دوشنبه , اسفند 11 1404

وهم

گردوبنانِ سبز كه آسوده شادكام / بر تختگاهِ كوه و اوجِ بلندا نشسته‌اند‌

بختِ عروجِ خویشتن از دست داده‌اند / قانع به جاى خویش چون از پا نشسته‌اند

رویاى سبزِ بذر، پس از یادشان برفت / آكنده از غرور، فقط اینجا نشسته‌اند

بالندگى چونان سراب در آوندشان شكست / یك عمر روى وهمِ منظره زیبا نشسته‌اند

رگبرگ‌هاى پیر چون از شعله سیر شد / بر ریشه‌هاى زهد، پوك و فریبا نشسته‌اند

فرخنده بذرِ خویش به پیراهنى ز چوب / پوشانده‌اند و گِرد تهیا نشسته‌اند

اسطوره‌ى درخت، همه طغیانِ قامت است

آنان به خواب، مرده؛ اگر از پا نشسته‌اند