شرحی بر علتالعلل عقبماندگی ایران
من واقعا درک نمیکنم چرا مردم سؤالهایی میپرسند که طاقت شنیدناش را ندارند؟ اصولا وقتی علاقهای برای فهم حقیقت ندارند، چرا دهانشان را باز میکنند و حرف میزنند و ابراز کنجکاوی میکنند؟ مگر قناعت کردن به همین وضعیت نیمههشیار و نیمه بیسواد چه ایرادی دارد؟ فکر نکنید عصبانی هستم، ها! خیر، این طورها هم نیست.
بنده در این قرون گذشته به این عادت آدمیزادها عادت کردهام. با این وجود کنجکاویشان دربارهی رازهای مگو، برایم مایهی کنجکاوی است. از این رو یکی از این رازهای مگو را برایتان افشا میکنم و آن وقت خودتان متوجه میشوید که طاقت شنیدن حقیقت را ندارید.
همین چند روز پیش، جوان باسواد و خوشرفتاری از اصحاب مطبوعات نزد بنده آمد، با این پرسش که چرا ایران عقبمانده است؟ خوب، انتظار دارید چه جوابی بدهم؟ راستش را بگویم؟ ماجرای دست چپ بهار را بگویم؟ و اینکه چطور دواتِ نیما به خاطر لرزش دستش چند سانتیمتر خطا داشت؟ یعنی واقعا دوست داشتید بگویم آن قمه چرا اندکی کج حرکت کرد و فصل آخرِ اشعار زرتشت چه شد؟ یا اینکه چطور آن بابایی که برای فحش دادن به این و آن پول میگرفت، بعد از چاق شدن دکترا گرفت؟ یا اینکه دو تا بهار در یک روز از درِ مجلس شورای ملی رد شدند؟
قطعا چنین انتظاری از بنده نمیرود. حتا اگر من هم بگویم شما باور نخواهید کرد. بنابراین همان بهتر است که حرفهایی کلیشهای تحویلتان بدهم و بگویم بعله، به خاطر اختراع کشتی اقیانوسپیما بود که راه ابریشم رو به زوال رفت و تاثیرات اقتصادی آن مراکز شهری صنعتی ایران را ـ که تولید اصلیشان بافندگی بود ـ ورشکست کرد و این باعث شد صنایع بافندگی بیکیفیت اما پر حجم انگلستان که کمی بعد ماشینی هم شد، رونق بگیرد و به این ترتیب کشورمان قدم به قدم در ظلمت و فقر و بدبختی فرو برود.
به فرض که من اینها را گفتم و شما هم باور کردید. اما پسر جان، واقعیت این است که این تنها روایتی سرسری و سادهلوحانه است. حاشیهایست که باعث میشود اصل ماجرا نادیده گرفته شود. حالا میخواهید اصل ماجرا را بدانید؟ خیلی خوب، برایتان میگویم:
اصل ماجرا، حدود سه میلیارد سال پیش شروع شد. اگر بخواهم دقیق بگویم، سرآغاز انحطاط ایران به سه میلیارد و سیصد و بیست و سه هزار و صد و چهل و سه سال پیش بر میگردد (توجه داشته باشید که نسبت به امروز حساب کردهام که شانزدهم فروردین 1392 است!) در آن روزِ گرم و مغناطیسی بود که آنگورای خوشخنده به خاطر شیطنتی کوچک در حین تعمیر یک دستگاه خانگیِ تغییر ابعاد، اشتباه بزرگی مرتکب شد و کرمچالهای درست کرد که باعث شد تمام آتورازیان در چشم به هم زدنی به جهانی موازی پرتاب شوند. بعله، متوجهم که حرفهایم مبهم است. اما کمی صبر کنید تا توضیح بدهم. شما بر خلاف تصورتان هم آنگورای شیطان را خوب میشناسید و هم ـ اگر متون مانوی را درست خوانده باشید ـ از کلیت این ماجرا خبرهایی دارید.
خوب، امروز بدیهی است که شما از آتورازیان چیزی نشنیده باشید، چون سه میلیارد و سیصد و بیست و سه هزار و صد و چهل و سه سال میگذرد که سر و کلهی هیچکدام از آنها این اطراف پیدا نشده. ولی بیشک پیامهای کوتاهشان را همهتان شنیدهاید. چیزی شبیه به پیامک که روزی چند هزار بار در همهجای دنیا دریافت میشود و صورتحسابِ کلانش هم به جیب ادارهی مراسلات و مخابرات بینابُعدی ریخته میشود.
فقط برای اینکه یادآوری کرده باشم، بگویم که آتورازیان همان موجودات پیچیده و نیرومندی بودند که از همان ابتدای پیدایش کرهی زمین بر آن تکامل یافتند. آنها در واقع نخستین شکل از حیات بر سیارهی شما بودند. خیلی پیش از اینکه این باکتریهای سِفت و چغر پیدایشان شود، آتورازیان بر این سیاره زندگی میکردند.
البته در آن دوران زمین این شکلی نبود. سطحش کاملا گداخته و نورانی بود و چیزهایی مثل آبِ مایع و جوِ گازی هم اطرافش نبود. یک توپ سنگیِ درشت و گداخته بود که مرتب با شهابسنگهای عظیم بمباران میشد و هستهی جوان و نوزادِ گداختهاش با هزاران رخنه به سطحِ پرآشوب و داغش راه داشت. در این شرایط بود که آتورازیان تکامل یافتند. با تعبیر امروزیها، موجوداتی لطیف و اثیری بودند.
در واقع این کلمهی اثیر را در قرن دهم پیش از میلاد یکی از کارمندان ادارهی مراسلات و مخابرات بینابعدی برای اشاره به همین موجودات ابداع کرد. بعدتر این مفهوم در خارج از معنای واقعیاش وامگیری شد و از آن موقع به بعد مردم به هرچیز بیربطی میگویند «اثیری» چون هومو ساپینسها از قدیم تا به امروز چیزی از اصل قضیه سر در نمیآورند.
به هر صورت، اتفاقی که افتاد و اولین علتِ عقبماندگی ایران شد، اشتباهِ احمقانهی یکی از این آتورازیان بود. طرف را آنگورا یا چیزی شبیه به این مینامیدند. شما بیشتر با این اسم او را میشناسید و یا دست کم دفعهی اولی که به سیارهتان آمدم، با این اسم او را صدا میزدید.
این آنگورا بر خلاف روایتهایی که دربارهاش ساختهاید، موجود پلید یا بدخواهی نبود. اصولا آتورازیان نمیتوانستند بدخواه یا بدکار باشند، به همان ترتیب که نیکوکار و خوشاخلاق هم نبودند. آنها به سادگی بستههایی پیچیده از نیروهای الکترومغناطیسی بودند که در اثر تشدید میدانهای الکتریکی در حفرههای فلزِ مذاب به وجود آمده بودند. به تعبیری زنده محسوب میشدند، اما نه مثل این جانداران زندهی امروزینِ کرهی زمین، که انگار همهشان را از خاکروبههای سنگینِ خیس ساختهاند.
به همان تعبیری که ویروسهای کامپیوتری زنده هستند، آنها هم زنده بودند. با این تفاوت که بسیار پیچیدهتر و تکاملیافتهتر بودند. آتورازیان از همان روزهای اولی که زمین شکل و شمایلی پیدا کرد و از بین گرد و غبار ستارهای خودی نشان داد، بر صحنهی جهان پدیدار شدند. نیاکانشان موجودات سادهی خنگی بودند که بیشتر به تشدید یک صدا در دیاپازون شباهت داشتند. اما کم کم مدارج تکامل را پیمودند و پیچیدهتر و پیچیدهتر شدند. طوری که بعد از یک میلیارد و چهارصد و یازده سال، تمدنی با شکوه و جامعهای پیشرفته را پدید آورده بودند و این همان زمانی بود که آنگورای سر به هوا یک کلیدِ دستگاهی را اشتباهی فشرد و همه را به دردسر انداخت.
آنگورا، در واقع یک تکنیسین فنی بود. شما به کسانی شبیه به او میگویید مهندس، یا شاید بهتر باشد اسمش را بگذاریم آپاراتچی، هرچند به مسئول فروش بلیت سینما هم شباهتی داشت. اما برای آتورازیان این کلمهها معنای چندانی نداشت. چون آنها اصولا با انرژی کار داشتند و سختافزارِ مادیِ پوستهی زمین برایشان بیشتر زمینهای لَخت و خنثا محسوب میشد.
البته این بسترِ مادی مدام در حال آتشفشان و غلیان بود و روزی نبود که یکی دو شهابسنگ عظیم اینجا و آنجا نیفتد و غوغایی به پا نکند. اما تمام این آشفتگی در ساختار مادی پوستهی زمین، برای آتورازیان چندان معنادار نبود. آنها همان قدر در این مورد حساس بودند که آدمها دربارهی ارتعاش الکترون در اطراف هسته حساسیت به خرج میدهند.
مهمترین شهرِ عظیم و باشکوه آتورازیان در این هنگام در جایی قرار داشت که کمابیش با ریِ قدیم و تهرانِ امروز برابر میشود. البته آن وقتها این پوستهی سنگیای که کشتزارها و خانههای مردم رویش بنا شده هنوز تشکیل نشده بود و این جایی که میگویم در واقع چالهی عظیمی بود پر از مواد گداخته.
اما نکتهی مثبتاش این بود که معدن عظیمی از آهن و مس در این ناحیه از پوستهی زمین قرار داشت. همان معدنی که بعدتر پخش و پراکنده گشت و با این وجود رگههایی از آن در معدن مس سرچشمه باقی ماند و آهنِ سولفاتهاش رنگِ سبز- آبیِ سنگهای کوه البرز را نتیجه داد. به هر صورت، آن وقتها اینجا که امروز شما تهران مینامیدش، چالهی عظیمی بود به قطر صد و سی کیلومتر که درونش در ژرفای پانصد ششصد متری، این فلزهای ارزشمند مثل آش شلهقلمکار غل میزدند و حبابهایی از آهن و مس مذاب از دلشان بیرون میپرید.
دلیل اینکه آتورازیان شهر اصلیشان را اینجا ساخته بودند، این بود که میدان مغناطیسیِ تولید شده در این حفرهی مذابِ غولآسا، برایشان مثل منبع تغذیهای دایمی عمل میکرد و البته خوب نور خورشید هم بود که آن وقتها مثل امروز پشت اتمسفری ضخیم و کلفت پنهان نشده بود.
خلاصه، بخش عمدهی آتورازیان در این شهر زندگی میکردند و آنگورا هم یکی از آنها بود. تازه چند صد سال بود که این موجودات هوشمند و خلاق موفق شده بودند دستگاهِ انحلال مرزهای بینابعدی را اختراع کنند و این ماشینی بود که مرزهای بین جهانهای موازی را سست میکرد و به این ترتیب میشد از پشت حایلی از انرژی که جهانها را از هم جدا میکند، نگاهی به آن طرفشان انداخت.
آتورازیان موجوداتی مهاجم نبودند و در میانشان چیزی مثل صنعت، تجارت، سازندگی، سیاست یا اموری از این دست تکامل نیافته بود. برای همین بود که مهمترین استفادهشان از این دستگاهِ جالب آن بود که در خانوادهشان دور هم مینشستند و جهانهای آن طرفِ مرز را نگاه میکردند. دستگاه تقریبا تصادفی کار میکرد و هر بار مرزهای این دنیا با یکی از دنیاهای همسایه را مختل میکرد.
بنابراین آتورازیان مشتاقانه میرفتند و نگاهی به موجودات عجیب و غریب آن دنیاها میانداختند. این برایشان نوعی سرگرمی بود، مثل آدمهای زمینی این دوره و زمانه که بخش مهمی از زندگیشان را به یک لامپ نورانی بزرگِ چهارگوش خیره میشوند.
به هر صورت، آنگورا از همان اولش هم مهندس یا آپاراتچی خوبی نبود. مدام خطا میکرد و مرزها را کمتر از حد ضروری نازک میکرد. این باعث میشد اهل و عیال و اعضای خانوادهاش از این طرف نتوانند چیز زیادی تشخیص دهند. آنها فقط روندهایی را تشخیص میدادند که از جنس انرژی باشد و با خودشان همخوانیای داشته باشد. وقتی نیروی دستگاه کافی نبود، مرزهای بین دو دنیا فقط کمی خراش بر میداشت و از آنجا تنها میشد تصویری ناقص از دنیاهای دیگر را دید. درست مثل اینکه پول بدهید و سینما بروید و بعد فیلمی تار و خارج از تنظیم روی پرده بیفتد.
احتمالا به خاطر همین اعتراضها و سابقهی بد بود که آنگورا آن روزِ سرنوشتساز دستگاه را دستکاری کرد و نیروی فعالساز آن را بیش از حدِ مجاز تعیین کرد. میگویند مهمانی محترم داشتند و آنگورا از ترس آن که جلوی او بدنام شود، این شاهکار را زد. به هر حال، خطای بزرگی کرد و کلیدهای تنظیم دستگاه خانگی انحلال مرزهای بینابعدی را روی اعدادی پرت و نادرست قرار داد. نتیجهاش ابتدا به چشم نیامد، چون تا گرم شدنِ دستگاه، به حساب حالای شماها، چند روزی زمان میبرد. اما به هر صورت دستگاه گرم شد و ناگهان حد و مرزی که بین دو دنیا بود را درید و منهدم کرد.
در چشم به هم زدنی، که البته از دید شما ساعتها به طول میانجامید، کرمچالهای شکل گرفت. مصیبت اصلی اینجا بود که جای این کرمچاله، یعنی آویختگیاش بر فراز آن دریاچهی عمیقِ فلز آتشین، به فاجعه دامن زد و بدتر کارکرد دستگاه را مختل کرد. موتور دستگاه در چشم به هم زدنی سوخت و از کار افتاد و به جایش کرمچالهی عظیمی دهان گشود که در اندک زمانی تمام ساختارهای انرژیاییِ اطرافش را به درون خود فرو بلعید.
آتورازیان اولین موجوداتی بودند که قربانی شدند و انگار که گردبادی سخت بر سرزمینشان هجوم آورده باشد، همگی به درون کرمچاله مکیده شدند. بعد ماجرا ادامه یافت و بخش بزرگی از انرژی حرارتی پوستهی زمین هم به درون کرمچاله مکیده شد. بعد این دروازه بار دیگر بسته شد و مرزهای مرسوم بین دو دنیا ترمیم شد.
سرد شدنِ پوستهی زمین بعد از آن شروع شد. البته چند صد میلیون سال طول کشید تا این سیاره آنقدر خنک شود که آب بتواند به صورت مایع بر آن پدیدار شود. اما این زمان به هر صورت طی شد و مواد آلیای که تا پیش از این گرد و غباری نامحسوس در اطراف آتورازیان بودند، یک دفعه در کنار این اکسیر اعظم جان گرفتند و حیات به شکلی که شما میشناسید، بر این سیاره پدیدار شد.
در واقع اگر آنگورا نبود، هنوز که هنوز است زمین همان توپ گداختهی زیبا و نورانی باقی میماند و آتورازیان با اقتدار تمام بر آن حکم میراندند. به خصوص که آنها راه تثبیت محیط اطرافشان را هم یاد گرفته بودند و این از دید شما یعنی اینکه مانعِ خشک شدن و سرد شدن و منجمد شدنِ پوستهی زمین میشدند.
آتورازیان بعد از آن سرنوشتی غمانگیز پیدا کردند. این موجودات که زمانی خلقِ سربلند و نامدارِ ساکن زمین بودند، به تبعیدیانی در دنیای ناشناخته بدل شدند. بخت یارشان بود که به دنیایی شبیه به همین جهانِ خودمان پرتاب شده بودند. در واقع جایشان آنقدرها هم بد نبود، چون در حاشیهی یک ستارهی عظیم سر در آورده بودند که از نظر تغذیهی انرژیایی تامینشان میکرد. اما این دنیایی بود که شاخصهای مربوط به سرعت نور و گرانش در آن با دنیای زادگاهشان متفاوت بود. برای همین هم اتفاقهای عجیب و غریب برایشان میافتاد و ضرباهنگ رخدادها برایشان خیلی کند بود و در ضمن زاد و ولدشان هم تا مدتی مختل شده بود.
اما به هر صورت آتورازیان در آن دنیای همسایه به بقای خود ادامه دادند و با شرایط جدید سازگار شدند. بیشترشان به تدریج خاستگاه اولیهشان را از یاد بردند و به زیستن در دنیایی نو خو گرفتند. اما فرقهی مخفی و خطرناک در میانشان ظهور کرد که متعصبانه خواهانِ بازگشت به دنیای زادگاهشان بودند. اینان خود را فرزندان آنگورا مینامیدند و خیلیهایشان به راستی زادهی او بودند. میگفتند بنیانگذارش این فرقه خودِ آنگورا بوده که بعد از این فاجعه از جامعهی آتورازیان طرد شد و سوگند خورد که روزی اشتباهِ مهلکش را جبران کند.
این فرقه با پنهانکاری تمام در جامعهی آتورازیانِ مهاجر به بقای خود ادامه دادند و نسلهای پیاپی آزمایش کردند و تجربه اندوختند تا بالاخره موفق شدند دستگاه مختل کنندهی مرزِ میان جهانهای موازی را از نو در آن دنیای غریبه اختراع کنند. این کار بسیار دشواری بود، چون قوانین فیزیکِ حاکم بر آن دنیا با آنچه در دنیای شما حاکم است مختصر تفاوتی داشت و بنابراین کل محاسباتی که پیشتر انجام شده بود، به کلی بیفایده مینمود. با این حال، آتورازیان هنوز برخی از علوم سنتی خود را حفظ کرده بودند و معادلات بنیادین قبلی را در یاد داشتند و به این ترتیب میتوانستند از میان هزاران دنیای پیرامونشان، این جهانِ زادگاهشان را تشخیص دهند.
فرقهی فرزندان آنگورا در واقع حافظان این دانش باستانی بودند و از فراموش شدن قوانین فیزیکِ دنیای زادگاهشان جلوگیری کردند. بیشتر آتورازیان این قوانین را منسوخ و بیفایده میدانستند و آن را همتای قوانینی فرض میکردند که با روایتها و شاخصهای متفاوت در بیشمار دنیای دیگر جاری بود. اما فرقهی فرزندان آنگورا این معادلات خاص و آن دنیای کهن خویش را مقدس میدانستند و پیشگوییهای آنگورا را تکرار میکردند که میگفت روزی آتورازیان بار دیگر به دنیای باستانیشان باز خواهند گشت.
نسلهایی پیاپی از آتورازیان هوادار این فرقه با مسئلهی بازسازی دستگاه درگیر بودند. این بار هدفشان تماشای تصادفی دنیاهای همسایه نبود، بلکه میخواستند جهانی خاص را در میان ازدحام دنیاهای موازی پیدا کنند و راهی برای بازگشت بدان بیابند. تلاشهای ایشان پس از زمانی طولانی نتیجه داد و دستگاهی پیدا شد که میتوانست به طور نسبی و محتاطانه ارتباط اعضای فرقه با زمین را برقرار کند. اما اشکال کار در اینجا بود که دورانِ اقامت آتورازیان در دنیای همسایه زیادی به درازا کشیده بود.
زمانی که صرف شده بود تا دستگاه و مخلفاتش را از نو بسازند، با گذر چند میلیارد سال زمینی مصادف بود. یعنی آتورازیان وقتی موفق شدند بار دیگر زمین را ببینند و با فضای آن ارتباط برقرار کنند، که بیش از سه میلیارد سال در این دنیا سپری شده بود.
بعد از آن بود که اعضای فرقه با مشکل بزرگی روبرو شدند. در این مدت کرهی زمین سرد شده بود و پوستهي سنگی و محکمش که یک لایه آب هم دورش میچرخید، برای اقامتشان نامناسب مینمود. اگر آنها به زمین باز میگشتند، در چشم به هم زدنی به خاطر کم بودن تراکم انرژیِ اطرافشان منجمد میشدند، مثل شمعی که در غیاب هوا خاموش شود.
رهبران فرقه مدتها برای دستیابی به راه حلی با هم رای زدند و در نهایت به این نتیجه رسیدند که باید راهی بیابند تا بار دیگر زمین به موقعیت سابق خود باز گردد. این بدان معنا بود که پوستهی سخت و منجمد زمین میبایست باز فعال شود، جوِ خفقانآورِ اطراف زمین (از دید آتورازیان اقیانوسهای گرداگرد زمین هم نوعی جوِ مایع بود) میبایست تبخیر شود و هستهی بیرمق زمین میبایست از نو فعال و روشن شود.
اما اشکال کار اینجا بود که اعضای فرقه از درون دنیای همسایه راهی برای دستکاری این شاخصها نداشتند و آمدنشان به زمین هم باعث میشد بلافاصه بمیرند، بی آنکه بتوانند تغییری در سیارهی محبوب و از دست رفتهشان ایجاد کنند. به این شکل بود که ایدهای نبوغآمیز به سرِ یکی از اعضای فرقه زد و دستگاهی را اختراع کرد که در واقع از ردهی مرسولات و مخابرات بینابعدی محسوب میشد. با این دستگاه میشد پیامهایی را از یک دنیا به دنیای موازیاش مخابره کرد. اعضای فرقه متوجه شده بودند در این چند میلیارد سال موجوداتی بر زمین تکامل یافتهاند که دستگاه عصبی پیچیده دارند و بنابراین میشد با این دستگاه با آنها ارتباط برقرار کرد. البته ایدهی این دستگاه و حتا نمونههای پیشساختهاش در دنیاهای دیگر هم به فراوانی وجود داشت، اما ساخت و استفاده از آن گران درمیآمد و اعضای فرقه مدتها زحمت کشیدند و صرفهجویی کردند تا توانستند دستگاهشان را در بنیاد کیهانی مرسولات و مخابرات بینابعدی ثبت کنند و حق اشتراک بگیرند. به هر صورت این کاغذبازیها بعد از چند قرن زمینی انجام پذیرفت و فرقه آمادهی ارتباط با جانداران زمینی شد.
اما حالا ایراد اصلی در اینجا بود که درخواست اعضای فرقه از زمینیها به کلی نامعقول بود. فرقه در واقع به دنبال راهی میگشت تا از زمینیها بخواهد تا جو سیارهشان را از بین ببرند، اقیانوسها را تبخیر کنند، پوستهی زمین را منهدم کنند و هستهی زمین را دوباره به فعالیت وا دارند. اما این کارها به انقراض تمام جانداران زمینی منتهی میشد و بسیار بعید بود گونهای حاضر شود چنین کاری بکند. به خصوص که فقط گونههایی میتوانستند پیامهای پیچیدهی فرقه را دریافت کنند که هوشمند باشند و مغز پیچیدهای داشته باشند.
تلاشهای اولیهی اعضای فرقه در این زمینه به بنبست خورد. ابتدا با مورچگان ارتباط برقرار کردند که گستردهترین و پیشرفتهترین تمدنِ روی زمین را در اختیار داشتند. مورچهها با همان عقل اجتماعیِ گروهیشان به این نتیجه رسیدند که حقِ آب و گلی که آتورازیان ادعا میکنند، از نظر حقوقی قابل اثبات نیست. شکایتها و پیگیریهای اعضای فرقه هم نتیجه نداد و مورچگان موفق شدند در دادگاه کیهانی بینابعدی اثبات کنند که آن قلمرو مورد ادعا و زمینهای مورد نظر آتورازیان که حالتی مایع و گداخته داشتهاند، دیگر در سیارهشان دیده نمیشوند و بنابراین قابل بازیافت و تصاحب نیستند.
اعضای فرقه که بدون همکاری ساکنان زمین اصولا کاری از پیش نمیبردند، سراغ گونههای دیگر هم رفتند. اما زنبورها و موریانهها هم به همین ترتیب جواب رد دادند و بقای خود را از ملاحظات نوستالژیک ساکنان قدیمی زمین مهمتر دانستند. در این گیر و دار بود که ناگهان خبر رسید که یک گونهی دیگر هم بر زمین تکامل یافته و میشود با دستگاه با او ارتباط برقرار کرد.
این موجود در واقع نوعی میمونِ پستاندار بود که طی چند هزار سال ناگهان اوج گرفته و به حجم دستگاه عصبیاش با رشدی سرطانی افزوده شده بود. اینها همان آدمهایی هستند که شما هم وابستگان به گونهشان محسوب میشوید. در این میان اعضای فرقه از ناکامیهای پیشین درس گرفته بودند و این دفعه موضوع را مستقیم به آدمها نگفتند. یعنی اینکه درخواستشان نابود کردن پوستهی زمین است را کتمان کردند. در مقابل شروع کردند به ارسال پیامهایی زیرکانه و فریبکارانه تا آدمها را به انجام خواستهی آتورازیان وادار کنند.
آدمها گونهی عجیبی بودند که حجیمترین و پیچیدهترین مغز را در کرهی زمین داشتند، اما در عین حال بسیار نادان و کمهوش بودند و نمیتوانستند پیامدهای مستقیم کردار خویش را درک کنند. اعضای فرقه متوجه شدند که انرژی الکترومغناطیسیِ برخاسته از شبکهی عصبی آدمها را میشود شبیهسازی کرد.
بنابراین دستگاه، به همان ترتیبی که پیشتر برای مغز مورچگان و زنبوران پیام فرستاده بود، بر طول موج مغزِ آدمها تنظیم شد و برایشان پیامهایی فرستاد. نتیجه خارقالعاده بود. آدمها ناگهان پیامهایی را در مغزشان دریافت میکردند که خاستگاهش را نمیدانستند. در نتیجه شروع کردند به ساختن داستانهایی دربارهاش و بعد معلوم شد که معبدهایی ساختهاند و ارسال کنندگان این پیامها را در قالب آثاری هنری مثل نقاشی و مجسمه بازنمودهاند و آن را میپرستند.
این بزرگترین فتحِ فرقهی فرزندان آنگورا بود. طوری که این ماجرا در ابتدای کار به تفریحی برای اعضای فرقه تبدیل شده بود. هرکس که در خانهاش یک دستگاه انحلال مرزهای بینابعدی را داشت و فرستندهی مرسولات و مخابرات بینابعدی را هم مشترک میشد، شروع میکرد به فرستادن پیامهایی چرند برای آدمی و بعد مینشست و با دوستانش نگاه میکرد که چطور آن آدم و اهل و عیال و اعضای قبیلهاش دستورهای بیربط و نامعقول او را با خلوص تمام اجرا میکند و معبدهایی برایش برمیافرازد.
تا مدتی اعضای فرقه به دلخواه خودشان و همچون نوعی بازی پیام میفرستادند و به همین دلیل هر گوشه از زمین تیول یکی از ایشان شده بود و مردمِ آن منطقه موجودِ پشت دستگاه را با نام و نشانی مجسم میکردند و او را میپرستیدند. یک عده آدمیزاد بنا به دستورهایی که از سر شوخی فرستاده میشد، حمله میکردند و همسایگانشان را میگرفتند و زنده زنده ميسوزاندند و یکی دیگر برای رضایت خدایان بچههایش را قربانی میکرد. بعضیها هم پیغام مسخرهای گرفتند که بر مبنای آن نر و مادههای این میمون حق نداشتند با هم جفتگیری کنند، و خلاصه این پیام آنقدر همه جا پخش شد که نزدیک بود گونهشان منقرض شود.
همین افراطها باعث شد اینکه شورای ششم فرقه حکم قاطعی صادر کند و بر مبنای آن قرار شد دستگاه از دسترس اعضای فروپایه خارج شود و تنها شمار کمی از مهتران بتوانند با آن پیام بفرستند. به این شکل شمار پیامهای ارسال شده کمتر شد، و فرستندگان هم پیشاپیش طبق برنامهای پیامهایشان را هماهنگ میکردند. در نتیجه تاثیرش بسیار چشمگیرتر از آب در آمد. آدمها درست همانطور که فرمان گرفته بودند، شروع کردند به کشتن همدیگر و نابود کردن معابد مربوط به خدایان دیگر. آخرش کل زمین در اختیار پیروان سه چهار دین در آمد که پیامهای همهشان را شورای سیاستگذاری فرقه ارسال میکرد.
در همین اوقات بود که گروهی از هواداران گونههای رو به انقراض از جمله حزب سبزها در میان آتورازیان از موضوع خبردار شدند و فرقه را رسوا ساختند. کم کم انجمنهای دیگری که پشتیبان حقوق گونههای ابتدایی و در معرض خطر بودند، به ایشان پیوستند و به دستکاری فرقه در زندگی موجوداتی در جهانی دیگر اعتراض کردند.
بعدتر، یکی از اعضای فرقه خیانت کرد و اسنادی گرانبها را در اختیار روزنامهها قرار داد که نشان میداد رهبران فرقه همچنان برنامهی بازگشت به زمین را دنبال میکنند. بر مبنای این اسناد، پیامهای ارسال شده به آدمیان ایشان را به گونهای خونخوار و وحشی بدل کرده بود که مدام در کار کشتن و آزار دادن یکدیگر بودند. فرقه چند دین اصلی برای ایشان تعریف کرده بود و آنها را به جان هم انداخته بود و به این ترتیب فن آوری جنگ را در میانشان توسعه داده بود. دستورهایی که از دنیای همسایه میرسید، در نهایت کمک کرد تا آدمها انرژی هستهای را کشف کنند و اولین کاری که با آن کردند، ساختن بمب و منفجر کردنش بر سر آدمهای دیگر بود. این رخداد در میان اعضای فرقه شادمانی زیادی را برانگیخت و نشان داد که به راستی راهی برای بازگشت به زمین وجود دارد.
اما همین ماجرای اختراع بمب اتمی واکنش شدید انجمنهای حمایت از حقوق حیوانات ابتدایی را نیز برانگیخت. البته پیش از آن هم آتورازیانی بودند که از آدمها و جانداران زمینی هواداری کرده باشند. از همان ابتدای کار، برخی از اعضای پشیمان فرقه شروع کردند به ارسال پیامهایی جسته و گریخته برای آدمها تا حیلهی فرقه را برایشان افشا کنند. اما چون فرقه قواعد سفت و سختی داشت، هربار که این خائنان شناسایی میشدند، اعدامشان میکردند و پیامهایی به همان آدمها فرستاده میشد که توطئه را نه به موجوداتی از ابعادی دیگر، که به پیروان ادیان دیگر منسوب میکرد و به این شکل آتش جنگ و ستیزه بین انسانها را تیزتر میساخت.
حتا یک بار یکی از کارمندان ادارهی مرسولات و مخابرات بینابعدی که برای تعمیر آنتنی به زمین رفته بود، از آنجا که از جهانی دیگر میآمد و همدلی خاصی با آتورازیان نداشت، کل ماجرا را برای قبیلهای از اهالی زمین تعریف کرد. مردم آن قبیله تا قرنها بعد او را با شتر زردی که سوارش شده بود میشناختند و گرامیاش میداشتند. هرچند هشدارهای او فایدهی به حال کسی نکرد. او که هزاران سال پیش در جایی در شرق ایران با آدمها برخورد کرده بود، سعی کرد به مردم حالی کند که این پیامها را موجودات بدخواه و پلیدی برایشان میفرستند و به نفعشان است که این فرمانها را نادیده بگیرند. حرفهایش البته برای آدمها قابل درک نبود. برای همین این که خدایان باستانی دروغین هستند و فرقهای پلید و زیانکار پشت این عقاید وجود دارد را چیز دیگری فهمیدند و تا مدتها منظور از دروغ را در نیافتند و رهبر فرقه را هم اهریمن مینامیدند و فکر میکردند مقیم دنیای خودشان است.
آن دارندهی شتر زرد به نسبت دقیق برای آدمها روشن کرده بود که اشکال کار کجاست. مثلا گفته بود یک دنیای موازی با دنیای آنها وجود دارد و اسمش را گذاشته بود «مینو». به آتورازیان هم میگفت دیو، که اسم قدیمی خدایان آن منطقه بود، بعدتر همین دیوها به خاطر افشاگریهای او به دروغگویی شهرت یافتند. آن افشاگر بیناجهانی سعی کرد مردم را وادار کند تا خودشان فکر کنند و عقلشان را دست اعضای فرقهی فرزندان آنگورا ندهند. این بود که گفت موجود پلیدی به اسم آنگورامینو یا چیزی شبیه به این هست که پیامها را مخابره میکند و راه مقابله با او آن است که مردم با عقل و خرد خودشان کار کنند. او میگفت پیامهایی که از طرف آتورازیان میرسد و مایهی خشم و رشک و ترس و دروغ آدمها میشود، در اصل فرمانهایی است که از طرف دیوها به مردم داده میشود. برای اینکه حرفهایش را بفهمند، یک ردهبندیای هم از این پیامها به دست داده بود.
مثلا میگفت تمام پیامهایی که باعث ایجاد خشونت میشود، از دیوی به اسم خشم صادر شده، و پیامهای منتهی به آسیب زدن به دیگری، مربوط به دیو رشک است. این حرفها باعث شد تا مدتی گروهی از آدمها نسبت به پیامهای اعضای فرقه بدگمان شوند و پیش از اجرای فرمانها به آن فکر کنند. اما کمی بعد یکی از نوابغ فرقه ترفندی تازه زد و پیامهایش را به اسم خدایی که دشمنآنگورامینو است برای آدمها فرستاد. ترفندی که فرقه به کار برد آن بود که به عدهای از آدمها الهام کرد که آن عقل و خردی که میگفتند باید آدمها به کار بگیرندش، خودش خدایی است در میان سایر خدایان. بعد از آن دیگر کار ساده بود، چون هر پیامی از فرقه به اسم این خدای عاقل ارسال میشد، هرچند محتوایش خیلی وقتها به کلی نامعقول بود. آدمها البته از این تکراری بودن پیامها خسته میشدند و لازم بود هر از چند گاهی اسمِ خدای فرستندهی پیامها را روزآمد کنند.
همزمان با پیچیدهتر شدنِ ترفندهای فرقهی فرزندان آنگورا، تلاش انجمنهای مدافع حقوق جانوران ابتدایی هم سازمان یافتهتر میشد. ایشان به مجامع کیهانی نشان دادند که برنامهی اعضای فرقه آن است که آدمها را در جنگ اتمی عظیمی درگیر کنند و به این ترتیب کل سطح کرهی زمین را ذوب کنند. یعنی نقطهی ختم داستان این بود که فرقه میخواست آدمها را در یک جنگ مذهبی بزرگ درگیر کند که طرفهای درگیر در آن تمام سلاحهای اتمی موجود را مورد استفاده قرار دهند. محاسبههای اعضای فرقه نشان میداد که در این حالت هم حیات از سطح زمین ریشهکن میشد و هم هستهی زمین فعال میشد و هم پوستهی سرد این سیاره بار دیگر به وضعیت گداخته باز میگشت.
در میان مخالفان فرقه، نیرومندتر و فعالتر از همه انجمنی بود به اسم اطوار که نامش مخفف «انجمن طرفداران وجودهای انسانیِ رنجدیده» بود. آگاهان مسائل بینابعدی خوب خبر دارند که کشمکش بین آنگوریها و اطواریها چند قرنی است که شروع شده و به خصوص در یک قرن اخیر به حساب شما، شدت زیادی پیدا کرده است.
بله، متوجهم، شما عجله دارید که من زودتر دربارهی علل عقب ماندگی ایران حرف بزنم.
اما تمام این مقدمات برای فهم موضوع لازم است. چون ایران میدان جنگ اصلی آنگوریها و اطواریهاست. این سرزمین از این نظر اهمیت دارد که تنها راه حلِ جلوگیری از یک جنگ هستهای جهانگیر در آن نهفته است. بقایای افکار و ایدههایی که از دورانهای قدیم در این سرزمین باقی مانده، تنها راهی است که برای صلح و آشتی میان هواداران ادیان گوناگون وجود دارد و اگر این ایدهها فراگیر شود، میشود از جنگ اتمیِ محتومی که سرنوشت گریزناپذیر زمینیهاست، جلوگیری کرد. ایران تنها تمدن دیرپایی است که در آن جنگ مذهبی رخ نداده و مردم این سرزمین به راهی برای همزیستی با هواداران ایزدان دیگر دست یافته بودند. این راهبرد البته نقطه ضعفِ برنامهی فرقه محسوب میشد. از این رو ضرورت داشت که نخست این تمدن ویران شود و راهبردهای آن برای پیشگیری از جنگهای پردامنهی دینی از یادها برود.
اعضای فرقهی فرزندان آنگورا و انجمن طرفداران وجودهای آدمیزادیِ رنجدیده تقریبا همزمان اهمیت ایران را در این ماجرا کشف کردند. نتیجهاش آن شد که این قلمرو به میدان زورآزمایی دو گروه تبدیل شد. آنگوریها مدام پیامهایی ارسال میکنند تا خشم و کین و تعصب دینی را در مردم این سرزمین بیدار کنند و اطواریها هم از طرف دیگر پیامهایی برای ترویج صلح و آشتی و محبت مخابره میکنند. در سالهای اخیر درگیری این دو گروه به دستکاری مستقیم تک تک افرادِ مهم در این منطقه انجامیده است.
به این ترتیب بود که تعیین مسیر تاریخ ایران به مسئلهی بسیار پیچیدهای تبدیل شد. در حالت عادی، تاریخ هر جامعه و هر دنیا را ساکنان همان دنیا رقم میزنند، اما مداخلههای مداوم و پیاپی آنگوريها و مقابله به مثلِ اطواریها باعث شده تا تاریخ در این سرزمین به امری فرعی و حاشیهای فرو کاسته شود و به جایش روایتهایی فشرده و تحریف شده بنشیند که خاستگاهش دنیاهای موازی است.
یکی از نقاط مهم تعیین تاریخ ایران زمین، به همین صد سال قبل مربوط میشود. بعد از آن که مظفرالدین شاه درگذشت، شخصیت معتبر و معقول دیگری در خاندان سلطنتی ایران باقی نماند و برای همه روشن بود که اگر دورهی قاجار ادامه پیدا کند، از ایران چیز زیادی باقی نمیماند. برای این بود که رقابت به حوزهی سیاست ایران کشید.
پیامهایی که آنگوریها برای یکی از سربازان دیندار و متعصب فرستادند، باعث شد قمهای بردارد و برود سراغ رضا خان را که آن وقتها هنوز افسر جوانی بود. اما این برنامه به شکست مواجه شد و بر حسب تصادفی کوچک، قمه از چند میلیمتری چشم رضا خان رد شد و تنها ردی بر صورتش باقی گذاشت. برنامه این بود که با این زخم قمه کور شود و به این ترتیب بعدها از حضور در میدان نبرد و شاه شدناش پیشگیری شود.
در این میان، انجمن طرفداران آدمها شروع کردند به ارسال پیامهایی تا قاجارها را منقرض کنند و جمهوری به پا کنند. اما باز اوضاع سخت پیچیده شد. در نهایت معلوم شد به احتمال زیاد کسی به اسم ملکالشعرای بهار حاکم بعدی ایران خواهد شد. اما اعضای فرقه دستهای را برانگیختند تا او را به قتل برسانند. این بار دستهی یاد شده ماموریت خود را با موفقیت انجام دادند و بهار وقتی از مجلس بیرون میآمد، به ضرب تیر آنها کشته شد.
اما انجمن طرفداران آدمیزادها نیرنگ عجیبی به کار برد و از فن شکافت جهانهای ممکن استفاده کرد. این بدان معناست که برای لحظهای مرز بین دو جهانِ موازی را که تنها اختلاف اندکی با هم دارند را برداشت.
در نتیجه ملکالشعرای بهار در دنیایی که کشته شده بود و در دنیای دیگری که کشته نشده بود، همزمان در یک دنیا حضور یافتند. نتیجهاش این شد که مردم پایتخت دیدند بهار هنگام بیرون آمدن از مجلس تیر خورد و درگذشت. اما بعد متوجه شدند که یک بهار دیگر هنوز در تالار مجلس است و دارد با دوستانش گپ میزند. تهرانیها که سردرگم شده بودند، فکر کردند بهارِ مقتول کسی دیگر بوده که به اشتباه کشته شده و بعد چو افتاد که اصلا اسم طرف سید واعظ قزوینی بوده، غافل از اینکه این سید واعظ قزوینی در واقع آخوندی انقلابی بود که به روزنامهنگاری کمونیست تبدیل شد و در همان حدود پسرعمویش سر یک تکه زمین با او درگیر شد و زد با بیل کشتش!
ماجرای دیگری که در این میان میتوانم به آن اشاره کنم، به نیمایوشیج مربوط میشود. یکی از برنامههای دیگر فرقهی فرزندان آنگورا برای نابودی تمدن ایرانی این بود که راهی بیابند تا مردم این سرزمین زبان خود را از یاد ببرند. چون معلوم شده بود که زبان پارسی رسانهایست که حذف تنشهای اتمی را در آینده صورتبندی میکند. از این رو الهاماتی از طرف اعضای فرقه به کسی به اسم نیمایوشیج داده شد و او هم تلاش خود را در راستای خواستهای فرقه انجام داد.
اما اطواریها هم بیکار ننشستند و فرمانی دیگر برای او فرستادند. به این ترتیب یک بار که نیما در آستارا به شغل معلمی مشغول بود، سخت از خندهی یکی از شاگردان خشمگین شد و دوات سنگینی را برداشت و به طرف سر او پرتاب کرد. برنامهی اطواریها این بود که دوات بعد از برخورد به چشم شاگرد شیطان او را کور کند و به این ترتیب نیما به زندان بیفتد و شعر پارسی از خطر دستکاریهای او مصون بماند. اما اتفاقی که در واقع افتاد آن بود که دست نیما به خاطر اعتیادش به تریاک لرزید و دوات خطا رفت و خورد به دیوار.
خلاصه برایتان بگویم، دلیل اصلی انحطاط ایران، توسعهی مدرنیته و استعمار نو و چیزهایی شبیه به این نیست. علت اصلی مداخلهی آتورازیان است که در دو گروهِ متخاصم به دستکاری آدمهای این خطه مشغولاند. این کشمکش البته مورد توجه تمام نژادهای هوشمند دیگر کیهان هم هست. چون بقا یا نابودی حیات بر این سیاره در این نقطه رقم خواهد خورد. چیزی که اعجاب آنگوریها و اطواریها و سایر ناظران را برانگیخته، آن است که مردم سرزمین ایران به کلی غیرقابل پیشبینی هستند و رفتارهایشان با کل گونههای دیگر زمینی متفاوت است.
آنها با شنیدن هر پیامی ممکن است هر نوع رفتاری را انجام دهند و حتا رفتارهای یک نفرشان در روزهای متوالی ثابت و همراستا نیست. به همین دلیل هم کسانی که پشت دستگاههای مرسولات و مخابرات بینابعدی نشستهاند، هر بار که پیامی میفرستند، دستخوش شگفتی میشوند. چون پیامدها و نتایج آن فرمان به کلی نامنتظره است. ایرانیها بسیاری از فرمانها را ناشنیده میگیرند. برخی را میشنوند اما برعکساش را عمل میکنند و برخی دیگر را متعصبانه و وفادارانه پیروی میکنند.
به همین دلیل است که خیلی از ما اعضای انجمن طرفداران وجودهای انسانیِ رنجدیده، اصولا از امکان برنامهریزی برای ایران زمین و در نتیجه نجات حیات بر این سیاره ناامید شدهایم. با این وجود من همچنان به آینده خوشبین هستم و این داستان را هم به عنوان یکی از همین پیامها برایتان میفرستم. شاید که به عنوان هشدار کارآمد باشد و بتواند راهی که در پیش دارید را کمی روشن کند. هرچند میدانم هر نوع برخوردی ممکن است با این متن صورت بگیرد.
شما از من علت عقبماندگی ایران را پرسیده بودید. اگر علت بزرگ و قدیمیاش را بخواهید، خلاصهاش این میشود که اصولا چون سیارهتان وجود دارد و این شکلی است، شما هم هستید و مشکلاتی دارید. زندگی که بیمشکل نمیشود. اما اگر دنبال علل نزدیک و بیواسطه میگردید، به خودتان نگاه کنید. علت عقبماندگیتان در جاهایی دور و کشورهای دیگر زمین نیست، بلکه به رفتارهای خرد و کوچک و موضعیتان در موقعیتهای عادی زندگی مربوط میشود…
ادامه مطلب: انگشتر
رفتن به: صفحات نخست و فهرست کتاب