دوشنبه , اسفند 11 1404

گفتار دوم: سطوح توصيفي (فراز)

گفتار دوم: سطوح توصيفي (فراز)

1. سوژه موضوعي است که براي فهميدن آن بايد دست کم چهار لايه‌ي مشاهداتي را درباره‌اش لحاظ کرد. اين بدان معناست که توصيف سوژه در مقام نظامي پيچيده به فرض چند سطح سلسله‌مراتبي متفاوت مي‌انجامد. در نظريه‌ي پيشنهادشده در اين نوشتار، دستيابي به درکي عميق و معنادار از سوژه تنها زماني ممکن مي‌شود که چهار سطح زيست‌شناختي، روان‌شناختي، اجتماعي، و فرهنگي از سوژه مورد توجه قرار گيرد و بازنمايي‌هاي دقيق و روشني از سوژه در اين سطوح تشکيل شود. در مورد روش‌شناسي منتهي به اين چهار سطح بايد به چند نکته توجه کرد؛

نخست آن که لايه‌هاي يادشده در نظريه‌هاي جامعه‌شناسانه قدمتي بسيار دارند و دست کم پنجاه سال است که مدل پارسونز چنين نظامي از لايه‌بندي را در حوزه‌ي علوم اجتماعي پيشنهاد کرده است[1]. مشتقاتي از اين چهار لايه در آثار ساير نويسندگان نيز يافت مي‌شود. مشهورترين ديدگاهِ رقيب نگرشي است که از ويکو و ديلتاي شروع شده و سطوح رواني و زيستي را در هم ادغام کرده و آن را از ترکيب دو سطح اجتماعي و فرهنگي جدا مي‌داند. لومان مشهورترين مدافع اين تمايز است و دو لايه يادشده را به ترتيب با عبارت‌هاي سطوح کرداري و ارتباطي نام‌گذاري کرده است[2].

دوم آن که نظريه‌هاي متمايز و منفرد درباره‌ي سوژه، که در برخي از اين سطوح قرار بگيرند، بسيارند. در عمل تمام ديدگاه‌هاي زيست‌شناسانه، روان‌شناسانه، جامعه‌شناسانه، و زبان‌شناسانه‌ي کلاسيک هوادار سکونت در يکي از لايه‌هاي يادشده و اصيل‌تر، مهم‌تر، و بنيادي‌تر پنداشتن آن سطح هستند. سه سرمشق اصلي جامعه‌شناسانه‌اي که از رده‌بندي نظريه‌هاي علوم اجتماعي توسط ريتزر برمي‌آيد، ديدگاه‌هايي را از هم تفکيک مي‌کنند که در سطوح زيستي، رواني، و اجتماعي اقامت گزيده‌اند. تمام رويکردهاي يادشده در اين مورد توافق دارند که سوژه و مفاهيم مشتق از آن ــ مانند جامعه ــ مفهومي است که در يکي از سطوح يادشده «اصالت هستي‌شناختي» و «تماميت توصيفي» بيشتري دارد، و مي‌توان شواهد مربوط به ساير سطوح را به اين سطح ويژه تحويل کرد. چنين گرايشي به تحويل‌گرايي، حتي در آثار پارسونز هم که سطح فرهنگي را در نوشتارهاي اوليه‌اش اصيل‌تر مي‌داند، ديده مي‌شود. در اين ميان تنها لومان استثناست، که به قيمت نفي‌کرد مفهوم سوژه و طرد کردن باور به سوژه‌ي انتخابگر از ورود به چنين پرسشي خودداري مي‌کند.

با وجود اين، نگرش‌هاي ديگري وجود دارند که اصالت هستي‌شناختي يکي از اين سطوح را نفي مي‌کنند و به وحدت اين لايه‌ها و لزوم دستيابي به تصويري يکپارچه و منفرد از سوژه در سطوح متفاوت توصيفي‌اش باور دارند. نگرش سيستمي مورد پيشنهاد اين نوشتار در اين رده‌ي اخير مي‌گنجد. در نظريه‌ي پيشنهادي اين متن، سطوح چهارگانه‌ي مفروض تنها برش‌هايي مشاهداتي هستند که بر تمايزي روش‌شناختي و گسستي شناخت‌شناسانه دلالت مي‌کنند، نه تفکيکي هستي‌شناسانه.

2. از اين‌جا به بعد، لايه‌هاي توصيفي يادشده را به طور خلاصه با نام «فراز» مورد اشاره قرار خواهم داد. اين نام از ترکيب حرف نخستِ لايه‌هاي فرهنگي، رواني، اجتماعي، و زيستي ساخته شده است.

نخستين پرسشي که با پيشنهاد لايه‌هاي فراز به ذهن خطور مي‌کند آن است که چرا نظريه‌ي ما به اين چهار سطح توصيفي بسنده کرده است و لايه‌هايي بيشتر يا کمتر را در نظر نگرفته است. به عنوان مثال، مي‌توان مانند لومان يا اغلب نظريه‌پردازان مکتب‌هاي سرمشق «تعريف اجتماعي» دو لايه‌ي فردي و اجتماعي را براي توصيف «منِ اجتماعي شده» کافي دانست، يا سطح توصيفي جديدي مانند سطح بوم‌شناختي را به فراز افزود.

چهارگانه بودن سطوح توصيفي در ديدگاه مورد پيشنهاد اين متن چند دليل دارد:

نخست آن که بر مبناي متغيرهاي سختي مانند نظام‌هاي مشاهداتي، ابزار ثبت داده‌ها، روش استنتاج حقايق، و چارچوب صورت‌بندي مفاهيم، آشكارا، چهار سطح توصيفي در علوم کلاسيک امروزين قابل تشخيص است. سطح زيست‌شناختي همان است که در سطوح پايين‌تر با فيزيک و شيمي متحد مي‌شود و علوم تجربي به معناي عام کلمه را برمي‌سازد. سطح روان‌شناختي، که نخستين بار توسط وونت در قلمرو آزمايشگاهي، و توسط فرويد در قلمرو نظري به شکلي متمايز از علوم تجربي صورت‌بندي شد، از ابزارهاي متفاوتي مانند درون‌کاوي و اندرکنش زباني براي توليد حقيقت استفاده مي‌کند و نظام‌هاي مفهوم‌سازي و معيارهاي توليد حقيقتي را به کار مي‌گيرد که با برداشت‌هاي شهودي و ذهني پيوند نزديکي دارد و از پايه با آن‌چه در علوم سخت‌تر مي‌بينيم تفاوت دارد.

البته در زمانه‌ي کنوني در هم تنيدگي عميقي را ميان روش‌ها و ابزارهاي مورد استفاده‌ي روان‌شناسان و زيست‌شناسان مي‌بينيم، که از شاخه دواندنِ همه جانبه‌ي معيارها و موازين علوم تجربي در تمام شاخه‌هاي دانايي ناشي شده است. با وجود اين، هم‌چنان ساختار مفهوم‌سازي و نظريه‌پردازي در اين لايه با دانش‌هاي تجربي سخت تفاوت دارد. به شکلي که به قول گيلبرت رايل مفاهيم ذهني و تجربي را بايد هم‌چنان به عنوان ماهيت‌هايي مستقل و جداگانه در نظر گرفت[3].

به همين ترتيب، سطح مشاهداتي اجتماعي هم از معيارها و موازين خاص خود پيروي مي‌کند، که با متغيرهاي حاکم بر علوم سطح رواني تفاوت دارد و نخستين بار در کتاب خودکشي دورکهيم به عنوان سطحي متمايز پيشنهاد شد. با اين تفاصيل، چنين مي‌نمايد که تمايز سه سطح زيستي، رواني، و اجتماعي به نوعي در روش‌شناسي علم کنوني آشکار باشد و تعلق داده‌هاي اين سه لايه به سطوح توصيفي متفاوت، امري پذيرفته شده محسوب شود. فرض وجود يک سطح متمايز فرهنگي اما، نياز به توضيحي بيشتر دارد.

هر سطح توصيفي فراز در واقع لايه‌اي از مشاهدات، تفسيرها، قواعد، و نظام‌هاي توليد حقيقت را در بر مي‌گيرد که در اطراف موضوع محوري خاصي ترشح شده‌اند. اين موضوع محوري، از ديد نظريه‌ي ما، سيستمي پيچيده، خودسازمانده، و تکاملي است که پويايي‌اش گرانيگاه تعيين رخدادها در سطوح توصيفي يادشده است. در سطح زيست‌شناختي، اين بدن است که تعيين‌كننده است. بدن سيستمي خودبسنده و تکاملي است با پويايي بغرنج و خودمختار. کل داده‌هاي مربوط به سطح زيست‌شناختي بر مبناي تحولات بدن و عناصر و روابط مرتبط با آن سازمان يافته‌اند.

در سطح رواني، نظام شخصيت چنين نقشي را بر عهده دارد. يعني در اين سطح شخصيت افراد و هويت ذهني سوژه‌هاي انساني است که سيستم اصلي را بر مي‌سازد. ساير مفاهيم، تجربه‌ها، و خوشه‌هاي دانايي سطح رواني همگي به شکلي با اين سيستم مرکزي پيوند برقرار مي‌کنند. در نظام اجتماعي نيز نهاد يا سازمان واحد تعيين‌كننده است.

همان طور که بدن از سلسله‌مراتبي از زيرسيستم‌هاي زنده‌ي اندام‌وار (ياخته‌ها، بافت‌ها، اندام‌ها، و دستگاه‌ها) تشکيل يافته است، شخصيت و نهاد نيز برساخته‌ي زيرسيستم‌هاي فرضي متعددي هستند. اين بدان معناست که چهار سطح توصيفي يادشده برش‌هايي کلان و عمومي از رخدادهاي مرتبط با سوژه را در بر مي‌گيرند که هر يک از آنها مي‌تواند در درون خويش از نظمي سلسله‌مراتبي برخوردار باشد. خانواده، سازمان، و ملت مشهورترين سطوح دروني يک نهاد اجتماعي هستند. تا اينجاي کار، مفاهيم و مدل‌ها با نظريات کلاسيک و رايج علمي توصيف‌گر اين سطوح سازگار است. در تمام نظريه‌هاي موجود ــ حتي ديدگاه‌هاي پسامدرني که شالوده‌شکنانه ادعاي حذف سوژه را دارند ــ وجود سيستم‌هاي محوري‌اي مانند بدن، شخصيت، و نهاد پيش‌فرض گرفته مي‌شوند. جالب آن که حضور محوري اين مفاهيم در بطن نظريه‌هاي يادشده ــ حتي ديدگاه‌هاي پسامدرن و شالوده‌شکنانه ــ را با خوانشي شالوده‌شکنانه مي‌توان نشان داد. به اين معني كه مي‌توان شيوه‌ي مورد استفاده نظام‌هاي نظري منکرِ نظام‌سازي را مي‌توان با روشي خودارجاع براي واسازي ادعاهاي خودِ اين نظام‌ها به کار گرفت.

با وجود اين سلسله‌مراتب دروني، چنين مي‌نمايد که تمرکز انحصاري بر مفهوم نهاد به ايجاد توصيفي بسنده و فراگير از رخدادهاي سطح اجتماعي منتهي نشود. گويا براي تحليل کامل و کافي آن‌چه در سطح اجتماعي رخ مي‌دهد، وجود سيستمي متمايز از نهاد اجتماعي در سطح توصيفي جديدي ضروري باشد. اين سطح جديد، چنان که در نظريه‌ي منش‌ها نشان داده‌ام، فرهنگ است که سيستم محوري آن منش نام دارد. نگارنده در متن ديگري دلايل ضروري بودن فرض کردن اين سطح و شيوه‌ي صورت‌بندي پويايي سيستم در سطح فرهنگي را نشان داده است[4].

3. رابطه‌ي سطح فرهنگي با سطح اجتماعي به ربطِ لايه‌ي رواني و زيستي شباهت دارد. همان‌طور که نظام رواني هم‌چون نرم‌افزاري بر بدن سوار مي‌شود، فرهنگ هم مانند جرياني سيال از معناها، نمادها، و روايت‌ها در پيکره‌ي جامعه به جريان مي‌افتد و پويايي آن را تکميل مي‌کند. هر يک از اين جفت‌هاي دوتايي از يک بخش عيني، مادي، و ملموس ــ بدن و جامعه ــ تشکيل شده‌اند که شبکه‌اي از جنس اطلاعات و معاني و نمادها را در اطراف خود ترشح مي‌کند و اين همان است که در قالب نظام رواني و فرهنگي مشاهده‌پذير مي‌گردد. رابطه‌ي اين دو جفت هنگامي روشن‌تر مي‌شود که به اتصال دو بافتارِ جامعه ــ فرهنگ، و بدن ــ روان به مثابه جفتي جديد از نرم‌افزار و سخت‌افزار بنگريم. همان طور که شخصيت در سخت‌افزار دستگاه عصبي و نظام فيزيولوژيک پيرامون آن لانه کرده است، نهادهاي اجتماعي نيز بر شانه‌ي بدن‌هاي حاوي شخصيت بر پا مي‌ايستند و در عين حال به نوعي سطوح زيربنايي خود را تغيير شکل مي‌دهند و بازتعريف‌شان مي‌کنند. هم چنين است رابطه‌ي نظام‌هاي معنايي فرهنگ با سخت‌افزار نهادهاي اجتماعي که کالبد، قالب کارکردي و بسترِ تغييرپذيري منش‌ها را تشکيل مي‌دهد.

به اين شکل، سطوح چهارگانه‌ي فراز از سويي لايه‌هاي ضروري براي توصيف تمام و کمال سوژه را شامل مي‌شوند و از سوي ديگر، لايه‌هايي را در بر مي‌گيرند که با وجود متمايز و منفک نمودن‌شان به شدت در هم تنيده شده‌اند. رابطه‌ي بدن و شخصيت، هم‌چون تناسب منش و نهاد اجتماعي، به پيوند فرم و محتوا مي‌ماند. اتصال اين فرم‌ها و محتواها، و پيوند اين ساختارها و کارکردهاست که يکپارچگي چهار لايه‌ي فراز را ممکن مي‌سازد. اما پيش از وارسي شيوه‌ي اتصال و پيوند خوردن اين لايه‌ها، لازم است نگاهي به مرزهاي ميان‌شان بيندازيم و شيوه‌ي تعيين حدود هر سطح را دريابيم.

4. سطوح توصيفي فراز را، مانند هر مجموعه‌اي از سطوح توصيفي ديگر، مي‌توان بر مبناي معيارهايي از هم تفکيک کرد. ساده‌ترين معيار مقياسِ زماني/ مکاني است. سطح زيست‌شناختي، طيف وسيعي از مشاهدات در مقياس‌هاي زماني ــ مکاني متفاوت را در بر مي‌گيرد که از دامنه‌ي رخدادهاي ياخته‌شناسانه در ابعاد ميکرون/ هزارم ثانيه آغاز مي‌شوند و تا رخدادهاي بوم‌شناختي با واحد دگرگوني کيلومتر/ سال ادامه مي‌يابد. با وجود اين، بخش عمده‌ي داده‌هاي زيست‌شناسانه‌اي که به سوژه مربوط مي‌شود بر سطوح زيرين اين دامنه‌ي گسترده تمرکزيافته است و بيشتر به لايه‌هاي ميکروسکپي مربوط مي‌شود تا ماکروسکپي.

رخدادهاي سطح روان‌شناختي با مقياس تجربيات روزانه‌ي ما انطباق دارند و بنابراين بر رويدادهايي تمرکز يافته‌اند که در مقياس متر/ ثانيه مي‌گنجند يا مشتقي از آن محسوب مي‌شوند. رخدادهاي سطح جامعه‌شناختي در شاخه‌هايي ميان‌رشته‌اي مانند روان‌شناسي اجتماعي از همين مقياس آغاز مي‌شوند، اما معمولاً بر درجه‌اي بزرگ‌تر ميزان مي‌شوند که مي‌تواند با کيلومتر/ سال نشانه‌گذاري شود. در نهايت مقياس رخدادهاي فرهنگي کلان‌ترين سطح را در بر مي‌گيرد که مي‌تواند در قالب چارچوب جامعه/ نسل وارسي گردد. مقياسي که از نظر کمي با «قرن ــ دهه/ صدها کيلومتر» انطباق مي‌يابد.

با اين تفاصيل آشکار است که سطوح فراز رخدادهايي را در بر مي‌گيرند که در مقياس‌هاي زماني ــ مکاني متفاوتي مي‌گنجند و به همين دليل هم با روش‌هايي متمايز شناسايي و صورت‌بندي مي‌گردند.

متغير ديگري که مي‌تواند براي تفکيک لايه‌هاي فراز از هم کاربرد داشته باشد شمار سطوح سلسله‌مراتبي‌اي است که در درون لايه‌ي توصيفي ما قرار دارد. با توجه به شرحي که گذشت، آشکار است که سطح زيست‌شناختي بيشترين تعداد سطوح سلسله‌مراتبي را در درون خود جاي داده است. پس از آن، به سطح روان‌شناختي مي‌رسيم که سطوحي به نسبت اندک يا حتي يگانه ــ از ديد رفتارگرايان ــ را در خود جاي مي‌دهند. سطح اجتماعي بار ديگر با سطوح توصيفي پرشماري روبه‌روست که از خانواده و گروه آغاز مي‌شود و به ملت و نظام جهاني منتهي مي‌گردد. بار ديگر در سطح فرهنگي با سطوح توصيفي اندکي روبه‌رو ‌‌مي‌شويم که دو سطح اصلي نظام‌هاي نشانگاني/ معنايي و نظام‌هاي ارتباطي/ رسانه‌اي را در بر مي‌گيرد. به اين ترتيب، به نظر مي‌رسد که لايه‌هاي ساختاري، سخت‌افزاري، و ريخت‌مدارِ فراز (زيستي و اجتماعي) از سطوح سلسله‌مراتبي بسياري برخوردار باشند. درحالي‌که لايه‌هاي کارکردي، نرم‌افزاري، و محتوا ـ محور آن شمار معدودي از سطوح سلسله‌مراتبي دروني را در بر بگيرند.

معيار ديگر براي تفکيک سطوح فراز از يکديگر، وارسي سيستمي است که پويايي آن مشاهدات مربوط به يک سطح را ممکن مي‌کند. چنين مي‌نمايد که در هر يک از سطوح فراز سيستمي خودبسنده، تکامل‌يابنده، و خودمختار وجود داشته باشد که دانشِ ترشح‌شده درباره‌ي آن دستمايه‌ي پيدايش سطحي توصيفي باشد. در سطح زيست‌شناختي، بدن يا پيکر سيستمي است که چنين نقشي را ايفا مي‌کند. اين نظام به دليل مقياس زماني مکاني‌اش پيشتر و بيشتر از ساير سيستم‌ها شناخته شده است و خودبسندگي و حضورش از همه ملموس‌تر و بديهي‌تر پنداشته مي‌شود. شايد بدان دليل که ابزارهاي حسي تکامل يافته در ساختار همين بدن‌ها براي تشخيص چنين سيستم‌هايي ميزان شده باشند.

در سطح رواني، سيستم بنيادين نظام شخصيت است، که بخش مهمي از نظريه‌ها و مدل‌هاي اين سطح را به خود اختصاص داده است. در سطح اجتماعي، نهاد سيستم اصلي است و در سطح فرهنگي منش است که چنين نقشي را برعهده دارد. در تمام سطوح يادشده، سيستم‌هاي بنيادين اگر با دقت بيشتري نگريسته شوند، انواع گوناگوني را با ابعاد و مقياس‌هاي متفاوت در بر مي‌گيرند. همين تنوع زيرگروه‌هاي نظام‌هاي مرکزي است که سطوح سلسله‌مراتبي فرعي را در درون هر يک از لايه‌هاي فراز ايجاد مي‌کند. در وضعيتي ساده شده، مي‌توان در هر يك از سطوح يادشده به يک سيستم خرد و يک سيستم کلان قائل شد. بدن به ظاهر دو رده از سيستم‌ها را در بر مي‌گيرد: ياخته و پيکرِ انداموار يا همان بدن به معناي آشناي کلمه. شخصيت در سطحي کلان‌تر هويت را نيز شامل مي‌شود. نهاد اجتماعي هم در ساده‌‌ترين سطح خود خانواده را در بر مي‌گيرد، و منش‌ها هم در سطحي کلان‌تر تمدن‌ها را برمي‌سازند.

در اين متن براي ساده شدن کار تنها به يکي از اين سيستم‌ها بسنده مي‌کنم و سطوح ديگر را مشتقي از آن کوانتوم اوليه در نظر مي‌گيرم. به اين ترتيب، به ترتيب در لايه‌هاي پياپي فراز سيستم‌هاي بدن، شخصيت، نهاد، و منش را به رسميت مي‌شناسم و ساير سيستم‌هاي موجود در اين سطوح را به عنوان مشتقي از اين‌ها در نظر مي‌گيرم. با وجود اين، نبايد فراموش ‌کرد که اين فرض برداشتي راهبردي است که براي ساده شدن کار تحليل‌ها اختيار شده است، نه ادعايي هستي‌شناسانه.

5. متغير ديگري که مي‌تواند براي تفکيک سطوح فراز به کار گرفته شود رخدادِ دگرگون‌سازي است که به واحد تغيير در سيستم‌هاي بنيادينِ مربوط به هر سطح منتهي مي‌شود. چنين مي‌نمايد که در سطح زيست‌شناختي، دو نوع از دگرگوني‌هاي اساسي وجود داشته باشد: جهش‌هاي ژنتيکي، و گذارهاي فيزيولوژيک. در تحليل‌هاي کلان زيست‌شناختي معمولاً جهش را محوري فرض مي‌کنند و گذارهاي فيزيولوژيکي مانند دگرديسي در حشرات يا بلوغ در پستانداران را مشتقي از آن در نظر مي‌گيرند.

در سطح رواني، دو رده از دگرگوني‌ها را مي‌توان شناسايي کرد: گذار سطوح هشياري، و خلاقيت که يکي به تغيير در حالتِ پردازش اطلاعات و ديگري به تغيير در الگوي پردازش اطلاعات منتهي مي‌شود. در سطح اجتماعي به همين ترتيب با انقلاب‌ها و گذارهاي اجتماعي روبه‌رو ‌‌هستيم، و همتاي اين امور در سطح فرهنگي دگرگوني سرمشق‌ها[5] است.

متغيرهاي ديگري را نيز براي تميز دادن سطوح فراز مي‌توان عنوان کرد؛ جفت‌هاي معنايي متضاد مرکزي براي رده‌بندي و سازماندهي رخدادهاي هر سطح، که توسط سيستم به کار گرفته مي‌شود، حوزه‌هاي پديدار‌شناسانه‌ي متداخلي که سطح مورد نظر را بر مي‌سازند، نظام‌هاي انضباطي‌اي که سازماندهي عناصر و جريان‌ها را در هر سطح بر عهده دارند، و ماهيت عناصري که در ابرچرخه‌هاي[6] دروني هر سطح به جريان مي‌افتند و رخدادهاي آن لايه را برمي‌سازند ديگر متغيرهايي هستند که مي‌توانند به عنوان شاخص‌هاي تفکيک سطوح يادشده از هم عمل کنند. در جدول شماره‌ي دو خلاصه‌اي از اين متغيرها فهرست شده‌اند.

6. معيار مهم ديگري که براي تفکيک سطوح فراز از يکديگر وجود دارد متغير بنياديني است که پويايي سيستم‌هاي مربوط به هر سطح را تعيين مي‌کند. همه‌ي سيستم‌هاي پيچيده، به دليل ساختار بغرنج و مرکبي که دارند، به شکلي رفتار مي‌کنند که در هر مقطع زماني بيش از يک گزينه‌ي رفتاري برايشان ممکن باشد. در واقع يکي از راه‌هاي تعريف پيچيدگي، همين شمار مسيرهاي رفتاري پيشاروي سيستم است. در وضعيتي خنثی و از ديد ناظري به راستي بي‌طرف و بيروني، تمام گزينه‌هاي پيشاروي يک سيستم هم ارز تلقي مي‌شوند، و بنابراين بر پايه‌ي تعريفي رياضياتي، «متقارن» هستند. در عمل، مي‌بينيم که گذشته از شرايطي خاص (دوشاخه‌زايي در سطح زيست‌شناختي، ترديد در سطح روان‌شناختي، عدم قطعيت در سطح اجتماعي، و ابهام در سطح فرهنگي) اين تقارن در رفتار سيستم‌ها ديده نمي‌شود. به عبارت ديگر، سيستم‌هاي پيچيده به‌طور فعال و بر مبناي معيارهايي دروني اين تقارن را در هم مي‌شکنند و مسيرهايي عملياتي را انتخاب مي‌کنند. متغيري که اين شکست تقارن بر مبناي آن انجام مي‌شود، از ديد انديشمندان متفاوت، به اشکالي متفاوت صورت‌بندي و معرفي شده است. ميل به برتري در فلسفه‌ي سياسي هابز، گرايش به اصل لذت در انديشه‌ي روانکاوان، و اراده‌ي معطوف به قدرت در فلسفه‌ي نيچه نمونه‌هايي از متغيرهايي هستند که به عنوان عاملي جهاني و فراگير براي توجيه الگوي شکست تقارن و ساختار انتخاب در تمام سطوح پيشنهاد شده‌اند.

جدول 2: متغيرهاي متمايزکننده‌ي سطوح سلسله‌مراتبي فراز

از ديد اين متن، متغيري که انتخاب‌هاي سيستم را کنترل مي‌کند از سويي متکثر و از سوي ديگر يگانه است. چنين مي‌نمايد که قواعد تکاملي به سوي کمينه کردن شمار متغيرهاي تصميم‌گيري دروني در سيستم‌هاي پيچيده‌ تکامل يابنده گرايش داشته باشند. به اين ترتيب، نظام‌هاي تکاملي در مسير زمان به سمتي حرکت مي‌کنند که الگوهاي شکست تقارن‌شان به متغيرهايي کمتر و کمتر، و در نهايت يکتا وابسته شود. اين گرايش به سمت تکينه بودن متغير شکست تقارن از ضرورت‌هاي پردازش اطلاعات در درون سيستم پيچيده برمي‌خيزد. امکان وارسي، تحليل، و تصميم‌گيري بر مبناي متغيري منفرد به قدري از نظر تکاملي صرفه‌جويانه و سودمند است که دير يا زود در خطراهه‌هاي پويايي سيستم‌ها برگزيده مي‌شود.

با وجود اين، در ديدگاه پيشنهادي ما، اين متغيرها خصلتي متکثر نيز دارند. يکي از نارسايي‌هاي نظريه‌هاي موجود آن است که با معرفي و پيشنهاد متغيري يکتا و عام و جهاني پنداشتن آن در تمام سطوح فراز، به مشاهداتي ضد و نقيض برخورد مي‌کنند که با هيچ مدل نظري منسجمي توجيه‌پذير نيست. به عنوان مثال، با محوري فرض کردن ميل به برتري آدلري، رخدادهايي مانند ظهور نازيسم در آلمان و رواج ناگهاني بافت شخصيتي سلطه‌پذير نامفهوم مي‌شود و مرکزي پنداشتن متغيري زيست‌شناختي مانند ميل به بقا با شواهد مربوط به رفتار ايثارگرانه‌ يا تروريسم انتحاري در تضاد قرار مي‌گيرد.

بسياري از نويسندگان کلاسيک کوشيده‌اند تا اين يافته‌هاي ضد و نقيض را به نوعي در يک مدل منفرد ترکيب کنند و مثلاً رفتار ايثارگرانه را مشتقي تکاملي از ميل به بقا بدانند. با وجود جالب توجه بودن بسياري از اين تلاش‌ها، چنين مي‌نمايد که برخي از اين تضادها به اين ترتيب حل‌ناشدني باقي بماند. به عنوان مثال، با پذيرش اين که ميل به لذت انتخاب‌هاي رفتاري آدميان را تعيين مي‌کند، نمي‌توانيم وجود نظام‌هايي اجتماعي را توجيه کنيم که راهبردي رياضت‌جويانه را بر اعضاي‌شان تحميل مي‌کنند و در شرايطي که دستيابي به لذت بيشتر ممکن است از توسعه‌ي کردارها در اين فضاي حالت جلوگيري مي‌نمايند.

بسياري از انديشمندان پسامدرن اين ناهمخواني و ناتواني در توجيه شواهد متناقض را نشانه‌اي از نارسايي عمومي فراروايت‌ها، و چندپاره بودن ذاتي سيستم‌هاي بنياديني دانسته‌اند که شالوده‌ي هر سطح توصيفي را تشکيل مي‌دهد. به اين ترتيب، پيش‌فرض اين انديشمندان آن است که سيستم‌هايي بنيادين ــ مشهورترين‌شان سوژه يا نظام شخصيت ــ وجود ندارند و هر چه هست نظام‌هايي پاره پاره و نامنسجم و از هم گسيخته است که به ضرب و زور مشاهدات و تفسيرهاي ما وضعيتي يکتا و متحد به خود گرفته است. با وجود جذاب بودن بينش‌هاي برآمده از اين فرض جسورانه، چنين مي‌نمايد که شواهد بسياري براي رد آن وجود داشته باشد. هنوز فرض سيستمي منسجم و مرکزي ساده‌‌ترين و کارآمدترين راه براي صورت‌بندي و فهم رخدادهاي سطوح مشاهداتي گوناگون است، و اين قاعده‌اي است که حتي در بطن نظريه‌هاي پسامدرن هم به چشم مي‌خورد.

از اين رو، در اين نوشتار در پي آن نيستم تا موهوم بودن سيستم‌هايي مرکزي مانند بدن، شخصيت، يا جامعه را اثبات کنم. بر عکس، مي‌کوشم تا ارزش اين مفاهيم در نظريه‌پردازي و محوريت‌شان را در دستيابي به مدلي فراگير و منسجم درباره‌ي تمام مشاهدات نشان دهم. پيشنهاد اين متن آن است که متغيرهاي مرکزي متفاوتي را بر سيستم‌هايي که در سطوح سلسله‌مراتبي متفاوت قرار دارند حاکم بدانيم. به عبارت ديگر، گذشته از دو راه مشهورِ موجود، يعني تلاش براي توجيه تناقض‌هاي رفتاري سيستم‌ها، و رها کردن اين تلاش با موهوم پنداشتن سيستم‌هاي يادشده، راه سومي هم وجود دارد که مورد نظر ماست. اين راه عبارت است از آن است که در هر يك از سيستم‌هاي محوري مربوط به هر يك از سطوح فراز، يک متغير کليدي را به عنوان مبناي شکست تقارن در نظر بگيريم، ولي آن را لزوماً همتاي متغير حاکم بر ساير سطوح نپنداريم. در چنين شرايطي، چنان که نشان خواهم داد، رفتار سيستم‌ها به خوبي با آن متغير کليدي که به سطح سلسله‌مراتبي خاص‌شان وابسته است توجيه مي‌شود، و تناقض‌ها از ميان برمي‌خيزد. در پيش گرفتن اين راه، يعني فرض متغيرهايي متفاوت براي سطوح توصيفي متمايز، پرسشي مهم را پديد مي‌آورد و آن هم رابطه‌ي ميان اين متغيرهاست. متن کنوني، به تعبيري، تلاشي است براي پاسخ‌گويي به اين پرسش.

چنين مي‌نمايد که در سطوح چهارگانه‌ي فراز، چهار متغير اصلي را بتوان تشخيص داد که الگوهاي شکست تقارن و انتخاب سيستم‌ها را کنترل مي‌کنند. بدن‌ها بر مبناي بقا محاسبات رفتاري خود را انجام مي‌دهند، شخصيت‌ها بر مبناي لذت دست به انتخاب مي‌زنند، نهادهاي اجتماعي با معيار قدرت تقارن خود را مي‌شکنند، و پويايي منش‌ها در سطح فرهنگ با توجه به معنايي که حمل مي‌کنند تعيين مي‌شود. به اين ترتيب، چهار سيستمي که پويايي لايه‌هاي فراز را تعيين مي‌کنند، بر مبناي متغيرهايي متمايز، اما مرتبط با هم، رفتار خويش را تعيين مي‌نمايند. علوم سختي مانند زيست‌شناسي در مورد يکي از اين متغيرها ــ يعني بقا ــ به اندازه‌ي کافي کنکاش کرده و با توجه به دستاوردهاي دانش تکامل زيستي چنين مي‌نمايد که ابهام اندکي در مورد اين متغير و شيوه‌ي عملکردش وجود داشته باشد. اما در مورد سه متغير ديگر ــ قدرت، لذت، و معنا ــ نظريه‌ي فراگير و عامي وجود ندارد که هر سه را با روشي يک‌دست تحليل کند و روابط ميان‌شان را به شکلي کارآمد نشان دهد. متن کنوني دستيابي به چنين تحليلي را هدف خود قرار داده است.

7. براي تکميل بحث در مورد سطوح فراز بايد به دو نکته‌ي ديگر نيز اشاره کرد.

نخست آن که حد و مرز ميان سطوح فراز، برخلاف آن‌چه در نمودارهاي ساده‌انگارانه‌ مي‌توان نمايش داد، شکلي پيچيده و پر فراز و نشيب دارد. محل اتصال ميان دو سطح سلسله‌مراتبي شکل و ساختي ساده و تخت ندارد. اين بدان معناست که قواعد تفکيک‌كننده‌ي رخدادها و عناصر يک سطح در مورد عضويت فرآيندها و اجزاي آنها صراحت ندارند. آن‌چه مرزهاي سلسله‌مراتب پيچيدگي را از هم جدا مي‌کند مجموعه‌اي از قواعد ربط است که گذار حالتي[7] را در فرآيندها و سيستم‌هايي که به مقياس‌هاي متفاوت تعلق دارند نشان مي‌دهد.

اين قاعده‌ها نه ساده هستند نه شامل؛ يعني، همواره مجموعه‌اي از ابهام‌ها، عضويت‌هاي دوگانه، نوسان‌ها، تداخل‌ها، و دگرديسي‌ها در سطوح اتصال لايه‌هاي فراز رخ مي‌دهند که مرز ميان سطوح همسايه را پر خلل و فرج، پر چين و شکن، و برخال گونه مي‌نمايد. بخش‌هايي از يک سطح در سطوح ديگر فرو مي‌روند و عناصري که در رخدادهايي با مقياس‌هاي متفاوت اهميت کليدي دارند به صورت پل رابطي ميان فرآيندهاي مربوط به سطوح متفاوت عمل مي‌کنند و روندهاي لايه‌هاي همسايه را به هم مفصل‌بندي مي‌نمايند.

به اين شکل است که مفهومي مانند خانواده، با دلالت‌هاي جامعه‌‌شناسانه و فرهنگي آشکارش، رگ و ريشه‌اي عميق تا سطوح زيست‌شناختي و روابط توليد مثلي پيدا مي‌کند، يا فرآيندي جامعه‌شناختي مانند مدرنيته شاخه‌هاي خود را تا سطوح رواني و اجتماعي مي‌گستراند و نظام خاصي از فناوري بدن و متغيرهاي شخصيتي را در لايه‌هاي ديگر سازماندهي مي‌کند. به اين ترتيب، تصميم‌گيري درباره‌ي اين که فلان عنصر يا فلان رابطه به کدام سطح از سلسله‌مراتب پيچيدگي تعلق دارد به سادگي و بر مبناي بديهيات روزمره ممکن نيست. در عمل، سنجش رابطه‌ي موضوع مورد نظر با فهرست شاخص‌هايي که در جدول شماره‌ي دو ارائه شد امن‌ترين راه براي تصميم‌گيري در اين مورد محسوب مي‌شود.

دومين نکته آن که نظام‌هاي معنايي و دوگانه‌هاي متضاد معنايي نيز در هر يک از سطوح يادشده به شکلي ويژه تعريف مي‌شوند. از اين رو، نشت کردن مفاهيم و معيارهاي مربوط به يک سطح در سطوح ديگر، هر چند از نظر معرفت‌شناسي و واسازي مفاهيم و روندها بسيار اهميت دارد، اما نشانگر کاربرد درست مفاهيم يادشده نيست. در حالت هنجارين، افراد دست به تعميم‌هايي افراطي مي‌زنند و بسياري از دوگانه‌هاي معنايي مربوط به يک سطح از فراز را براي توصيف چيزهايي در سطوح ديگر به کار مي‌گيرند. اين کار شالوده‌ي آن چيزي را مي‌سازد که لاکوف و جانسون در کتاب مهم‌شان[8] «استعاره»اش[9] ناميده‌اند.

اين استعاره‌ها، که نظام شناختي ما را سازمان مي‌دهند و ساختارهاي نمادين و نشانگاني ما را غني مي‌سازند، بر گرد هسته‌اي مرکزي از تعميم‌هاي نا به جا و نشت کردن معاني يک سطح توصيفي به سطوح ديگر پديد آمده‌اند. به عنوان مثال، جفت متضاد معنايي مشهوري مانند زنده و مرده، در زبان روزانه‌ي ما، براي اشاره به وضعيت چيزهايي مانند جامعه، فرهنگ، تمدن، و سازماني اقتصادي به کار گرفته مي‌شود که به سطحي متمايز از سطوح زيستي تعلق دارد. به همين ترتيب، هنگامي که از خوب يا بد بودن فلان رخداد بوم‌شناختي ــ مثلاً ويراني محيط زيست ــ يا فلان حادثه‌ي جامعه‌شناسانه ــ مثل انقلاب فرانسه ــ سخن مي‌گوييم، در حال تعميم دادن مفهومي اخلاقي هستيم که در مرز دو سطح رواني و اجتماعي ظهور مي‌کند، اما در سطحي متمايز کاربرد مي‌يابد و به اين ترتيب ارزش توصيفي اوليه‌ي خود را از دست مي‌دهد و به استعاره تبديل مي‌شود.

البته، اين استعاره‌ها مي‌توانند براي انتقال معنا کارآمد و رسا باشند، اما جدي گرفتن‌شان و پذيرفتن‌شان، به عنوان بازنمايي درست و دقيق موضوع، سرچشمه‌ي خطاهاي نظام‌مند و پايداري است که انبوهه‌هاي متراکمي از آن در سراسر شاخه‌هاي علوم انساني رسوب کرده‌اند. کافي است به گزاره‌هاي مشهور، جاافتاده، و تأثيرگذاري که در تاريخ علوم انساني سرنوشت‌ساز بوده‌اند بنگريم تا به اهميت اين استعاره‌ها پي ببريم. «بد بودن» نظام طبقاتي از نگاه مارکس، بدفرجامی و بیماری‌زاییِ روندهاي سرکوبگرانه‌ي تمدن از ديد فرويد، خوب بودن ليبرال‌دموکراسي از ديد فوکوياما، و پليد بودن يک نظام اعتقادي مانند فرقه‌ي اوم يا القاعده از ديد افکار عمومي نمونه‌هايي از اين برداشت‌ها هستند که بسياري از روندهاي اساسي جاري در سطوح رواني و اجتماعي را تعيين مي‌کنند، و بر شانه‌ي استعاره‌هايي از اين دست سوار شده‌اند. اين نکته که چرا استعاره‌ها چنين رواج و تأثيري دارند خود پرسشي جذاب است که شايد بتوانيم در اين متن به پاسخ آن نزديک شويم.

 

 

  1. . Parsons, 1951.
  2. . Luhmann, 1995: 137-176.
  3. . Ryle, 1963.
  4. . وکيلي، 1382.
  5. . Paradigm Shift
  6. . Hypercycle
  7. . Phase Transition
  8. . Lakoff & Johnson, 1980.
  9. . Metaphor

 

 

ادامه مطلب: بخش دوم: چارچوب نظري – گفتار نخست: مرور منابع

رفتن به: صفحات نخست و فهرست کتاب