گفتار نخست: آسمان و سپهرهای چندلایه(۲)
***
با مرور منابع بازمانده از جهان باستان روشن میشود که خردمندانِ تمدنهای گوناگون، تصویری کمابیش یکدست در مورد جهان در ذهن داشتهاند.
در نظر ایشان، زمین از قرصی پهن و گسترده و مسطح تشکیل شده بود که بر اقیانوسی شناور بود و گنبدی به نام آسمان، سطح بالاییِ آن را میپوشاند. در ایـرانزمین گمان میکردند جنس آن از الماس، آهن یا سنگی گرانبهاست و نامِ آسمان هم از همینجا آمده؛ چراکه «آس» در زبانهای ایـرانی به معنای «سنگ» است و آسمان، یعنی همچون سنگ. این کلمه نخستینبار در گاهان به شکل «آسِنو» (
یعنی سنگی) برای آسمان به کار گرفته شده و معلوم است در آن هنگام، این نامی رایج و آشنا بوده است. ناگفته نماند که در ایـران باستان، آهن و پولاد را نیز از زمرهی گوهرها و سنگهای گرانبها به شمار میآوردند. از این روست که میخگاه و گنبد آسمان را در متون پهلوی «خماهن» یا «خماگن» نامیدهاند که جنسِ آهنین آن را نشان میدهد. این برداشت در میان اقوام آریایی، بسیار دیرینه بوده است؛ چون وصفی از این آسمان فلزی را در فروردینیشت میتوان یافت:



«1. اهورامزدا به سپیتمانزرتشت گفت: ای سیپتمان! اینک تو را از زور و نیرو و فر و یاری و پشتیبانیِ فروشیهای توانای پیروزمندِ اشَوَنان میآگاهانم که چگونه فروشیهای توانای اشَوَنان مرا به یاری آمدند و چهسان مرا یاوری رساندند.
2. ای زرتشت، از فر و فروغ آنان است که من آسمان را در بالا نگاه میدارم تا از فراز، فروغ بیفشاند. (آسمانی) که این زمین و گرداگرد آن را همچون خانهای فرا گرفته است. که استوار و دورکرانه در جهان مینویی برافراشته و برپا داشته شده است و چنین مينماید که فلزی گداخته بر فرازِ سومین لایهی زمین بدرخشد.
3. (آسمانی) همچون جامهي ستارهآذینِ مینویی که مزدا و مهـر و رَشْن و سپندارمذ پوشیدهاند. (آسمانی) که آغاز و انجام آن دیده نشود.»[1]
این آسمان که به نیمکرهای شبیه بود، در برخی از روایتها نیمهی زیرینِ زمین را هم در بر میگرفت و به این ترتیب آسمان جهان زیرزمینی را نیز به آسمانی مجهز میساخت. در ایـرانزمین به چنین تصویری باور داشتند و از این رو گمان میکردند که خورشید در ساعتهای شب و ماه در زمان روز در نیمهی زیرین زمین میچرخند و به این ترتیب جهان زیرین را روشن میسازند.
از عصر اوستایی به بعد، این تصور به تدریج پدید آمد که این آسمان، خود لایهلایه است و یک سطحِ یکدست و ساده نیست. تا پیش از آن، فرض بر آن بود که یک گنبدِ یگانه و یکنواخت است که سپهر را برمیسازد. بیشترِ فرهنگهای باستانی، این گنبدِ یگانه را بخشی از بدنِ یک ایزد باستانی میدانستند. مثلاً بابلیان معتقد بودند، نیمهای از تن «تیامت»ِ دیوسان است که آسمان را برساخته است و سومریان باستان آن را با تنِ ایزدی به نام «آنو» یکی میگرفتند. مصریان معتقد بودند، ایزدی به نام «نوت» بر روی جفتِ خود «شو» ـ که زمین باشد ـ خم شده و آسمانی که ما میبینیم بخش زیرین بدن اوست. بر خلاف رسم رایج در ایـرانزمین، در مصر ایزد آسمان را مادینه و جفتش زمین را نرینه میدانستند. نام نوت شکلی مادینه است که به معنیِ آسمان است.[2]

دو نمایش از ایزدبانوی نوت در نگارههای مصری
چنین نگرشی در منابع اوستایی نیز دیده میشود و نشان میدهد که ایـرانیان باستان نیز باورهایی مشابه داشتهاند. مثلاً در یشتها چنین آمده است که مهـر و اهورامزدا و سپندارمذ و رَشْن، ردایی آسمانی بر تن دارند كه با ستارگان آراسته شده است؛[3] یعنی در این نگرش، آسمان خرقهی ایزدان دانسته شده است و ستارگان گوهرهای آویخته بدان دانسته میشوند.
این دیدگاه در گاهان نیز دیده میشود. در آنجا که هنگام شرح رویارویی دو مینوی نیک و پلید، اولی چنین توصیف شده است:
«سپندترین مینو که آسمان جاودانه را پوشانده است.»[4]
احتمالاً کهنترین سندی که در آن به لایهلایهبودنِ سپهر اشاره شده، یشتهاست. در ابتدای اردیبهشتیشت، اهورامزدا به زرتشت خبر میدهد که همراه با اردیبهشت، کیهانِ روشن و درخشان و خانههای خورشیدسان را آفریده است.
عبارتی که در این بند به کار گرفته در بندهای بعدی بارها تکرار شده، چنین است:
این عبارت را دکتر دوستخواه به «کیهانِ روشن و درخشان و خانههای خورشیدسان» برگردانده است. در میان مترجمان اروپایی، گلدنر آن را «فضای نورانی درخشان و منزلگاه زیبا» ترجمه کرده است. از محتوای متن برمیآید که اهورامزدا در اینجا به فرآیندِ آفرینشِ هستی و به ویژه ارجمندترین بخشِ آن اشاره میکند. دو بند جلوتر میبینیم که گویی این عبارتها، توصیفی برای جایی به نام گرودمان بوده است.
در بند چهارم میخوانیم که:
«گرودمان از آنِ راستکاران (اشَوَنان) است. هیچ دروغزنی را نرسد که از راه مقدسِ آن به دیدار اهورامزدا برسد.»
بنابراین آشکار است که اهورامزدا در زمان آفرینشِ هستی، با قانونِ حاکم بر هستی، یعنی بهترین اَشَه (اردیبهشت) همکار بوده است. دستاورد او جهانی بوده که بخشی از آن، کیهانی نورانی و درخشان و منزلگاهی زیبا و خورشیدسان است. این منزلگاه در واقع اقامتگاهِ خود اهورامزداست و تنها راهی که برای رسیدن به آن وجود دارد، پیروی از همین قانون، یعنی راستکار و اشَوَن بودن است. به این ترتیب، آسمان دیگر یک ماهیت یکپارچه و خام نیست که دستِ کم دو لایه دارد: بخشی از آن ستارگان و سپهر را شامل میشود و بخشی دیگر گرودمان نامیده میشود و جایگاه اهورامزدا و اشَوَنان است.
با این فرض که متن یادشده در قرون اولیهی هزارهی نخست پ.م تدوین شده باشد، تا جایی که من میشناسم، این کهنترین اشاره به طبقهداربودنِ آسمان است.
از مرور متون اوستایی برمیآید که دو نگاه در مورد این طبقههای آسمان وجود داشته است:
یک نگرش که بیشتر در دیانت زرتشتی پذیرفته شد و به ویژه در متون پهلویِ دوران ساسانی، مانند بندهش زیاد دیده میشود، دنبالهی مستقیم ردهبندی طبقات آسمان در یسنههاست. بر این مبنا، چهار آسمان بر فراز زمین وجود دارد که «ماهپایه»، «خورشیدپایه»، «اخترپایه» و «گرودمان» نامیده میشود. در «ارداویرافنامه» میبینیم که روان، برای رسیدن به جهان مینویی باید از این طبقههای چهارگانه بگذرد و روایتی مشابه را در معراجنامههای زرتشتی و مانوی بازمییابیم. ناگفته پیداست که این چهارطبقه به همراه زمین، بارِ دیگر همان عدد پنجِ مقدس را به دست میدهند و بنابراین به جرگهی زرتشتیانِ راستکیشی تعلق داشته است که احتمالاً در ری، کارِ ویرایش اوستا را به سرانجام رساندند و به ویژه یسنهها در مکتبشان تدوین شد.
با وجود رواج و دوام نگرش چهارطبقهایِ سپهر، گویی از همان ابتدا، دیدگاهِ رقیبی وجود داشته که آسمان را دارای هفتطبقه میدانسته است. این نگرش، مهـرپرستانه است و بعدتر در آرای مهـرپرستان رومی و عرفان ایـرانی مدام تکرار میشود. در این نگاه، هر فلک به یکی از اخترهای هفتگانه مرتبط است و مداری را داراست که آن ستاره بر رویش گردش میکند. این دیدگاه تا حدودی علمی و اخترشناسانه است و توسعه و تکاملِ کلِ مدلهای فلکیِ قرون میانه، ادامهی مستقیم آن دانسته میشود. مهـریبودنِ این نگرش با شکوفایی دانش اخترشناسی در میان مهـرپرستان و شهرت مغان به اختربینی نیز همخوان است.
دیدگاه مهـریِ هفتآسمانی، تنها مدلِ قابل تصور در این مورد نیست. به محض آن که سلسلهمراتبی در آسمان برقرار شود، شمارهایی بیشتر و بیشتر از افلاک را میتوان برای توجیه رخدادهای نجومی در نظر گرفت. بر همین مبنا بود که بعدتر فلکِ ستارگانِ ثابت را نیز به این مجموعه افزودند و شمارش را به هشت رساندند. در رسالههای «اخوان الصفا»، شمار افلاک 9 تاست؛ زیراکه گذشته از هشت فلکِ معمولی که مثلاً در «التفهیم» میبینیم، یک فلک المحیط هم پس از فلکِ ثوابت در نظر گرفته شده است.[5]
جالب آنکه، یک نمونهی احتمالی از این طبقاتِ پرشمارِ آسمان را در خودِ یشتها میبینیم. بخش پایانیِ رَشْنیشت به تأکید بر این نکته اختصاص یافته است که ایزد دادگرِ رَشْن، در همهجا نفوذ دارد و خویشکاریِ خود را به انجام میرساند. برای نشاندادن دایرهی نفوذ او، بندهایی پیاپی آمده که در هر یک بخشهایی از دست رفته است، اما بر مبنای بخشهای باقیمانده، میتوان حدس زد که نوعی جهانِ لایهلایه با 12 طبقه در ذهن سرایندگانِ این بندها وجود داشته است.
در این بخش خطاب به رشن چنین آمده است که اگر بر ستیغ کوه البرز هم باشی، ما تو را به یاری فرا میخوانیم. در اینجا قید شده که ستیغ کوه البرز جایی است که ستارگان و ماه و خورشید گرداگرد آن میچرخند.[6] بنابراین قلهی البرزکوه؛ یعنی دماوند، همچون مرکز جهان در نظر گرفته شده و محوری کیهانی است که افلاک، گرداگرد آن چرخش میکنند. پس از این بند، جملههایی تکراری دربارهی سپهرهای گوناگون آمده است. به این ترتیب که:
«ای رشنِ اشَوَن، اگر تو در سپهر ستارهی ونندِ مزداآفریده هم باشی، ما تو را به یاری فرا میخوانیم.»
در بندهای بعدی، این جمله عیناً تکرار شده است، تنها به جای «ونند» نام ستارگان دیگر آمده است.[7] این بندها بر این مبنا ۱۲ سپهر را وصف میکنند که با این ستارهها شناخته میشوند:

بنابراین گویا از همان ابتدای کار، تحت تأثیر برجهای دوازدهگانهی سال در ادبیات اوستایی مدلی دوازده طبقهای از آسمان نیز وجود داشته است.
با وجود این برداشتهای متنوع، در نهایت آنچه به کرسی نشست و فراگیر گشت، همان تصویر هفتآسمان و هفتاخترِ اصلی بود که به تدریج همچون مدل پایه و عمومی در مورد جهان و افلاک پذیرفته شد. این تنها به سپهر تمدن ایـرانی مربوط نمیشود؛ چون چند قرن پس از پدیدارشدنِ روایتهای اساطیری بابلی و اوستایی در مورد هفتاختر و هفتآسمان، یونانیان و رومیان نیز آن را وام گرفتند و در قرون وسطا همچون مبنای اصلیِ جهانبینیِ خویش تلقیاش کردند. این برداشت به ویژه در ارتباط با سفر روح و گذر روانِ انسان از هفت فلک بود که نمایان و صریح بیان میشد.
به عنوان مثال، پلوتارک معتقد بود که روح مردمان از خورشید سرچشمه گرفته و پس از مرگ در جریان نوعی عروج (آپوگِنِسیس/
) به همان جا بازمیگردد. این در برابر مسیر واژگونهی هبوط (گِنِسیس/
) قرار میگرفت که به نیروی زندگی و زادآوری اختصاص داشت و خاستگاهش ماه بود.[8]
«ماکروبیوس» نیز میگوید که ارواح برای ورود به کالبد مادیشان باید از آسمان به زمین فرود آیند و هفتفلکِ مربوط به اختران را بپیمایند. پس از مرگ نیز بعد از آنکه قالب تهی کردند، باز هم همین مسیر را میپیمایند تا به آسمان بازگردند. این سفرِ کیهانی به افزودهشدنِ نیروهایی به روان فرد منجر میشود. به شکلی که روان، در گذر از فلکِ کیوان به عقل و فهم (لوگیستیکون-تِئورِتیکون/
) مجهز میشود. در عبور از فلکِ برجیس از قدرت و ارادهی آزاد برای کنش (پراکتیکون/
) سرشار میشود، با گذر از فلکِ بهرام، خیرهسری و خشونت (تومیکون/
) به دست میآورد. در فلکِ خورشید به حس و تخیل (آیستِتیکون ـ فانتاستیکون/
) دست مییابد. در فلکِ ناهید، عواطف و شور (اِپیتومِتیکون/
) پیدا میکند، در فلکِ تیر، تواناییِ ترجمه و سخنگفتن (هِرمِنوتیکون/
) را به دست میآورد و بالاخره در فلکِ ماه، قدرت تکثیر و زادآوری (فوتیکون/
) پیدا میکند.[9]
«سِرویوس»[10] از ادیبان رومی قرن چهارم م. در شرحی که بر «اِنهاید» نوشته است، داستان سیر و سلوک روح در جهان مینویی را شرح داده و گفته است که روان، هنگام تولد کودک از هفتآسمان میگذرد و در بدن وارد میشود. او شرحی کوتاه در مورد این هفتآسمان به دست داده است و میگوید که روان، هنگام عبور از هر یک، چیزی میآموزد و در خود جذب میکند؛ یعنی تنآسانی و شادخواری را از کیوان، خشم را از بهرام، عشق و شهوت را از ناهید، آز و طمع را از تیر و بلندپروازی را از برجیس یاد میگیرد.
توجه به این نکته اهمیت دارد که فلکهای هفتگانه با استثنای برجیس، پلید دانسته شدهاند و فرض بر آن است که ویژگیهایی ناپسند را به روح منتقل میکنند. این کاملاً با نگرش زرتشتی در مورد پلیدبودن سیارهها همخوان است و با دیدگاه یونانی-رومی در مورد ارتباط سیاهها با خدایان ناسازگار مینماید. بر این مبنا به گمانم سرویوس توصیف خود از هفتفلک و هفتسیاره را از منبعی ایـرانی وامگیری کرده است. «بوسِه» که انبوهی از روایتهای باستانی در مورد سفر روح را وارسی و تحلیل کرده است، در نهایت به این نتیجه رسید که تمام این روایتها خاستگاهی ایـرانی و مهـرپرستانه دارند و در ابتدای کار ارتباطی با ستارگان و افلاک نداشتهاند و تنها دو قطبیِ گیتی و مینو را در نظر میگرفتهاند.[11]
***
تصویری که در دوران اسلامی از طبقههای آسمان پدید آمد، تا حدود زیادی تحت تأثیر آیات قرآن شکل گرفته، اما روشن است که کلیدواژگانِ اصلی از قرآن گرفته شده و در همین بافت و قالب تفسیر شده است.
از آنجا که در قرون میانه و به ویژه در ادبیات کلاسیکِ پارسی، بسیاری از این کلیدواژهها بارها تکرار شدهاند، آنان را مرور میکنم. با تأکید بر اینکه در اینجا تفسیرِ نویسندگانی را مرور خواهم کرد که فهم خویش از آیات قرآن را در دورههای تاریخیِ گوناگون بیان میکردهاند؛ یعنی سخن بر سر معنای راستین آیات قرآن نیست؛ بلکه پرسشمان از تصویر ذهنی ایـرانیان قرون میانه از آسمانها و زمین و سیارات است. از آنجا که بخش عمدهی این تصویر در متون تفسیر قرآن ثبت شده و با ارجاع به آیات قرآن نگاشته شده و با واژگان قرآنی صورتبندی شده، لازم است که مرجع و تبارشناسی واژگانِ یادشده را نیز به دست دهیم و تفسیرهای گوناگون از آن را بشناسیم.
احتمالاً مهمترین کلیدواژه برای اشاره به طبقهی فرازینِ آسمان در عصر اسلامی، «عرش» است که از آیات قرآن وام گرفته شده است. معمولاً این کلمه در ترکیب با هفتآسمان به کار گرفته شده است.
چنانکه در سورهی اسراء میخوانیم:
قُل لَّوْ كَانَ مَعَهُ آلِهَةٌ كَمَا يَقُولُونَ إِذًا لاَّبْتَغَوْاْ إِلَى ذِي الْعَرْشِ سَبِيلاً(٤٢) سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى عَمَّا يَقُولُونَ عُلُوًّا كَبِيرًا(٤٣) تُسَبِّحُ لَهُ السَّمَاوَاتُ السَّبْعُ وَ الأَرْضُ وَ مَن فِيهِنَّ وَ إِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ وَ لَـكِن لاَّ تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ إِنَّهُ كَانَ حَلِيمًا غَفُورًا(٤٤) [12]یعنی:
«بگو اگر چنانکه میگویند همراهش خدايانى بود، آن گاه راهى به سوی دارندهی تخت میجستند(٤٢) او پاك است و از آنچه مىگويند، والاتر است(٤٣)آسمانهاى هفتگانه و زمين و هر كس كه در آنهاست، او را به پاکی میستایند و هيچ چيز نيست مگر برای ستايش به پاکی بستایدش، ولى ستودن آنها را درنمىيابيد. به راستى كه او بردبار آمرزنده است(٤٤)»
کلمهی عرش در اصل به معنای داربست بوده و آن چوبی است که در زمین فرو میکنند تا گیاهانی مانند مو بدان بیاویزند. میبدی به همین ترتیب از ضحاک نقل قول کرده و در شرح «جَنَّاتٍ مَّعْرُوشَاتٍ» در آیهی ١٤١ سورهی انعام نوشته است: «ما کان بها عروش کالسقوف».[13] از این رو مصدر عرش در اصل، «بالابردن درخت» معنا میدهد.[14] ابنعباس در تمایز میان بوستانهای معروشات و غیرمعروشات گفته است که برخی از گیاهان بر زمین گسترده میشوند و باید به کمک عرشی و سقفی از زمین بر آیند. اینها بوستانهای معروشات را میسازند؛ مانند انگورستانها. برخی دیگر از گیاهان، ساقهای برافراشته و نیرومند دارند و به تیرک حمال نیاز ندارند؛ مانند نخل. از این رو غیرمعروشات در این آیه به معنای نخلستان است.[15] ناگفته نماند که کلمهی داربست در فارسی دقیقاً مترادف است با عرش.
در آیهی هفتمِ سورهی هود، همین کلمهی عرش، در پیوند با آفرینشِ جهان در 6 روز به کار گرفته شده است که همان مراحل هفتگانهی آفرینش را میرساند:
وَ هُوَ الَّذِي خَلَق السَّمَاوَاتِ وَ الأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ وَ كَانَ عَرْشُهُ عَلَى الْمَاء لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً وَ لَئِن قُلْتَ إِنَّكُم مَّبْعُوثُونَ مِن بَعْدِ الْمَوْتِ لَيَقُولَنَّ الَّذِينَ كَفَرُواْ إِنْ هَـذَا إِلاَّ سِحْرٌ مُّبِينٌ
یعنی:
«و اوست کسی که آسمانها و زمین را در 6 روز آفرید و تختگاهش بر آب بود. تا بیازمایدتان که کدامتان نیکوکردارترید و اگر بگویی به راستی که پس از مرگ برانگیختگان هستید، کسانی که کفر ورزیدند گویند: به راستی که این جز جادویی آشکار نیست.»
در آیهی سومِ سورهی یونس تعبیر دیگری داریم:
إِنَّ رَبَّكُمُ اللّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَ الأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ يُدَبِّرُ الأَمْرَ مَا مِن شَفِيعٍ إِلاَّ مِن بَعْدِ إِذْنِهِ ذَلِكُمُ اللّهُ رَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ أَفَلاَ تَذَكَّرُونَ
یعنی:
«به راستی که پروردگارتان الله است که آسمانها و زمین را در 6 روز آفرید، سپس بر تخت برنشست و کار را تدبیر کرد، میانجیگری نیست، مگر پس از اجازهی او، آنک الله، پروردگارتان، پس او را بندگی کنید، آیا پند نمیگیرید؟»
در آیهي ۵۹ از سورهی فرقان نیز تعبیری مشابه وجود دارد:
الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مَا بَيْنَهُمَا فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ…
یعنی:
«همان كسى كه آسمانها و زمين و آنچه را كه ميان آن دو است را در 6 روز آفريد، آن گاه بر تختگاه استوار شد…»
و همچنین است در سورهی طه:
الرَّحْمَنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَى(٥) لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ وَ مَا بَيْنَهُمَا وَ مَا تَحْتَ الثَّرَى(۶) وَ إِن تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ فَإِنَّهُ يَعْلَمُ السِّرَّ وَ اَخْفَى(۷) اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ لَهُ الْأَسْمَاء الْحُسْنَى(۸)
یعنی:
«خداى رحمان كه بر عرش استوار شده است(۵) آنچه در آسمانها و آنچه در زمين و آنچه ميان آن دو و آنچه زير خاك است از آن اوست(۶) و اگر سخن به آواز گويى، او نهان و پوشیده را مىداند(۷) الله كه جز او خدایی نيست. نامهاى نيكو از آن اوست(۸)»
طبری، «ثری» را در آیهی ششم به «هفتم زمین» ترجمه کرده است،[16] اما «مجمع البیان» نوشته است که معنای اصلی آن خاک نرم و مرطوب است.[17] بیشترِ مفسران هنگام شرح این آیات تصویری از جهان به دست دادهاند که سه طبقهی زیرِ زمین، زمین، هوا را به علاوهي هفت طبقهي آسمان در بر میگیرد که عرش بر فراز همه قرار گرفته است.
در سورهی اعراف:
إِنَّ رَبَّكُمُ اللّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَ الأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ يُغْشِي اللَّيْلَ النَّهَارَ يَطْلُبُهُ حَثِيثًا وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومَ مُسَخَّرَاتٍ بِأَمْرِهِ أَلاَ لَهُ الْخَلْقُ وَ الأَمْرُ تَبَارَكَ اللّهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ(۵۴) ادْعُواْ رَبَّكُمْ تَضَرُّعًا وَ خُفْيَةً إِنَّهُ لاَ يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ(۵۵) وَ لاَ تُفْسِدُواْ فِي الأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاَحِهَا وَ ادْعُوهُ خَوْفًا وَ طَمَعًا إِنَّ رَحْمَتَ اللّهِ قَرِيبٌ مِّنَ الْمُحْسِنِينَ(۵۶)
یعنی:
«به راستی که پروردگارتان الله است که آسمانها و زمین را در 6 روز آفرید، بعد بر عرش استوار شد، شب را به روز پوشاند که با شتاب میجویدش و خورشید و ماه و اختران به فرمانش رام شدهاند، بدانید که آفرینش و فرمان از آن اوست، پایدار است الله، پروردگار جهانیان(۵۴) پروردگارت را به زاری و بیم فرا خوان، به راستی که او از حد گذرندگان را دوست ندارد(۵۵) و بعد از به سامانشدنش، در زمین تباهی نکنید و او را به ترس و آز فراخوانید، به راستی که بخشایش الله به نیکوکاران نزدیک است(۵۹)»
تعبیر همسانی را در آیهی ۲۹ سورهی بقره میبینیم:
هُوَ الَّذِي خَلَقَ لَكُم مَّا فِي الأَرْضِ جَمِيعاً ثُمَّ اسْتَوَى إِلَى السَّمَاء فَسَوَّاهُنَّ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ
یعنی:
«او آن کسی است که برایتان هرچه در زمین است، همه را آفرید. پس از آن به سوی آسمان راست کرد. هفتآسمان را راست کرد و او به هر چیزی تواناست.»
ابنعباس معتقد است که این آیه، نشانگر آن است که زمین پیش از آسمانها آفریده شده است و میبدی به نقل از او میگوید که زمین در شنبه و یکشنبه و آسمان طی سهشنبه و چهارشنبه آفریده شدند.[18]
در این آیات، واژهي ابهامانگیز «استوی» است که در آیهی ۵۴ سورهی اعراف نیز بدان برخوردیم و مفسران میگویند به شیوهی برنشستن خداوند بر تختش (عرش) مربوط میشود. مترجمان اولیهی قرآن، مانند طبری و سورآبادی، در مورد مفهوم این کلمه دچار اشکال بودهاند؛ چون آن را به صورتِ «استوا کرد» ترجمه کردهاند و شرحهایی متفاوت و نابسنده در موردش پیشنهاد کردهاند. روشن است که اشکال یادشده در همگان وجود داشته و به ترجمهی قرآن به زبانی دیگر منحصر نبوده است. سورآبادی میگوید که اعراب نیز در مفهوم این تعبیر در مانده بودند و از امام صادق نقل میکند که معنای آن چنین است: «نَه در جای و نَه بر جای.»[19]
میبدی در شرح «استَوَیْت» در آیهی ۲۸ سورهی مومنون مینویسد که استواء در قرآن پنج معنی دارد:[20]
الف) «محاذات»؛ یعنی همتا و همسربودن، مثلاً در «هل یستوی الذین یعلمون و الذین لا یعلمون»؛
ب) «اعتدال»؛ مثلاً در «لما بلغ اشدة و استوی موسی»؛
پ) «وقوف»؛ مثلاً در مورد در ایستادنِ کشتی نوح: «و استوت علی جودی»؛
ت) «قصد و عمد»؛ مثلاً در «ثم استوی الی السماء»؛
ث) «استقرار»؛ مثلاً در «ثم استوی علی العرش».
اما خودش آن را به «مستوی شد» ترجمه کرده و توضیح داده است که یعنی «استقرار بر».[21] او همچنین از کتابِ «المغازی»ِ محمدبناسحاق نقل کرده است که شنبه روز استواء خداوند بر عرش بود و آن روزی بود که خداوند پس از آفرینشِ جهان بر تختِ پادشاهی آن نشست. او از این تعبیر، آشکارا مراسمی شبیه به تاجگذاری و بر اورنگنشستنِ شاهان را منظور دارد. از دید او مسیحیان میگویند خداوند در روز یکشنبه بر تخت نشست و مسلمانان جمعه را به عنوان چنین روزی در نظر میگیرند.[22] به هر صورت، تعبیر استوی در دید مفسران، مهم جلوه میکرده؛ چراکه هفتبار در قرآن به کار رفته است.
در آیهی هفتم سورهی غافر به حاملان عرش اشاره شده است:
الَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ يَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ آمَنُوا
یعنی:
«كسانى كه تختگاه (عرش) را حمل مىكنند و آنها كه پيرامون آن هستند، پروردگارشان را به پاکی میستایند و به او گرویدهاند و براى كسانى كه گرويدهاند آمرزش میخواهند…»
و در آیهی ۲۵۵ سورهی بقره نیز تعبیر مشابهی به کار گرفته شده است:
اللّهُ لاَ إِلَـهَ إِلاَّ هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ لاَ تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لاَ نَوْمٌ لَّهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَ مَا فِي الأَرْضِ مَن ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ يَعْلَمُ مَا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ مَا خَلْفَهُمْ وَ لاَ يُحِيطُونَ بِشَيْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِمَا شَاء وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّمَاوَاتِ وَ الأَرْضَ وَ لاَ يَؤُودُهُ حِفْظُهُمَا وَ هُوَ الْعَلِيُّ الْعَظِيمُ
یعنی:
«الله آن است که خدایی جز او نیست، که همواره زنده است. چرت نمیزند و نمیخوابد. آنچه در آسمانها و در زمین است از آن اوست. کیست که جز به فرمانش نزدش میانجیگری کند؟ آنچه را که پیشارویشان است و پسِ پشتشان است، میداند و جز آنچه او خواهد، بر چیزی از دانش او احاطه ندارند. تختگاهش بر آسمانها و زمین گسترده شده و نگهداشتنش بر وی گران نمیآید و او بلندمرتبه و بزرگ است.»
مشبهه، در قرون نخستین هجری، این آیات را همچون دلیلی بر انسانریختبودنِ خداوند تلقی میکردند. برخی دیگر بر این مبنا به خیالپردازی مجال داده و در توصیف عرش و طبقات آسمان، سخنان غریب به هم بافته بودند. مقاتلبنسلیمان گفته است که عرش، 360 هزار قندیل از نور دارد که هفتآسمان و هفتزمین در یکی از آنها قرار دارند. ابن عباس گفته است که در عرش 1000 زبان هست که لغاتی متفاوت دارند. دیگران میگویند عرش 360 هزار برج دارد از جنس زر سرخ، نقرهی سپید، یاقوت قرمز و زبرجد سبز. 70 هزار حجابِ ظلمت آن را میپوشانند وگرنه نورش همه چیز را میسوزاند.
از کعب الاحبار روایت شده که کنار عرش، ماری است که طولش 700 هزار سال راهرفتن است. سرش یک مرواریدِ سپیدِ یکپارچه و تنش زرِ سرخ است. چشمانش از یاقوتِ قرمز و گوشش از زمردِ سبز است و میانِ دو چشمش 100 سال راه است. دنبالش درازایی به قدر 300 سال راه دارد. این مار 40 هزار بال دارد که هر یک از جنس گوهری متفاوت با بقیه است و میان هر دوتایشان 40 هزار سال راه میباشد. بر هر پرِ آن، فرشتهای با سلاحی از جنسِ نور ایستاده است و خداوند را تسبیح میگوید. این مار، 80 هزار شاخ دارد که بین هر دو شاخش 100 سال راه است.[23]
میبدی با این خیالپردازیها و به خصوص برداشتِ مشبهه مخالفت میکند. در آنجا که هنگام شرح این آیه میگوید که عرش نگهدارندهی خدا نیست؛ یعنی به تخت سلطنتی شبیه نیست که خداوند همچون سلطانی بر آن نشسته باشد که برعکس، خداست که عرش را نگه میدارد! بعد هم موضوع را به این ترتیب فیصله داده و گفته است که بیانِ این موضوع برای خداجویان بوده است، اما خداشناسان در این مورد، نظر روشن و صریحی دارند و آن هم اینکه «الله اعلم»![24]
تفسیری در همین امتداد، اما تندروانهتر را جهمیان و معتزله بر مبنای آیهي 108 سورهی نساء که در آن گفته شده است: خداوند هنگام رازگوییهای شبانه با منافقان همراه است، نتیجه گرفتهاند که خدا در ظرف مکان نمیگنجد و همهجا هست. بنابراین، عرش را نباید مکانی در آسمان تصور کرد که این کلمه استعارهای برای جایگاهِ پرشکوه خداوند است.[25] بیشترِ مفسرانِ محافظهکارتر در این مورد احتیاط کرده و از شرح و تفسیر زیاد در این مورد پرهیز کردهاند. چنانکه مالکبناَنَس در موردش گفته است: «الاستواء معلوم و الایمان به واجب و الکیفیة المجهول و سؤال عنه بدعة.»[26] خواجه عبدالله انصاری در مورد عبارت «استوی» در آیهی ۵ سورهی طه چنین نوشته است: «قدس الله روحه، استواءِ خدا بر عرش، در قرآن است و مرا بدین ایمان است. تاویل نجویم که تاویل در این باب طغیان است».
در پیروی از همین رویکرد لاادری، بوبکر سوریانی گفته است:[27]
رحمان علی العرش استوی قرآن است اقرار ده اقرار بدان ایمان است
تفسیر مکن که علم آن پنهان است تاویل مجو که راه بیراهان است
تشبیه مکن که کار نادانان است بر خوان و بدانکه هرچه او گفت آن است
در میان مفسران جدید، صاحب «المیزان» میگوید؛ این کلمه به معنای استیلایافتن و استعارهای است که تسلط خداوند بر جهان را نشان میدهد. علامه طباطبایی در نفی کسانی که به خدایی انسانریخت باور دارند، سخت با این اندیشه که عرش جایگاهی مانند تختِ شاهان است مخالفت کرده و کل این آیه را استعاری فهم کرده است.[28]
تعبیر دیگری که برای اشاره به فرازترین طبقهی آسمان در عصر اسلامی کاربرد دارد، «کرسی» است که از آیهی ۲۵۵ سورهی بقره گرفته شده است: «…وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّمَاوَاتِ وَ الأَرْضَ وَلاَ يَؤُودُهُ حِفْظُهُمَا…»
واژهی کرسی در بیشترِ زبانهای سامی وجود دارد. کهنترین کاربرد آن در «کوسّو»ی اکدی دیده میشود که به معنای جایِ نشستن و اورنگ است. در عبری «בםא» (کُسَع) و در آرامی «ברםא» (کُرسَع) را نتیجه داده است. خوانشِ سریانیِ عبارت اخیرAisrk (کُرسیا) بوده کهبه همین صورتنیز به زبان عربی راه یافته است. این واژه تنها دوبار در قرآن به کار رفته و در زبان عربی پیش از اسلام کاربردی نداشته است. این واژه برای مفسران مسلمان ناآشنا بوده است و از این رو آن را به اشکال متفاوتی فهم کردهاند. از حسن بصری نقل شده که آن را مترادف با عرش دانسته که به زعم او همان سقف بهشت است.
کشف الاسرار، تصویری خلاقانهتر از آن ارائه کرده و به سبکی که به گمانم از متون عبری متاثر بوده، کرسی را تختگاهِ خداوند بر آسمان دانسته است که توسط چهار جانور ـ انسان، گاو، شیر، کرکس ـ حمل میشود و این دقیقاً همان چهار جانوری است که در باب نخستِ کتاب حزقیال نبی نیز میبینیم که تخت خداوند را حمل میکنند. میبدی میگوید این تختگاه با حجابهایی فراوان از جنس ظلمت و نور و برف از چشمها پنهان میشود.[29]
اگر از فرازترین لایهی آسمان بگذریم، به توصیف خودِ آسمان میرسیم. در عصر اسلامی، توصیف عمومی از آسمانها تحت تاثیر برخی از آیات قرآنی شکل گرفته بود که به آسمان اشاره کردهاند. برخی از این آیات اشارههایی دارند که نزد مفسران پرورده شده و به توصیفی از رابطهی زمین و آسمان و چگونگی تمایز این دو از هم تبدیل شده است. مثلاً در آیهی ۱۲ از سورهی اسراء میخوانیم:
وَ جَعَلْنَا اللَّيْلَ وَ النَّهَارَ آيَتَيْنِ فَمَحَوْنَا آيَةَ اللَّيْلِ وَ جَعَلْنَا آيَةَ النَّهَارِ مُبْصِرَةً لِتَبْتَغُواْ فَضْلاً مِّن رَّبِّكُمْ وَ لِتَعْلَمُواْ عَدَدَ السِّنِينَ وَ الْحِسَابَ وَ كُلَّ شَيْءٍ فَصَّلْنَاهُ تَفْصِيلاً
یعنی:
«و شب و روز را دو نشانه قرار داديم، نشانهی شب را بستردیم و نشانهی روز را روشنىبخش گردانيديم تا از پروردگارتان فزونی بجوييد و تا شمار سالها و حساب را بدانيد و هر چيزى را، گشوده و جدایش ساختیم به گشودگی.»
و در سورهی انبیاء شرحی مفصلتر میبینیم:
أَوَلَمْ يَرَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ كَانَتَا رَتْقًا فَفَتَقْنَاهُمَا وَ جَعَلْنَا مِنَ الْمَاء كُلَّ شَيْءٍ حَيٍّ أَفَلَا یؤْمِنُونَ(۳۰) وَ جَعَلْنَا فِي الْأَرْضِ رَوَاسِيَ أَن تَمِيدَ بِهِمْ وَ جَعَلْنَا فِيهَا فِجَاجًا سُبُلًا لَعَلَّهُمْ يَهْتَدُونَ(۳۱) وَ جَعَلْنَا السَّمَاء سَقْفًا مَّحْفُوظًا وَ هُمْ عَنْ آيَاتِهَا مُعْرِضُونَ(۳۲) وَ هُوَ الَّذِي خَلَقَ اللَّيْلَ وَ النَّهَارَ وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ كُلٌّ فِي فَلَكٍ يَسْبَحُونَ(۳۳)
یعنی:
«آيا كسانى كه كفر ورزيدند، ندیدند كه آسمانها و زمين به هم پيوسته بودند و ما آن دو را از هم جدا ساختيم و هر چيز زندهاى را از آب پديد آورديم؟ آيا نمىگروند؟(۳۰) و در زمين كوههايى استوار نهاديم تا (مبادا) آنان را بجنباند و در آن راههايى فراخ پديد آورديم باشد كه راه يابند(۳۱) و آسمان را بامی نگهداشته قرار داديم وآنان از نشانههاى آن رویگردان میشوند(۳۲) و اوست آن كسى كه شب و روز و خورشيد و ماه را آفریده، همه در سپهری شناورند(۳۳)»
از دید مفسران قرآن، عبارتِ مهم در این میان «کانتا رتقاً ففتقناهما» در آیهی ۳۰ است که طبری آن را چنین ترجمه کرده است که «وَرهم (برهم) گرفته، از هم برگشادیمشان».[30] سورآبادی با همین تعبیر گفته است: «بر هم نشسته بود، از هم بگشادیم».[31] معنای رتق و فتق -که زبان عامیانهی فارسی نیز راه یافته- موضوع گمانهزنیهای بسیاری بوده است. مجموع نظرِ مفسران مسلمان در این مورد آن است که آسمان و زمین در ابتدای کار در همتنیده و یکپارچه بودند و به تدریج با قدرت خداوند از هم شکافته شدند و میانشان فاصله افتاد.
سورآبادی گفته است که در حال حاضر، فاصلهی میان زمین و آسمان به قدرِ ٥۰۰ سال راهرفتن است. او همچنین احتمال داده است که منظور از این آیه، بستهبودنِ آسمان توسط ابرها و گشودهشدنش با باران باشد.[32] میبدی اما، چنین تفسیر کرده است که زمین و آسمان در ابتدای کار، ماهیتهایی یکپارچه بودند و گشودهشدنشان به معنای تقسیمشدنشان به هفتطبقه است.[33] در کنار این آیات، بخشهایی هم داریم که توصیفی عمومی از موقعیت آسمانها را به دست میدهند. چنانکه در آیهی ٤١ از سورهی فاطر میخوانیم:
إِنَّ اللَّهَ يُمْسِكُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ أَن تَزُولَا وَ لَئِن زَالَتَا إِنْ أَمْسَكَهُمَا مِنْ أَحَدٍ مِّن بَعْدِهِ إِنَّهُ كَانَ حَلِيمًا غَفُورًا
یعنی:
«همانا الله آسمانها و زمين را نگاه مىدارد تا نيفتند و اگر بيفتند، پس از او هيچ كس آنها را نگاه نمىدارد. اوست بردبار آمرزنده.»
همچنین است در آیهي پنجم سورهی زمر:
خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ بِالْحَقِّ يُكَوِّرُ اللَّيْلَ عَلَى النَّهَارِ وَ يُكَوِّرُ النَّهَارَ عَلَى اللَّيْلِ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ كُلٌّ يَجْرِي لِأَجَلٍ مُسَمًّى أَلَا هُوَ الْعَزِيزُ الْغَفَّارُ
یعنی:
«آسمانها و زمين را به راستی آفريد. شب را به روز درمىپيچد و روز را به شب درمىپيچد و آفتاب و ماه را رام كرد. هر كدام تا زمان معينی نام زده رواناند. بدان که اوست چیرهگر آمرزنده.»
و در آیهی ٦٤ سورهی غافر:
اللَّهُ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ قَرَارًا وَ السَّمَاء بِنَاء وَ صَوَّرَكُمْ فَأَحْسَنَ صُوَرَكُمْ وَ رَزَقَكُم مِّنَ الطَّيِّبَاتِ…
یعنی:
«الله كسى است كه زمين را براى شما قرارگاه ساخت و آسمان را ساختمانی و شما را بنگاشت و پس شما را نيكوترین نگاشت و از چيزهاى پاكيزه به شما روزى داد…»
و در النازعات:
أَأَنتُمْ أَشَدُّ خَلْقًا أَمِ السَّمَاء بَنَاهَا(٢٧) رَفَعَ سَمْكَهَا فَسَوَّاهَا(٢٨) وَ أَغْطَشَ لَيْلَهَا وَ أَخْرَجَ ضُحَاهَا(٢٩)
یعنی:
«آيا آفرينش شما دشوارتر است يا بنا کردن آسمان؟(27) سقفش را برافراشت و راستش كرد(28) و شبش را تيره و روزش را بیرون آورد(29)»
و این آیات از سورهی مدثر:
كَلَّا وَ الْقَمَرِ(٣٢) وَ اللَّيْلِ إِذْ أَدْبَرَ(٣٣) وَ الصُّبْحِ إِذَا أَسْفَرَ(٣٤) إِنَّهَا لَإِحْدَى الْكُبَرِ(٣٥) نَذِيرًا لِّلْبَشَرِ(٣٦) لِمَن شَاء مِنكُمْ أَن يَتَقَدَّمَ أَوْ يَتَأَخَّرَ(٣٧)
یعنی:
«چنين نیست، سوگند به ماه(32) و سوگند به شامگاه چون پشت كند(33) و سوگند به بامداد چون آشكار شود(34) كه نشانهها از پديدههاى بزرگ است(35) انسان را هشداردهنده است(36) هر كه از شما را كه بخواهد پيشى جويد يا بازايستد(37)»
و سورهی ق:
أَفَلَمْ يَنظُرُوا إِلَى السَّمَاء فَوْقَهُمْ كَيْفَ بَنَيْنَاهَا وَ زَيَّنَّاهَا وَ مَا لَهَا مِن فُرُوجٍ(٦) وَ الْأَرْضَ مَدَدْنَاهَا وَ أَلْقَيْنَا فِيهَا رَوَاسِيَ وَ أَنبَتْنَا فِيهَا مِن كُلِّ زَوْجٍ بَهِيجٍ(٧) تَبْصِرَةً وَ ذِكْرَى لِكُلِّ عَبْدٍ مُّنِيبٍ(٨) وَ نَزَّلْنَا مِنَ السَّمَاء مَاء مُّبَارَكًا فَأَنبَتْنَا بِهِ جَنَّاتٍ وَ حَبَّ الْحَصِيدِ(٩) وَ النَّخْلَ بَاسِقَاتٍ لَّهَا طَلْعٌ نَّضِيد(١٠) رِزْقًا لِّلْعِبَادِ وَ أَحْيَيْنَا بِهِ بَلْدَةً مَّيْتًا كَذَلِكَ الْخُرُوجُ(١١)
یعنی:
«مگر به آسمانِ بالاى سرشان ننگريستهاند كه چگونه آن را ساخته و آراستهايم و در آن شكافتگى نيست(٦) و زمين را گسترديم و در آن کوهها فروافكنديم و در آن از هر گونه جفتِ دلانگيز رويانيديم(٧) بينشافزا و پندآموز براى هر بندهی توبهكارى(٨) و از آسمان، آبى خجسته فرود آورديم، پس بدان بوستانها و دانههاى دروكردنى رويانيديم(٩) و درختان تناور خرما كه خوشهي فراهمچيده دارند(١٠) براى روزى بندگان است و با آن زمين مردهاى را زنده گردانيديم، رستاخيز چنين است(١١)»
و سورهي فرقان:
أَلَمْ تَرَ إِلَى رَبِّكَ كَيْفَ مَدَّ الظِّلَّ وَ لَوْ شَاء لَجَعَلَهُ سَاكِنًا ثُمَّ جَعَلْنَا الشَّمْسَ عَلَيْهِ دَلِيلًا(٤٥) ثُمَّ قَبَضْنَاهُ إِلَيْنَا قَبْضًا يَسِيرًا(٤٦) وَ هُوَ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ اللَّيْلَ لِبَاسًا وَ النَّوْمَ سُبَاتًا وَ جَعَلَ النَّهَارَ نُشُورًا(٤٧) وَ هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ الرِّيَاحَ بُشْرًا بَيْنَ يَدَيْ رَحْمَتِهِ وَ أَنزَلْنَا مِنَ السَّمَاء مَاء طَهُورًا(٤٨) لِنُحْيِيَ بِهِ بَلْدَةً مَّيْتًا وَ نُسْقِيَهُ مِمَّا خَلَقْنَا أَنْعَامًا وَ أَنَاسِيَّ كَثِيرًا(٤٩) وَ لَقَدْ صَرَّفْنَاهُ بَيْنَهُمْ لِيَذَّكَّرُوا فَأَبَى أَكْثَرُ النَّاسِ إِلَّا كُفُورًا(٥٠)
یعنی:
«آيا نديدهاى كه پروردگارت چگونه سايه را کشید؟ و اگر مىخواست آن را آرمیده قرار مىداد. سپس خورشيد را بر آن روشنگر گردانيديم(٤٥) سپس آن را به سویمان درمیکشیم، درکشیدنی آسان(٤٦) و اوست كسى كه شب را براى شما پوششى قرار داد و خواب را آسایشى و روز را برانگیختنی قرار داد(٤٧) و اوست آن كس كه بادها را فرستاد تا بخشایشی را که میان دستانش است پراکنده سازد و از آسمان آبى پاك فرود آورديم(٤٨) تا به آن سرزمينى پژمرده را زنده گردانيم و آن را به آنچه از چهارپایان و آدمها آفریدیم، بسيار بنوشانيم(٤٩) و بیگمان آن را ميان آنان گوناگون ساختيم تا پند گیرند. پس بيشترِ مردم جز ناسپاسى نخواستند(٥٠)»
در آیات دیگری نیز به همین ترتیب از رخدادهای جوی و آسمان در کنار هم یاد شده است.
مثلاً در سورهی نور میخوانیم:
أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يُزْجِي سَحَابًا ثُمَّ يُؤَلِّفُ بَيْنَهُ ثُمَّ يَجْعَلُهُ رُكَامًا فَتَرَى الْوَدْقَ يَخْرُجُ مِنْ خِلَالِهِ وَ يُنَزِّلُ مِنَ السَّمَاء مِن جِبَالٍ فِيهَا مِن بَرَدٍ فَيُصِيبُ بِهِ مَن يَشَاء وَ يَصْرِفُهُ عَن مَّن يَشَاء يَكَادُ سَنَا بَرْقِهِ يَذْهَبُ بِالْأَبْصَارِ(٤٣) يُقَلِّبُ اللَّهُ اللَّيْلَ وَ النَّهَارَ إِنَّ فِي ذَلِكَ لَعِبْرَةً لِّأُوْلِي الْأَبْصَارِ(٤٤) وَ اللَّهُ خَلَقَ كُلَّ دَابَّةٍ مِن مَّاء فَمِنْهُم مَّن يَمْشِي عَلَى بَطْنِهِ وَ مِنْهُم مَّن يَمْشِي عَلَى رِجْلَيْنِ وَمِنْهُم مَّن يَمْشِي عَلَى أَرْبَعٍ يَخْلُقُ اللَّهُ مَا يَشَاء إِنَّ اللَّهَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ(٤٥) لَقَدْ أَنزَلْنَا آيَاتٍ مُّبَيِّنَاتٍ وَ اللَّهُ يَهْدِي مَن يَشَاء إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ(٤٦)
یعنی:
«آيا ندیدى كه الله ابر را مىراند، سپس ميانش پيوند مىدهد. سپس آن را متراكم مىسازد. پس دانههاى باران را مىبينى كه از روزنهاش بيرون مىآيد و از آسمان از كوههايى در آن تگرگى فرو مىريزد. پس آن را به هر كه بخواهد مىرساند و از هر كه بخواهد باز مىدارد. روشنى برقش خواهد که چشمها را ببرد(٤٣) الله است كه شب و روز را با هم جابهجا مىكند. به راستی که در اين براى دارندگان چشمها عبرتی است(٤٤) و الله هر جنبندهاى را از آبى آفريد. پس از میانشان کسی که بر روى شكم راه مىروند و از میانشان کسی که بر روى دو پا و از میانشان کسی که بر روى چهار، راه مىروند. الله هر چه بخواهد مىآفريند. به راستی که الله بر هر چيزى تواناست(٤٥) بیگمان نشانههایی روشن فرود آوردهايم و الله هر كه را بخواهد به راه راست راهنمایی مىكند(٤٦)»
در این میان سورهی طور اهمیت داشت که با وصفی بلیغ آغاز میشود:
وَ الطُّورِ(١) وَ كِتَابٍ مَّسْطُورٍ(٢) فِي رَقٍّ مَّنشُورٍ(٣) وَ الْبَيْتِ الْمَعْمُورِ(٤) وَ السَّقْفِ الْمَرْفُوعِ(٥) وَ الْبَحْرِ الْمَسْجُورِ(٦)
یعنی:
«سوگند به طور(١) سوگند به كتابى نگاشته شده(٢) در طومارى گسترده(٣) سوگند به آن خانهی آباد(٤) سوگند به بام بلند(٥) سوگند به درياى سرشار(٦)»
میبدی نوشته است که «طور» در زبان سریانی به معنای کوه است. «کوهِ زبیر» همان «کوهِ سینین» است که این کلمهی اخیر یعنی، مبارک و خجسته. این کوهی است در مدین که موسی در آن با خداوند سخن گفت. او همچنین به مثلثی از سه کوه اشاره کرده که به طور سینا شباهت دارند: «کوه تینا» در دمشق، «طور زیتا» در شام نزدیک بیت المقدس و «طور تیمنایا» نزدیک مکه.[34]
همچنین است در سورهی رعد:
اللّهُ الَّذِي رَفَعَ السَّمَاوَاتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا ثُمَّ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ كُلٌّ يَجْرِي لأَجَلٍ مُّسَمًّى يُدَبِّرُ الأَمْرَ يُفَصِّلُ الآيَاتِ لَعَلَّكُم بِلِقَاءِ رَبِّكُمْ تُوقِنُونَ(٢)
یعنی:
«الله، آن که آسمانها را بدون ستونهایی که ببینید، برافراشته است. آن گاه بر تختگاهش برنشست و خورشید و ماه را رام کرد. همه در زمانی معین میروند، فرمانها را پیگیری میکند، نشانهها را جدا میسازد، شاید که به دیدار پروردگارتان یقین آورید(٢)»
اهمیت کوه، در تفسیرهای قرآن از آنجا برمیخیزد که در دوران پیش از اسلام و در منابع پهلوی، گنبدِ آسمان به سقفی تشبیه شده که توسط یک ستون بزرگ برافراشته شده است. این ستون که در مرکز گیتی جای دارد، در ادبیات ایرانی، «دماوند» دانسته میشده است. بر همین مبناست که مفسرانِ ایرانیِ قرآن، مفهوم کوهِ مرکزی گیتی را همچنان در تفسیرهای خود از قرآن حفظ کردهاند. در آیهی بیستم سورهی مومنون آن را به طور سینا منسوب دانستهاند:
وَ شَجَرَةً تَخْرُجُ مِن طُورِ سَيْنَاء تَنبُتُ بِالدُّهْنِ وَ صِبْغٍ لِّلْآكِلِينَ
یعنی:
«و از طور سينا درختى برمىآيد كه روغن و نان خورشى براى خورندگان است.»
طور سینا را طبری به طور دستنخورده نقل کرده است و سورآبادی[35] آن را به «کوه آراسته» و میبدی[36] به «کوه نیکو» برگرداندهاند. طبرسی در «جوامع الجامع» نوشته است که دو خوانشِ «سِیناء» و «سَیناء» در مورد این کلمه وجود دارد و معنای آن «بقعه» است.[37]
طور، در قرآن دوبار همراه با سینا و به جز یک مورد (۱/۵٢) همواره در ارتباط با داستان خروج قوم یهود و ماجراهای دینی ایشان آمده است. ابن قتیبه در «ادب الکاتب»، سیوطی در «المزهر» و بیضاوی در تفسیر قرآنش، آن را واژهای سریانی یا نبطی دانستهاند. اصل کلمه باید با «צור» (صور) در عبری به معنای صخره و «טורא» (طورا) در آرامی به معنای کوه پیوند داشته باشد. ترکیب طور سینا در ترگومها به شکل «טוראדםיני» (طورا دَ سینی) دیده میشود. اما خوانشِِ آشنای آن در عربی، وامی از ynysd arvt (طورا د سینیا) سریانی است و از همین مجرا به عربی قرآنی راه یافته است.[38]
برخی دیگر، این کوهِ مرکزی را «قاف» فرض کردهاند. طبری در شرحِ آمدنِ حرف ق در ابتدای سورهي قاف چنین نوشته است که معنایش «سوگند به کوه قاف» است و میگوید که گرداگرد جهان را کوهی بلند به نام قاف فرا گرفته است که از جنس زمردِ سبز است. این کوه در بالای خود، به آسمان میخورد که از بلوری سپید و روشن است و کبودیِ این کوه است که در آسمان بازتابیده و آن را آبی ساخته است.[39] میبدی از ضحاک و وهببنمنبه نقل کرده است که دانایان، صفات کوه قاف را به ذوالقرنین گفتند و به او خبر دادند که در زیرِ هر شهری، رگی از این کوه هست که از زمینلرزه جلوگیری میکند و علت زلزله، جنبیدنِ همان رگ است.[40]
پس قدما، آسمان را گنبدی لایهلایه میدانستند که بر این کوهِ مرکزی تکیه کرده است. این گنبد، ماهیتی گداخته و آتشین داشت و این را تا حدودی از کلمهی «مسجور» در آیهی ۶ از سورهی طور برمیگرفتند که یعنی «مملو و سرخشده». طبری آن را «پر از آتشکرده» ترجمه کرده است.[41] «مجمع البیان» میگوید منظور از آن، برافروخته و سرخشده است. چنانکه در عبارت «سجرت التنور» (یعنی تنور را برافروختم) دیده میشود.[42] سورآبادی مینویسد که دریای مسجور، اقیانوسی است در زیر سقفِ بهشت که عرش در بالای آن قرار دارد. همچنین حدیثی از علی (ع) هست که این دریا را بستر زیرین دوزخ میداند.[43]
بیت المعمور، در آسمان چهارم قرار دارد و قبلهی فرشتگان است، همانند مکه که بر زمین، قبلهی آدمیان تلقی میشود. هر روز ۷٠ هزار فرشته آن را طواف میکنند. این خانه، چهار رکن دارد که از زبرجدِ سبز، یاقوتِ قرمز، نقرهی سپید و زرِ سرخ ساخته شدهاند. آن را شیث یا آدم ساخته بودند و در زمان توفان نوح به آسمان برده شد.[44]
بخشهای فرازینِ آسمان در نهایت با هفتآسمانِ کلاسیک قرون میانه ترکیب شدهاند. در سورهی مومنون چنین اشارهای داریم:
وَ لَقَدْ خَلَقْنَا فَوْقَكُمْ سَبْعَ طَرَائِقَ وَ مَا كُنَّا عَنِ الْخَلْقِ غَافِلِينَ(١۷) وَ أَنزَلْنَا مِنَ السَّمَاء مَاء بِقَدَرٍ فَأَسْكَنَّاهُ فِي الْأَرْضِ وَ إِنَّا عَلَى ذَهَابٍ بِهِ لَقَادِرُونَ(١٨) فَأَنشَأْنَا لَكُم بِهِ جَنَّاتٍ مِّن نَّخِيلٍ وَ أَعْنَابٍ لَّكُمْ فِيهَا فَوَاكِهُ كَثِيرَةٌ وَ مِنْهَا تَأْكُلُونَ(١٩)
یعنی:
«و به راستى بالاى سر شما هفت راه آفريديم و از آفرينش بیخبر نبودهايم(١٧) و از آسمان، آبى به اندازه فرود آورديم و آن را در زمين جاى داديم و ما براى از بينبردنِ آن تواناييم(١٨) پس براى شما به وسيله آن، باغهايى از درختانِ خرما و انگور پديدار كرديم كه در آنها براى شما ميوههاى فراوان است و از آنها مىخوريد(١٩)»
تعبیرِ هفتراه برای هفتآسمان، احتمالاً به مسیرها و مدارهای هفتاختر اشاره میکنند و در سورهی طارق هم تکرار شدهاند:
وَ السَّمَاء وَ الطَّارِقِ(١) وَ مَا أَدْرَاكَ مَا الطَّارِقُ(٢) النَّجْمُ الثَّاقِبُ(٣) إِن كُلُّ نَفْسٍ لَّمَّا عَلَيْهَا حَافِظٌ(٤)
یعنی:
«سوگند به آسمان و راههای آن(1) و تو چه مىدانى راهها چيست(2) ستارهی شكافنده(3) كه به راستی که هر تنی (نفسی) نگهبانی دارد(4)»
این تأکید بر اینکه افلاکِ هفتگانه راههایی را در خود دارند، باعث شد تا تعبیر قرآنیِ دیگری به صورت استعارهای برای حرکت افلاک در نظر گرفته شود. این تفسیر از کلمهي «فُلک» برخاسته بود که ٢٣ بار در قرآن تکرار شده است و «کِشتی» معنا میدهد. این کلمه در تمام زبانهای سامی مشترک است و در اصل به پستانهای گرد و برجسته اطلاق میشده است. در اکدی «پیلاکو» در همین معنا رواج داشته است. این کلمه در عبری به «פֶלֶכְ» (پِلِک) تبدیل شده که علاوه بر این معنا، به دوک و چرخ نخریسی هم که شکلی مشابه داشته، تعمیم یافته است. تعمیمِ این کلمه به کشتی نیز باید بر مبنای شکل ظاهری قایقهای دوران باستان بوده باشد. واژهی مترادف آن «جوار» (مثلاً در رحمن/24) به معنای «کشتیها» است و از ریشهي «جار» گرفته شده است؛ یعنی «جریانیافتن و پیشرفتن به سبکی». شکل مفرد آن «جاریه» است و به شکلی تعمیمیافته برای اشاره به زنان و همسران نیز به کار میرود؛ زیراکه آنان نیز به علت نشاط و جوانی مانند کشتی پیش میخرامند.[45] بر مبنای این اشارهها در قرون میانه فرض میکردند که فلکهای هفتگانه در آسمان شناورند و اختران در مدار خود همچون حرکت کشتی در دریا در دل آنها راه میسپارند.
مفسران قرآن معتقد بودند تاییدی بر این دیدگاه را در سورهی زخرف میتوان یافت:
وَ لَئِن سَأَلْتَهُم مَّنْ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ لَيَقُولُنَّ خَلَقَهُنَّ الْعَزِيزُ الْعَلِيمُ(٩) الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ مَهْدًا وَ جَعَلَ لَكُمْ فِيهَا سُبُلًا لَّعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ(١٠) وَ الَّذِي نَزَّلَ مِنَ السَّمَاء مَاء بِقَدَرٍ فَأَنشَرْنَا بِهِ بَلْدَةً مَّيْتًا كَذَلِكَ تُخْرَجُونَ(١١) وَ الَّذِي خَلَقَ الْأَزْوَاجَ كُلَّهَا وَ جَعَلَ لَكُم مِّنَ الْفُلْكِ وَ الْأَنْعَامِ مَا تَرْكَبُونَ(١٢) لِتَسْتَوُوا عَلَى ظُهُورِهِ ثُمَّ تَذْكُرُوا نِعْمَةَ رَبِّكُمْ إِذَا اسْتَوَيْتُمْ عَلَيْهِ وَ تَقُولُوا سُبْحانَ الَّذِي سَخَّرَ لَنَا هَذَا وَ مَا كُنَّا لَهُ مُقْرِنِينَ(١٣) وَ إِنَّا إِلَى رَبِّنَا لَمُنقَلِبُونَ(١٤)
یعنی:
«و اگر از آنان بپرسى آسمانها و زمين را چه كسى آفريده، خواهند گفت آنها را چیرهگرِ دانا آفريده(٩) كسى كه اين زمين را براى شما گهوارهاى گردانيد و براى شما در آن راهها نهاد، شاید كه راه يابيد(١٠) و آن كس كه آبى به اندازه از آسمان فرود آورد، پس بدان زمينى مرده را زنده گردانيديم، همين گونه بيرون آورده مىشويد(١١) و همان كسى كه جفتها را يكسره آفريد و براى شما از كشتيها و چهارپایان قرار داد که سوار شويد(١٢) تا بر پشتشان قرار گيريد. پس چون بر آن برنشستيد، نواختِ پروردگار خود را ياد كنيد و بگوييد پاك است كسى كه اين را براى ما رام كرد و ما را ياراى آن نبود(١٣) و به راستى كه ما به سوى پروردگارمان بازخواهيم گشت(١٤)»
در آیهی ١٣ سورهی زخرف میخوانیم «لِتَسْتَوُوا عَلَى ظُهُورِهِ»؛ یعنی «تا راست شوید بر پشتهایتان».[46] اما ایرادِ کار در آن است که «ظهوره» مفرد و «تستووا» جمع است. سورآبادی برای رفع این اشکال گفته است که ظهوره به «ماترکبون» در آیهی قبل ارجاع میدهد و فرض کرده است که لابد آن چیزی که بر آن سوار میشدند، مفرد بوده که این ضمیرِ مفرد در اینجا به کار رفته است.[47] در واقع چنین نیست و حتا اگر این ضمیر را به شکلی تا این حد غیربدیهی به جملهای دیگر ارجاع دهیم، باز میبینیم «ما ترکبون» دقیقاً در کلمات پیشینش توصیف شده که عبارت از «الفلک و الانعام» است که جمع اندر جمع است. میبدی هم اقرار کرده است که موضوع ارجاع این ضمیر «ستوران» است که حالت جمع دارد.[48]
یک توضیحِ دیگر آن است که «ظهوره»، به چیزی کاملاً بیارتباط با مفاهیمِ موجود در آیه اشاره میکند، که مفرد است. مثلاً شاید منظور از کشتی، همان خورشید یا کشتیِ حاملِ خورشید باشد که در این حالت بر پشتِ سپهر است که راست شده است. در ضمن در اینجا کلمهی «مشرقین» در آیهي ٣٨ را اشاره به دو مشرقِ زمستانی و تابستانی دانستهاند.[49]
و همچنین در سورهی شوری:
وَ مِنْ آيَاتِهِ الْجَوَارِ فِي الْبَحْرِ كَالْأَعْلَامِ(٣٢) إِن يَشَأْ يُسْكِنِ الرِّيحَ فَيَظْلَلْنَ رَوَاكِدَ عَلَى ظَهْرِهِ إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَاتٍ لِّكُلِّ صَبَّارٍ شَكُورٍ(٣٣) أَوْ يُوبِقْهُنَّ بِمَا كَسَبُوا وَ يَعْفُ عَن كَثِيرٍ(٣٤) وَ يَعْلَمَ الَّذِينَ يُجَادِلُونَ فِي آيَاتِنَا مَا لَهُم مِّن مَّحِيصٍ(٣٥)
یعنی:
«و از نشانههاى او کشتیها در درياست، همچون کوهها(٣٢) اگر بخواهد باد را ساكن مىگرداند تا بر پشتش ایستاده بمانند. به راستی که در آن براى هر شكيباى سپاسگزارى نشانههاست(٣٣) يا برای آنچه به دست آوردهاند، نابودشان كند و از بسيارى درمىگذرد(٣٤) و آنان كه در نشانههای ما جدل مىكنند، بدانند كه ايشان را گريزى نيست(٣٥)»
این تعبیر از کوهها، به زعم مفسرانی مانند سورآبادی، به کوههایی شباهت دارد که در آیهی هفتم از سورهی نبأ، همچون میخی به زمین کوبیده شدهاند؛ بدان معنا که زمین همچون کشتیای در نظر گرفتهشده است که بر دریایی شناور است و کوهها، میخهای متصلکنندهی تختههایش به هم هستند.
به این ترتیب، زمین تا حدودی به کشتیِ نوح شبیه میشود که با طبقههایی بر دوش خود، بر اقیانوسی از آب شناور است. اشاره به شکل زمین و طبقات آسمان و شمارشان البته به این نمونهها منحصر نمیشود. باز هم در سورهی ملک میخوانیم که:
الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ طِبَاقًا مَّا تَرَى فِي خَلْقِ الرَّحْمَنِ مِن تَفَاوُتٍ فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَرَى مِن فُطُورٍ(٣) ثُمَّ ارْجِعِ الْبَصَرَ كَرَّتَيْنِ يَنقَلِبْ إِلَيْكَ الْبَصَرُ خَاسِأً وَ هُوَ حَسِيرٌ(٤) وَ لَقَدْ زَيَّنَّا السَّمَاء الدُّنْيَا بِمَصَابِيحَ وَ جَعَلْنَاهَا رُجُومًا لِّلشَّيَاطِينِ وَ أَعْتَدْنَا لَهُمْ عَذَابَ السَّعِيرِ(٥)
یعنی:
«همان كه هفتآسمان را طبقهطبقه بيافريد در آفرينشِ رحمان، هيچ اختلاف نمىبينى. پس چشمت را بازگردان، آيا شکافی مىبينى؟(3) سپس چشمت را دگربار بازگردان تا نگاهت رانده و درمانده به سويت بازگردد(4) و بیگمان آسمانِ دنيا را با چراغهايى آراستیم و آن را رانندهی دیوها قرار دادیم و براى آنها شکنجهی آتش فروزان آماده كردهايم(5)»
مفسران در شرح آیات اخیر نوشتهاند که به همان هفتآسمانِ مشهورِ باستانی اشاره میکند. بسیاری از مفسران، این هفتآسمان را برشمرده و وصف کردهاند. مثلاً سورآبادی آنان را چنین نام مينهد:[50]
نخست: «رقیعا» که از زمردِ سبز ساخته شده است و فرشتگانِ مقیم آن صورتی از گاو دارند. رئیسِ این آسمان «اسماعیل» است.
دوم: «ارقلون» که از نقرهی سپید ساخته شده است و فرشتگانش به شکل عقاب هستند. فعل اصلی این فرشتگان قیام است و رئیس ایشان فرشتهای به نام «ارقاییل» است.
سوم: «قیدوم» که از یاقوتِ سرخ ساخته شده است و فرشتگان مقیمِ آن، به شکل کرکس هستند. فعل ایشان رکوع است و رئیسشان «کوکیاییل» نام دارد.
چهارم: «ماعون» که از مروارید ساخته شده است و فرشتگانش شبیه به اسب هستند. فعل ایشان سجود است و رئیسی به نام «مومناییل» دارند.
پنجم: «دیقا» که از زرِ سرخ ساخته شده است و ساکنانش حوری هستند. فعل ایشان گریستن است و رئیسشان فرشتهای به نام «صفطیاییل» است.
ششم: «دقنا» که از یاقوتِ زرد ساخته شده است و ساکنانش ولدان (کودکان) هستند. فعلشان قعود است و رئیسشان «روعیاییل» نام دارد.
هفتم: «عریبا» که از جنس نور است و فرشتگانش به آدمهای غولآسا شباهت دارند. فعل ایشان طواف است و مدام در اطراف عرش که تختگاهِ خداوند است، میگردند. رئیس ایشان «نوریاییل» نام دارد.
در تمام این آسمانها، خوراک از تسبیح و نوشیدنی از تقدس ساخته شده است.
ابوطالب مکی نیز در «قوت القلوب» فهرستی مشابه به دست داده است و میبدی نیز در «کشف الاسرار» همین را میگوید.[51] سورآبادی در جای دیگری در شرح آیهی 33 از سورهی انبیاء گفته است که منظور از آفرینشِ روز و شب و ستارگانی که هر یک در سپهری شناورند، همان هفتفلک است که به ترتیبِ نزدیکی به زمین: ماه (آسمان اول)، عطارد (آسمان دوم)، زهره (آسمان سوم)، شمس (آسمان چهارم)، مریخ (آسمان پنجم)، مشتری (آسمان ششم) و زحل (آسمان هفتم) را در خود جای میدهند.[52]
بنابراین بر فراز زمین، هفتآسمان قرار دارند که به قول وهببنمنبه از بخار آفریده شدهاند.[53] از کعب الاحبار روایت شده است که آسمانِ دنیا از موجی از کفوف ساخته شده است و بالای آن هفتآسمان قرار گرفتهاند که به ترتیب از جنس موجی از کف، مرمرِ سپید، آهن، مس یا روی، نقره، طلا و یاقوتِ سرخ ساخته شدهاند. میان هر دو آسمان حجابی است که در فاصلهی هر دو حجاب، صحراهاست. موکل آسمان هفتم فرشتهای است به نام «بقیطاطروش».[54]
در آیاتی دیگر، اشارههایی وجود دارد که 12 ماهِ سال و برجهای دایرهالبروج را نیز موجه میسازد. چنانکه در سورهی حجر آمده است:
وَ لَقَدْ جَعَلْنَا فِي السَّمَاء بُرُوجًا وَ زَيَّنَّاهَا لِلنَّاظِرِينَ(١٦) وَ حَفِظْنَاهَا مِن كُلِّ شَيْطَانٍ رَّجِيمٍ(١٧) إِلاَّ مَنِ اسْتَرَقَ السَّمْعَ فَأَتْبَعَهُ شِهَابٌ مُّبِينٌ(١٨) وَ الأَرْضَ مَدَدْنَاهَا وَ أَلْقَيْنَا فِيهَا رَوَاسِيَ وَ أَنبَتْنَا فِيهَا مِن كُلِّ شَيْءٍ مَّوْزُونٍ(١٩) وَ جَعَلْنَا لَكُمْ فِيهَا مَعَايِشَ وَ مَن لَّسْتُمْ لَهُ بِرَازِقِينَ(٢٠) وَ إِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ عِندَنَا خَزَائِنُهُ وَ مَا نُنَزِّلُهُ إِلاَّ بِقَدَرٍ مَّعْلُومٍ(٢١) وَ أَرْسَلْنَا الرِّيَاحَ لَوَاقِحَ فَأَنزَلْنَا مِنَ السَّمَاء مَاء فَأَسْقَيْنَاكُمُوهُ وَ مَا أَنتُمْ لَهُ بِخَازِنِينَ(٢٢) وَ إنَّا لَنَحْنُ نُحْيِي وَ نُمِيتُ وَ نَحْنُ الْوَارِثُونَ(٢٣) وَ لَقَدْ عَلِمْنَا الْمُسْتَقْدِمِينَ مِنكُمْ وَ لَقَدْ عَلِمْنَا الْمُسْتَأْخِرِينَ(٢٤) وَ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ يَحْشُرُهُمْ إِنَّهُ حَكِيمٌ عَلِيمٌ(٢٥)
یعنی:
«و در آسمان، برجهایی قرار دادیم و آنها را برای تماشاگران بیاراستیم(١٦) و آن را از هر دیوی راندهشده نگه داشتیم(١۷) مگر کسی که دزدکی گوش کند، پس زبانهای از آتش هویدا دنبالش میکند(١٨) و زمان را گستردیم و در آن کوهها افکندیم و در آن از هر چیزی سنجیده در آن رویاندیم(١٩) و در آن زیستنیها قرار دادیم و کسانی که شما روزی دهندگانشان نیستید(٢٠) و نیست چیزی مگر که نزد ما گنجینههایش است و جز به اندازهای دانسته فرونمیفرستیمش(٢١) و بادها را بارورکننده(ی ابرها) فرستادیم، پس از آسمان آبی فرو فرستادیم، پس بدان شما را بنوشاندیم و شما آن را گنجبان نیستید(٢٢) و به راستی که زندهکردن و میراندن، از آن ماست و ما میراثداران هستیم(٢٣) و همانا پیشیگرفتگان از شما را میشناسیم و پس آیندگان را میشناسیم(٢٤)»
طبری «سموم» را در این آیات به «گرم و بیدود» ترجمه کرده است.[55] سورآبادی نوشته است که این کلمه به آتشی که زیر آسمان و بالای هواست اشاره میکند و این همان است که آذرخش را پدید میآورد.[56] برجهای آسمانی از دید سورآبادی، کوشکهایی هستند که فرشتگان در آن زندگی میکنند[57] و این عبارت از همان ١٢ ماهی است که سال را میسازند.[58]
در سورهی فرقان تعبیری همانند را داریم:
تبَارَكَ الَّذِي جَعَلَ فِي السَّمَاء بُرُوجًا وَ جَعَلَ فِيهَا سِرَاجًا وَ قَمَرًا مُّنِيرًا(٦١) وَ هُوَ الَّذِي جَعَلَ اللَّيْلَ وَ النَّهَارَ خِلْفَةً لِّمَنْ أَرَادَ أَن يَذَّكَّرَ أَوْ أَرَادَ شُكُورًا(٦٢)
یعنی:
«خجسته است كسى كه در آسمان، برجهايى نهاد و در آن چراغی و ماهى نورانی قرار داد(٦١) و اوست كسى كه براى هر كس كه بخواهد پند پذیرد، يا بخواهد سپاسگزار باشد، شب و روز را جانشين يكديگر گردانيد(٦٢)»
برخی از مفسران، واژهی «سراج» را از ریشهی عربی دانستهاند و در تایید این حرف، فعل «سراج» را در عربی گواه میآورند، اما مشکل آن است که خودِ این فعل از روی اسم ساخته شده است. امروز توافقی در میان صاحبنظران وجود دارد که اصلِ این واژه، همان چراغ فارسی است. با وجود این، مسیر انتقال آن به عربی جای بحث دارد. تبدیل «چ» به «ش» یا «س» در ابتدای این واژه، الگویی عام است که در تمام وامگیریهایش به زبانهای سامی دیده میشود. این کلمه در آرامی به «שׁרגא» (شرگا) و در سریانیAgrw(شراگا) تبدیل شده است. جفری به پیروی از فولرس، رواج بسیارِ این کلمه در سریانی را دلیلی بر وامگیری این کلمه از آن زمینه میداند،[59] اما این گفته درست نمینماید. هم ساختار آوایی «سراج» به «چراغ» از «شراگا» نزدیکتر است و هم پیوندهای میان زبان فارسی و عربی آن قدر بوده است که چنین وامگیریای را محتمل سازد. گذشته از این، این واقعیت که مشتقهای آرامی-سریانیِ برساختهشده از «شراگا» در عربی وارد نشدهاند، نشانگر آن است که این کلمه به صورت یک واحدِ مستقل و مجزا به عربی وارد شده است.
از تمام این سخنان، میتوان چنین نتیجه گرفت که تصویرِ کهن و باستانیِ هفتآسمان و آسمانِ گنبدمانند و تختگونه که بر فرازِ زمین برنهاده شده است در قرون میانه نیز همچنان باقی ماند و با تصویر کوهِ مرکزیِ گیتی ترکیب شد. تفاوت این تصویر با ادبیات پهلوی و اوستایی در آن است که اینبار متن مقدسِ مورد ارجاعِ نویسندگان، قرآن بود و با استناد به کلیدواژگانِ قرآنی، همان تصویر باستانی را بازتولید میکردند و گاه ـ چنانکه به ویژه در تفسیرِ سورآبادی دیده میشود ـ بدان شاخ و برگی تخیلآمیز و رنگین را نیز میافزودند.
- . فروردینیشت، کردهی یکم، بند 1 تا 3. ↑
- . ErmanandGrapow, 1957 :214. ↑
- . فروردینیشت، كردهی 1، بند 3. ↑
- . گاهان، هات 30، بند 5. ↑
- . رسائل اخوان الصفا، 1405، ج.1: 114. ↑
- . رَشْنیشت، بند 25. ↑
- . رَشْنیشت، بندهای 26-37. ↑
- . Plutarchusm On the face of the moon. ↑
- . Macrobius, Commentary on Scipio’s dream, 1, 12, 13-14. ↑
- . Maurus Servius Honoratus, 1932: 77-121. ↑
- . Bousset, 1901: 168-9, 267-8. ↑
- . طبرسی، 1380 (ج.8): 146. ↑
- . میبدی، 1382 (ج.3): 507. ↑
- . طبرسی، 1352 (ج.8): 298. ↑
- . طبرسی، 1352 (ج.8): 298. ↑
- . طبری، 1354 (ج.4): 986. ↑
- . طبرسی، 1380 (ج.8): 718. ↑
- . میبدی، 1382 (ج.1): 126. ↑
- . سورآبادی، 1381 (ج.2): 754. ↑
- . میبدی، 1382 (ج.6): 433 و 434. ↑
- . میبدی، 1382 (ج.3): 630. ↑
- . میبدی، 1382 (ج.3): 627-629. ↑
- . سورآبادی، 1381 (ج.4): 2530 و 2531. ↑
- . میبدی، 1382 (ج.6): 111. ↑
- . میبدی، 1382 (ج.2): 674. ↑
- . سورآبادی، 1381 (ج.4): 2529. ↑
- . سورآبادی، 1381 (ج.4): 2529. ↑
- . طباطبایی، 1363 (ج.8): 212-217. ↑
- . میبدی، 1382(ج.1): 694. ↑
- . طبری، 1354 (ج.4): 1031. ↑
- . سورآبادی، 1381 (ج.3): 1555. ↑
- . سورآبادی، 1381 (ج.3): 1555. ↑
- . میبدی، 1382 (ج.6): 230. ↑
- . میبدی، 1382 (ج.9): 332. ↑
- . سورآبادی، 1381 (ج.3): 1635. ↑
- . میبدی، 1382 (ج.6): 426. ↑
- . طبرسی، 1386: 244. ↑
- . جفری، 1372: 296. ↑
- . طبری، 1354 (ج.7): 1745. ↑
- . میبدی، 1382 (ج.9): 274. ↑
- . طبری، 1354 (ج.7): 1757. ↑
- . طبرسی، 1380 (ج.23): 338. ↑
- . سورآبادی، 1381 (ج.4): 2438. ↑
- . سورآبادی، 1381 (ج.4): 2347 و2348. ↑
- . طبرسی، 1380 (ج.14): 74. ↑
- . طبری، 1354 (ج.7): 1657. ↑
- . سورآبادی، 1381 (ج.4): 1226. ↑
- . میبدی، 1382 (ج.9): 49. ↑
- . سورآبادی، 1381 (ج.4): 2268. ↑
- . سورآبادی، 1381 (ج.1): 632 و 733. ↑
- . میبدی، 1382 (ج.3): 297. ↑
- . سورآبادی، 1381 (ج.3): 1557. ↑
- . سورآبادی، 1381 (ج.1): 633. ↑
- . ابوالفتوح رازی، 1404 (ج.5): 365. ↑
- . طبری، 1354 (ج.4): 842. ↑
- . سورآبادی، 1381 (ج.2): 1256. ↑
- . سورآبادی، 1381 (ج.2): 1253. ↑
- . میبدی، 1382 (ج.5): 295. ↑
-
. جفری، 1372: 248. ↑
ادامه مطلب: گفتار دوم: هفت اختر و هفت ایزد
رفتن به: صفحات نخست و فهرست کتاب