گفتار سوم: مسألهي مرزبندي
1. مرزبندي ميان من، ديگري، و جهان، تنها با نشان دادن خطوط مشترکي ممکن است که در شرايط عادي اين سه را از هم تفکيک ميکند.
نخستين وجه تمايز اين سه به شمار عناصرشان باز ميگردد. من همواره منحصر به فرد و يگانه است. هرگز نميتوان بيش از يک ماهيت را به مثابه من در نظر گرفت. حتي در افرادي که به بيماري چند شخصيتي بودن (MPD) [1] مبتلا هستند، در هر مقطع زماني تنها يک شخصيت و يک هويت جايگاه من را اشغال ميکند[2]. يکتا بودن من، البته، بدان معنا نيست که «هميشه» يک منِ هوشيار و خودآگاه در صحنه حضور دارد. شواهد نشان ميدهد که سوژههاي انساني دست کم دو سوم اوقات عمر خود را در وضعيتي ميگذرانند که در آن خودآگاهي روشني در مورد من وجود ندارد. دست کم يک سوم عمر همهي ما در خواب، و يک سوم ديگر در وضعيت هپروت[3] ــ يعني خيالپردازيهاي لگامگسيخته ــ ميگذرد[4]. به اين ترتيب، شمار عناصر موجود در طبقهي من در هر لحظه، ميان يک عنصر تا هيچ تغيير ميکند.
ديگري، اما، شماري بسيار بيشتر از من دارد. شمار اعضاي اين طبقه همواره زياد است، اما نه خيلي زياد. به عبارت ديگر، ما همواره شمار محدود، اما زيادي از آشنايان و افراد معروف را در طبقهي ديگريها ميگنجانيم. گذشته از اين ديگريهاي مشخص، معلوم، شناسنامه داري که براي ما قابل بازشناسي و «آشنا» هستند، طيف وسيعي از عناصر انساني و گاه جانوري وجود دارند که همچون ديگري بالقوه عمل ميکنند. يعني همهي ما ميدانيم که در شهرها و کشورهاي ديگر انسانهايي زندگي ميکنند که ممکن است در برخورد با ما به ديگري تبديل شوند، هرچند در حال حاضر هيچ اطلاعي در موردشان نداريم. بنابراين، ديگري طبقهاي پرشمار اما بسته از عناصر را در بر ميگيرد.
جهان يک وجه تمايز اساسي با اين دو طبقه دارد، و آن هم بيشمار بودن عناصر موجود در آن است. شمار عناصر آشناي مربوط به جهان همواره زياد، و تفاوت آنها با ساير عناصر هنوز ناآشنا بسيار اندک است. همهي ما ميدانيم که در فلان خيابان خانههاي بسياري وجود دارد، و آن خانهها و اشياي داخل آنها را بدون اشکال در رديف عناصر جهان جاي ميدهيم، برخلاف ديگريهاي بالقوه، بيآن که ضرورتي براي آشنايي و تماس با آنها داشته باشيم. بنابراين، نخستين تمايز ميان اين سه طبقهي پديدارشناختي به شمار عناصر موجود در آنها مربوط ميشود.
دومين وجه تمايز اين سه زمان و مکاني است که در آن وجود دارند. من، همواره، در مرکز مکان و در بعضي از زمانها وجود دارد. حضور من در زمان، بسته به سطح هشياري و وضعيت آگاهي من شدت و ضعف پيدا ميکند، و ممکن است در شرايطي ــ مانند وضعيتهاي تغيير يافتهي آگاهي (ASC)[5]، يا وضعيت غرقهشدگي[6] ــ منِ خودآگاه و هشيار غايب باشد و جاي خود را به «من»اي با وضعيت و ويژگيهاي متفاوت بدهد[7]. بنابراين، ارتباط من با زمان بسيار پيچيده است و چنان که به زودي در همين نوشتار نشان خواهم داد، زمان ــ مانند مکان ــ خاصيتي است که از من ترشح ميشود.
اين در حالي است که ديگري حضوري بسيار ناپايدارتر دارد. حضورِ فيزيکيِ چيزي که ديگري پنداشته شود به موقعيتهايي خاص مربوط ميشود، و شرايطي که «انزوا» ناميده ميشوند با غياب ديگري تعريف ميشوند. با وجود اين، شواهد نشان ميدهد که شکلي ذهني و درونيشده از ديگري در بسياري از شرايط انزوا حضور دارد. با وجود اين، ديگري ميتواند در شرايطي ــ مانند غرقه شدگي يا گاهي هنگام رويا ديدن ــ غايب باشد. غياب جهان، اما، غيرقابل تصور است. چنين مينمايد که من ــ در هر شکلي که حضور داشته باشد ــ و ديگري، لزوماً، در زمينهاي خنثی و گسترده از جهان حضور مييابند و در ارتباط با آن تعريف ميشوند. حضور جهان، برخلاف ديگري، امري گسسته و گهگاهي نيست. جهان همواره حضور دارد و از اين نظر تا حدودي به من شباهت دارد.
با وجود اهميت عناصري مانند زمان و مکان، مهمترين محور تمايز سه عرصهي پديدارشناختياي که معرفي کرديم امکان درک لذت و رنج است. در واقع، تمايز سه عرصهي يادشده به شيوهي صورتبندي مفهوم لذت و رنج در عناصر هر يك بازميگردد. چنان که گفته شد، من قلمروي است که رنج و لذت را بيواسطه و به طور شهودي درک ميکند. ديگري قلمرويي است که امکان درک اين دو حس بنيادين را دارد، اما ادراک حضور اين کيفيتها در وي با کمک واسطههاي زباني و رفتاري ممکن ميشود. جهان هم عرصهي چيزهايي است که از درک لذت و رنج بيبهرهاند.
2. يکي از متغيرهاي عمدهي ديگري که سه عرصهي من، ديگري و جهان را از هم تفکيک ميکند ماهيت نظام شناسايي ما در مورد محتويات آن است. من دانايي خويش را، در مورد اين سه حوزه، به اشکال متفاوتي صورتبندي ميکند.
ارتباط من با جهان بر مبناي گزارهها و مفاهيمي صورتبندي ميشود که با تجربه و مشاهده ميتوان به درستي يا نادرستيشان پي برد و به خاطر خصلت چيزهاي مقيمِ جهان وضعيتي عيني و بيروني دارند. گزارههايي هم که دانايي من در مورد جهان را صورتبندي ميکنند ميتوانند درست يا نادرست باشند؛ يعني، گزارههاي برسازندهي اين خوشه از داناييها از نوعي صحتِ عيني و آزمودني برخوردارند. دانستههايي که در اين زمينه سازمان مييابند در قالب علم، دانش تجربي، و دانايي روزمرهي مبتني بر مشاهده جاي ميگيرند. عقل سليم فراگيرترين، سازمان نايافتهترين، و در عين حال کارآمدترين شاخه از دانايي در مورد جهان را تشکيل ميدهد.
رابطهي من با ديگري در قالب مفاهيمي پيچيدهتر صورتبندي ميشود. ديگري، برخلاف چيزهاي جهان، موجودي است هدفمند و نيتمند که ميتواند لذت و رنج را درک کند و بر اين مبنا مايهي توليد لذت و رنج در من شود. از اين رو، دسترسي به توافق با وي و ايجاد شکلي از بازيهاي برنده ــ برنده براي پرهيز از مخاطرهي حضور ديگري ضروري است. اين کار تنها با دستيابي به قواعدي رفتاري ممکن ميشود که خواستهاي همهي کنشگران درگير در ارتباط متقابل را تا حدودي برآورده کند. به اين ترتيب، دانشي که در زمينهي ديگري حاصل ميشود بر محور شناسايي وضعيت ذهني وي، ارزيابي ميزان لذت و رنجي که در وي وجود دارد، و محک زدن امکاناتي که براي طرحريزي بازيهاي برنده ــ برنده وجود دارد تمرکز يافته است. تداوم و موفقيت ارتباط با ديگري به صحت اين رده از دانشها بستگي دارد. از اين رو، معاني و نمادهاي پديد آمده در اين زمينه ديگر در محور درست/ نادرست قطببندي نميشوند، بلکه با دوگانهي معنايي خوب/ بد صورتبندي ميشوند. مجموعهي دانستهها و قواعدي که در اين زمينه پديد ميآيد اخلاق را پديد ميآورد.

رابطهي من با من از همه دشوارتر و بحثبرانگيزتر است. من براي رابطه با ديگري به ابزاري براي رمزگذاري انديشهها، بيان آنها، و ارزيابي صحتشان نياز دارد و از اين رو زبان را به عنوان بسطيافتهترين شيوهي صورتبندي تفکر به کار ميگيرد و آن را به حوزهي توصيفهايش از جهان هم تعميم ميدهد. اما در ارتباط با خود، زبان چندان کارآيي ندارد. ارتباط من با من و انباشت دانايي در زمينهي من بسيار پيش از ارتباط با ديگري و بيترديد زودتر از شکلگيري زبان درکودک آغاز ميشود. به اين ترتيب، زبان نوعي زايدهي نمادين است که بر بستر غنيتر و گستردهتر شناخت من از من روييده است. زايدهاي که به خاطر برقراري ارتباط با ديگري بسيار دقيق، روشن، و کارآمد شده است، اما همچنان براي سازماندهي کل دانستههاي من دربارهي من نارساست.
من در ارتباط با من طيف وسيعي از ابزارهاي رمزگذاري و نمادسازي را به کار ميگيرد. سادهترين و شناخته شدهترين اين ابزارها همان زبان است که از حوزهي رابطهي من با ديگري به قلمرو رابطهي من با جهان و اندرکنش من با من نيز نشت ميکند. اين تعميم کارکردي در اولي دانش و در دومي گفتگوي دروني و روايتهاي شخصي از زندگينامهي من را بر ميسازد. با وجود اين، دامنهي اين ارتباط بسيار گستردهتر از رابطهي زباني يادشده است. رابطهي من با من شبکهاي از نمادها، رمزگان، و ادراکات شهودي غيرقابل بيان را در بر ميگيرد که مهمترين نمود بيروني آن آفرينشهاي هنري است. هنر حوزهاي است که من رابطهاش با خويشتن را بيان ميکند. حوزهاي کهتنها بخش کوچکي از کل اين رابطه را صورتبندي ميکند و به دليل
خصلت دروني و شخصياش، به ندرت قابل توافق و رسيدگي تجربي و مشاهداتي است.
به اين ترتيب، من در ارتباط با جهان تجربه و مشاهده ميکند، گزارههايي درست يا نادرست را در اين رابطه پديد ميآورد، چيزهايي را بر اين مبنا «ميفهمد»، و «ميداند»، و مجموعهي اين اطلاعات را در قالب پيکرهاي نمادين به نام دانش صورتبندي ميکند.
من با ديگري ارتباط برقرار ميکند، از مجراي زبان و نظامهاي نمادين ديگر به تبادل محتواي شناختي و هيجاني خويش دست مييازد و بر مبناي امکانات موجود براي بهرهگيري از ديگري و طرحريزي بازيهايي برنده ــ برنده مجموعهاي از قواعد اخلاقي و بايدها و نبايدها را استخراج ميکند. آنگاه بر مبناي اين قواعد دربارهي ديگري و خود ــ به مثابه ديگري ــ داوري ميکند، و کل اين خوشه از شناختها را در قالب اخلاقيات صورتبندي مينمايد.
من در ارتباط با من به خزانهاي غني از شهودها و برداشتهاي شخصي دسترسي دارد که بخش کوچکي از آنها را در قالب هنر به ديگري عرضه ميکند. به همين ترتيب، بر مبناي اثري که از آفريدههايي از اين دست ميپذيرد، ابراز سليقه ميکند و کردار و جهتگيري خويش را نسبت به عناصري از اين دست ــ که بيواسطه و مستقيم بر من اثر ميگذارند ــ در قالب داوريهايي زيباييشناختي صورتبندي ميکند. اين همان قلمروي از دانايي است که هنر خوانده ميشود.
به اين ترتيب، براي سه حوزهي دانايي از ديد کانت، مبنايي پديدارشناسانه پيدا ميشود. خاستگاه سه نوع دانستني بنياديني را که به يکديگر قابل تحويل نيستند در سه عرصهي مستقل از همِ من، ديگري و جهان ميتوان بازجست.

جدول 4: سه عرصهي بنيادين و متغيرهاي مرزبندي آنها
- . Multiple Personality Disorder ↑
- . Braude, 1991. ↑
- . Day dreaming ↑
- . Hobson, 1994. ↑
- . Altered States of Consciousness ↑
- . Flow ↑
- . Csikszentmihalyi, 1991: 28-41. ↑
ادامه مطلب: گفتار چهارم: الگوهاي مرزبندي
رفتن به: صفحات نخست و فهرست کتاب