بخش سوم: اسطورهی معجزهی نظامی یونان
گفتار دوم: داستان جنگهای ایران و یونان
سخن پنجم: قصهی خشایارشا
در مورد نبرد سالامیس، نکاتی هست که باید مورد وارسی دقیقتر واقع شود:
نخست آن که در مورد دلایل شکست سالامیس، متنهاي زیادی نوشته شده است. برخی از این متنها، دلایلی را مطرح میکنند که چندان معقول نیست. مثلاً این ادعا که کشتیهای ایرانی به قدری زیاد بودند که هنگام حمله به یونانیان به هم تنه میزدند و نمیتوانستند مانورهایشان را درست اجرا کنند، حرفی است که از یکی از بندهای تراژدی پارسیان آیسخولوس گرفته شده و استعارهای شاعرانه را به حقیقتی تاریخی تبدیل کرده است.
هرودوت تفسیر دیگری دارد و میگوید: دریاسالاران فنیقی در میانهی نبرد تلاش کردند تا نزد خشایارشا از ایونیها بدگویی کنند و چون دروغگوییشان بر ملا شد به امر خشایارشا گردن زده شدند وپس از آن ناوگان فنیقیه قهر کرد و به کشور خود بازگشت[1]. این ماجرا که متأسفانه در روزگار ما توسط تاريخنويسان نامداری مانند گیرشمن و اومستد بدون نقدی جدی عیناً بازگو شده هم بیشتر به ابراز آرزوی یونانیانی شبیه است که در جنگ تلفات زیادی را از دریانوردان ماهر فنیقی تحمل کردهاند. چون آشکار است که هیچ پادشاه عاقلی برجستهترین سردارانش را در میان نبرد اعدام نمیکند. به ویژه هنگامی که به قول هرودوت بر کوهی مشرف بر صحنهی نبرد نشسته باشد و اصولاً امکان دسترسی مستقیم به سردارانش را نداشته باشد. اگر هم شاهی چنان دیوانه باشد که چنین کند، هرگز قادر به بسیج چنین سپاهی نمیشود. ناوگان فنیقی هم به عنوان بخشی از ارتش ایران آنقدر خودمختار نبوده که حتی اگر زیر امر چنین شاه دیوانهای قرار بگیرد، بتواند سر خود به کشورش باز گردند. کل این داستان، به گمان من بازتاب خشم فرو خوردهی یونانیانی است که به جایگاه ارجمند فنیقیان در میان ایرانیان حسد میبردهاند و در نبردها از ایشان آسیب میدیدهاند.
گذشته از نامعلوم بودن معجزهای که سپاه منهزم و در حال گریز یونان را ناگهان به پیروزی میرساند، رفتار ناوگان ایران پس از نبرد هم، با توجه به این که شکستی را از سر گذرانده است، توجیهناپذیر مینماید. ناوگان ایران پس از سالامیس به جای گریختن به سمت آسیا یا پهلو گرفتن در منطقهای امن برای ترمیم خسارتها، به سوی مناطق مرکزی یونان حرکت کرد و حتی زمستان هم به سواحل آسیا باز نگشت و در سواحل کومه لنگر انداخت و درهمانجا مستقر شد[2]. جالب آن که ناوگان ایران در این مدت حتی یک بار هم از سوی یونانیان مورد حمله قرار نگرفت، و این با آنچه از تاریخ جنگ سراغ داریم در تعارض است. چرا که تا به حال دیده نشده سپاهی در نبردی شکست بخورد، ولی همچنان در سرزمین دشمن باقی بماند و دشمنِ پیروزمند هم جرأت نکند به او تعرضی کند.
در تراژدی پارسیان تصاویری نمایشی از چگونگی گریز سراسیمهی خشایارشا و درباریانش از سالامیس وجود دارد که توسط نویسندگان یونانی دیگر مرتباً تکرار شده است و با هر تکرار بر آب و رنگ آن افزوده شده است. کتابهای کهن انباشته از قصههایی است دربارهی علف خوردن سپاه گرسنه و شکستخوردهی ایران و شرح مصیبتها و رنجهایی که پارسیانِ فراری در زمستان و برف و بوران تحمل کردند. در اينجا نمیخواهم به ایرادهای این قصهها اشاره کنم، چون شمار این ایرادها بسیار است؛ مثلاً این که نبرد سالامیس در آبان ماه رخ داده و سرزمین یونان در این ماه فاقد علف است و بوران و برف هم در این ماه – و حتی تا پایان دی ماه – در آنجا وجود ندارد.
به جای اشاره به این ایرادهای جزئی که تنها بر حجم کتاب خواهد افزود، ترجیح میدهم به چند مسألهی کلیدی اشاره کنم که معمولاً در شرح تاریخ یونان از قلم میافتد. نخست آن که، دولتشهرهای یونان با وجود عقب نشستن پارسیان از سالامیس همچنان تابع دولت ایران بودند و حملههای تمیستوکلس و یارانش به شهرهای یونانی و واکنش ایشان و هراس آتنیها از دخالت پارسها نشان میدهد که نیروی ایرانی در این دوره همچنان در یونان حضور داشته و دولتشهرها هم همچنان تابع آن بودهاند و آتنیها و شهرهای آتیکایی نوعی دستهی راهزن در این میان محسوب میشدهاند.
در واقع، نیروی زمینی ایران به رهبری مردونیه، هنوز چنان پرشمار و قدرتمند بود که به فاصلهی کوتاهی پس از این ماجرا برای بار دوم آتن را فتح کرد و در چشم یونانیان همچنان سیصد هزار نفر جمعیت داشت. همچنين آرتاباز پسر فرناسپ، که گویا یکی از سرداران محلی پارسی در یونان بوده، پس از گسیل کردن شصت هزار[3] سپاهی برای همراهی خشایارشا، شهرهای پوتیدیا و اولونتئوس را که سرکشی میکردند محاصره کرد و هر دو را در مدتی کوتاه گشود[4].
دیگر آن که به قول صریح تاريخنويسانی که داستانهایشان را تا اينجا خواندیم، خشایارشا پس از واقعهی سالامیس به ایران بازنگشت، بلکه تا 45 روز دیگر در یونان گردش کرد و به کارهایی مانند ساخت جاده و فعالیتهای عمرانی پرداخت. مثلاً به کمک کارگران فنیقی راهی ارابهرو را در مسیر سالامیس تا تنگه ساخت[5] که اتفاقاً در همان جایی است که انتظار داریم اردوی سپاه پیروزمند یونان را ببینیم. علاوه بر این خشایارشا در همین زمان اسکلهای هم در مسیر بین سالامیس و آتیکا ساخت. کندی حرکت خشایارشا و سرگرمیهایش در حین بازگشت به ایران با فرض این کتاب، در این مورد که سفر او به یونان ربطی به جنگهای جاری نداشته، همخوان است. در واقع، خشایارشا در بخشی از قلمرو شاهنشاهی خود سرگرم گشتوگذار و انجام کارهای عمرانی مرسوم بوده، در حالی که در گوشهی دیگری از همین سرزمین ناوگانش و سربازانش با قوای متحد آتیکایی و پلوپونسوسی – که بیشتر به دستهای از دزدان دریایی میمانند تا نیروهایی استقلالطلب – میجنگیدند. سرزمین یونان کوچک است، اما نه آنقدر کوچک که نتوان هر دوی این کارها را به طور همزمان در آن انجام داد. بنابراین میبینیم که رفتار خشایارشا و ایرانیان با فرار سراسیمه و خوردن علف و قحطیزدگی شباهتی نداشته است.
نویسندگان یونانی هم البته با این امر، که چگونه کارهای ساختمانی و رفاهی خشایارشا را با عملیات جنگی ایرانیان آشتی دهند، دچار مشکل بودهاند. هرودوت، طبق معمول سرگرمکنندهترین توضیح را در چنته دارد. او معتقد است خشایارشا برای این بندر و جاده میساخته که سپاهیان خود را در مورد این که قرار است به زودی عقبنشینی کنند، گمراه کند[6]! البته این معما که چگونه یک سردار میتواند سپاهش را در مورد عقبنشینی خودشان گمراه کند، و این که چنین کاری چه فایدهای دارد، ناگفته میماند.
توضیح کمی معقولتر را کتسیاس به دست میدهد. از دید او فعالیتهای عمرانی خشایارشا در منطقه به نوعی با نبردش ارتباط داشته است. یعنی هدفش از این کارها گشودن راهی زمینی (جاده) یا دریایی (بندر) به سالامیس بوده است. اما در متنها به روشنی تصریح شده که جادهی مورد نظر پوشیده از سنگفرش بوده و برای حرکت ارابهها ساخته شده بوده، و ساخت بندر هم با محل تخلیهی نیرو در کنار ساحل تفاوت میکند و کاربرد نظامی ندارد. جادهی ارابهرو و بندر بیشتر تأسیساتی تجاری هستند تا نظامی، و گویا خشایارشا هنگام ساختن اينها چندان در دغدغهی سپاهش نبوده باشد[7].
کنشِ متقابل سپاه پارس با آتنیان هم بر همین منوال است و با تعامل مهاجمانی شکستخورده با مدافعانی پیروزمند شباهت ندارد. چند ماه پس از نبرد سالامیس، مردونیه، پيش از حمله به آتن، با واسطهی اسکندر مقدونی – جد همان کسی که به ایران حمله کرد – برای آتنیان پیام فرستاد که مقاومتی نکنند و تسلیم ایرانیان شوند، چون احتمال پیروزیشان صفر است. و آتنیان هم به اسکندر پاسخ دادند که خودشان از ضعف خویش آگاهی دارند و دلیلی ندارد با یادآوری آن شرمشان را افزون کند[8]! بدیهی است که اگر آتنیان در سالامیس پیروز شده بودند چنین پاسخی نمیدادند و دستکم اشارهای به نبرد پرافتخارشان در سالامیس میکردند.
به همین ترتیب، رفتار یونانیها هم غیرعادی است و به رفتار لشگري پیروزمند شباهت ندارد. نخستین کار آنها، پس از برآمدن روزِ پس از نبرد سالامیس، آن بود که خود را برای مقاومت آماده کنند! چون نیروی زمینی ایران همچنان بر سر جای خود باقی بود و یونانیان فکر میکردند ناوگان ایران به فالرون رفته است تا از آنجا به ایشان حمله کند[9]. بنابراین یونانیان در فردای نبرد سالامیس موضعی دفاعی داشتهاند و انتظار حملهی دیگری از سوی ایران را میکشیدهاند. آنها حتی پس از آگاهی بر این که ناوگان ایران منطقه را تخلیه کرده هم وارد حالت تهاجمی نشدند. یعنی به جای این که به نیروی زمینی ایران حمله کنند، یا ناوگان ایران را دنبال کنند[10]، به سوی جزيرههاي کوکلاد پیش رفتند و تصمیم گرفتند شهرهای یونانی آنجا را غارت کنند.
آتنیها به رهبری تمیستوکلس شهر آندروس را محاصره کردند و شهرهای همسایه را نیز تهدید کردند که اگر باج خوبی به ناوگانشان نپردازند، شهرهایشان را ویران مینمایند. به این ترتیب تمیستوکلس پول خوبی به جیب زد، بی آن که در مورد این باجها با دیگر سرداران صحبتی کند[11]. باز در اينجا با الگویی آشنا مواجه میشویم. یونانیانی که قاعدتاً ادعای پیروزی بر ناوگان ایران را داشتهاند، در گشودن شهر کوچکی مثل آندروس ناکام میمانند و پس از مدتی محاصره، نمیتوانند بر مقاومت اهالی محل غلبه کنند و ناچار به بازگشت میشوند. این سرشکستگی، خیلی زود با انجام شاهکار جدیدی جبران شد. ناوگان یونانی به شهر کاروستوس در اوبه حمله کرد و آنجا را ویران نمود و اموال مردمش را غارت کرد.
به این ترتیب، به نظر میرسد اشتیاق برای حمله به شهرهای یونانی، باجگیری از آنها، و غارت کردنشان، و در عین حال ضعف و ناتوانی و ناکام ماندن در انجام این کار صفت مشترک تمام پرچمداران آزادی اروپا و تمدن درخشان یونانی باشد!
دیگر آن که یونانیان پیروزی سالامیس را به خود منسوب نمیکردهاند. از نخستین متنهايی که در این باره نوشته شده – یعنی نمايشنامهی پارسیان تا داستانهای هرودوت – در هیچجا سرداران یونانی یا نویسندگانی که دربارهی ایشان مینوشتهاند افتخار پیروز شدن بر ایرانیان را به کسی یا گروهی منسوب نکردهاند. در مقابل، آنچه بسیار تکرار میشود، دخالت خدایان و حسادت ایشان به غرور بیش از حد خشایارشا است که باعث شوربختی پارسیان شد.
آیسخولوس دلیل شکست پارس را عملیات «یک فرشتهی انتقام، یک ایزد شیطانصفت که معلوم نیست از کجا آمده» میداند[12]، و تمیستوکلس در فردای نبردِ سالامیس سربازانش را گرد میآورد و میگوید «این ما نبودیم که این شاهکار را انجام دادیم، این خدایان بودند»[13]. پس چه کسانی بودند که جنگ سالامیس را بردند؟ یک توضیح این است که پیروزی بازنماییشده در متنهاي یونانی، هرگز به آن شکل وجود نداشته است. ظاهراً آنچه رخ داده، حملهی یک واحد رزمی از ناویان ایرانی به نیروهای یونانی مستقر در سالامیس بوده، و ایرانیان که در ابتدا پیروز شده بودند در نهایت پس زده میشوند و بدون این که در ادامهی جنگ اصراری به خرج دهند، راه خود را به مرکز یونان ادامه میدهند، شاید به این دلیل که مأموریتی در آنجا داشتهاند. این احتمالی است که با اقامت زمستانهی ناوگان ایرانی در مرکز یونان تقویت میشود. با وجود اين، دستاورد یونانیان پناهگرفته در سالامیس – یعنی زنده و سالم ماندن در برابر حملهی پارسها – در چشم ایشان آنقدر مهم و بزرگ بوده که آن را همچون معجزهای تصور کنند. اما اين، شاهکاری بوده که خالقش به درستی مشخص نبوده؛ چون این پارسها بودهاند که پس از مدتی جنگیدن، و ناکام ماندن در دستیابی به خلیج سالامیس، راه خود را کشیده و رفتهاند. شواهد نشان میدهد که این نبرد بیشتر خصلتی زمینی داشته، و درگیری ناوگان در آن امری حاشیهای و فرعی بوده، که به تدریج با اهمیت یافتن نیروی دریایی در آتن، و نوشته شدن تاریخ این رخدادها در همان شهر، برجستگی و اهمیت بیشتری یافته و با زیورِ قصههایی تخیلی آراسته شده است.
نکتهی دیگر این که، به ظاهر، پس از نبرد سالامیس هیچکس در رشادت و دلاوری ایرانیان تردید نداشته است. تراژدی پارسیان که در سال 472 پ.م. – یعنی هشت سال پس از نبرد – در آتن بر صحنه رفت، انباشته از ستایشهایی است که نثار پارسیان شده است. اصولاً خود این حقیقت که سرنوشت پارسیانِ شکست خورده برای آتنیان یک تراژدی – و نه کمدی – بوده، كاملاً معنادار است. آیسخولوس در این متن از هیچ سردار یونانیای نام نمیبرد و کردار هیچ جنگاور یونانیای را به اندازهی پارسیان نمیستاید. بندهای متن او، پر از نام و نشان سرداران و پهلوانان ایرانی است که با شگفتی و ستایش یاد میشوند. متنی معادل پارسیان، اگر در هر کشور در حال جنگی درروزگار ما برای دشمن ساخته شود و به نمایش درآید، خیانتی آشکار به میهن تلقی میگردد! چون بخش عمدهی این تراژدی ستایش از داریوش – فاتح پیشین یونان و پدر فاتح کنونی – است و پارسیان همهجا با صفاتی مانند «آسمانی»، «زادهی باران طلایی» (اشاره به تبارشان که از طریق پرسئوس به زئوس میرسد)، «دلاور»، «هراسآور»، «جنگاور» و «زیبارو» ستوده شدهاند.
یونانیان پس از نبرد سالامیس، و پس از گردش تاراجگرانهای که در کوکلاد کردند، بار دیگر به سالامیس بازگشتند و به مناسبت این که پارسها منطقه را ترک کرده بودند جشنی گرفتند. بعد قرار شد به شجاعترین سردار جایزه دهند. جالب آن که در این جشن هیچکس جایزه نگرفت، چون هر کس به خودش رای داده بود[14]! اما در میان شهرهایی که ابراز شجاعت کرده بودند، دولتشهری وجود داشت که آشکارا برتر از دیگران در نبرد ظاهر شده بود و به همین دلیل هم نخل زرین جایزه را به مردمش دادند. این شهر، برخلاف انتظار ما، نه آتن بود و نه اسپارت، که اگینا – دشمن و رقیب قدیمی آتن – بود!
اسپارتیها، که گویا در جریان جایزه گرفتن مردم اگینا اعمال نفوذ کرده بودند، از خشم آتنیها در اندیشه شدند و برای این که دل تمیستوکلس را به دست آورند او را به اسپارت دعوت کردند و در آنجا از او به عنوان مردی خردمند تقدیر کردند (با وجود اين، تاج زرین شجاعت را به اوروبیادس دادند). تمیستوکلس، که از ستایش ایشان سرافراز شده بود، بيدرنگ پس از بازگشت به آتن به جرم دزدی و فریبکاری محاکمه شد و از منصب رزمآرایی عزل شد. کسانتیپوس پدر پریکلس به جای او این مقام را به دست آورد. اسپارتیها کمی بعد او را به جرم خیانت به یونانیان و همدستی با ایرانیان به محکمه خواندند، اما او در آتن محاکمه شد و به جرم دزدی تبعید شد.
پس از پایان نبرد، نام و نشان کسانی که بعدها خیلی مشهور شدند و در تاریخها نامشان تکرار شد زیاد مطرح نبوده است. تمیستوکلس، که در روزگار ما همچون قهرمان سالامیس ستوده میشود، همان کسی بود که خیلی زود از سمتش برکنار شد و آریستید، که قهرمان نبرد مهیبِ پسئوتالی پنداشته میشود، اصلاً در میان سرداران مطرحی که نامزد دریافت جایزه بودند حضور نداشت[15]. علاوه بر این، چنین مینماید که شرکتکنندگان در این نبرد چندان از یادآوری این ماجرا احساس افتخار نمیکردهاند. چنان که خودِ آیسخولوس، که هم در نبرد ماراتون و هم در آرتمیسیون و سالامیس شرکت داشت، بر سنگ قبرش تنها نام خودش و پدرش و شهرش را مینویسد و این را ذکر میکند که در ماراتون با پارسیان جنگیده است، اما نامی از سالامیس نمیآورد[16]، و این در حالی است که شهرت او بیشتر به خاطر نمايشنامهی پارسیان بوده که این نبرد خاص را روایت میکند.
قصهی دیگری که در مورد نبرد سالامیس وجود دارد، آن است که گلون سیسیلی، در همان روز نبرد سالامیس، در هیمرا بر کارتاژیها غلبه کرد. آنچه بسیاری بر آن تأكيد دارند، همزمانی این دو رویداد و هم معنا بودنشان است. یعنی یونانیان دلاوری که در دو نقطهی شمالی (آتن) و جنوب (سیسیل) جهان یونانی میزیستند، موفق شدند در یک روز حملهی قومهاي آسیایی (ایرانی و کارتاژی) را دفع کنند و به این ترتیب تمدن برجسته و پیشرفتهی غربی را از خطر چیرگی بربریت شرقی حفظ کنند[17].
اگر کمی از متنهاي تاریخ کلاسیک امروزین فاصله بگیریم و به متنهايی که این تاریخها با ارجاع به آنها نوشته میشوند نگاه کنیم، به تصویری متفاوت دست مییابیم. گلون سیسیلی، که فاتح نبرد هیمراست، همان کسی است که وقتی سفیران آتن و اسپارت برای تقاضای کمک در برابر حملهی ایران به نزدش رفتند از ایشان خواست تا در برابر یاریهایش او را به عنوان رهبر نیروهای نظامی یونان منصوب کنند و چون چنین نکردند، از سیسیل بیرونشان کرد[18]. البته او بعداً سه کشتی را در جریان جنگ سالامیس به یونان فرستاد، اما نه برای شرکت در نبرد، بلکه برای تقدیم آب و خاک به پارسیان، در صورتی که آنها پیروز شوند. به این ترتیب، گلونی که پاسدار تمدن غربی در مرزهای جنوبی جهان یونانی تلقی شده است، مشتاق بوده همپیمان ایرانیان دانسته شود.
از سوی دیگر، کسانی که به او حمله کردند كاملاً هم شرقی و آسیایی نبودند. ترکیب سپاهی که با گلون جنگیدند و در هیمرا شکست خوردند، عبارت بود از: کارتاژیهای مقیم آفریقا، و متحدانشان یعنی ایتالیاییها، ایبریهای اسپانیا، گلها، و لیگوریها! یعنی همان کسانی که بعدها کشورهای روم، فرانسه و اسپانیا را پدید آوردند. بنابراین بیشتر به نظر میرسد نبرد هیمرا جنگی بوده که نیروهای سیسیلی بر مردمی که در جنوب و غرب این سرزمین زندگی میکردند چیره شده باشد، نه بر شرقیها.
جالب آن که دیودور این قومها را متحد شاه ایران میداند و معتقد است حملهشان به سیسیل به دستور خشایارشا انجام گرفته بود[19]. چنین تصویری از شاهنشاهی هخامنشی – که متحدانش مردم شمال آفریقا، ایتالیا، فرانسه و اسپانیا را هم در بر بگیرند – البته خوشایند است، اما احتمالاً درست نیست. کارتاژیها جز با واسطهی بازرگانان فنیقی با هخامنشیان ارتباطی نداشتند و در این زمان ناتوانتر و دور افتادهتر از آن بودند که بخواهند به مثابه همپیمان شاهنشاهی ایران به شمار آیند. نبرد هیمرا هم درگیری محلیای بوده بین یونانیان سیسیل، و قومهاي دیگرِ همسایهشان، که هیچ ربطی به حملهی ایرانیان به یونان مرکزی نداشته است.
گشودن دوبارهي آتن و سخني دربارهي مردونيه – پس از سالامیس، چنان که گفتیم، سیر پیشروی پارسیان در یونان هیچ تفاوتی نکرد و مانند سابق دنبال شد. رهبر نیروی زمینی ایرانیان، در این هنگام، مردونیه بود؛ همان سرداری که در هجده نوزده سالگی تراکیه و مقدونیه را فتح کرده بود و حالا برای بار دوم به یونان میتاخت. حضور او در مقام رهبر نیروهای ایرانی در یونان نشانگر آن است که افسانههای هرودوت و آیسخولوس دربارهی حضور شاه و برادران و دامادهایش در میدان نبرد نادرست است. اگر به راستی سردارانی مانند برادران شاه و شهربانان سرد و گرم چشیده در یونان حضور داشتند، رهبری ارتش ایران به سرداری چنین جوان سپرده نمیشد. هر چند شواهد نشان میدهد مردونیه نیز سرداری بسیار لایق و دلاور بوده است.
با وجود تبلیغات منفی فراوانی که بر ضد مردونیه در متنهاي یونانی وجود دارد، نشانههای زیادی در همان متنها وجود دارد که نشان میدهد این جنگاور پارسی مردی برجسته و نیکوکار بوده است. طبیعی است که یونانیان مخالف ایران او را همچون دشمن اصلی خود منفور بدانند، و آسیبهایی را که از سپاه پارس تحمل کردند به بدخواهی وی منسوب کنند. با وجود اين، میبینیم که متنهاي باستانی یونان انباشته است از شرح تلاشهای وی برای دستیابی به صلح، رفتار جوانمردانهاش با اسيران و شهرهای تسخیرشده، و در نهایت، شجاعت بسیارش که به مرگش انجامید. در میان این نویسندگان باستانی، هرودوت هنگام نقل داستانهایش تلاش زیادی به خرج داده تا او را طراح اصلی برنامهی حمله به یونان قلمداد کند.
شاید این گفتار چندان دور از واقع نباشد. چنان که گفتم، بعید میدانم که شخص خشایارشا در جریان لشگركشي به یونان حضور داشته باشد. حضور او در یونان با تکیه بر متنهاي یونانی به مقطعی کوتاه – از آغاز بهار تا اوایل زمستان 480 پ.م – منحصر بوده است و این زمان را هم مشغول دید و بازدید از شهرها و انجام عملیات عمرانی بوده است. دستاوردهایی که در این مدت به او نسبت میدهند، برای این دورهی هشت- نه ماهه معقول و حتی زیاد مینماید، و زمانی اضافی برای شرکت در نبردهای چند میلیون نفره باقی نمیگذارد.
به این ترتیب، اگر خود خشایارشا طراح عملیات در یونان نبوده باشد باید این کار توسط شهربانهایش انجام گرفته باشد. به نظر میرسد شهربانهای سارد و ایونیه، که به طور سنتی با مسائل یونان درگیر بودهاند، همان کسانی باشند که در مورد حمله به یونان تصمیم گرفتند، و دلیل این تصمیمهايشان هم باید حملهها و ایلغارهای گاه و بیگاه یونانیان شبهجزیره به مرزهای شاهنشاهی و ناامن شدن مسیر تجاری دریای اژه بوده باشد. توصیف یونانیان از جنگهای بزرگشان با ایران، فهرستی معنادار از پارسیان را در بر میگیرد. در یکسو چهرههایی مانند مردونیه و آرتاباز قرار دارند که به ظاهر هدایت نبرد را بر عهده دارند، و در سوی دیگر خشایارشا و اعضای خانوادهاش هستند که اتفاقاً در نبردها نقش تعیینکنندهای ندارند. نقش شاه در این میان منحصر به آن است که بر بلندیهایی بنشیند و مراحل نبرد را نظاره کند و مانند خدایان به جنگجویان پاداش دهد یا عقوبتشان نماید. اعضای خانوادهاش نقشی عجیبتر بر عهده دارند و آن هم کشته شدن و قربانی شدن به دست یونانیان است. از آنجا که حضور خشایارشا با انبوهی از دامادها، خواهرزادهها و برادرزادهها، عموها، برادران، و فرزندانش در این نبرد نامعقول مینماید، به نظر میرسد این ردهی دوم زاییدهی تخیل و تبلیغات یونانیان باشد. آنها احتمالاً با سپاهیان ایرانی – که اتفاقاً بیشترشان هم اصل و نسبی ایونی داشتهاند – روبهرو میشدهاند و پارسیانی را که رهبری عملیات را بر عهده داشتهاند خویشاوند شاه میپنداشتهاند و فکر میکردهاند شاه بزرگ است که شخصاً نبردها را هدایت میکند. این تصویر بیتردید بخشی از تبلیغات نظامی ایرانیان هم بوده است. چون میدانیم که شاهنشاهان تمایل داشتهاند خود را به عنوان افرادی جنگاور و پیروزمند تصویر کنند و تبلیغات در مورد اشتیاق شاه برای حضور در میدانهای نبرد، بخشی از چارچوب نظری مشروعیت شاه ایران بوده است.
آنچه در این میان جایش خالی است، شهربانهای سارد و داسکولیون و ایونیه هستند که در شرح جنگها به ندرت مورد اشاره واقع میشوند و نقش زیادی در پیشبرد نبردها ندارند. اينها احتمالاً همان کسانی بودهاند که توسط یونانیان دیده نمیشدند و تصمیمهایشان در قالب افسانههایی به خشایارشا و خاندانش بازگردانده میشد. این تمرکز ارجاعها به خشایارشا و خویشاوندانش و نادیده انگاشتن نقش شهربانهایی که میبایست مؤثرترین افراد در این منطقه بوده باشند، نشانگر مخدوش بودن تصویر یونانیان از نبرد است.
به این ترتیب، از دید من میتوان دادههای مربوط به لایهی سلطنتی حاضر در یونان را از سیر رخدادهای تاریخی حذف کرد. جالب آن که با حذف کردن خشایارشا و خویشاوندانش و منسوب کردن تصمیمها و رفتارهایش به مردونیه و سایر سرداران رده پایینتر، نه تنها تصویر ما از نبرد ایرانیان و یونانیان دچار اختلال نمیشود، که بسیاری از گرهها – از جمله این که چرا خشایارشا بيدرنگ پس از شکست سالامیس در همانجا شروع به احداث جاده کرد! – هم در این میان گشوده میشود. لایهای که یونانیان به راستی با آن برخورد داشتهاند، مردونیه و ديگر سرداران بودهاند، و این بخشها معتبرترین پارههای روایت یونانیان از تاریخ جنگهایشان با ایرانیان محسوب میشوند.
مردونیه، بر مبنای دادههایی که از همین لایه به دست میآید، شخصیت جالب توجهی داشته است. شخصیتی که یونانیان باستان در بدنام کردنش بسیار کوشیدند، و با وجود اين، در نوشتههایشان میتوان به ستایش و احترامی که برایش قایل بودهاند پی برد. جالب آن که در تاریخهای جدید، بخشهای مربوط به مردونیه – مانند پارهمتنهای مربوط به خشایارشا و کمبوجیه – به شکلی تحریف و گزینش شده که تصویری خشن و ویرانگر از او به دست دهد. اما بر اساس متنهاي مورد ارجاع همین تاریخها، چنین مینماید که او در میان یونانیان محبوبیت زیادی داشته و تلاش زیادی برای حفظ روابط دوستانه با ایشان میکرده است.
یکی از نمونههای این روابط خوب، به جشنی مربوط میشود که پس از دومین دفعهی فتح آتن در تبس برگزار شد. این جشن را یکی از اهالی تبس به نام آتاگینوس پسر فرونیوس برگزار کرده بود و در آن پنجاه پارسی و پنجاه یونانی دعوت شده بودند. در این مهمانی پارسها و تباییها جدا از هم ننشسته بودند بلکه هر پارسی در کنار یک تبایی نشسته بود. خودِ این نکته که یک شهروند عادی تبس میتوانسته جشنی بگیرد و سرداران پارسی را به آن دعوت کند به قدر کافی جالب است. این نکته زمانی جالبتر میشود که به صمیمیت میان مهمانان و مختلط نشستنشان توجه کنیم، و این گزارش هرودوت را بخوانیم که در لابهلای افسانهسراییهایی بسیار، به این نکته اشاره میکند که بخشی ازپارسیان زبان یونانی را میدانستهاند[20].
مردونیه، پس از آن که آتنیها پیشنهاد او را برای صلح و تسلیم شدن رد کردند، با سپاه خویش به سوی آتیکا حرکت کرد و به درخواست مردم تبس، پایگاه خود را در سرزمین بوئتیا قرار داد. در متنهاي کهن یونانی میان قومهايی که از پیشروی ایرانیان پشتیبانی میکردند، به طور مشخص از مردم تبس و آرگوس نام برده شده است[21] که از بزرگترين و کهنترین دولتشهرهای یونانی بودهاند. مردونیه به توصیهی مردم تبس مقداری پول در میان سران آتن و اسپارت توزیع کرد تا آنها را به جان هم بیندازد، اما به این کار بسنده نکرد و با سپاه خود به طرف آتن پیش رفت. در مورد شمار سپاهیان یونانی، که او را همراهی میکردهاند، روایتهای گوناگونی وجود دارد که همهشان نشانگر همان حسابپریشی مشهور یونانیان و وارثان رومیشان است. مثلاً دیودور این عده را دویست هزار نفر میداند[22].
مردونیه که در راس سپاهی عظیم – ولی مسلماً نه به آن عظیمی که دیودور میگوید – به سوی آتن میرفت، همچون سرداری خشن و خونخوار عمل نمیکرد و تمام تلاش خود را برای صلح و رسیدن به تفاهم به کار میگرفت[23]. به همین دلیل هم بار دیگر سفیری به نام موروخیدس را روانه کرد و از او خواست تا پیامش را در شورای عمومی آتنیان بخواند. نمایندهی او پیشنهادهایش را در مجلسی که در سالامیس منعقد شده بود مطرح کرد. از میان اعضای مجلس مردی به نام لوکیداس، که موافق صلح بود، نظر داد که بهتر است در مورد این پیشنهاد رایگیری شود. اما آتنیان که از این پیشنهاد خشمگین شده بودند و تصمیم نداشتند صلح کنند او را گرفتند و سنگسار کردند و کشتند. وقتی خبر این قتل فجیع به زنان آتنی رسید، آنها هم جمع شدند و به سراغ خانوادهی لوکیداس رفتند و زن و فرزندان او را نیز سنگسار کردند[24]! به این ترتیب دیگر کسی در میان آتنیان از صلح حرفی نزد.
مردونیه پس از آگاهی از این ماجرا خشمگین شد و به سوی آتن تاخت. او ده ماه پس از نخستین حملهی پارسیان به آتن برای بار دوم این شهر را فتح کرد. در این میان آتنیان نمایندگانی به اسپارت فرستادند و از آنها یاری خواستند. اسپارتیها، که از آتنیها و استحکاماتی که پس از نبرد سالامیس ساخته بودند دل خوشی نداشتند، مدتی آنها را ریشخند کردند و به بهانهی این که باید برای ایزدبانویشان آواز بخوانند و برقصند، از حرکت خودداری کردند. اما در نهایت وقتی تهدید آتنیها را در مورد احتمال اتحادشان با پارسها شنیدند، پنج هزار هوپلیت را – که با سی و پنج هزار برده همراهی میشدند – برای کمک به ایشان گسیل کردند.
جلگهی پلاته – مردونیه پس از این که خبردار شد سپاهی از یونان برای مقابله با او فرستاده شده است، از آتن خارج شد و به سوی تبس رفت. بار دیگر در اينجا هرودوت اصرار دارد که: مردونیه كه هنگام ورود به شهر خانهها و ساختمانهای شهر را سالم نگه داشته بود پیش از ترک شهر آنها را به آتش کشید و همهجا را ویران کرد[25]. من با نظر دکتر بدیع که کل این حرف را دروغ میپندارد[26] موافق نیستم و به نظرم بدیهی میرسد که سپاهی بیگانه وقتی در شهری تسخیرشده برای مدتی سکونت کنند ویرانیهایی به بار بیاورند. این که مردونیه عمداً خانههای آتنیان را خراب کرده باشد، هر چند با توصیفهایی که از شخصیتش در دست است همخوانی ندارد، اما به لحاظ منطقی چندان ناممکن نمینماید. به هر صورت، آتنیان دشمن بودند و آتن هم شهر دشمنی بود که تازه گشوده شده بود و پارسیان نیز برای جنگیدن با بخشی از سربازان همین شهر بود که آن را ترک میکردند. با وجود اين، با دکتر بدیع همعقیدهام که آتن در آن هنگام چیز قابل توجهی برای ویران کردن نداشته است.
به این ترتیب، سپاهیان ایرانی در تبس مستقر شدند. کتسیاس شمار ایشان را 120 هزار نفر میداند، اما هنگام شرح رخدادها به قدری اشتباههای فاحش مرتکب میشود که میتوان روایتش از این جنگ را کلاً ندیده گرفت[27]. مثلاً او جنگ پلاته را با ترموپولای مخلوط میکند و ماجرای دلاوری 300 اسپارتی را در پلاته شرح میدهد و بعد هم میگوید چون مردونیه به دستور شاه برای غارت معبد آپولون به دلفی رفته بود، مورد خشم خدایان قرار گرفت و همانجا در اثر باران سنگ کشته شد!
دیودور این عده را پانصد هزار نفر میداند که با صد هزار یونانی میجنگیدند[28]. هرودوت گفته که سیصد هزار نفر ایرانی به همراه پنجاه هزار یونانی متحدشان در برابر 111800 نفر یونانی زیر فرمان پاوسانیاس صف بسته بودند[29]. از این عده پنج هزار نفرشان شهروندان نخبهی اسپارتی بودند که با سی و پنج هزار نفر برده همراهی میشدند[30]. ژوستن همین اعداد را نقل کرده و سیصد هزار در برابر صد هزار را درست دانسته[31]. کرنلیوسنپوس ایرانیان را دارای دویست هزار پیاده و بیست هزار سواره میداند[32]، و فردیناند یوستی در اواخر سدهي نوزدهم همین عدهی دویست- سیصد هزار نفره را برای سپاهیان ایرانی برشمرده است. در میان تاريخنويسان جدیدتری که با دیدی منطقیتر به اعداد نگاه میکنند، ماسپرو شمار سپاهیان هر دو طرف را برابر گرفته و آن را 25 هزار نفر دانسته، با این تفاوت که یونانیان سوارهنظام نداشتند، ولی ایرانیان از یاری آن برخوردار بودهاند. ادوارد مِیر هم این عده را تا 40-50 هزار نفر ایرانی و 30 هزار نفر یونانی به همراه عدهای برده و گماشته تعدیل کرده است. بنگستون شمار ایرانیان را 40-50 هزار و یونانیان را 30 هزار تن میداند[33].
با توجه به نوسان عجیبی که در میان اعداد يادشده وجود دارد، اظهار نظری قاطع در مورد شمار سپاهیان دو طرف نمیتوان کرد. یونانیان طبق معمول اعتقاد داشتهاند که سپاهیانشان از ایرانیان کمشمارتر بوده و ایرانیان صدها هزار نفر جمعیت داشتهاند. هر دوی این ادعاها در تمام نبردها و درگیریهای میان دو طرف تکرار میشود. از آنجا که در مورد برخی از این نبردها – مانند جنگ ماراتون – میتوان به اعدادی نسبی دست یافت، معقول است که اصولاً اعداد ذکرشده توسط یونانیان باستان را نادیده بگیریم و از آن تنها به عنوان عاملی برای تحلیل روانشناسانهی دیدگاه یونانیان در مورد خودشان و ایرانیان استفاده کنیم. در مورد نبرد پلاته هم به همین ترتیب چیز زیادی برای گفتن وجود ندارد. تنها چیزهایی که میدانیم آن است که سپاه یونانی، بر خلاف ادعای یونانیان، شماری بسیار زیاد (ولی نامعلومی) از سربازان را در بر میگرفته است که اهالی پلوپونسوس در آن میان اکثریت داشتهاند.
سپاه ایران، چنان که از شواهد بر میآید، از یک رسته از سوارهنظام نخبهی پارسی و شمار زیادی از یونانیان تشکیل میشده است. پس از نبرد، یاری مردم محلی به سپاه شکستخوردهی ایران نشانهای از پیوندهای ایشان با سپاهیان ایرانی است. پیوندهایی که اگر سپاه ایران به راستی از پارسها و مردمان بیگانه تشکیل شده بود، در یونان معنایی نمییافت. علاوه بر این، نشانههای زیادی از حضور گستردهی یونانیهای هوادار ایران در این نبرد در دست است. شمار ایشان در هنگام نبرد به حدی بوده است که در هر دو اردو پیشگویانی یونانی برای تعیین سرنوشت جنگ فعالیت میکردهاند. در سوی یونانیان، تیسامن پسر آنتیوخوس غیبگویی میکرده که با دستمزدی گزاف به خدمت اسپارتیها درآمده بوده. در برابرش، هگِسیستراتوسِ آلیسی در اردوی ایرانیان به انجام مراسم دینی یونانیان میپرداخت. این غیبگو قبلا اسیر اسپارتها بود و مردم این شهر او را در غل و زنجیر بستند و رهایش کردند تا از گرسنگی بمیرد، اما او کاردی به دست آورد و گوشت پایش را آنقدر تراشید تا از کُند و زنجیر آزاد شد و بعد توانست به نزد ایرانیان فرار کند. علاوه بر این هیپوماخوس لوکادیایی هم در اردوی ایرانیان بود که پیشگویی برای سربازان یونانی را بر عهده داشت[34].
به احتمال زیاد پارسیان در 16 شهریور سال 479 پ.م. به جلگهی پلاته رسیدند و اردوی خود را بر پا کردند، اطرافش خندقی کندند و استحکاماتی ساختند که هرودوت آن را به صورت حصاری چهارگوش شکل با ضلع 1800 متر توصیف میکند. این حصار را با چوب درختان آن منطقه ساخته بودند[35].
در هشتمین روز پس از استقرار دو نیرو در برابر هم، تیماگنیدس پسر هِرپوس از مردم تبس که متوجه شده بود بر شمار یونانیان مرتب افزوده میشود، نزد مردونیه رفت و مسیر اصلی آذوقهرسانی به سپاه یونانی را نشان داد. به این ترتیب مردونیه گروهی سواره فرستاد و یک کاروان پشتیبانی شامل پانصد قاطر حامل غذا را که از پلوپونسوس میآمد توقیف کرد و نگهبانانش را کشت[36]. به این ترتیب، دو روز دیگر هم گذشت و مردونیه نبرد را در یازدهمین روز آغاز کرد.
با خواندن متن دیودور، و با جستوجو در لابهلای عبارتِ تکراری «انبوهی از بربرها کشته شدند»، میتوان تصویری از چگونگی نبرد را بازیافت. نبرد را سوارههای پارسی با شبیخون به قوای آتنی آغاز کردند. آتنیان از این ضربه صدمه دیدند، اما صف کشیدند و حمله را دفع کردند. بقیهی جنگ، احتمالاً در صبح روز بعد دنبال شده است.
پیش از ادامهی ماجرای جنگ، باید در همینجا به یک نکته اشاره کرد. در مورد نبرد پلاته چند ویژگی وجود دارد که در تاریخ جنگهای ایرانیان و یونانیان غیرعادی مینماید. نخست آن که ایرانیان در اطراف اردوی خود خندق کندند و حصاری در اطرافش برافراشتند. هر دوی این روشها – به ویژه خندق – از روشهای مرسوم ایرانیان بوده که در آن هنگام برای یونانیان ناشناخته محسوب میشده است؛ روشهایی که خصلت تدافعی دارند نه تهاجمی. ارتش ایران اگر به راستی در حدی که میگویند – حتی در حد پنجاه هزار نفر – بزرگ بوده باشد، نیازی به ایجاد استحکامات دفاعی نداشته است. این نیرو به سادگی میتوانسته به یونانیان حمله کند و ایشان را پیش از سازمان یافتن منهزم نماید. در کل جنگهایی که ایرانیان با یونانیان کردند، مورد دیگری سابقه ندارد که پارسیان چنین حصارهایی را برای دفاع ایجاد کرده باشند.
باید این نکته را هم در نظر داشت که ایرانیان در کنار رود آسوپوس اردو زده بودند. مردونیه، روز دوازدهم نبرد، وقتی از فرار یونانیان آگاه شد، تصمیم گرفت تعقیبشان کند و برای این کار از رود گذشت[37]. بنابراین او هنگام ارو زدن رود را بین خود و یونانیها حایل کرده بود. در ضمن، هرودوت میگوید که مردونیه منتظر مانده بود تا یونانیان به سمت دشتها پایین بیایند تا نبرد را شروع کند، اما چون آنها این کار را نمیکردند، سوارهنظام خود را به جنگ ایشان فرستاد[38]. در جای دیگری میگوید که اسپارتیها در پای کوه سیترون اردو زده بودند، و این کوه به دشت مشرف است. فرستاده شدن سوارهنظام بدان معناست که سپاه یونانی در دشت قرار داشتهاند، وگرنه گسیل کردن سوارهها معنایی نمییافت. بنابر این مردونیه در شرایطی بوده که یونانیان مقیم دشت – که میتوانستند مورد حملهی سوارههایش قرار گیرند – در دشتی که مورد نظر او بوده حضور نداشتهاند، و به همین دلیل هم از حمله خودداری میکرده است.
اگر به نقشهی دشت پلاته بنگرید، میبینید که رود آسوپوس تقريباً از میانهی آن میگذرد. یعنی دو سوی این رود را دشتی فرا گرفته که میتوانسته جای خوبی برای جنگیدن باشد. با توجه به گزارههایی که نقل شد، تنها آرایش نظامی معقولی که یونانیان و ایرانیان میتوانستهاند در این ناحیه داشته باشند، وضعیتی بوده که رود را بین خود و کوه سیترون حایل کرده باشند. در این شرایط، ایرانیان میتوانستهاند سوارهنظام خود را برای عملیات ایذایی از رود عبور دهند و در دشتهای آن سوی رودخانه به حرکت درآورند، اما منتظر بودهاند یونانیان از رود بگذرند تا به ایشان حمله کنند. با این تعبیر احتمالاً حصار و خندق و استحکامات دفاعی خود را نیز در آن سوی این رود، در پشت این سد طبیعی، بنا کرده بودهاند.
تمام این اقدامات، نشانگر آن است که ایرانیان كاملاً در موقعیتی دفاعی قرار داشتهاند. اما شواهد نشان میدهد که ایرانیان در آغاز نبرد، تا زمان کشته شدن مردونیه، دست بالا را داشتهاند و كاملاً تهاجمی رفتار میکردهاند. یک حدس در مورد رفتار غیرعادی ایرانیان پیش از نبرد، میتواند این باشد که عدهشان از یونانیان کمتر بوده است. نبرد پلاته تنها جنگی است که تاريخنويسان یونانی از اعداد افسانهای مانند صد هزار نفر برای قوای یونانی هم استفاده میکنند. همچنين این تنها نبردی است که هرودوت در آن شمار پیادههای سبکاسلحهی اسپارتی را هم به حساب میآورد و قید میکند که اسپارتیها سی و پنج هزار بردهی سبکاسلحه به همراه داشتهاند. این میتواند از سویی طعنهای رندانه برای کاستن از قدر و قیمت قدرت نظامی اسپارتها دانسته شود، و در عین حال از طرف دیگر نشانهی زیاد بودن قوای یونانی در این نبرد باشد. در حقیقت، من نه عدد سی و پنج هزار برای بردگان اسپارتی را باور میکنم و نه سایر اعداد نوشتهشده در مورد نبرد پلاته را. در این مورد دانش ما آنقدر کم است که باید با فروتنی اعتراف کنیم شمار سپاهیان دو طرف را «نمیدانیم». اما با برخی برگهها و شواهد، میتوانیم حدس بزنیم که سپاه هخامنشی شماری کمتر از یونانیان داشته، که تازه بخش عمدهی آن هم یونانیتبار بوده است.
به این ترتیب، به نظر میرسد مردونیه و قوای متحدش، که بیشتر از مردم محلی تشکیل میشدهاند، پس از فتح آتن با هجوم قوای یونانی از سالامیس و پلوپونسوس روبهرو شده باشند، و به ناچار در بهترین نقطهی در دسترس برای درگیری عقب نشستهاند و در آنجا وضعیتی دفاعی به خود گرفتهاند. به این دلیل بوده که سپاهیان ایران برای مدتی طولانی حمله نمیکردهاند و تا ده روز زمینگیر بودهاند. یونانیان هم در این فاصله از حمله پرهیز میکردهاند. مهمترين دلیل، احتمالاً این بوده که میترسیدهاند. هر چند هرودوت میگوید دلیل حمله نکردن یونانیان این بود که پیشگویشان گفته بود تا موقعی پیروز خواهند بود که دست به حمله نزنند!
قضیهی پیشگویی غیبگوی سپاه اسپارت، با توجه به سابقهی پولدوستی پیشگو، و سودی که این سیاست تدافعی برای ایرانیان داشته، میتوانسته به تحریک و با رشوهی ایشان صورت گرفته باشد. احتمالاً یونانیان هم که سپاه مردونیه را در وضعیت تدافعی میدیدهاند، فکر کردهاند پیشگویی مشابهی در اردوی او هم وجود دارد، و این شایعهای بوده که به متن هرودوت هم راه یافته است. چون به روایت او ایرانیان هم به دلیلی مشابه از حمله کردن پرهیز میکردند. گویا توضیح وضعیت تدافعی ایرانیان به کمک پیشگوییهای موازی حتی برای هرودوت هم پذیرفتنی نبوده باشد. چون خودش کمی جلوتر دلیل دیگری را در این مورد پیش مینهد و میگوید که آرتاباز و مردونیه بر سر جنگیدن با یونانیان یا با رشوه از سر باز کردنشان اختلاف نظر داشتهاند و به همین دلیل لابد ده روز با هم بحث میکردهاند! نادرستی این حرف به قدر کافی روشن است، اما شاهد دیگری به دست ما میدهد که احتمال از سر باز کردن یونانیان با رشوه ممکن بوده، و این پیشنهاد مردم تبس هم بوده است. پس به نظر میرسد یونانیان بیشتر برای غارت پارسیان، و نه رها ساختن آتن، پا به میدان نهاده باشند.
مردونیه اما انتظار این را نداشت که از شهرهای دوردست برای یونانیان کمک برسد. خودِ این گسیل قوا نشان میدهد که احتمال غارت و غنیمتگیری زیاد بوده، چون تنها در این شرایط بوده که یونانیان برای جنگیدن اشتیاق به خرج میدادهاند. این مترادف است با آن که بپذیریم وضعیت تدافعی و شمار اندک سپاهیان مردونیه برای یونانیان هم شناختهشده بوده است. در این مدت، شمار سپاهیان یونانی مرتب بیشتر میشده و این جملهاي است که در روایت هرودوت و پلوتارک و دیودور به تناوب زیاد تکرار میشود. آنگاه، پس از ده روز سکون، که در آن حادثهای جز عملیات ایذایی سوارهنظام و قطع راههای پشتیبانی یونانیان رخ نمیداد، ایرانیان شروع به حمله میکنند، چون از افزوده شدن بر شمار یونانیان در اندیشه شده بودند. اما آنها چه زمانی را برای حمله آغاز میکنند؟ نیمهشب را.
شبیخون زدن به این شکل، برای ایرانیانی که با ارتشی منظم و بزرگ به جنگ میروند، کاری كاملاً غیرعادی بوده است. ایرانیها همواره نبردهایشان را در روز و در شرایطی تعریفشده آغاز میکردهاند. گرفتن وضعیت تهاجمی بعد از ده روز، و آن هم شروع کردن با یک شبیخون، که گویا تأثير چندانی هم نداشته، نشانگر وضعیتی غیرعادی در اردوی ایرانیان است. وضعیتی که شاید از شمار کمشان ناشی میشده، و این حدس با آسیب ندیدن یونانیان از این شبیخون تقویت میشود.
در این بین اسکندر پسر آمونتاس، شاه مقدونیه، نقش نوعی جاسوس دو جانبه را ایفا میکرده است[39]. او، از سویی خراجگزار هخامنشیان و همپیمان ایرانیان بود، و از سوی دیگر در شبِ آغاز حمله به یونانیان خبر داد که آذوقهی ایرانیان رو به اتمام است و در همین شب به ایشان حمله خواهند کرد[40]. این هم شاهدی دیگر بر دشواری وضع ایرانیان است. گویا در پایان ده روز، فشارهایی به سپاه ایران و همپیمانانش وارد شده که ناچار شدهاند از جان گذشته در برابر سپاهی بزرگتر از خود به میدان بروند. با این تعبیر، اهمیت حرکت سوارهنظام برای توقیف کردن آذوقههای یونانیان هم روشنتر میشود.
به این ترتیب، در بامداد روز یازدهم، مردونیه به سربازانش دستور حمله داد. این تغییر سیاست، از سویی به افزوده شدن تدریجی بر سپاهیان رویارویش، و از سوی دیگر به پیمانشکنی احتمالی یاران یونانیاش به خاطر کمبود آذوقه و ناامیدی مربوط میشد. چون گزارشهایی در دست است که کنارهگیری سریع و زودهنگام ایشان از نبرد را نشان میدهد. به این شکل بود که مردونیه، به جای گریختن و عقبنشینی از برابر یونانیان، تصمیم گرفت بایستد و با همان سپاه اندکش بجنگد.
بامداد روز 27 شهریور، مردونیه از یونانیان دعوت کرد تا دو لشگر پهلوانانی را از بین خود انتخاب کنند و این پهلوانان به نمایندگی از همه با هم بجنگند و نتیجهی نبردشان حاصل جنگ را تعیین کند. یونانیان این را نپذیرفتند[41]. هرودوت این پاسخ را به اسپارتیها نسبت داده و به طور ضمنی گفته که اسپارتها از جنگ تن به تن با پارسها میترسیدند. اما احتمالاً مخاطب مردونیه تنها اسپارتها نبوده است، و دلیل رد شدن این پیشنهاد هم فقط ترس نبوده. یونانیان میبایست به شمار بیشتر خود پشتگرم بوده باشند، و غلبه بر سپاهی کمشمارتر از خود را ساده پنداشته باشند. جنگیدن با پهلوانان ایرانی از سویی احتمالاً به شکستشان منجر میشد، و از سوی دیگر برتری عددیشان را بیمعنا میکرد. این دقيقاً دلیلی است که مردونیه میبایست برای پیشنهادش داشته باشد. در واقع، این هماوردطلبی راهی برای مردونیه بوده تا به شکلی فشار تعداد بیشتر دشمنانش را کم کند. تدبیری که احتمالاً از ابتدا معلوم بوده توسط یونانیان پذیرفته نمیشود، اما میتوانسته به عنوان ابزاری تبلیغاتی و نشانهای بر ترسو بودن دشمنان ایران عمل کند و روحیهی سربازانش را بالا ببرد.
پس از این رجزخوانیهای اولیه صفوف دو لشگر با هم درگیر شده و از هر دو طرف تلفات زیادی به بار آمد. نقطهی قوت پارسیان قلب سپاهشان بوده است که در آنجا مردونیه پیشاپیش سوارهنظام نخبهاش میجنگید. جناح مقابل او به مردم مگارا تعلق داشت که در خطر بودند و تلفات زیادی دادند. اما جناحهای سپاه ایران که با متحدان ایونی پر شده بود چندان استوار نمینمود و به نظر میرسد که بخش مهمی از سربازان آن در فرصتی مناسب از سپاه جدا شده و به درون شهر تبس باز گشته باشند.
دیودور از دلاوری ایرانیان بسیار تعریف میکند و شرح میدهد که تا زمانی که خود مردونیه زنده بود، ایرانیان ابتکار عمل را در دست داشتند و با وضعیتی تهاجمی میجنگیدند. هرودوت وضعیت تدافعی و منفعل یونانیان را طبق معمول به پیشگویی سروشی منسوب میکند که اعلام کرده بود اگر یونانیها فقط حالت دفاعی بگیرند و حمله نکنند، پیروز خواهند شد. این پیشگویی البته كاملاً به نفع ایرانیان بوده، و چنان که گفتیم بعید نیست که با رشوهی ایشان نازل شده باشد. اما وضعیت دفاعی یک ارتش در حال جنگ را نمیتوان تنها به چنین غیبگوییهایی مربوط دانست. اگر ارتشی وضعیت دفاعی به خود بگیرد، دلیلش به سادگی این است که حریفانی زورآور را در برابر خود دارد که آنها وضعیت تهاجمی را برگزیدهاند.
به این ترتیب، با حملهی شجاعانهی مردونیه، برای ساعاتی ورق برگشت و یونانیان در غلافی دفاعی فرو رفتند. این ساعات، زمانی بود که پیروزی بر ارتش بزرگ ولی نامنضبط یونانیان برای سپاه ایران نزدیک مینمود.
- هرودوت، کتاب هشتم، بند 90. ↑
- دیودور، کتاب یازدهم، بندهای 27 و 28. ↑
- میتوانید اعدادی را که به طور مستقیم از متنها یونانی نقل میشوند، نادیده بگیرید! ↑
- هرودوت، کتاب هشتم، بندهای 126-130. ↑
- هرودوت، کتاب هشتم، بند 97. ↑
- هرودوت، کتاب هشتم. ↑
- کتسیاس، فصل 26/ استرابو، فصل اول، بند 9. ↑
- هرودوت، کتاب هشتم، بند 140-141. ↑
- هرودوت، کتاب هشتم، بند 111. ↑
- هرودوت میگوید تمیستوکلس هوادار تعقیب ایرانیان بود ولی اوریبیادس با این کار مخالف بود. به همین دلیل هم تمیستوکلس خود را به عنوان کسی که موافق ماندن در یونان است معرفی کرد و این با تصمیمهای دیگرش برای نزدیکی به ایران سازگارتر است. (هرودوت، کتاب هشتم، بند 112) ↑
- هرودوت، کتاب هشتم، بند 112و 113. ↑
- پارسیان، بندهای 353 و 354. ↑
- هرودوت، کتاب هشتم، بند 112. ↑
- هرودوت، کتاب هشتم، بندهای 121-124. ↑
- دیودور، کتاب یازدهم، بند 17. ↑
- پاوسانیاس، توصیف یونان، آتیک، فصل 14، بند 5. ↑
- Shorwood, 1990. ↑
- هرودوت، کتاب هفتم، بندهای 157-164. ↑
- دیودور، کتاب یازدهم، بند 1. ↑
- هرودوت، کتاب نهم، بندهای 15 و 16. ↑
- هرودوت، کتاب نهم، بند2. ↑
- دیودور، کتاب یازدهم، فصل 28. ↑
- چنان که دکتر بدیع اشاره کرده، در تواریخ هرودوت، شرح سوختن آتن به دست مردونیه و ویرانیهایی که به بار آورد چهار سطر، و شرح تلاشهایش برای دستیابی به صلح 370 سطر را به خود اختصاص داده است. ↑
- هرودوت، کتاب نهم، بندهای 3-6. ↑
- هرودوت، کتاب نهم، بند 13. ↑
- بدیع، 1383؛ جلد چهارم:211-225. ↑
- فوتیوس، کتابخانه، فصل 72:39. ↑
- دیودور، کتاب یازدهم، فصل 30 ↑
- هرودوت، کتاب نهم، بند 30 و 32. ↑
- هرودوت، کتاب نهم، بند 32. ↑
- ژوستن، داستانهای فیلیپی، کتاب دوم، فصلهای 13 و 14. ↑
- Cornelius Nepos, Pausanias, I. ↑
- بنگستون، 1376: 78. ↑
- هرودوت، کتاب نهم، بندهای 33-39. ↑
- هرودوت، کتاب نهم، بند 15. ↑
- هرودوت، کتاب نهم بندهای 38 و 39. ↑
- هرودوت، کتاب نهم، بندهای 58 و 59. ↑
- هرودوت، کتاب نهم، بند 21. ↑
- هرودوت، کتاب نهم، بند45. ↑
- پلوتارک، آریستید. ↑
- هرودوت، کتاب نهم، بندهای 48 و 49. ↑