دوشنبه , اسفند 11 1404

گفتار سوم: هزارتو در مسیحیت غربی

گفتار سوم: هزارتو در مسیحیت غربی

این نکته جای توجه دارد که بر خلاف ایران زمین که تقریبا همه‌ی نمونه‌های یافت شده از راههای پرپیچ و خم مناسک‌آمیز ماز هستند، در اروپا یکسره با هزارتو سر و کار داریم و ماز همچون مشتقی مبهم از آن قلمداد می‌شود. در واقع به جز یک دیوار نگاره در کنوسوس (۱۴۰۰پ.م) و شاید نقشی در پواتیه (قرن ۱۲م.) تمام هزارتوهای اروپایی از ابتدای کار تا دوران نوزایی از نوع ساده هستند.[1] بنابراین چنین به نظر می‌رسد که هزارتوی کرت هم در اصل مسیر فرعی نداشته و ساده بوده باشد، هرچند که نویسندگان باستانی بر امکان گم شدن قهرمان در آن تاکید داشته‌اند.[2]

هرچند نویسندگان اروپایی قدیم به لحاظ ساختاری تفاوتی میان ماز و هزارتو قایل نبودند، اما دوقطبی‌ای دیگری را بر مبنای این طرح‌واره ابداع می‌کردند. دوب ویژگی‌های پایه‌ی هزارتو از دید اروپاییان در عصر مسیحی را چنین خلاصه کرده‌ است: نخست در مقام دستاوردی زیرکانه به مثابه ظرافت فنی و پیچیدگی هنرمندانه، دوم همچون استعاره‌ای از زندان یا دژ به خاطر نفوذناپذیری و گریزناپذیری‌اش، و سوم در مقام روندی بغرنج و مسیری دشوار برای پیمودن.[3]

هرسه‌ی این متغیرها می‌تواند در ماز یا هزارتو وجود داشته باشد. یعنی این سه ویژگی هم مازی یافت می‌شود که چندراهی‌های آن به سردرگمی می‌انجامد و راه یافتن در آن به شناخت و خرد نیاز دارد، و هم در هزارتویی که مسیری بی‌انشعاب دارد ولی در مراحل گوناگونش خطرهایی مهیب پنهان شده‌اند. هرچند اشاره به گم کردن راه و «نیافتن راه خروج یا ورود» مدام در متون اروپایی عصر مسیحیت تکرار می‌شود، اما چنین می‌نماید که در نهایت مازها به هزارتوها فرو کاسته شده و نوعی اصرار بر نادیده‌ انگاشتن نقش اراده‌ی آزاد نمایان باشد.

حتا که در آنجا که خطر گمراه شدن زورآور است و به نظر می‌رسد با ماز سر و کار داریم، به جای آن که مانند روایتهای ایرانی به همت و اراده و زیرکی و متغیرهای درونزاد و روانشناختی مشابهی تاکید شود، بر ضرورت حضور یک راهنمای بیرونی و لطف الاهی پافشاری می‌بینیم. به شکلی که تهدید گمراهی همواره با حضور یک مرشد معنوی و راهنمایی بیرونی (اغلب عیسی‌ مسیح و گاه قدیسان) پاسخ می‌گیرد و سالک و مهارتها و توانمندیها و انتخابهایش نقش چندانی در این میان ایفا نمی‌کند.

گریگوری نِسایی (۳۳۵-۳۹۵م.) نوشته: «ناممکن است رسیدن به مقصدی مشابه، بدون پیمودن راهی مشابه. آنها که به بیراهه می‌زنند و در هزارتو گیر می‌افتند، راه خروج را پیدا نمی‌کنند. اما اگر کسی را بیابند که ماز را خوب می‌شناسد، او را در مسیر پیچ‌های گول زننده و بغرنج این بنا تا پایان راه دنبال می‌کنند. اگر قدم به قدم از راهنمایشان پیروی نکنند، هرگز [از هزارتو] نخواهند گریخت. فتأمل: هزارتوی حیات نیز چنین است. گریزناپذیر می‌نماید، مگر آن که پیرو کسی شویم که یکبار راه برون‌شد از آن را یافته است. این هزارتو نمادی است برای زندان گریزناپذیر مرگ، آن جایی که انسانِ ناکام زمانی در آن در بند بوده است».[4]

چنین برداشتی از هزارتو به مثابه تله‌ای گریزناپذیر، ضرورت حضور پیامبری را اثبات می‌کند که باید بی‌بحث و جدل در هر گام از او پیروی کرد. این برداشت در ضمن آشکارا به ماز اشاره می‌کند و نه هزارتو، و آمیختگی این دو مفهوم و یکی‌ شدن‌شان در قالب لابیرنت از بافت زبانی یونانی برخاسته که برای بازنمایی این تفکیک‌های دقیق رسا نبوده است. با این حال در اینجا آشکارا گریگوری به ماز اشاره می‌کند و خطر گم شدن در مسیرهای تو در توی گمراه کننده‌ای که اراده و انتخاب فردی برای گذر از آن بسنده نیست. گویی گریگوری به مخالفت با ایده‌ی رستگاری‌ای بوده که از مسیر اراده‌ی آزاد حاصل می‌آید. او ماز را در نظر دارد و انتخابهای فردی را هم می‌بیند و درباره‌شان تامل می‌کند. اما آن را بسنده و کافی نمی‌بیند و نوعی هدایت جبرآمیز و بی‌چون و چرا را جایگزینش می‌کند. این آشکارا پاتکی است که جبرگرایی مسیحی به اراده‌گرایی زرتشتی زده بود، و جالب آن که خاستگاه تاریخی‌اش هم -در پهنه‌ی مسیحیت- باز ایران زمین است.

این نکته اغلب نادیده انگاشته شده که اشاره‌های آغازین به پیوند میان هزارتو و دیانت مسیحی به ویژه در میان پیشوایان دینی مقیم استانهای غربی ایران زمین رواج داشته و از آنجا به قلمرو اروپا انتقال یافته است. گریگوری نسایی و برادرش بازیل قیصریه‌ای و دوستش گریگوری نانزیایی نمونه‌ای از بنیانگذاران کلیسای غربی هستند که تبارنامه‌ی ایرانی این جریان فکری را فاش می‌سازند. این سه نفر مسیحی بوده و به زبان یونانی می‌نوشته‌اند و در کلیسای کاتولیک و ارتدوکس به عنوان قدیس شهرت یافته‌اند، اما در اصل هرسه‌شان مسیحیانی ایرانی هستند که در دوران ساسانی در قلمرو خراجگزار ساسانیان می‌زیسته‌اند. گریگوری نسایی اسقف شهر نسا در کاپادوکیه بوده، برادرش بازیل اسقف قیصریه و دوستش گریگوری نانزیایی سراسقف قسطنتنیه بوده‌اند. آن دو برادر از شهر نسا برخاسته‌اند در استان آق‌سرای امروزین ترکیه و قلمرو قدیم کاپادوکیه، و گریگور نانزیایی هم به خاطر اقامت طولانی‌اش در شهر نانزیا شهرت دارد که همان روستای نِنیزی امروز در نزدیکی قونیه‌ است، اما زادگاهش کربلا بوده و در کردستان پرورده شده است.

بر اساس همین مخالفت جبرگرایانه با سلوک شخصی و عبور پهلوانانه و تنها از هزارتو بود که اروپاییان در عصر مسیحی شروع کردند به ایجاد تقابلی میان هزارتویی که به کفار و مشرکان قدیم تعلق داشت، و صراط مستقیمی که در آموزه‌های کلیسایی متبلور می‌شد. گاه به نظر می‌رسد که در این مرزبندی میان مومنان و کفار، دوقطبی ماز و هزارتو با دلالت کهن مهری‌اش مورد اشاره قرار می‌گیرد. هرچند در بافتی یکسره ستیزه‌جویانه و تعبدی.

در سنت اروپایی چنین می‌نماید که ارتباط میان هزارتو-ماز و خردمندی واژگونه شده باشد. البته اشاره‌هایی در کار است که به پرورش یافتن خرد و فهم در پیوند با هزارتو ارجاع می‌دهد. اما اینها جسته و گریخته و حاشیه‌ای هستند و اغلب در آنها اسم هزارتو و ماز با صراحت نیامده است. دوب که بدون توجه به منابع ایرانی در بافت اروپایی به موضوع می‌نگرد و فهرستی خواندنی از کل ارجاع‌های صریح و ضمنی به این مضمون را گردآوری کرده، سه جلوه‌ برای لابیرنت اروپایی تشخیص داده و می‌گوید آن را همتای شاهکاری فنی و هنرمندانه، یا فضایی خطرناک و گریزناپذیر- ورودناپذیر، یا فرایند فهم و ادراک می‌دانسته‌اند. اشاره‌های صریح و روشن به دوتای اولی فراوان است، اما ارجاع‌های او برای مورد سوم قانع کننده نیست و بیشتر به نظر می‌رسد از قلمروهای تمدنی دیگر یا زمانی دیرآیندتر به این دوران از فرهنگ اروپایی فرا افکنده شده باشد.

حقیقت آن است که تشبیه خرد و فهم به هزارتو و مثبت شمردن این نماد در اروپا دیرآیند است و به عصر نوزایی به بعد مربوط می‌شود. فرهنگ اروپایی از ابتدای کار چنان که در رساله‌ی «اوتیدموس» افلاطون دیدیم، هزارتو را امری گمراه کننده و تهدیدآمیز قلمداد می‌کرده و اغلب آن را با گمراهی و غفلت مربوط می‌ساخته، و نه خردمندی و ژرف‌نگری، بدان شکل که در روایتهایی مثل قصر خرانق و هفت‌ خوان می‌بینیم.

مثلا فیلسوف و سیاستمدار نامدار رومی بوئتیوس[5] (۴۷۷-۵۲۴م.) در «تسلی‌های فلسفه» (De consolatione philosophiae) بحثی را نقل می‌کند درباره‌ی ناممکن بودن شر، و بعد برای رهاندن خود از چنبر این استدلال می‌گوید: «تو داری مرا بازی می‌دهی، با محصور کردن من در هزارتویی که گریختن از آن ممکن نیست. گویی جایی که خاتمه داده‌ای تازه شروع می‌کنی و جایی که شروع می‌کنی، خاتمه داده‌ای. یا شاید هم داری از سادگی الاهی چرخه‌ای جادویی ایجاد می‌کنی؟».[6]

نمونه‌ی دیگر، سنت جروم است که دو قول مشهور درباره‌ی هزارتوها دارد. او در جایی از شرحی که بر آرای زاخاریاس نوشته، می‌گوید:

Ita et ego, sanctarum scripturarum ingressus oceanum et mysteriorum dei ut sic loquar labyrinthum- de quo scriptum est. [7]

یعنی: «پس من، پس از ورود به اقیانوس کتابهای مقدس و رازهای خداوند، بشاید که همچون هزارتویی سخن بگویم که (این متنها) درباره‌اش نوشته شده‌اند.»

هرچند در اینجا انگار از هزارتو همچون متنی مقدس و علامت صنع خداوند سخن گفته، اما در همین متن کمی پیشتر می‌گوید:

Abyssus abyssum invocat, in voce cataractarum Dei, et gyrans gyrando vadit spiritus, et in circulos suos revertitur. Labyrinthios patimur errores, et Christi caeca regimus filo vestigia.[8]

«در آوای آبشار خداوند ژرفا، ژرفا را فرا می‌خواند؛ و روح چرخه‌وار می‌چرخد و در دایره‌ای بر خویشتن بازمی‌گردد. ما گرفتار هزارتوی خطاها هستیم و گامهای کورمال‌مان با رشته‌ی مسیح راهنمایی می‌شود».

بنابراین ارتباط میان هزارتو و شناسایی واژگونه‌ی چیزی بوده که در ایران می‌بینیم و ادامه‌ی مستقیم همان طرز تفکری بوده که افلاطون در «اوتیدموس» ثبت کرده است. نمودی دیگر از این تصویرپردازی را نزد شاگرد سنت جروم و در کتاب مهم «شهر خدا» به قلم سنت آگوستین (۳۵۴-۴۳۰م.) می‌بینیم، در آنجا که بدون نام بردن از لابیرنت، راه پرپیچ و خم گمراهی و چرخه‌های فریب‌آمیزش را با مسیر مستقیم پارسایی مقابل هم می‌نهد.[9] در بخشی از این کتاب آگوستین گفتار نوافلاطونی‌ها درباره‌ی چرخه‌ای بودن تاریخ و تکراری بودن همه چیز بر مبنای اصولی پیشینی و ناممکن بودن پیدایش چیزی نو را نقد می‌کند و می‌گوید زایش مسیح و قربانی شدن‌اش برای آمرزش گناه نخستین، نمونه‌ای از رخدادهای به کلی نو و تازه است که چرخه‌های قدیمی را در هم می‌شکند.[10] اما پیروان افلاطون و نویسندگان غیرمسیحی در این چرخه‌های تو در توی گمراهی گرفتار می‌شوند و به صراط مستقیم خرد الاهی راه پیدا نمی‌کنند، چون از ایمان مسیحی بی‌بهره‌اند.[11]

اشارت سنت آگوستین را باید در کنار شرح صریح‌تر و پرخاشگرانه‌تری نهاد که مبلغ مسیحی دیگری به نام پرودنتیوس بارها تکرارش کرده است. این ادیب ستیزه‌جو که معاصر سنت‌آگوستین هم بوده، در شعری راه درست و رهایی‌بخش کلیسا را به مسیری مستقیم و باریک اما بی‌انشعاب تشبیه کرده و می‌گوید شرط رستگاری آن است که بتوان این «راه راست» را از جاده‌هایی منشعب و چهارراه‌هایی پرشمار تمیز داد، که پیشتر زیر پای بی‌ایمان‌ها و کافران کوبیده و هموار شده است. پرودنتیوس ضمن تفکیک قایل شدن میان این راه ناگزیر و مسیرهای منشعب، فضیلتهای اخلاقی زرتشتی-مهری را نیز نکوهش می‌کند و می‌گوید کافران هستند که بیهوده مسیر درست را در این چندراهه‌ها می‌جویند و مغرورانه برای یافتن راه خود به بحث‌های روشنفکرانه‌ی بی‌فایده و استدلال‌های آمیخته به ابهام تکیه می‌کنند.[12] یعنی عقلانیت و شک که مبانی آزمودن و برگزیدن راه راست هستند و شالوده‌ی مفهوم «دئنا»ی زرتشتی (دین، وجدان شخصی) را می‌سازند را نفی می‌کند.

پس چندراهه‌ها و مسیرهای منشعب ماز با شرک و ادیان کهن چندخدایی و راه راست و باریک و گاه پرپیچ‌وخم (هزارتو) با یکتاپرستی مسیحی برابر شمرده‌ می‌شود. پرودنتیوس در رساله‌ای که در حمله به اندیشمندی به نام سیماخوس نوشته، اشاره کرده که از دید او راه رسیدن به حقیقت چندشاخه و منشعب است و باید با آزمودن و اندیشیدن درباره‌ی این مسیرها و پیمودن‌شان در حد امکان درباره‌شان تصمیم‌گیری کرد و رستگار شد. پرودنتیوس اما تاکید می‌کند که راه راست نه تنها چند شاخه نیست و «چندراهه‌های مبهم» (multa ambago viarum) ندارد، بلکه حتا پیچ و خم را هم برنمی‌تابد. یعنی نه تنها ماز، که هزارتو هم با صراط مستقیم در تضاد است. راه رستگاری از تردید بر سر دوراهی‌ها (biviis) فارغ است و همان است که چندشاخه‌ها انشعاب‌ها در آن راه نمی‌یابند.[13]

به همین خاطر: «پس تنها یک راه هست که خداوند در آن راهنمای ماست… راهنمای مسیرهای منشعب و چندراهه‌ها ابلیس است. همو که مسیر دست چپی (مسیر گمراهی) را به صد راه گیج کننده تقسیم می‌کند. او از سویی فیلسوفان را به این راهها می‌کشد و از سوی دیگر ثروتمندان و مردان سرافراز و محترم را… ایشان را با حکمت کوبله (سیبل، زنی پیشگو در اساطیر رومی که در اصل ملکه‌ای سومری بوده) فریفته می‌سازد و با دانش اخترشناسی (مغان) گول می‌زند».[14]

برخی از مفسران این سخنان پرودنتیوس را چنین تفسیر کرده‌اند که انگار او دنیا را همچون دو ماز موازی می‌دیده که در یکی خداوند از مجرای مسیح مومنان را راهنمایی می‌کند و در دیگری ابلیس وظیفه‌ی گمراه کردن مشرکان را بر عهده دارد.[15] اما تصویری که از اینجا بر می‌آید چنین نیست. مسئله‌ی پرودنتیوس مانند مسئله‌ی سوفوکلس در اودیپ به نادرست فهمیده شده و به همین خاطر اشاره‌های روشن او به تقابل جبر و اختیار نادیده انگاشته شده است. او با اندیشه‌ی مغانه و حکمت شرقی‌ای مخالفت می‌ورزد که در قالب اخبربینی مغان کلدانی و پیشگویی‌های سیبل/ کوبله در روم رواج داشته است. اندیشه‌ای که معتقد بوده نظم حاکم بر طبیعت با عقل و محاسبه دریافتنی است و انسان می‌تواند با تکیه بر آن از آینده و سرنوشت خود خبردار شود یا از مخاطرات آن بپرهیزد. در گفتار پرودنتیوس دو ماز در کار نیست، یک راه سرراست و ساده (simplex via) در برابر هزارتو و ماز قرار گرفته و هردوی این عناصر همچون نمودهای گمراهی نفی شده است.

به این شکل مفهوم «راه یکی است و آن هم راستی است» اوستایی که اتفاقا به گزینش اراده‌گرایانه‌ی راه راست در میانه‌ی مسیرهای منشعب تاکید داشت، در بافت مسیحیت غربی یکسره واژگون شد و به مسیری یکه و بیزار از انشعاب و بیگانه با انتخاب خودمختارانه دگردیسی پیدا کرد. این همان «صراط المستقیم» قرآنی هم هست که تعبیرش از منابع مسیحی به متن قرآن راه یافته و از همان کلمه‌ی لاتین strata به صورت وام‌واژه‌ی «صراط» بهره برده، که در منابع مسیحی رومی به همین شاهراه مستقیم و بی پیچ و خم رستگاری اشاره می‌کرده است. در مقابلش، همچنان که پرودنتیوس در همان متن می‌گوید، «چهارراه، بدعت است».

شکل‌هایی دیگر از این تقابل را نزد نویسندگان دیگر مسیحی نیز می‌بینیم. ماگنوس فلیکس اِنّودیوس[16] (۴۷۳-۵۲۱م.) که اسقف پاویا بود، راههای زیارتی آلپ را همچون نمادی مسیحی در نظر گرفته و آن را با هزارتوی دائدالوس مقابل نهاده و حاص صنع خداوند را با هوای پاک کوهستانی را از خفقان دخمه‌هایی زیرزمینی برتر دانسته که از صنعتگری انسانی حاصل آمده است.[17] همین استعاره درباره‌ی متن‌ها نیز تعمیم یافته است و پیچیدگی‌های متن کتاب مقدس به هزارتویی تشبیه شده که به دست خداوند پرداخته شده و از شعرها و معماهای ذهنی برساخته‌ی شاعران و دانشمندان برتر است.

این تقابل هزارتوی انسانی و الاهی گاه به جانوران در مقام نمایندگان خلقت خداوند نیز تعمیم پیدا می‌کرد. مثلا کلودیوس آيلیانوس[18] (۱۷۰-۲۳۵م.) که بیشتر با نام آیلیان شهرت دارد، در کتاب مفصل «طبیعت جانوران» اشاره‌ای به هزارتو کرده و می‌گوید مصریان به خاطر طراحی و ساخت هزارتوهایی پیچ در پیچ در زیر زمین شهر دارند، اما هنرشان به پای مورچگانی نمی‌رسد که به همین شکل خانه‌های زیرزمینی‌شان را همچون هزارتو می‌سازند و به این وسیله از ورود مهمانان ناخوانده بدان جلوگیری می‌کنند.[19]

بر همین مبناست که گریوری معجزه‌گر در نوشتارش در ستایش اوریگن هرچند از موضع سرسختانه‌ی پرودنتیوس یک قدم عقب می‌نشیند و کنکاش در آرای غیرمسیحیان و «تماشای راههای منشعب» را نیز گاه سودمند می‌داند، اما در نهایت آن را به هزارتویی گیج کننده، یا باتلاقی فرومکنده یا جنگلی فروبلعنده تشبیه می‌کند که باید با تلاش و لطف الاهی از آن خروج کرد.[20]

پس در قرن سوم و چهارم میلادی در بستر مسیحیت غربی نوعی واژگون‌سازی مفهوم هزارتو را می‌بینیم که آن را از مرتبه‌ی عنصری آیینی یا نمادی مهری به موقعیت برچسبی منفی برای آداب مشرکان فرو می‌کاهد. بخشی از این معنازدایی و بازتعریف هزارتو در بافت مسیحی احتمالا جنبه‌ی جدلی داشته و به کشمکش میان مهرپرستان و مسیحیان در دو سه قرن آغازین میلادی مربوط می‌شده است. کشمکشی که کانون اصلی‌اش آناتولی و سوریه بوده و نه روم یا بالکان، و زبان سخنورانش هم آرامی و یونانی بوده، نه لاتین.

نسخه‌ای از همین آرای مسیحی جدل‌آمیز بود که تا قرن سوم و چهارم میلادی در امپراتوری روم رواج یافت و شالوده‌ی کلیسای کاتولیک را پی‌ریزی کرد. چنین می‌نماید که بسیاری از نویسندگان مسیحی این دوران نه در بافتی جدلی، که به سادگی به خاطر ناآشنایی با مضمون‌های کهن مهرآیینی با مفهوم هزارتو برخوردی ساده‌انگارانه و منفی دارند.

هیپولیت رُمی[21] (۱۷۰-۲۳۵م.) سرافرازانه می‌گوید که از «هزارتوی بدعت‌ها» رهایی یافته[22] و پرودِنتیوس (۳۴۸- بعد ۴۰۵م.) که مبلغ و شاعری مسیحی و اسپانیایی است در تنها اشاره‌اش به هزارتو مشرکان و مخالفان مسیحیت را شماتت می‌کند که در هزارتوی گمراهی گرفتار آمده‌اند و تاکید می‌کند که حتا افلاطون و ارسطو که خود از زمره‌ی غیرمسیحیان بودند و درگیر با درهم‌بافتگی مسیرها و بیراهه‌های چرخه‌وار و هزارتوهای دوشاخه (ماز)، در نهایت نور حقیقت را دریافتند و به عظمت خداوند یکتا ایمان آوردند.[23]

تا پایان عصر کلاسیک اشاره‌هایی از این دست در آثار ادیبان و اندیشمندان رومی دیده می‌شوند و به طور مستقیم تا آرای مسیحی ابتدای قرون وسطا تداوم می‌یابند. نمونه‌ای از شخصیت‌های مستقر در این لحظه‌ی گذار به قرون وسطا، کایلیوس سِدولیوس[24] است که شاعری مسیحی و احتمالا ایرلندی تبار بوده از قرن پنجم میلادی، در منظومه‌ی طولانی و مشهورش Carmen paschale مشرکان را به دختران تسئوس تشبیه می‌کند که در تاریکی هزارتوی غارگونه‌ی دائدالوس سرگردان‌اند و راه به جایی نمی‌برند.[25]

 

 

  1. Doob, 2019: 41.
  2. Doob, 2019: 21.
  3. Doob, 2019: 65-66.
  4. Gregory of Nyssa, 1978: 90-91.
  5. Anicius Manlius Severinus Boethius
  6. Boethius, The Consolation of Philosophy, 523-524.
  7. Jerome, Commentary on Zacharias, book II, 14.
  8. Jerome, Commentary on Zacharias, book II, Preface.
  9. Augustine of Hippo, De civitate Dei contra paganos, XII, 13-14.
  10. Augustine of Hippo, De civitate Dei contra paganos, XII, 17-18.
  11. Augustine of Hippo, De civitate Dei contra paganos, XII, 14-15.
  12. Prudentius, 1962, Apotheosis, praeface, II, 5-24.
  13. Prudentius, 1962, Contra Symmachum, II, 843-857.
  14. Prudentius, 1962, Contra Symmachum, II, 882-902.
  15. Doob, 2019: 76-77.
  16. Magnus Felix Ennodius
  17. Ennodius, Carmina, 1.1, PL, 63, 3 1 0.
  18. Claudius Aelianus
  19. Aelian, De Natura Animalium, 6.43.
  20. Gregory Thaumaturgus, 1871, vol. 20: 68-75.
  21. Hippolytus of Rome
  22. Hippolytus of Rome, 1921: Vol.2: 149.
  23. Prudentius, Apotheosis, praeface, II, 200-204.
  24. Caelius Sedulius
  25. Caelius Sedulius, 1938: 43-44.

 

 

ادامه مطلب: گفتار چهارم: هزارتوهای قرون وسطایی

رفتن به: صفحات نخست و فهرست کتاب