پيشدرآمد
1. فوکو در نقد تأثيرگذاري که بر روشنگري چيست؟ کانت[1] نوشته است[2] اين نکته را طرح کرده که پرسش اصلي مدرنيته جايگاه و موقعيت سوژه در زمان حال است. به عبارت ديگر، شالودهي نگاه مدرن، رابطهاي است که «من» با «اکنون» برقرار ميکند. از سوي ديگر، گيدنز جامعهشناسي را همچون علمِ بررسي مدرنيته تعريف ميکند. با جمع بستن دو نقل قول يادشده، ميتوان به تصويري دقيقتر از چشمداشت اين نوشتار دست يافت. چنين مينمايد که علم جامعهشناسي خوشهاي از دانايي است که به عنوان حاشيهاي بر گذار جوامع سنتي به مدرن پديد آمده باشد و از شبکهاي از تفسيرها، چارهجوييها، طرح مسألهها و داوريها تشکيل يافته باشد. شبکهاي که بر گرانيگاه مهم و گاه ناديده انگاشته شدهي «من» تکيه کرده است و در اطراف پرسش از «سرنوشت من در شرايط مدرن» ترشح شده است.
به اين ترتيب، موضوع محوري اين نوشتار همان مسألهي محوري مدرنيته، يعني سوژه در موقعيت «اکنون»، است. سوژه به عنوان هويتي روانشناختي، کالبدي زنده، و موقعيتي جامعهشناختي است که در اکنون، به مثابه عرصهاي از تلاقي گزينههاي رفتاري، حضور دارد و در بستري برساخته از قدرت به انتخاب کردار خويش دست مييازد.
2. در متنهاي فارسي، مرسوم شده است که واژهي لاتين Subiectum را با تلفظ فرانسوياش به عنوان سوژه به کار ميگيرند. چنين به نظر ميرسد که ما در زبان فارسي برابرنهادي بسيار دقيقتر و کارآمدتر از اين واژه را براي نشانهگذاري مفهوم مورد نظرمان در اختيار داشته باشيم. چنان که ميدانيم، Subiectum ترجمهي لاتيني واژهي يوناني هيپوکِيمِنون
است که در آثار ارسطو براي اشاره به جوهر ذاتي موجودات مورد استفاده واقع شده است و ميتوان آن را «بنمايه» يا «نهاد» ترجمه کرد. Subiectum که به تعبير هايدگر مفهومي واژگونهي مقصود ارسطويي را ميرساند و به جاي اشاره به جوهر ذاتي اشياي خارجي به وضعيت ذهني شناسندهي رويارو با آنها اشاره ميکند، پس از دکارت و تعريف اثرگذار وي از سوژه در برابر ابژه، موقعيت مدرن خود را در آثار فلسفي به دست آورد و امروز نيز با تعبيري کمابيش مشابه با آن به کار گرفته ميشود.
در زبان فارسي، براي اشاره به «منِ شناسنده» و هويت وي، واژهي مشهور «من» را داريم که با وجودِ اشتقاق ریشهشناختیِ متفاوت، با بنِ اسمِ «من» از نظر آوایی همسان است. این شباهت از این رو ارزشمند است که این بنِ دومی، معنای تفکر و اندیشه را میرساند و کلیدواژهی اوستایی مهمِ «مَئینیو» (مینو) و مصدر پهلوي «مَنيشن» (انديشيدن) را پدید آورده است که با واژهي منش و دشمن و هومن و بهمن در فارسی دری امروزین پيوند دارد. چنين مينمايد که «من»، با رگ و ريشهي دوگانه و تنومندش در زبان فارسي و تداعي دقيقي که در پيوند با مفهوم انديشه و منش دارد، برابرنهادي شايسته و دقيق براي مفهوم سوژه باشد. البته در زبان فارسي، نظامهاي قدرت سنتي ما بارگذاري ارزشي ديرينهي خود را بر اين واژه نيز اعمال کردهاند و عبارتهايي مانند «منم منم کردن»، «انانيت»، و رونوشت نادرست «منيت»، که از روي آن ساخته شده، تعبيري منفي يافتهاند. من اين به حاشيه رانده شدن واژهي من در زبان فارسي را نتيجهي ساز و کارهاي قدرتي ميدانم که در پي هنجارسازي و رام کردن سوژههاي انساني بودهاند. از اين رو، در اين متن من را به عنوان مترادفي براي سوژه به کار خواهم گرفت، با اين اميد که بتوان در متنهاي بعدي، به تدريج اين واژه را جايگزين وامواژهي سوژه کرد.
3. سوژه به دو دليل بيش از ساير موضوعهاي شناسايي اهميت دارد. نخست آن که در مورد اين موضوع خاص، شناسنده و موضوع شناسايي با هم يگانه ميشوند و بنابراين نوع شناخت دربارهي سوژه ماهيت سوژه را دگرگون ميکند و امري شناختشناسانه به اين ترتيب ردپايي هستيشناختي از خود بر جاي ميگذارد. دوم آن که کل نظام دانايي بر محور همين سوژه سازمان يافته است. جايگاه مرکزي سوژه در فضاي حالت دانايي از سويي، ميتواند با نگاهي کانتي همچون ضرورتي شناختي و پيامدي طبيعي از محوريت سوژه شناسنده جلوه کند. از سوي ديگر، ميتوان آن را از نگاهي نيچهاي، همچون وابستگي تمام انواع دانايي به اموري غيرعقلاني و غيرمنطقي مانند ميل و منافع و بقا تلقي کرد، که آنها نيز از ناخودآگاه سوژه تراوش ميکند.
به اين ترتيب، سوژه محوري است که الگوي سازماندهي تمام اشکال ديگر دانايي را تعيين ميکند. جايگاه سوژه نه تنها در قالبي جغرافيايي، بلکه به مفهومي کارکردي نيز در مرکز فضاي حالت دانايي قرار دارد. بسياري از دگرگونيهاي بزرگ در تاريخ دانش، فروپاشيهاي دورانساز در سرمشقهاي شناختي و سر بر کشيدن چارچوبهاي نو مديونِ دگرگوني در برداشت من از من بوده است.
دوران کنوني شاهد چند رخداد مهم در حوزهي نظريهپردازي در مورد سوژه بوده است.
نخست آن که با دگرديسي علوم پايه و پيشرفت ابزارهاي مشاهداتي و محاسباتي مربوطه، در دو دههي واپسين قرن بيستم، رويکردي ميانرشتهاي در جوامع علمي باب شد. اين بدان معنا بود که متحد کردن تمام دادهها و نگرشهاي به دست آمده در لايههاي متفاوت مشاهداتي به عنوان هدفي قابل دستيابي و مطلوب جلوه کرد و به دنبال آن خوشهاي نوين از علوم ميان رشتهاي پديد آمدند و توسعه يافتند.
دوم آن که در واکنش به بحرانهاي اجتماعي برخاسته از جنگ جهاني دوم، و به عنوان راهحلي راديکال براي حل مشکلات نظري موجود در زمينهي صورتبندي سوژه، ديدگاهها و برداشتهايي پيشنهاد شدند که سوژه را ماهيتي جعلي، موهوم، و حاشيهاي ميدانستند. اين ديدگاهها، اصل موضوعهي خرد روشنگري يعني محوريت سوژهي شناسنده را نقض کردند و سوژه را تا مرتبهي محصولي فرعي از فرآيندهايي اجتماعي يا عصبشناسانه فرو کاستند. ظهور اين ديدگاهها همزمان و پيوسته با برداشتي پسامدرن بود که به نقد و خردهگيري از هر نوع سرمشق علمي فراگيري ميپرداخت که آماجش دستيابي به نظريهاي عمومي دربارهي همه بود. ناممکن بودن دستيابي به فراروايتي واحد و خودسازگار، که همه چيز را توضيح دهد، حقيقتي بود که توسط فلاسفهي بسياري در زمانهاي گوناگون مورد اشاره واقع شده بود، اما پذيرفته شدن نسخهي نيچهاي آن خيلي دير و در اواخر قرن بيستم ممکن شد. در نيمهي قرن بيستم بود که قضيهي گودل به عنوان اثباتي رياضي براي نابسندگي و ناکامل بودن تمام نظامهاي منطقي کلان شهرت يافت. در نهايت، امروز در همسايگي نگرش پساساختارگرايانهاي که وجود و خودمختاري سوژه را انکار ميکند، ديدگاهي پسامدرن وجود دارد که به همين ترتيب امکان دستيابي به فراروايتي عام دربارهي هستي را منتفي ميداند، و حتي آن را مطلوب نيز تلقي ميکند.
ناگفته پيداست که دو جريان يادشده مسيرهاي متفاوت، متعارض، و گاه متناقض را دنبال ميکردند. ظهور نظريهي سيستمهاي پيچيده در دههي هشتاد ميلادي و رواج دانشهاي ميانرشتهاي امکان جديدي براي دستيابي به فراروايتي جامع و منسجم را طرح کرد که بر خلاف فراروايتهاي پيشين مدعي خودبسندگي و شمول کامل نبود و حضور باطلنماها[3] و تناقضهاي دروني خويش را به عنوان صفتي گريزناپذير براي تمام نظامهاي بازنمايي صوري ميپذيرفت. در مسيري كاملاً متفاوت، نظريهپردازيهاي تبارشناسانه و شالودهشکنانهي تأثيرگذاري وجود داشتند که عدم انسجام، نايکپارچگي، و تکه پاره بودن مفهوم سوژه و نظامهاي دانايي برخاسته از آن را نشان ميدادند.
متن کنوني پيشنهاد نظريهاي است که شايد بتواند اين دو مسير متعارض و واگرا را با يکديگر ترکيب کند. چارچوب نظري مورد استفاده در اين متن، نسخهاي خودساخته از نظريهي سيستمهاي پيچيده است که به طور خاص براي ترکيب و جمع بستن دادههاي مربوط به «من» تخصص يافته است. از اين رو، بايد بتواند دادههاي عصبشناسانه، روانشناسانه، جامعهشناسانه، زبانشناسانه، و تاريخي را در گسترهاي وسيع با يکديگر تلفيق کند و به تصويري منسجم و شفاف از سوژه دست يابد. از اين رو، اين نوشتار متني ميان رشتهاي است که از تمام دادهها و کليهي شواهدي که به کار گشودن معماي سوژه بيايد بهره خواهد جست، بيتوجه به اين که دادهي مربوطه در ردهبندي کلاسيک علوم چه جايگاهي دارد و در تيول کدام علم قرار ميگيرد.
از سوي ديگر، نگارنده به تفسيرهاي شالودهشکنانه و رويکردهاي تبارشناسانه علاقهمند است و قصد ندارد شواهد انکارناپذيري که انسجام و يکپارچگي نظامهايي مانند سوژهي شناسنده را مورد پرسش قرار ميدهند ناديده بگيرد. از اين رو، روششناسي سيستمي مورد نظر اين متن برخي از پيشداشتهاي سنتي نظريههاي جامعهشناسي سيستمي را رد ميکند و داشتهها و يافتههاي تازه در اين زمينه را به بهاي طرد پيشداشتهايي آشنا مورد توجه قرار ميدهد. با وجود اين، توجه به اين عناصر و پذيرش مفاهيمي مانند غياب، آشوب، تناقض، و بينظمي در بطن نظريه به معناي آن نيست که در آماج نهايي رويکردهاي شالوده شکنانه يعني برانداختن تمام فراروايتها اشتراک نظر داشته باشم.
4. هدف از اين متن، احياي مفهوم سوژه است. دستيابي به فراروايتي که همه چيز را توضيح دهد، با وجود ناممکن شدنش در عصر کنوني، همچنان از ديد نگارنده مطلوب است. دانش يا در بستر توهم بزرگ دستيابي به واقعيت عيني رشد ميکند يا در زمينهي قصد بزرگتري که هنگام از ميان رفتن اين توهم همچنان دستيابي به بازنمايي دقيق و کارآمدي از هستي را آماج کند. بر اين مبنا، در اين نوشتار ناممکن بودن روياي دستيابي به نظريهي فراگير و منسجمي دربارهي همه چيز پذيرفته ميشود، و حضور باطلنماها، گسستها، نقاط ابهام و زيربناي سودجويانه و مبتني بر ميلِ غريزهي حقيقتجويي رسميت مييابد بي آن که نتيجهي دلسردکنندهي بياعتباري دانش يا فرو نهادن تلاش براي دستيابي به نظريهاي در حد امکان فراگير و در حد امکان منسجم پذيرفته گردد.
متن کنوني تلاشي است براي صورتبندي مجدد مفهوم سوژه، و احياي آن به شکلي که در زمانهي امروزين ما مورد نياز و مطالبه است. در برداشتي عمومي و سنتي، چارچوب عمومي بحث ما جامعهشناسانه است. موضوع محوري اين نوشتار، سوژه، و تحليل پويايي دروني و بيروني آن در ارتباط با مفاهيمي مانند قدرت، لذت، و معنا مسألهي محوري طيف وسيعي از نظريههاي جامعهشناختي است. در سطحي، اين مسأله به پرسش از مفهوم هويت ميانجامد، و از سوي ديگر با تقابل عامليت و ساختار ارتباط مييابد؛ مفاهيمي که آماج اين نوشتار به دست دادن پاسخي در خور دربارهشان است.
ادامه مطلب: بخش نخست: روششناسي – گفتار نخست: جغرافياي دانايي
رفتن به: صفحات نخست و فهرست کتاب