سخن پاياني:آغاز کردن از «من»
1. چنان که کلگ در کتاب خويش استدلال کرده است[1]، دو راهبرد کلاسيک عمده براي فهم مفهوم قدرت وجود دارد، که در اين رساله به نامهاي نظاممند و نظامگريز به آنها اشاره خواهد شد[2].
به طور خلاصه، رويکرد نظاممند هدف خود را دستيابي به چارچوبي فراگير و منسجم از آرا و برداشتها قرار داده است که تصويري يکپارچه و سازمانيافته از قدرت و فرآيندهاي جاري در آن را به دست دهد. اين کار به طور عمده با ارجاع مفهوم قدرت به مرکزي مفهومي انجام ميپذيرد، که معمولاً با سيستم مرکزي نظامِ چهار لايهاي مورد پيشنهاد اين نوشتار همارز است. يعني در رويکردهاي نظاممند، قدرت از راهِ بازبيني و تحليل سيستمي منفرد، يکتا، و مرکزي فهم ميشود که بسته به رويکرد نظري انديشمندان مختلف، در يکي از سطوح زيستي، رواني، اجتماعي، يا فرهنگي قرار ميگيرد.
در مقابل، رويکردهاي نظامگريز، که بيشتر دلالتي پسامدرن دارند، با نگاهي منتشر و به قول فوکو «مويرگي» به قدرت مينگرند و در پي تمرکززدايي از آن هستند. برداشت انديشمندان وابسته به اين اردو آن است که قدرت مفهومي سيال و جاري در تمام عرصههاي جامعهشناختي است و بنابراين، امري دقيق و منسجم نيست که بتوان به خاستگاهي يگانه يا سيستم زايندهي يکتايي تحويلش کرد.
چنان که آشکار است، تمايز اصلي اين دو رويکرد، باور داشتن يا نداشتنشان به وجود چارچوب نظري فراگيري براي تبيين مفهوم قدرت است، و اين پيشداشت که نقطه يا نقاط مرجع رسيدگيپذيري براي تحليل قدرت وجود دارد يا ندارد. پيشفرضهاي روششناختي و پيامدهاي نظري اين دو رويکرد، به طور مجزا، در كتابي ديگر[3] مورد وارسي قرار گرفته است، اما آنچه در اينجا براي ما اهميت دارد، شيوهي برخورد اوليهي اين دو رويکرد با سيستمي است که ميتواند حامل قدرت تلقي شود.
رويکرد نظاممند که طرح اوليهاش را ميتوان در آثار هابز يافت، و تمام نظريهپردازان کلاسيک جامعهشناسي و پيروان جديدشان را در بر ميگيرد، به وجود گرانيگاهي مفهومي و مرجعي قابل شناسايي باور داشتند که بتواند سرچشمهي ظهور قدرت و مرکز زايش و سازماندهي آن محسوب شود. اهميت کار هابز از آن روست که اين گرانيگاه مفهومي را با سوژهي انساني برابر گرفت و به اين ترتيب از سويي نخستين نظريهي سياسي مدرن فردگرايانه را بنياد نهاد، و از سوي ديگر مراجع ديگرِ رقيب ــ مانند کليسا، شاه، يا دولت ــ را از اعتبار ساقط کرد. پيروان نگرش نظاممند که به اين ترتيب در عصر مدرن توسط هابز پيريزي شده بود، در مورد ماهيت اين مرجع قدرت، و ساز و کارهاي ظهور قدرت از دل آن برداشتهايي بسيار گوناگون را به دست دادند. اما همگي در اين نکته توافق داشتند که در نهايت مرجعي يکتا و شناساييپذير در اين مورد وجود دارد و فهم مفهوم قدرت در گروي درک ماهيت آن است. تمام نظريههاي ساختاريافتهي جامعهشناختي در مورد قدرت ــ که هواداران دو مکتب کشمکش و توافق را هم در بر ميگيرد ــ در زمينهي رويکرد نظاممند به نظريهپردازي روي آوردهاند و مهمترين دو قطبي مفهومي مرتبط با قدرت ــ يعني جفتِ عامليت يا ساختار ــ نيز در اين زمينه و در مقام مرجعي براي فهم قدرت است که معنا يافتهاند.
رويکرد نظامگريز اما، وجود گرانيگاهي چنين برجسته و آشکار براي قدرت را انکار ميکرد. نخستين رگههاي اين برداشت از قدرت را ــ همانطور که کلگ نشان داده است ــ ميتوان در آثار ماکياولي ديد که از نظر زماني بر هابز تقدم داشت، اما نظرياتش ديرتر از وي مورد توجه نظريهپردازان سياسي جديد قرار گرفت. رويکرد نظامگريز قدرت را امري راهبردي ميبيند که در تمام سطوح و عرصهها شاخهزايي ميکند و از آنجا که به گرانيگاه و مرکز خاصي وابسته نيست، فاقد خصلتي پايدار و ويژگيهايي ثابت است. بر اين اساس، فرضِ مرجعي غايي و گرانيگاهي ثابت که قدرت همواره در تناسب با آن سنجيده شود، نوعي «خطاي اندازهگيري»[4] است و در نيت و پيشفرضهاي پژوهشگر و نظريهپرداز ريشه دارد نه نفسِ پديدهي مورد نظر، که قدرت باشد.
2. اگر از ديد سيستمي به دو رويکرد نظاممند و نظامگريز بنگريم، خود را با دو برداشت روششناسانهي متفاوت رويارو خواهيم ديد. برداشت نظاممند از اين نظر با زيربناي نظري ديد سيستمي همخواني بيشتري دارد که مانند اين ديدگاه به چارچوبي عام، معقول، قابل صورتبندي، و رسيدگيپذير از مفاهيم و روابط باور دارد. به اين ترتيب، تا حدودي بايد ديدگاه سيستمي را مشتقي از ديدگاه نظاممند در نظر گرفت. به ويژه تا پايان دههي هشتاد، که نظريهپردازان سيستمي در جامعهشناسي بر اساس سرمشق مفهومي پارسونز کار ميکردند، اين نگرش عضوي انکارناپذير از اردوي نظاممند به شمار ميآمد.
از سوي ديگر، رويکرد نظامگريز با نگرش سيستمي مورد نظر نگارنده از اين نظر نزديک است که به نقدِ زيربنايي مفهومسازيهاي جامعهشناختي و واسازي عناصر معنايي جاافتاده در اين عرصه ميپردازد. رويکرد نظامگريز به خاطر تمرکز بر مفاهيمي مانند گسست، بينظمي، و آشوب با برخي از دستاوردهاي تجربي و نظري رويکرد سيستمي در ده سال گذشته همخواني بيشتري دارد و به خاطر توجه بيپروايي که نسبت به شکافهاي مفهومي نهفته در نظريههاي کلان دارد، همسنخِ ديدگاه انتقادي پذيرفتهشده در نگاه سيستمي محسوب ميشود. به تعبيري سادهانگارانه، رويکرد سيستمي مورد نظر نگارنده با وجود آغازيدن از عرصهي نگاههاي نظاممند و با وجود حفظ مباني روششناختي آن، در نهايت راه خود را در قلمرو ديد نظامگريز پايان ميدهد و از مجراي جذب نقدهاي اين جبهه و دروني کردن برداشتهاي راديکال اين اردوگاه پويايي و شمول خود را به دست ميآورد.
چنان که گذشت، در ديد سيستمي به سلسلهمراتبي از سطوح توصيفي متمايز باور داريم که در هر سطح متغيري مرکزي براي صورتبندي و تحليل پويايي سيستمي مرکزي کاربرد مييابد. سطوح چهارگانهي فراز، به اين ترتيب، آشيانهي چهار سيستم بنيادين ــ بدن زنده، نظام شخصيتي، نهاد اجتماعي، و منش ــ هستند که توسط متغيرهاي مرکزي موسوم به قلبم (بقا، قدرت، لذت، و معنا) شکستهاي تقارنِ رفتاري خود را سازمان ميدهند و به اين ترتيب رفتاري «پيچيده» پيدا ميکنند. اين برداشت، در واقع، دنبالهاي روزآمد از همان حرفي است که تالکوت پارسونز در «نظام اجتماعي» خود آورده است[5]. به اين ترتيب، آغازگاه نظريهپردازي در رويکرد سيستمي همان ديدگاه نظاممند است.
با وجود اين، برداشتهاي نظريهپردازانِ نظاممند، از چند سويه، ميتواند مورد نقد واقع شود. مهمترين نقدي که از زاويهي سيستمي ميتوان به اين برداشتها وارد کرد آن است که نظريهپردازانِ نظاممند معمولاً کوشيدهاند تا قدرت را به يک يا معدودي از سيستمهاي پايهي يادشده تحويل کنند، و به اين ترتيب پيچيدگي ذاتي سيستمهاي حامل قدرت و چند لايهاي بودنِ پوياييشان را ناديده گرفتهاند. به عنوان مثال، ميتوان به روشني دريافت که انديشمندي مانند دورکهيم در کتاب روش جامعهشناسي خود ميکوشد تا به شکلي روششناختي تمام چهار سيستمِ موجود در سطوح فراز را به سطح جامعهشناختي تحويل کند، و اين کاري است که مارکس و پيروانش ــ به ويژه ساختارگراياني مانند آلتوسر ــ نيز انجام ميدهند. به همين ترتيب، ميتوان بر اسکينر و هومنز اين خرده را گرفت که تنها مرجع قدرت و کنش اجتماعي را در سطحي زيستي ـ رواني به رسميت ميشناسند[6]، و از زاويهاي ديگر، جامعهشناسان زيستياي مانند ويلسون قدرت را تنها به «بدن زنده يا گونهي جاندار» ــ در سطح زيستشناختي ــ ارجاع ميدهند[7]. کشمکش ميان هواداران عامليت و ساختار، در اين معنا، از بحث ميان دو جبهه برميخيزد که هر يك، با پايبندي به پيشفرضي محدودكننده، خواستار تحويل مرجع قدرت به يکي از سطوح فراز ــ به ترتيب رواني و اجتماعي ــ است. به اين ترتيب، مهمترين نقد رويکرد سيستمي بر روششناسي مرسوم در زمينهي نظاممند، به گرايش اين جريان براي محدود ساختن مفهوم قدرت به يک سطح خاص سلسلهمراتبي مربوط ميشود، و شالودهاي از تحويلگرايي که در بطن روششناسي بيشتر انديشمندان اين اردوگاه وجود دارد.
يک ردهي ديگر از نقدهايي که به نقطهي ارجاع مورد نظر رويکرد نظاممند وارد است به آنچه در ميان نظامگريزان رواج دارد مربوط ميشود. بر اساس اين نقدها، باور به پيوستگي، انسجام، و ساختاريافتگي مراجع قدرت و نظامهاي حامل آن از پيشفرضهاي انديشمندان ناشي ميشود و تکثر، واگرايي، و شاخه شاخه بودنِ ذاتي جريانهاي قدرت را ناديده ميانگارد. اين ديدگاه در زمانهي ما، به ويژه در آثار پسامدرنها، پساساختارگرايان، و برخي از زنگرايان تبلور يافته است. وجه مشترک تمام اين رويکردها آن است که در تلاش خويش براي افسونزدايي از «مرجعيت قدرت»، گرانيگاههاي ارجاع قدرت ــ مانند نهاد، سوژه، و حتي بدن ــ را واسازي ميکنند و تمايل به مرکززدايي از قلمرو يادشده دارند. در ميان نظريهپردازان اين اردوگاه، احتمالاً، فوکو بانفوذترين آرا را در مورد مرکززدايي از مرجع قدرت به دست داده است و دريدا ماندگارترين تفسير از دلالتهاي فلسفي اين تمرکززدايي را پديد آورده است.
3. بر اساس شرحي که گذشت، بايد تا به حال معلوم شده باشد که نظريهي سيستمي قدرت، که مورد پيشنهاد اين نوشتار است، نسبت به دو اردوگاه يادشده چه موقعيتي پيدا ميکند. ديدگاه سيستمي اين نوشتار، از سويي آرمان نهايي رويکرد نظاممند براي دستيابي به چارچوبي فراگير، عام، و معقول را ميپذيرد، و کار خود را به عنوان زيرشاخهاي از نظريهي سيستمي پارسونزي شروع ميکند، و از سوي ديگر در مکالمه با اردوگاه نظامگريز تا به آنجا پيش ميرود که نقدها و گرايشهاي مرکززدايانهي آن را فهم کرده و دروني سازد، بي آن که به آرمان يادشده پشت کرده باشد. به عبارت ديگر، ديدگاه سيستمي اين دعوي را دارد که ميتواند همچون نظريهاي حد واسط عمل کرده و از سويي گفتگوي ميان اين اردو را برقرار سازد، و از سوي ديگر به جذب و پيوند خوردن اين دو ــ با تکيه بر زيربنايي نظاممند ــ منتهي شود.
مهمترين نقطهاي که مورد اختلاف دو رويکرد نظاممند و نظامگريز است، و قاعدتاً بايد در جريان اين همگراييِ مورد دعوي دچار دگرديسي شود، مفهوم سوژه است. انديشمندان نظاممند، که هابز سرسلسلهشان محسوب ميشود، از ابتدا کار خود را با فرضِ انسانگرايانهي[8] «سوژه به مثابه مرجع قدرت» آغاز کردند. در عمل، گذشته از نگرش انقلابي مارکس و انديشمندان پس از او كه با تأثير پذيرفتن از او ديدي ساختارگرايانه داشتند، تمام متفکران اردوي نظاممند به نوعي سوژه را در محور نظريهپردازي خويش در مورد قدرت قرار ميدهند. حتي در ميان ساختارگراياني هم که تمايل به محو کردن نقش سوژه و طرد عامليت دارند اين مفهوم به صورت مسألهاي مرکزي باقي ميماند. به اين ترتيب، سوژهاي منسجم، خودمختار، انتخابگر و هدفمند که خاستگاه شکلي از قدرت باشد، در مرکز رويکرد نظاممند از قدرت قرار دارد.
اين سوژه ممکن است در ادامهي نگرش حاکم بر جريان روشنگري و گرايش انسانگرايانه به رسميت شناخته شده و همچون مرجع غايي زايش قدرت پذيرفته شود يا آن که به دنبال نقدهايي که بر همان بسترِ مشترک گاه نظاممند استوار شدهاند مورد نقد واقع شود و کارکردهايش به مرکزي ديگر ــ در سطح اجتماعي يا زيستي ــ تحويل شود. کل جريان ساختارگرايي به اين شکل ميتواند همچون تلاشي براي تغيير گرانيگاه نظريات جامعهشناختي/ روانشناختي از سوژهي انساني به نهادهاي اجتماعي فهميده شود. آشکارا، در اين روند، وجود مرکزي مهم همچون سوژه پيشفرض گرفته ميشود و بحث بر سر تثبيت جايگاه مرکزي وي، يا تحويل کردن اين جايگاه به ساختاري اجتماعي، است که به ترتيب هواداران عامليت يا ساختار را به خود مشغول ميدارد.
در ميان هواداران رويکرد نظامگريز، اما، سوژه موقعيتي ديگر دارد. اين رويکرد به دنبال راهي براي تمرکززدايي از قلمرو نظريه است و شکار کردن، واسازي کردن، و محو نمودن گرانيگاههايي از اين دست را آماج کرده است. از اين رو، سوژهي انساني با تاريخچهي سترگ خويش، به عنوان مرجعي نظري، مهمترين دشمن رويکرد نظامگريز محسوب ميشود. متفکران رويکرد نظامگريز، برخلاف ساختارگرايان، در پي تحويل کردن يا بازسازي مفهوم سوژه در قالبي نو نيستند، که محو کردن، واسازي نمودن، و از ميان برداشتنش را در نظر دارند. از اين رو، مهمترين نقطهي واگرايي ميان نظريههاي نظاممند و نظامگريز به برداشت ايشان در مورد سوژه مربوط ميشود. در زمينهي نظاممند، سوژه مسألهاي است که بايد حل شود و در قالب فکري نظامگريز خطايي است که بايد از آن پرهيز کرد.
به اين ترتيب، هر نظريهاي که بخواهد به بحث دربارهي قدرت بپردازد ناگزير است بحث خويش را از سوژه آغاز کند. خواه اين نظريه نظاممند باشد و براي تثبيت يا بازتعريف مفهوم سوژهي انساني تخصص يافته باشد، و خواه نظامگريز باشد و درهم شکستن شالودهي نظري برسازندهي سوژه و افشا کردنِ گسستهاي نهفته در آن را هدف گرفته باشد. گذشته از اين، نظريهاي که همچون رويکرد سيستمي مورد پيشنهاد ما ادعاي همگرا کردن اين دو رويکردِ کلان و معارض را داشته باشد به شکلي عميقتر با نظريهي سوژه درگير خواهد شد. چرا که بايد از سويي برداشتي نظاممند و ساختاريافته از آن را به مثابه مرجع قدرت به دست دهد و از سوي ديگر، نقدهاي نظامگريزانه را نيز جذب و دروني سازد.
مدل پيشنهادشده در اين رساله به اين ترتيب کار خود را با بازتعريف کردن مفهوم سوژه آغاز خواهد کرد. بازتعريف کردني که چند نياز اصلي را برآورده ميکند:
ــ نخست آن که، برداشتي نظاممند و سازمانيافته از سوژهي انساني را به دست ميدهد، که ميتواند در سطح روانشناختي مرجع قدرت دانسته شود، و با نهاد، بدن، و منش، به عنوان مراجع قدرت در سطوح ديگرِ فراز، پيوندي انداموار و ارگانيک برقرار نمايد؛
ــ دوم آن که، به عناصر مورد توجه منتقدان نظامگريز ــ مانند گسست، چندپارگي، و تناقض ــ در چارچوبي سيستمي بنگرد و آنها را به کمک مدلهاي سيستمي جديد بازسازي کرده و در مدل خويش وارد نمايد. به اين ترتيب، نقدهاي وارد بر مرجعِ قدرتي برجسته، مانند سوژه، فهميده و پذيرفته خواهد شد بي آن که فروپاشي انسجام و محوريت آن منتهي شود؛
ــ سوم آن که، در نهايت، اين برداشت از سوژه نخستين گام را براي مرکزدار کردنِ مدل ما از قدرت به دست خواهد داد. از ديد نگارنده، در شرايط کنوني تفسيري از قدرت کارآمد و کارگشاست که بتواند مرکزيت را به سوژهي انساني بازگرداند. اين البته به معناي ناديده انگاشتن مرکزيت سيستمهايي مانند نهاد، بدن، و منش در سطوح ديگر فراز نيست. بلکه ضرورتي است که از پيچيدگي افزونتر نظام شخصيتي و ساخت رواني نسبت به ساير سطوح فراز برميخيزد. سوژه، اگر بخواهيم با ديدي ساختارگرايانه و «سختافزاري» بدان بنگريم، دستگاهي عصبي ـ رواني است که از صد ميليارد واحد پردازندهي اطلاعاتي (نورونها) تشکيل يافته که هر يك از آنها به طور متوسط ده هزار ارتباط (سيناپس) را با ديگر واحدها برقرار ميکنند. اين پيچيدهترين «چيزِ» شناختهشده در دانش رسمي ماست، و سيستمهاي سطوح بالاتر سلسلهمراتب ــ مانند منش و نهاد ــ به هيچ عنوان توانايي رقابت با آن را ندارند. از اين رو، هنگامي که به دنبال سرچشمهاي براي تراوش قدرت ميگرديم، بايد به سوژه همچون تکيهگاهي غايي بنگريم.
- . کلگ، 1379. ↑
- . نک. گفتار نخست از بخش چهارم. ↑
- . شروين وكيلي، .1389 ↑
- . Measurement Fallacy ↑
- . Parsons, 1951. ↑
- . اسکينر، 1380. ↑
- . Wilson, 1995. ↑
- . Humanistic ↑
ادامه مطلب: کتابنامه
رفتن به: صفحات نخست و فهرست کتاب