بنابراین مرکز زدوده و نامنسجم در کنار یکدیگر قرار می‌‌گیرند. با این وجود،‌‌ هسته‌‌ی مرکزی تمام هدف‌‌ها ــ حتی آنها که هنجار شده‌‌اند ــ کمال و جاودانگی است. کمال عبارت است از بهتر شدن و پیشرفت نسبت به معیارها و متغیرهایی تعریف شده، که در مدل ما تمام این شاخصها در نهایت به قلبم قابل ترجمه هستند. جاودانگی یعنی میل و خواستِ تغییر دادن هستی و بر جای گذاشتن ردپایی بر هستی به شکلی که حضورِ‌‌ من در هستی را اثبات کند. این دو غایت از ترکیب سه تنش بنیادینِ‌‌ مرگ، بی‌‌اعتمادی و آشوب زاده می‌‌شوند.

فراموشی هستی: از یاد بردن تنش‌‌های بنیادین، به پراکندگی و واگرایی غایت‌‌ها منتهی شده و خواست‌‌ها را از سوگیری به سمت کمال و جاودانگی باز می‌‌دارد.

تله‌‌ی زَيريچ: از آنجا که همه‌‌ی هستی آغشته با آشوب است و در اعتمادپذیریِ دیگری همواره تردید وجود دارد، کمال هم توهمی بیش نیست و بنابراین باید به خواستهای کوچک و پیش پا افتاده بسنده کرد و به دنبال مفهومی عام و بزرگ مانند کمال نرفت. این تله به کم شدن شمار و قحطی‌‌زدگی اهداف و گرسنگی خواست منتهی می‌‌شود.

راهبرد خرداد: کمال در معنای بیشینه ساختنِ قلبم در تک تک کردارها و انتخاب‌‌ها، غایتی عام برای تمام خواست‌‌ها و هدف‌‌هاست، از این رو می‌‌تواند هم‌‌چون گرانیگاهی برای به هم دوختنِ کردارهای پراکنده و زایش مرکز عمل کند.

تله‌‌ی تَريز: از آنجا که من در نهایت خواهد مرد و هستی نیز آغشته با آشوب است، جاودانگی توهمی بیش نیست، پس باید به خواستهای روزمره و نمادین بسنده کرد و به دنبال بلندپروازیِ ناممکنی مانند جاودانگی نرفت. در این حالت اهداف من دچار وضعیتی سطحی و شکننده می‌‌شود و تشنگی و کاستیِ خواست نمایان می‌‌گردد.

راهبرد امرداد: جاودانگی به معنای تداوم یافتنِ بی‌‌نهایتِ حضور من در محور زمان نیست، که دگرگون ساختن شکل هستی است، به شکلی که ردپای حضور من بر هستی باقی بماند. حضور برق‌‌آسا و گذرای من، اگر به تغییر شکل هستی و دگرگون ساختن روندهای جاری در آن بینجامد، نشانه‌‌ی حضور من را در دل کلیت هستی حک خواهد کرد و این همان جاودانگی است. از این رو می‌‌توان از جاودانگی به عنوان عاملی فراگیر برای ترکیب و یکپارچه ساختنِ خواستها بهره برد و به کمکش مرکزدار شد.

کمال و جاودانگی چرا معمولاً تا این پایه دستخوش بدفهمی هستند؟ معانی مرسوم و روزمره‌‌ی این دو کلیدواژه چه هستند؟ معنای کمال به معنای کاملترین بودن، ‌‌و جاودانگی به معنای ازلی و ابدی بودن، با وجود غیربدیهی و ناسازه بودن‌‌شان، چرا رواجی چنین عام یافته‌‌اند؟

از راهبرد خرداد و امرداد برای یکپارچه ساختن کردارها و انتخاب‌‌ها و اهدافتان بهره گیرید.

مسئوليت ـ مأموريت

اصل مسئوليت: من با ترکیب تمام متغیرها و با تکیه بر همه‌‌ی دانسته‌‌هایی که در مورد شرایط حاکم بر خویش گرد آورده، دست به انتخاب می‌‌زند و یکی از گزینه‌‌های رفتاریِ پیشارویش را بر بقیه ترجیح می‌‌دهد. این کار،‌‌ یعنی طردِ تمام حالات هستیِ پیشاروی، جز یک حالتِ برگزیده، همواره در نهایت توسط من انجام می‌‌پذیرد و از این رو کرداری خودمختار است. بر این مبنا هر گزینش رفتار، کنشی اخلاقی است که هستی را به شکلی ویژه دگرگون می‌‌سازد و من باید مسئولیت آن را بر عهده بگیرد.

توهم مأموريت: انتخاب‌‌های شخصی من به متغیرهای بیرونی منسوب می‌‌شود و در نتیجه من از زیر بار مسؤولیت کردارهای خود شانه خالی می‌‌کند.

تله‌‌ی مأمور معذور: من برای رهیدن از بار مسئولیت انتخاب‌‌هایش نقش آدمکی فاقد اراده را می‌‌پذیرد که تنها با اجازی و فرمان دیگری انتخاب‌‌های خود را انجام می‌‌دهد.

راهبرد رستم: برگزیدن آزادانه و رها از هر گونه قید و بند، به همراه پذیرش تمام و کمال و استوارِ پیامدهای کنش خود.

مسؤولیت دقیقاً یعنی چه؟ این مفهوم چگونه در سطح اجتماعی رمزگذاری می‌‌شود؟ ارتباط آن با وجدان چیست؟‌‌ مردمی که قلبم را در دیگران کاهی می‌‌دهند،‌‌ چگونه وجدانی آسوده پیدا می‌‌کنند؟

یک کردار ساده‌‌ي خود را در نظر بگیرید و پیامدهای آن را پیگیری کنید و مسؤولیت تأثیری را که بر دیگری و جهان گذاشته بر عهده بگیرید. آیا این کار بر الگوی انتخاب‌‌های بعدی‌‌تان تأثیر می‌‌گذارد؟

 

داو ـ کار

اصل داو بستن: کنش، در شرایطی که تنها بر تکیه بر خود انجام پذیرد، تا حد امکان از متغیرهای پیرامونی مستقل شده باشد، با فرزانش و قبول مسؤولیت پیامدهایش همراه شود، و در آویختن با تنشی،‌‌ غیابی‌‌ و ترسی راستین را آماج سازد، داو خوانده می‌‌شود. داو بستن به معنای قبول مخاطره‌‌ی فراگیر و عدم قطعیتِ کاملِ جاری بر تمام کردارها، و با این وجود دست یازیدن به کنشی با تمام وجود است. داو بستن کنشی است که با تکیه کردن بر اکنون و اینجا انجام می‌‌پذیرد.

توهم کار کردن: کرداری که با برکنده شدن از اینجا و اکنون، و با واپس نشستن از متغیرهای درون‌‌زاد و خودمختاریِ کنشگر انجام پذیرد، کار خوانده می‌‌شود. کار عملی هنجارین است که با قصدِ پرهیز از رویارویی با مخاطره و گریز از تنش و غیاب و ترس برگزیده می‌‌شود. هرچند هرگز در رفع تنش موفق نیست.

تله‌‌ی بنده: من، برای دستیابی به امنیت و رامش،‌‌ بدون دخالت دادن خواست‌‌های درونی خویش از راهبردهای آماری به عنوان سرمشقی برای رفتارهایش استفاده می‌‌کند. در نتیجه پیروی روندهایی آماری و تابع فرمان‌‌هایی اجتماعی می‌‌شود.

راهبرد جنگجو: من برای دستیابی به خواستی درونی، کنشی خودجوش را به انجام می‌‌رساند و پیامدهایش را می‌‌پ‍ذیرد و به این ترتیب داو می‌‌بندد.

داو بستن در ادبیات و حماسه‌‌ها و اساطیر چگونه انعکاس یافته است؟ چرا داو بستن مفهومی چنین دور از ذهن و پیچیده می‌‌نماید؟ چه نمونه‌‌های تاریخی‌‌ای از داو بستن مردمان بزرگ را سراغ دارید؟

چه عناصری میان یک کنش معمولی و یک داو تمایز ایجاد می‌‌کند؟ این تمایز را در مورد گزینش‌‌های رفتاری خود دریابید و کنشی را به داو بستن تبدیل کنید.

 

ارضای ميل ـ تعويق لذت

اصل تعويق لذت: من می‌‌تواند میل را در زمانِ بروزش ارضا کند، یا ارضای آن را به تعویق اندازد و به این ترتیب منابع خود را برای ارضای میلی بزرگتر انباشت نماید. این تعویق لذت در واقع نوعی بازیِ میل با زمان است. بدان معنا که من با عقب انداختن زمانِ‌‌ دستیابی به قلبم،‌‌ میزان کلی برخورداری‌‌اش از آن را افزون می‌‌سازد.

زهد: این باور که اصولاً تعویق لذت کاری شایسته، نیک یا سودمند است، با فرضِ لذتی استعلایی در زمانی بسیار دوردست پشتیبانی می‌‌شود. این غایتِ مبهم معمولاً با برچسب‌‌هایی مانند رستگاری یا کمال مشخص می‌‌شود و پایداری و کارکردش برای تضمین تعویق لذت به ابهام و دوردست بودنش وابسته است.

تله‌‌ی زاهد: تعویق لذت از هدف ملموس و واقعی‌‌اش کنده می‌‌‌‌شود و خود هم‌‌چون غایتی مستقل رمزگذاری می‌‌گردد. از این رو شکلی از لذت‌‌گریزی و هراس از ارضای میل پدیدار می‌‌شود که به محرومیتی دایمی و ناتمامیتی نالازم می‌‌انجامد.

راهبرد حافظ: مدیریت تعویق لذت بدون فراموش کردن هدف آن، که دستیابی به لذتی بزرگتر در آینده‌‌ای قابل پیش‌‌بینی است.

تله‌‌ی ولنگار: ارضای سریع و بی‌‌مهابای میل، و سر باز زدن از تعویق لذت به ناتوانی من برای تسخیر زمان و شکست در داد و ستدِ قلبم با آن منتهی می‌‌شود.

راهبرد بودا: استفاده از تعویق لذت برای دستیابی به خویشتن‌‌داری و انضباط و بیشینه کردن میزان قلبم در بازه‌‌هاي زمانیِ ‌‌قابل سنجش.

مبانی زیست‌‌شناختیِ تعویق لذت کدام است؟ آيا می‌‌توان ظهور ساختارهایی تمدنی مانند دامداری و کشاورزی را ناشی از شکلی از تعویق لذتِ اجتماعی دانست؟‌‌ چرا تعویق لذت به این سادگی به مهار لذت منجر می‌‌شود و سازوکارهای حصر کننده‌‌ی نامحدود لذت را بر می‌‌سازد؟

الگوهای میل خویش را استخراج کنید و ببینید در چه مواردی به تعویق لذت مشغول هستید؟ دامنه‌‌ی زمانیِ مورد استفاده در این تعویق چقدر است؟ دگرگونی در میزان قلبم چگونه با این زمان گره خورده است؟

تله ـ راهبرد

اصل مديريت کردار: من رفتار خویش را طوری سازماندهی می‌‌کند تا قلبم را بیشینه کند. در این مسیر، الگوها و روندهایی تکراری تثبیت می‌‌شوند و من با پیروی از دستورکارهایی ساده‌‌شده و قواعدی تجربی انتخاب‌‌های رفتاری خویش را ساماندهی می‌کند.

تقليد: هر شکلی از ساماندهی رفتار که رواج عام داشته باشد و با بسامدی زیاد در دیگری دیده شود، ‌‌خوب است و می‌‌تواند مورد تقلید واقع شود.

تله‌‌: هر الگوی منظم و تکرارشونده از رفتار که محتوای کلی قلبم را کاهش دهد.

راهبرد: هر الگوی منظم و هدفمند از رفتار که قلبم را بیفزاید. راهبرد می‌‌تواند بر مبنای بازسازی و واسازی تله‌‌ها طراحی شود.

تله‌‌ها و راهبردها از نظر ساختاری چه تفاوتی با هم دارند؟ آیا می‌‌توان آن دو را الگوهایی متفاوت از سازماندهی رفتار دانست که بر پیش‌‌فرض‌‌هایی متفاوت استوار شده‌‌اند؟ چگونه ممکن است الگویی مانند تله، که قلبم را می‌‌کاهد، در یک جامعه‌‌ی انسانی پایدار باقی بماند؟

فهرستی از تله‌‌ها و راهبردهایی را که خودتان با آن درگیر هستید تهیه کنید. آیا می‌‌توان به ازای هر تله راهبردی پیشنهاد کرد؟

 

فرآيند ـ فراشد

اصل رشد: من، نظامى پيچيده، خودزاينده و خودسازمانده است كه ابرچرخه‌هاى كاركردى درونى‌اش به رفتارهايى هم‌افزا و خودمختار منتهى مى‌شوند. تحولات سيستمِ من، يا قلبم را افزايش مى‌دهند و يا باعث كاهش آن مى‌شوند. دگرگونى‌هاى منتهى به كاهش قلبم، اگر در قالب الگوهايى تكرارى تجربه شوند، تله‌ها را پديد مى‌آورند، و در غير اين صورت بدشانسى و يا بختِ نامساعد نام مى‌گيرند. تحولات افزاينده‌ى قلبم را رشد مى‌نامند. روند رشد در حالت عادى توسط تنش‌‌هاى زيست‌شناختى راه اندازى مى‌شود، اما الگوى آن قابل‌اقتباس و دستكارى است و مى‌توان با مديريت آن، الگوهاى رشد جديد و نوظهورى را تجربه كرد. آموزش، شكلى بسيار خفيف و كنترل‌‌شده از رشد در سطح فرهنگى (پويايى منش‌‌ها) است.

رشد بر دو نوع است: فرآيند و فراشد. فرآيند رخدادى عام و كلى است كه به كل سيستم مربوط مى‌شود و به بسط يافتن فضاى حالت عمومى سيستم منتهى مى‌شود. به اين ترتيب فرآيند رخدادى تعين‌ناپذير، معمولاً آشوبناك، غيرقابل پيش‌بينى و چندگزينه‌اي است. فراشد رخدادى جزئى و خاص است كه به زيرسيستم خاصى مربوط مى‌شود، و هنگامى رخ مى‌دهد كه زيرسيستمى از من، از يك نقطه‌ى خط‌‌راهه‌اش به نقطه‌اى ديگر از همان خط‌‌راهه در همان فضاى حالت نقل مكان كند. به اين ترتيب فراشد رخدادى تعين‌پذير، قانونمند، قابل پيش‌بينى و خطى است كه به تغيير شكل فضاى حالت نمى‌انجامد، بلكه تنها جايگاه سيستم را در آن تغيير مى‌دهد. فرآيند، از انباشت، تركيب، و هم‌افزايىِ فراشدها ناشى مى‌شود و به تغييرى كلان در شكل هستى من مى‌انجامد.

محافظه‌‌کاری: تنها شكلِ رشد فراشد است. بنابراين تغييرات سريع، پردامنه، غيرقابل پيش‌بينى و بنيادين خطرناك و زيانمند هستند و بايد از آنها پرهيز كرد، چون به رشد منتهى نمى‌شوند.

تله‌‌ی ماند کنشی: فرآيندها رخدادهايى تعيين‌‌شده، قطعى، عام و معمولاً ناخوشايند هستند كه در همگان شكلى مشابه دارند، در زمان‌‌هايى مشابه آغاز مى‌شوند و در موقعيت‌‌هايى مشابه پايان مى‌يابند. بنابراین تنها آن اهداف و خواست‌‌هايى امن و پذیرفتنی‌‌اند كه من را زياد تغيير ندهند.

راهبرد رستم: مديريت و القاى درونزادِ فرآيندها، مستقل از آنچه به صورت هنجارين در ديگران تجربه مى‌شود؛ یعنی، انتخاب بلندپروازانه‌ترين اهداف، و پذيرش داوِ مربوط به آنها.

چگونه انباشت فراشدها به ظهور فرآیند منتهی می‌‌شود؟ آنچه معمولاً در سطح اجتماعی به عنوان رشد تجربه می‌‌شود فرآیند است یا فراشد؟ چرا فرآيندها بیشتر در رخدادهای زیست‌‌شناختی مانند بلوغ تمرکز یافته‌‌اند؟

آخرين فرآيند و فراشدى را كه تجربه كرده‌اید، توصیف کنید. شرايط بروز آنها را تحليل نمایید و ببینید خودتان آن را برگزيده بودید يا جهان/ ديگرى آن را ایجاب کرده‌‌اند؟ آناتومىِ مهم‌‌ترین فرآيند عمرتان را روى كاغذ ترسيم كنید و مشخص كنید كدام فراشدها در كدام مقاطع زمانى چگونه در شكل‌گيرى آن موثر بوده‌اند. واكنش خودتان را به اين تغييرات، دليل انتخاب اين واكنش خاص به تنشهاى سطح خُرد، و نتايج به دست آمده براى خودانگاره‌تان را بنويسید. براى منظم كردن پاسخ‌‌ها، كل فراشدهاى دخيل را به صورت نمودارهاى مرتب شده بر محور زمان نمايش دهید و دو جدول در كنار آنها ترسيم كنید و اثرهاى اعمال‌‌شده از سوى ديگرى و جهان را بر آن نمايش دهید.

 

 

ادامه مطلب: سطح اجتماعی (۱)

رفتن به: صفحات نخست و فهرست کتاب