دوشنبه , اسفند 11 1404

بخش نخست: روش‌شناسي – گفتار نخست: جغرافياي دانايي

بخش نخست: روش‌شناسي

گفتار نخست: جغرافياي دانايي

1. دانش نظامي از مفاهيم، قواعد، تعاريف، گزاره‌هاي ربط، و راهبردهاي استنتاجي است که بازنمايي دقيق و قابل توافقي از جهان خارج را صورت‌بندي مي‌کند. در مورد ماهيت دانش نظريه‌هاي گوناگوني وجود دارد و انديشمندان مختلف معيارهاي متفاوتي را براي تفکيک تصورات، تخيلات و اوهام از دانسته‌هاي معتبر و رسمي پيشنهاد کرده‌اند. هر يک از اين ديدگاه‌ها، الگوهاي خاصي از رده‌بندي خوشه‌هاي دانايي و انواع متفاوتي از دانش را به دست مي‌دهند.

هدف از اين نوشتار به دست دادن چارچوبي نظري است که با ديدگاهي ميان‌رشته‌اي تصويري نو و کارآمد از سوژه‌ي انساني را در زمينه‌ي متغيرهاي اصلي جامعه‌شناختي حاکم بر آن به دست دهد. از اين رو، پيش از پرداختن به اصلِ بحث لازم است جايگاه اين چارچوب نظري و حد و مرزهاي شناخت‌‌شناسانه‌ي پيش‌نهاده‌هاي مورد ادعاي اين نوشتار را تعيين کنيم. در کل چنين مي‌نمايد که در اين زمينه‌ي شلوغ سه رده‌بندي عمده و تأثيرگذار در مورد دانش را بتوان تشخيص داد:

الف. قديمي‌ترين اين رده‌بندي‌ها، که چارچوب کلاسيک و مثبت‌انگارانه‌ي دانشگاهي را مي‌سازد، از نظر تاريخي با ديدگاه کانت درباره‌ي شيوه‌ي صورت‌بندي و دستيابي به دانايي آغاز شده است. کانت دانسته‌هاي صورت‌بندي شده در زبان را به دو رده از گزاره‌ها تقسيم کرد: گزاره‌هاي ترکيبي که روابط بين مفاهيم گوناگون را به دست مي‌دهند و دانسته‌هاي ما در مورد عناصر جهان را رده‌بندي مي‌کنند، و گزاره‌هاي تحليلي که به تعاريف و بازسازي مفاهيم همان‌گويانه[1] اختصاص يافته‌اند و معاني نهفته در يک گزاره را، بدون افزودن ارتباطي تازه به آن، بازآرايي مي‌کنند[2].

رودولف کارناپ، که از زاويه‌ي مثبت‌گرايان به مفهوم علم و دانايي مي‌نگرد، بر همين مبنا دو نوع از علم را به رسميت مي‌شناسد: نخست، علوم صوري که از روش‌هاي قياسي براي دستيابي به نتايج استفاده مي‌کنند و مانند رياضيات و منطق از مجموعه‌اي از گزاره‌هاي تحليلي تشکيل يافته‌اند و ارتباطي با تجربه ندارند. ديگري علوم تجربي مانند فيزيک و زيست‌شناسي که از راهبردهايي استقرايي سود مي‌جويند و بر مبناي ابزارهاي مشاهداتي و توصيفي، قوانيني را در قالب گزاره‌هاي ترکيبي به دست مي‌دهند[3].

هر يک از اين دو نوع علم به رده‌اي از مفاهيم مربوط مي‌شوند که دو نوع اصلي آن عبارتند از مفاهيم کمي که به لحاظ تجربي رسيدگي‌پذيرند، و مفاهيم قياسي که بر مبناي پيش‌فرض‌ها پديد آمده‌اند و شالوده‌ي علوم صوري را برمي‌سازند. کارناپ به نوع ديگري از مفاهيم هم قائل است و آنها را «رده‌بند» مي‌نامد و برقراري ارتباط ميان مفاهيم قياسي و کمي را وظيفه‌ي آنها مي‌داند[4].

ب. دومين رده‌بندي مشهور از آثار ويکو و ديلتاي برخاسته است. ديلتاي زير تأثير آراي اشلايرماخر درباره‌ي ترجمه‌ي انجيل و در چارچوبي رمانتيک، دانش را به دو قلمرو اصلي تقسيم کرد: علوم طبيعي که هدف از آن شناسايي و رده‌بندي تجربيات جزئي و خرد است، و علوم انساني که ماده‌ي اوليه‌‌شان متن است و هدف‌شان درک نيت مؤلف است. اين تمايز موازي با چيزي بود که ويکو نيز هنگام شرح مفهوم علوم تاريخي و غيرتاريخي در ذهن داشت. ويکو در واقع تمايز کانتي ميان داوري تعيني و تأملي را بسط داده و به اين ترتيب دو شيوه‌ي متفاوت از دستيابي به دانش را از آن استخراج کرده بود. از ديد کانت، داوري‌هاي تعيني بر مبناي قوانين عام پيشيني شکل مي‌گيرند و به ويژه در علوم تجربي کارآمد هستند. داوري تأملي با درون‌کاوي و فهم موقعيت ديگري همراه است و به همين دليل هم به وضع قوانين جديدي مي‌انجامد. از اين رو، از ديد ديلتاي، علومي که از تأمل و خواندن متن نتيجه شده‌اند با دانش‌هاي مبتني بر شناسايي تجربي و خنثا تفاوت دارند. ديلتاي اين تمايز را در تعريف دو کليدواژه‌ي اصلي‌اش به کار گرفت و به پيروي از کانت روش علوم تجربي را تبييني[5] و روش علوم انساني را تأملي[6] ناميد. اين رده‌بندي با پيشنهاد ياکوب گريم براي تقسيم علوم به دو رده‌ي «گرم» و «سرد» هم‌خواني دارد. از ديد او، علوم سرد به طبيعت مربوط مي‌شوند و يافتن قوانين عام و تعميم‌پذيري در مورد جهان را هدف گرفته‌اند. در حالي که علوم گرم بر موضوع انسان متمرکز شده‌اند و شاخه‌هايي مانند علوم انساني و تاريخ را شامل مي‌شوند که دستاوردشان بيشتر ارزش‌ها و معاني غايي است تا قوانين عام و فراگير.

پ. سومين رده‌بندي در آثار مارکس ريشه دارد، اما در عمل بسيار جديدتر است و به ميانه‌ي قرن بيستم ميلادي باز مي‌گردد. مارکس دو نوع معرفت را در آثار خويش مورد بررسي قرار داده است: نخست دانش تجربي و علم طبيعي که به ظاهر از روبناي فرهنگي جامعه جداست و از اعتباري بيش از ساير عناصر فرهنگي برخوردار است، و ديگري ايدئولوژي که از بي‌طرفي و خنثانگري علمي بي‌بهره است و به جاي جست‌وجوي قواعد عام و فراگير کيهاني، قاعده‌مندي‌هاي موضعي و خاص فضاهاي انساني را مي‌جويد.

ايدئولوژي از ديد مارکس امري تخديرکننده و دروغين بود و به مثابه‌ي نرم‌افزاري عمل مي‌کرد که توسط نظام طبقاتي جامعه براي فريب دادن طبقه‌هاي ستم‌ديده ابداع شده بود. با اين حال، انقلاب طبقات فرودست نيز پيامد شکل‌گيري ايدئولوژي رهايي‌بخشي تلقي مي‌شد که با وجود بهره‌مندي از ويژگي‌هاي فريب‌آميز ايدئولوژي، به علت نقش آزادي‌بخش و بسيج‌کننده‌اش، توسط مارکسيست‌ها مورد ستايش واقع مي‌شد.

اين تمايز مارکسي به شکاف خوردن دامنه‌ي علوم و تقسيم دانش به دو رده‌ي هنجارين و انقلابي منتهي شد. دانش هنجارين، که بعدها در آثار متفکران چپ نو در قالب مثبت‌گرايي متبلور شد و بيشترين نقدها را متوجه خود کرد، همان علوم تجربي و بي‌طرفي بود که از ديد مارکسيست‌ها محافظه‌کار و جيره‌خوار وضع موجود پنداشته مي‌شد. در کنار آن، دانش انقلابي نيز وجود داشت که هدفش تنها توصيف وضعيت موجود نبود، بلکه بر دستيابي به وضعيت مطلوب متمرکز مي‌شد و تغيير دادن جهان را قصد مي‌کرد.

تمايز ميان دانش‌هاي مثبت و بورژوايي، و دانش انقلابي در سال‌هاي پس از جنگ جهاني دوم با فعاليت انديشمندان مکتب فرانکفورت توسعه يافت و با تفکيک ديلتايي از علوم انساني و طبيعي ترکيب شد. در نتيجه، خوشه‌اي از نظريه‌هاي کمابيش هم‌سازگار در دل نظريه‌ي انتقادي پديد آمد که نمونهي نامدار و موفقي از آن را در آثار هابرماس مي‌توان بازيافت.

از ديد هابرماس، سه نوع دانش وجود دارد:

نخست، علوم تجربي/ فناورانه که همتاي علوم استقرايي و دانش‌هاي طبيعي است و پيش‌فرض شناخت‌شناسانه‌اش تفکيک شناسنده از موضوع شناسايي است. اين دانش‌ها بر موضوع‌هايي خرد و جزئي متمرکز مي‌شوند، بر مبناي مجموعه‌اي از روش‌هاي استقرايي، مشاهداتي، و معيارهاي روايي‌سنجي به توصيفي دقيق از موضوع مشاهده دست مي‌يازند و در نهايت زنجيره‌هايي از روابط علي و قوانيني عام و خنثی و فارغ از ارزش را که بر آنها حاکم هستند استنتاج مي‌کنند. اين علوم پيش‌بيني آينده را هدف گرفته‌اند و مفاهيم‌شان تعاريفي پيشيني و عيني دارد.

دوم، علوم تاريخي ـ هرمنوتيک هستند که با علوم انساني ديلتاي و علوم تاريخي ويکو هم‌خواني دارند. اين علوم درون‌کاوي و مفاهمه را هدف گرفته‌اند و درک معناي رخدادها از نگاه مردم غايت‌شان است. ابزارشان تفسيري و هرمنوتيک است و از روش‌هايي مانند قياس نيز بهره مي‌برند.

سوم، علوم انتقادي است که با ايدئولوژي رهايي‌بخش مارکسي شباهت دارند و علومي در پهنه‌ي دانش‌هاي انساني را در برمي‌گيرند که آغشته به ارزش‌داوري و در پي اتحاد مجدد سوژه و ابژه هستند. اين دانش‌ها از تمام معيارهاي رايج در دو نوع علم ديگر استفاده مي‌کنند، اما موضوع‌شان رخدادهاي کلان و پهن‌دامنه‌ي اجتماعي است. درک کارکرد هژمونيک نابرابري و رهايي از آن به کمک خودآگاهي، جوهر اين نوع از شناخت است. چنان که مي‌بينيم مدل هابرماس از انواع دانش‌ها به نوعي برداشت‌ها و رده‌بندي‌هاي اصلي پيش از خود را براي دستيابي به نظامي يکپارچه با هم ترکيب کرده است.

2. در هر يک از اين ديدگاه‌ها، دوگانه‌هاي معنايي متضادي به عنوان محور در نظر گرفته مي‌شوند و دانش‌ها بر اساس اين قطب‌هاي روياروي از هم تفکيک مي‌گردند. دوگانه‌هاي معنايي اصلي در نظريه‌هاي يادشده عبارتند از:

الف) معيارهاي مثبت‌انگارانه. اين رده از معيارها جفت‌هاي زير را شامل مي‌شوند:

روش کمي در برابر روش کيفي، رويکرد تجربي/ استقرايي در برابر رويکرد صوري/ قياسي، گزاره‌هاي ترکيبي در برابر تحليلي، و کاربردي/ عيني و عملياتي بودن در برابر محض و ذهني/ انتزاعي بودن.

ب) معيارهاي نگرش هرمنوتيکي، که شامل جفت‌هاي معنايي زير است:

تبيين در برابر تفهم، مقياس خُرد در برابر کلان، امور طبيعي/ بيروني در برابر امور انساني/ دروني.

پ) معيارهاي نگرش انتقادي، که جفت معنايي عمده‌اش محافظه کار در برابر انتقادي و ارزش‌گريز در برابر ارزش‌مدار است.

درباره‌ي اين معيارها چند نکته روشن است:

نخست آن که، برخي از دوگانه‌هاي يادشده با يکديگر همبستگي دروني دارند. به عنوان مثال، دانش تجربي با منطق استقرايي و دانش صوري با منطق قياسي پيوند خورده است.

دوم آن که، پيش‌فرض بيشتر اين نظريات آن است که دانش‌ها بر يکي از دو قطب متضاد فرض شده قرار مي‌گيرند و بنابراين به قيمت طرد يکي از جفت‌هاي معنايي با قطب ديگر متحد مي‌شوند. اين پيش‌فرض از ديد نگارنده نادرست است. چنين مي‌نمايد که جفت‌هاي معنايي متضاد ابزارهايي مفهومي براي رده‌بندي و سازماندهي معاني و عناصر شناختي در «درون» يک سرمشق نظري باشند، نه معيارهايي بيروني و مطلق که به راستي تمايز يا تضادي در جهان خارج را باز نمايند. در نتيجه، آن‌چه استقرار در يکي از دو سر يک جفت معنايي مي‌نمايد در واقع شکل ساده‌شده‌ي جايگيري بر طيفي است که جفت متضاد يادشده دو حد نهايي آن را بر مي‌سازند. در نگرش مورد پيشنهاد اين نوشتار، نظريه‌ها را مي‌توان بر مبناي نزديکي و دوري‌شان نسبت به قطب‌هاي يادشده رده‌بندي کرد، اما اين امر به معناي قطع رابطه‌ي آنها با يکي از قطب‌ها و تحويل شدن و تثبيت‌شان در قطب متعارض آن نيست.

بر مبناي ديدگاه‌هاي يادشده، چنين مي‌نمايد که سه محور اصلي براي رده‌بندي انواع دانش‌ها وجود داشته باشد:

نخست؛ معيار مقياس که قلمرو در برگيرنده‌ي موضوع و سطح مشاهداتي مورد نظر را تعيين مي‌کند و با جفت معنايي خرد/ کلان مترادف است.

دوم؛ معيار راهبرد که شيوه‌ي توليد دانش و معيارهاي صحت را در نظريه مشخص مي‌کند. اين محور از اتحاد محورهاي مفروض در مدل‌هاي مثبت‌انگارانه پديد آمده‌اند. يک سر اين محور تجربي، استقرايي، و عيني بودن نظريه را نشان مي‌دهد و سر ديگر آن قياسي، صوري، و ذهني بودن محتوايش را نشان مي‌دهد.

سوم؛ معيار کارکرد که نوع اتصال دانش با رفتار را تعيين مي‌کند. در اين‌جا محوري داريم که يک سر آن دانش‌هاي کاربردي، عملياتي، فناورانه، سودمدار (به معناي پراگماتيستي کلمه) و انقلابي (در معناي انتقادي‌اش) قرار گرفته‌اند، و در سوي ديگر نظريه‌هاي محض، انتزاعي، غيرعملياتي، محافظه‌کار، و به تعبير انتقاديون «مثبت» را مي‌بينيم.

3. در صورتي که سه محور يادشده را با هم ترکيب کنيم به فضاي حالتي سه بعدي مي‌رسيم که امکان بازنمايي موقعيت دانش‌هاي مختلف نسبت به هم را برايمان فراهم مي‌کند:

در اين مدل، پيوستاري يکتا و فضاي حالتي يگانه براي تجسم کل اشکال دانايي قابل تصور به کار گرفته مي‌شود که هر يک از دانش‌ها موقعيت و جايگاهي را بر آن اشغال مي‌کنند. اگر رابطه‌ي علوم را با سه حوزه‌ي پديدارشناسانه‌ي من، ديگري، و جهان مورد توجه قرار دهيم، به نتايج جالبي مي‌رسيم. در بخش‌هاي مرکزي و مياني اين فضاي حالت، علومي قرار مي‌گيرند که بر رابطه‌ي من با من تمرکز يافته‌اند و مي‌کوشند تا مفهوم «من» را صورت‌بندي کنند. اين علوم شاخه‌هاي متنوعي مانند روان‌شناسي، جامعه‌شناسي، مردم‌شناسي، تاريخ، و بخش‌هايي از زيست‌شناسي را در بر مي‌گيرند. دليل قرار گرفتن علومِ متمرکز بر من در ميانه‌ي اين فضاي حالت آن است که مجموعه‌ي دانسته‌هاي من درباره‌ي من در سه محور سازنده‌ي فضاي حالت ما موقعيتي مياني را اشغال مي‌کنند. من، خود را به عنوان جرياني از تجربه‌ها، که در قالب زبان و نظام‌هاي صوري رمزگذاري مي‌شود، درک مي‌کند و مرکز مختصات مقياسي که دانسته‌هايش را بر مبناي آن مرتب مي‌سازد خودِ من است. به همين شکل، گمانه‌زني‌هاي نظري و کاربردي در مورد من نيز وضعيتي مياني دارند. من، همان طور که در مرکز دستگاه مختصات زماني/ مکاني شناسايي خويش قرار دارد، دانسته‌هاي خويش درباره‌ي گيتي را نيز در فضاي حالتي صورت‌بندي مي‌کند که خود در مرکز آن قرار گرفته است. بخش مهمي از علوم انساني که در ميانه‌ي اين فضاي حالت قرار دارند به صورت‌بندي و رمزگذاري مفهوم من اختصاص يافته‌اند، اما اين حرف در مورد کليت علوم انساني صحيح نيست. مرجع بخش بزرگي از علوم انساني، ديگري است نه من. به همين دليل هم خوشه‌ي دانسته‌هاي مربوط به من توسط هاله‌اي بزرگ از دانش‌ها احاطه مي‌شود که به رمزگذاري رابطه‌ي من با ديگري مي‌پردازد. موضوع شناسايي اين زمينه از دانسته‌ها ديگري است. از حوزه‌هايي بسيار کاربردي مانند مديريت و روان‌شناسي گروه گرفته تا قلمروهايي استعلايي‌تر و کمتر «علمي»، مانند اخلاق، بر ديگري و نوع ارتباط من با ديگري متمرکز شده‌اند. علوم انتقادي از ديد هابرماس، مهم‌ترين مدعيان صورت‌بندي دانش در اين حوزه هستند. در نهايت، ساير بخش‌هاي فضاي حالت دانايي به علومي مربوط مي‌شود که به جهان ارجاع مي‌کنند و علوم تجربي مهم‌ترين نماينده‌اش را تشکيل مي‌دهند.

به اين ترتيب، اگر مدل سيستمي خود را با ديدگاه‌هاي مرسوم درباره‌ي رده‌بندي دانش‌ها مقايسه کنيم، به اين نتيجه مي‌رسيم که نوعي سازگاري دروني ميان اين مدل و ديدگاه‌هاي يادشده وجود دارد. به اين معني كه مي‌توان به کمک اين مدل و بر اساس متغيرهاي يادشده و جفت‌هاي معنايي متضاد مورد نظرمان تمايزهاي اصلي مورد بحث را در يک چارچوب عمومي ترکيب کرد و به دستگاهي دست يافت که با مدل ترکيبي هابرماس همخواني دارد هر چند از نظر شيوه‌ي صورت‌بندي، متغيرهاي کليدي و چارچوب نظري با رده‌بندي وي متفاوت است.

4. هر نظام دانايي، سيستمي است که از عناصر و روابطي تشکيل يافته است. عناصر در برگيرنده‌ي مفاهيم، کليدواژه‌ها، موضوع‌ها، و «چيز»هايي هستند که دانش به آنها ارجاع مي‌کند. روابط، اما، مجموعه‌اي از قواعد ربط، نظم‌ها، صورت‌بندي‌هاي استنتاجي، و شيوه‌هاي استدلالي را در بر مي‌گيرند که دانسته‌ها را به هم تبديل مي‌کنند، نظم ميان کليدواژگان را صورت‌بندي مي‌نمايند و مفاهيم را به هم مرتبط مي‌سازند.

عناصر يک نظام دانايي بر مبناي مجموعه‌اي از متغيرها تعيين مي‌شوند. يکي از مهم‌ترين اين متغيرها درجه‌ي درشت‌نمايي يا مقياسي مشاهداتي است که براي توليد تجربيات مربوط به آن دانش به کار گرفته مي‌شود. شکل‌گيري دانش‌هاي جديد از سويي، به پيدايش ابزارهاي مشاهداتي جديد و بسط دامنه‌ي مشاهده وابسته بوده است و از سوي ديگر، لوازم و امکانات مورد نياز براي چنين توسعه‌اي را هم فراهم آورده است.

به عنوان مثال، بد نيست به دانش زيست‌شناسي نگاهي بيندازيم. اين دانشي است که پرشمارترين لايه‌هاي توصيف و مشاهده را در بر مي‌گيرد. موضوع علم زيست‌شناسي، موجود زنده است. ممکن است موجود زنده در سطوح مولکولي نگريسته شود و دانش‌هايي مانند بيوشيمي و ژنتيک را پديد آورد، يا آن که در سطوح ميکروني دانش ياخته‌شناسي را ايجاد کند. در سطوح بالاتر همين علم بافت‌شناسي، کالبدشناسي، ريخت‌شناسي، رده‌بندي، رفتارشناسي، و بوم‌شناسي را داريم که همگي بر همان موضوع خاص يعني بدن جاندار تمرکز يافته‌اند، اما با درجات درشت‌نمايي بسيار متفاوتي آن را مي‌نگرند و در نتيجه مفاهيمي متمايز را پديد مي‌آورند.

شمار سطوح مشاهداتي با دامنه‌ي ديد يک علم مترادف نيست. چنان که گذشت، به نظر مي‌رسد زيست‌شناسي بيشترين تعداد از سطوح مشاهداتي را در خود جاي داده باشد، با وجود اين مي‌دانيم که دامنه‌ي مشاهده‌ي اين علم از فيزيک کمتر است. يعني در فيزيک ما با دامنه‌ي مشاهداتي‌اي روبه‌رو هستيم که از فيزيک زيراتمي و سطح پلانکي 40 ـ 10 متر شروح مي‌شود و تا اخترفيزيک و کيهان‌شناسي در ابعاد1040 متر ادامه مي‌يابد. با وجود اين شمار سطوح مشاهداتي در اين دامنه‌ي فراخ اندک است و به سه سطح اصلي خرد، ميانه، و درشت مقياس منحصر مي‌شود. بنابراين، شمار سطوح مشاهداتي در يک دانش لزوماً با دامنه‌ي مشاهداتي آن متناسب نيست و ممکن است يک دانش گستره‌اي بزرگ از مشاهدات را به سطوحي کم، يا گستره‌اي كوچك‌تر را به سطوحي بسيار تجزيه کند.

5. يک راه تکميلي براي رده‌بندي دانش‌ها آن است که آنها را بر اساس حجم عناصر و تراکم روابطشان رده‌بندي کنيم. توجه به اين دو بن‌مايه‌ي سازنده‌ي نظام‌هاي دانايي نشان مي‌دهد که فضاي حالتي که تا اينجاي کار معرفي کرديم براي تحليل عميق‌تر رابطه‌ي دانش‌ها با هم نيز کارآمد است.

در نظريه‌ي سيستم‌ها يکي از تعاريفي که براي مفهوم پيچيدگي وجود دارد نسبت ميان روابط به عناصر است. هر چه تراکم روابط در سيستمي بيشتر باشد، و عناصر در شمار بيشتري از ارتباط‌ها با ساير عناصر درگير باشند، سيستم پيچيده‌تر است. اگر نظم دروني اين سيستم‌ها براي دستيابي به هدفي خاص سازماندهي شده باشند، تراکم روابط همتاي انسجام دروني سيستم در نظر گرفته ميشود. به عنوان مثال، براي سيستمي مانند دانش که بر هدف «سازماندهي کارآمدِ معناي هستي» تمرکز يافته است، هر چه تراکم روابط نسبت به عناصر بيشتر باشد، انسجام دروني آن دانش بيشتر است. چنان که منسجم‌ترين و خودسازگارترين دانش رياضيات است که از شمار کمي از مفاهيم ــ مانند مفهوم خط، نقطه، و زاويه در هندسه ــ و انبوهي از روابط ــ قوانين هندسي، اصول مثلثاتي، و… ــ تشکيل يافته است.

مرور شواهد نشان مي‌دهد که پيوستاري از نظر ساخت عناصر/ روابط در ميان دانش‌ها وجود دارد که با محور مقياس در فضاي حالت مورد نظرمان همخوان است. براي ساده‌تر شدن بحث، مي‌توانيم محور مقياس را به همراه محور نشانگر انسجام دروني در نظر بگيريم و در فضاي دو بعدي يادشده، که زيرسيستمي از فضاي حالت دانش‌هاي ماست، ساخت نظام‌هاي دانايي را وارسي کنيم.

در چنين فضايي هرچه بر محور مقياس از سطح موضوع‌هاي خرد به سمت مرکز مختصات محور پيش مي‌رويم، حجم داده‌ها و شمار عناصر افزون‌تر، و تراکم روابط کمتر مي‌شود. در دانشي که بر سطح من تمرکز يافته است و بنابراين بخش مياني محور مقياس را اشغال مي‌کند، چيزها و رخدادهايي جاي مي‌گيرند که مقياس زماني/ مکاني‌شان همتاي سوژه است. در اين سطح دو دانش اصلي قرار مي‌گيرند که بيشترين حجم داده‌ها و کمترين تراکم از روابط را در خود جاي داده‌اند. در يک سو، روان‌شناسي و سطح داده‌هاي زندگي‌نامه‌اي قرار دارد که حجم بسياري از داده‌هاي موقعيتي و وابسته به شرايط زيسته را در بر مي‌گيرد، اما قانونمندي‌هاي حاکم بر آن به نسبت اندک است.

دانش ديگري که گرانيگاه سنتي‌اش در همين مقياس قرار دارد تاريخ است که به همين ترتيب مجموعه‌اي از داده‌هاي زندگي‌نامه‌اي را در مقياس زماني و مکاني بزرگ‌تر شامل مي‌شود. در تاريخ هم چنين مي‌نمايد که دستيابي به قوانيني عام و انسجام دروني‌اي که از حدي بيشتر باشد ناممکن است. تاريخ و روان‌شناسي دو جايگاه موازي را بر فضاي حالت دانايي اشغال مي‌کنند. با اين تفاوت که روان‌شناسي بيشتر بر محوري عمودي، و مبتني بر ساختار تکيه مي‌کند و سوژه را در قالب نظامي منسجم و منفرد تحليل مي‌کند، در حالي که تاريخ از زاويه‌اي کارکردي و در مقياس زماني طولاني‌تري، با دقتي کمتر، به «من»‌ها مي‌نگرد و الگوهاي عام‌تر پويايي رفتار جمعي‌شان را وارسي مي‌کند. اين البته مفهوم کلاسيک و سنتي تاريخ است که با «کردار مردان بزرگ» مترادف پنداشته مي‌شده است. رويکردهاي جديد به تاريخ که به تحليل‌هاي جامعه‌شناسانه و حتي بوم‌شناسانه مجهز هستند نيز در نهايت بر همين بستر تکيه مي‌کنند و حاصل‌جمع‌هايي از کردار سوژه‌هاي انساني را به عنوان شالوده‌ي بررسي‌هاي خود پيش‌فرض مي‌گيرند. به موازات اين دو دانشِ رسمي، خوشه‌اي به نسبت پراکنده، غيررسمي، و حاشيه‌اي از ديد دانشمندان، اما بسيار عملياتي، بسيار کارآمد، و بسيار فراگير را داريم که به دانسته‌هاي عقل سليمي[7] مربوط مي‌شود. اين دانسته‌ها قاعده‌هايي عام و کلان را در مورد حوزه‌هاي تجربه‌ي زيسته به دست مي‌دهند، بدون آن که ادعاي صحت يا حتي شالوده‌اي لزوماً خودآگاهانه را به آن تحميل کنند. اين در واقع همان شکلِ باستاني و کهنِ فهميدن جهان، و همان شيوه‌ي قديمي‌تر و فراگيرترِ دانستن است که ارتباطي مستقيم با حجم تجربيات ــ و بنابراين سن و سال ــ دارد و در جوامع سنتي ريش‌سپيدي و گيس‌سپيدي را با خرد مترادف مي‌سازد. اين حوزه از دانايي به قيمت رها کردن ادعاهاي شناخت‌شناسانه و شانه خالي کردن از زير محک‌هاي رقابت‌آميزِ علمي به سلطه‌ي پنهان خود بر عرصه‌ي رفتار همه‌ي آدميان در بخش عمده‌ي عمرشان ادامه مي‌دهد. پرداختن به اين شاخه از دانايي سرفصلي تازه را مي‌طلبد که شايد بعدها فرصت اشاره به آن را به دست آوريم.

در مدلي که با اين متغيرها به دست مي‌آيد خوشه‌هايي از دانستني‌ها، که بيشترين انسجام دروني را دارند، همان‌هايي هستند که کمترين عناصر و بيشترين درجه‌ي انتزاع و بيشترين فاصله‌ي مقياسي زندگي زيسته‌ي ما را دارند. چنان که فلسفه، منطق، و رياضيات را مي‌توان نظام‌هايي با انسجام دروني بسيار زياد دانست که شمار کمي از مفاهيم نمادين زباني (در فلسفه و منطق) يا صوري (در رياضيات) را با حجم زيادي از قوانين هم‌سازگار سازماندهي و پردازش مي‌کند. با توجه به آن‌چه گذشت، حالا مي‌توانيم جايگاه ديدگاه پيشنهادي خود را بر جغرافياي دانايي نشان دهيم و حد و مرزهاي آن را ترسيم کنيم.

نظريه‌ي قدرت، که در اين نوشتار عرضه خواهد شد، مجموعه‌اي از مفاهيم، روابط، برداشت‌ها، قواعد، و تفاسير است که بر مياني‌ترين نقطه‌ي فضاي حالت دانش تمرکز يافته است. موضوع اين نظريه، مفهوم قدرت، و رابطه‌ي آن با ساير مفاهيم بنياديني است که شالوده‌ي مفهوم «من» را بر مي‌سازند. چنان که ديديم، مفهوم من و نظام‌هايي از دانايي که ساختار و کارکرد من صورت‌بندي مي‌کنند، در جايگاه مرکزي خوشه‌هاي دانايي قرار دارند.

چنان که ديديم، هر دانش لايه‌هاي مشاهداتي چندي را در مقياس‌هاي درشت‌نمايي متفاوت در بر مي‌گيرد. شمار اين لايه‌ها ممکن است مانند زيست‌شناسي زياد، يا مانند فيزيک کم باشد. با وجود اين، پيچيدگي موضوع مشاهده و شيوه‌ي مشاهده و نتيجه‌گيري درباره‌ي آن، متغيرهايي هستند که شمار لايه‌هاي مرتبط با يک دانش را تعيين مي‌کنند. چيز پيچيده‌اي مانند بدن جاندار، آن قدر بغرنج است که تفسير کردنش به لايه‌هاي تفسيري فراواني نياز دارد، و اين چيزي است که در موضوع علم فيزيک به اين شدت ديده نمي‌شود.

گذشته از دانش‌ها خودِ موضوع هم مي‌تواند در قالب لايه‌هاي مشاهداتي متمايزي در نظر گرفته شود. به اين ترتيب موضوعي مانند ماده‌ي زنده، مي‌تواند هم‌چون پيکره‌اي از ارجاعات دانايي دانسته شود که در لايه‌هايي متنوع جريان دارد و خوشه‌هاي متمايزي از دانش را به اظهار نظر و صورت‌بندي کردن خويش برمي‌انگيزد.

سوژه‌ي انساني، موضوعي است که طيفي وسيع از اين سلسله‌مراتب مفهومي را براي توصيف کامل خويش طلب مي‌کند. از آنجا که موضوع متن کنوني چگونگي خلق سوژه‌ در تار و پود روابط قدرت و در زمينه‌ي اندرکنش لذت و معناست، ناگزيرم تا بحث خويش را در سطوح توصيفي متمايزي پي بگيرم. براي ساده شدن بحث در هر سطح مقياس‌ها و چارچوب‌هاي مشاهداتي را تعريف مي‌کنم تا از ابهامِ ناشي از در آميختن قواعد مربوط به سطوح گوناگون توصيفي پرهيز کرده باشم.

6. ريتزر در کتاب مشهور خود سه نوعِ اصلي از نظريه‌هاي جامعه‌شناسانه را مطرح کرده است که پيش از ورود به روش‌شناسي خويش بايد جايگاه نظريه‌ي مورد پيشنهادم را در ارتباط با آنها روشن کنم.

از ديد ريتزر سه سرمشق نظري در جامعه‌شناسي وجود دارد[8]:

نخست: سرمشق «واقعيت اجتماعي» که بر مقياس کلان و فرآيندهاي اجتماعي تأكيد دارد و شکل اوليه‌اش را مي‌توان در آراي دورکهيم باز يافت. در اين چارچوب، جامعه هويتي مستقل و خودمختار دارد و نهادها و ساختارهاي اجتماعي بر عناصر روان‌شناختي و مقياس‌هاي كوچك‌تر اولويت هستي‌شناختي دارند. دو رويکرد کلي کشمکش (نظريه‌هاي مارکسيستي) و نظم (نظريه‌هاي ساختاري / کارکردي) عمده‌ترين نگاه‌ها را در اين سرمشق تشکيل مي‌دهند.

دوم: سرمشق «تعريف اجتماعي» پيچيده‌ترين روايت خود را در نظريه‌ي وبر يافته است. اين چارچوب به کنش متقابل آدميان در نظام اجتماعي و به ويژه نقش زبان و مفاهيم در اين ميان تأكيد دارد. ذهنيت کنش‌گران و شيوه‌ي صورت‌بندي، بيان و رفتار بر مبناي آن از ديد نظريه‌پردازان اين رده اهميت اساسي دارد. خوشه‌ي متنوعي از نظريه‌ها در اين سرمشق مي‌گنجند که نظريه‌ي کنش متقابل نمادين، پديدارشناسي، روش‌شناسي مردم‌نگار، و نگرش اصالت وجودي (اگزيستانسياليسم) نمونه‌هايي از آن هستند.

سوم: سرمشق «رفتار اجتماعي» که کاربست روش رفتارگرايانه در جامعه‌شناسي است. مهم‌ترين نظريه‌پرداز اين سرمشق اسکينر بود که رفتارهاي قابل مشاهده را با محوريت فرآيندهايي مانند شرطي شدن و تقويت و پاداش و تنبيه مهم‌ترين داده‌ي جامعه‌شناختي مي‌دانست. مهم‌ترين دستاورد اين سرمشق، نظريه‌ي تبادل است.

7. رويکرد اين نوشتار از نظريه‌ي سيستم‌هاي پيچيده مشتق شده است و بنابراين با همين نام مورد اشاره واقع مي‌شود. با وجود اين، نظريه‌ي يادشده مجموعه‌اي غني و متنوع از ديدگاه‌ها و رويکردها را پشتيباني مي‌کند که ديدگاه نگارنده يکي از آنهاست.

سرمشق مورد نظر ما در اين متن به تکثري از توصيف‌هاي موجود درباره‌ي يک موضوع باور دارد. اين بدان معناست که در مورد هر موضوع، سطوح متفاوت توصيفي‌اي وجود دارند که بر اساس ابزار مشاهداتي و مقياس داده‌اندوزي ناظر از هم تفکيک مي‌شوند. هيچ يک از اين سطوح بر بقيه تقدم هستي‌شناسانه ندارند. در واقع، هيچ يک از اين سطوح توصيفي چيزي بيش از يک سطح توصيفي نيستند و واقعيتي ذاتي يا چيزي في نفسه را بازنمايي نمي‌کنند. هر سطح مشاهداتي، برداشت‌ها و تفسيرهايي مخدوش، جهت يافته، تحريف شده، و آغشته به ميل را در بر مي‌گيرد که به کارِ توليد تصويري کارآمد ــ و نه لزوماً واقعي ــ از موضوع مشاهده مي‌آيد.

به دليل محوريت اين ميل و شباهت نظام‌هاي مشاهداتي و استنتاجي حاکم بر سطوح توصيفي يادشده ــ و نه به علت ارجاع به واقعيتي يکتا و غايي در بيرون ــ است که سطوح مشاهداتي يادشده در نگرش ما قابل ترکيب و پيوند با يکديگر هستند. علوم کلاسيک، خود را به يکي از اين سطوح محدود مي‌کنند و معيارها و شيوه‌هاي توليد حقيقت در يکي را از همتاهاي خويش در سير سطوح اصيل‌تر، واقعي‌تر، يا بهتر مي‌دانند. در نگرش ما، کامل‌ترين و کارآمدترين تصوير از ترکيب سطوح گوناگون يادشده پديد مي‌آيد. ابزار اين ترکيب رويکرد ميان‌رشته‌اي مبتني بر نظريه‌ي سيستم‌ها، و بستر اين روند نظريه‌ي پيچيدگي است.

رويکرد مورد نظر ما در اين نوشتار بر اصول موضوعه‌اي مبتني است که با دستاوردهاي جديد علمي در زمينه‌ي کارکرد دستگاه عصبي و ساختار ذهن، و مدل‌هاي تازه‌ي صورت‌بندي مفهوم صحت و بازنمايي هم‌خوان است. با وجود اين، اين دستاوردها بسياري از پيش‌فرض‌هاي جاافتاده و قديمي‌ترِ رايج در علوم کلاسيک را بي‌اعتبار کرده‌اند که پيش از ورود به بحث بايد موضع خويش را درباره‌‌شان مشخص کنيم.

نخستين اصل موضوعه‌ي رويکرد سيستم‌هاي پيچيده آن است که چيزي به عنوان واقعيت بيروني، يا مه‌روند[9] در خارج از سيستم شناسنده وجود دارد که به هيچ عنوان قابل شناسايي نيست و بنابراين هيچ حرفي در موردش نمي‌توان زد. تمام آن‌چه در نظام شناختي توليد مي‌شود و در قالب دستگاه‌هاي دانايي سازمان مي‌يابد، تصويرهايي مخدوش، محدود، و موضعي از اين مه‌روند سترگ بيروني است که به هيچ عنوان انعکاس آن يا تصوير آن نيست. بنابراين سخن گفتن از واقعيتي ذاتي يا حقيقتي غايي در ديدگاه ما درست يا نادرست نيست، که بي‌معناست.

دوم آن که دانش، به سبب ماهيت کارکردي خود در زمينه‌ي زنده‌اش، هرگز بي‌طرف نيست. در نتيجه هسته‌اي از ميل، نياز، خواست، و قصد در مرکز تمام نظام‌هاي شناختي قرار گرفته است. مرکزي که در مورد کارآيي دانسته‌ها و ارزش روايت‌ها داوري مي‌کند، بي‌آن‌که انطباق با واقعيت بيروني را به عنوان معياري مهم بپذيرد. در نتيجه ما در اين‌جا پيرو برداشت نيچه در مورد ماهيت جانب‌دارانه و سودجويانه‌ي دانش هستيم، هم‌چنان که تفسير آيينه‌گون از شناخت را هم‌چون رورتي رد مي‌کنيم[10].

سوم آن که در ديدگاه مورد نظرمان، پيوند سنتي و بديهي پنداشته شده ميان حقيقت و نيک‌بختي يا رستگاري مشکوک تلقي مي‌شود. رابطه‌ي ميان حقيقت با قدرت، و ربط اين دو با لذت چيزي است که به عنوان پرسشي در اين متن طرحش خواهم کرد و بدان پاسخ خواهم داد. اما پيش‌فرض گرفتن افلاطوني ربط نيکي اخلاقي، زيبايي معنوي، يا رستگاري با حقيقت امري است که مشکوک تلقي مي‌شود. اين فرضيه‌اي بسيار تعيين‌کننده و بحث‌برانگيز است که بايد با محک نقد آشنا شود.

چهارم آن که در رويکرد ما نظريه دستگاهي نيست که وقفِ يافتن و منحل کردن تضادها و باطل‌نماها شده باشد. برعکس، نظريه‌ نظامي است که براي پنهان کردن اين باطل‌نماها و به دست دادن تصويري سازگار و فارغ از تضاد تخصص يافته است، بي‌آن‌که توانايي يا قصدِ از ميان برداشتن تمام اين تعارض‌هاي دروني را داشته باشد. به اين ترتيب، برخلاف نگرش‌هاي کلاسيک، سطح خاصي از ابهام، همان‌گويي، و تعارض در درون نظريه‌ي مورد پيشنهاد ما وجود دارد، و اين ادعا هم در کنار پذيرش آن طرح مي‌شود که سطح بيشتري از تمام اين متغيرها را در تمام نظريه‌هاي ديگر مي‌توان يافت، که شايد به خوبي استتار شده باشند.

پنجم آن که دانايي و شناخت در مدل ما کليه‌ي بازنمايي‌هاي سازمان يافته‌ي سيستم از محيط بيرون و فضاي درون را شامل مي‌شود و بنابراين علوم گوناگون هم‌چون حوزه‌هاي متفاوتي از پيوستار يگانه‌ي شناخت در نظر گرفته مي‌شوند. به اين ترتيب، وحدت رويه‌اي بر تمام علوم حاکم مي‌شود و تمايز سنتي ميان علوم انساني و طبيعي از ميان برمي‌خيزد. نه به خاطر اين فرض که علوم انساني نيز از درجه‌ي قطعيتي همانندِ علوم تجربي برخوردار است، بلکه به اين دليل که علوم دقیق و تجربي نيز مانند علوم انساني دستخوش تفسير، تحريف، و جهت‌گيري فرض مي‌شوند.

به اين ترتيب، دستگاه نظري موردِ پيشنهاد اين نوشتار ادعاي در بر گرفتن و پاسخ‌گويي به معماهاي برآمده از هر سه سطح مشاهداتي مورد نظر ريتزر را دارد، بي آن که در پيش‌فرض‌هاي آنها يا اهداف نظري‌شان شريک باشد. براي روشن‌تر شدن وجوه اشتراک و تمايز ميان ديدگاه اين متن با سه سرمشق يادشده، نکات اصلي در جدول شماره‌ي يک مرتب شده‌اند.

جدول 1: وجوه تمايز و شباهت سرمشق‌هاي نظري جامعه‌شناسانه و ارتباط‌شان با نظريه‌ي سيستم‌هاي پيچيده

 

 

  1. . Tautologic
  2. . کانت، 1362: 80 ـ 83.
  3. . کارناپ، 1378.
  4. . کارناپ، 1363: 87 ـ 101.
  5. . Erklarung
  6. . Verstehen
  7. . Common sensical knowledge
  8. . ريتزر، 1377: 634-637.
  9. . مه‌روند واژه‌‌اي است خودساخته، که از دو بخشِ مه (بزرگ/ کلان) و روند ­تشکيل يافته است. آن را مي توان همتاي Holomovement در آثار فيزيکي‌داناني مانند ديويد بوهم يا نومنِ کانتي دانست.
  10. . Rorty, 1992.

 

 

ادامه مطلب: گفتار دوم: سطوح توصيفي (فراز)

رفتن به: صفحات نخست و فهرست کتاب